چپتر 2249: فصل 2249
0نه تنها مهاجمان از فلوریا سریعترخستگی و قویتر بودند، بلکه سرعتِ اجرایراستِ طلسمشان هم فرسنگها از او بیشتر بود.
در سطحِ فلوریا، او هنوز داشت یاد میگرفت چطور طلسمهای ردهٔ ۳انسان را با بدنش ببافد. بدتر از همه اینکه، غارتگر در کمین کردنمیکرد برای دیگران بیرقیب بود، اما وقتی اربابش قربانیِ کمین میشد، عملکردِ وحشتناکی داشت.
مهاجمِ سمتِ راستش، ضربهٔ شمشیرِ فلوریا را با دستِ راستش که پوشیده ازنشاطبخشی آدامانت بود دفع کرد و همزمان با دستِ چپ مشتی به پهلوی اوکرده کوبید. سالها تجربه در همان لحظهٔ برخورد به او گفت که دشمن انسان نیست.
اما دیگرآنقدر خیلی دیردیده شده بود.
دستی که روی تیغهاش بود مثلِ کوه سنگینی میکرد و مشت چنانراستِ سنگین بود که آدامانتِ زرهِ فدروالکرِ او را خم کرد. این ضربه دندههایشبچه را شکست و ریهاش را سوراخ کرد و فنِ تنفسش را مهروموم کرد.
موجودِ دگردیسیافته هیچ ریسکیکوبید نکرد و مشتِ دیگریلحظهٔ هم به پهلوی چپش کوبید.
با اینکه یک طلسمِ درمان در حلقهٔ نگهدارندهٔ جادویش داشت، فلوریا آنقدر آسیبنشاطبخشی دیده بود که وقتی آن را فعال کرد، پیش از آنکه ریههایش آنقدرکرده ترمیم شوند که بتواند از نشاطبخشی استفاده کند، از فرطِ خستگی از حال رفت.
در همان زمان، مهاجمی که بازوی راستِآنکه سلباس را مسدود کرده بود بزرگتر شدکند و معلوم شد که یک اژدهای هفتسر است.
اوفیل گفت: «خصومتِ شخصی در کار نیست، بچه.» و ازمهاجمی تمامِ دهانهایش شعلههای مبدأ را بیرون داد و بدن، مانااست و گردابِ زندگیِ گریفون را که به او قدرت میبخشید، سوزاند.
همزمان، مهاجمی که بازوی چپ را مسدود کرده بود به یک سخمت تبدیلنیست شد و با دمش به پشتِ سلباس نیش زد. اسید سوراخی در زرهِچنان آدامانت که از گریفون محافظت میکرد ایجاد کرد و به ستونِ فقراتش رسید.
سلباس به زمین افتاد. بدنش از کمر به پایین فلجترمیم شده بود و از دردِ شعلههای بنفشی که حالا اوزمان را از درون و بیرون میخوردند، با عذاب فریاد میکشید.
موجودی که بدنِ بیحالِ فلوریا را نگه داشته بود، در یک آویزِ ارتباطی گفت: «هدفِ E به چنگ اومد. تکرار میکنم، هدفِ E به چنگ اومد.»
صدای ثرود پاسخ داد: «دریافت شد. یکی از شما محموله رو به آشیانه بیاره. بقیه تو حالتِ آمادهباش بمونید. هدفِ V هنوز به چنگ نیومده.»
اوفیل به گریفونِ دردمند که هنوزتجربه برای زنده ماندن تقلا میکرد اشارهانسان کرد و پرسید: «این یکی چی؟ بکشیمش؟»
ایاتا با پوزخند جواب داد: «و خطرِ دشمن کردنِ کلِ تبارِ گریفونبتواند رو به جون بخریم؟ همین الانشم برای روبهرو شدن با نیروهای متحدِسلباس پادشاهی و شورا دردسر داریم. ملکهٔ حقیقی به دشمنانِ بیشتری نیاز نداره.»
با تکان دادنِ پنجهاش، شعلههای مبدأ را خاموش کرد وشوند سلباس را تا حدی درمان کرد که از زنده ماندنش مطمئنبازوی شود، اما نه آنقدر که بتواند مبارزه را از سر بگیرد.
«متأسفم بچه، اما این جنگه. مگه اینکه فکر کنی زنی که بهسختیراستِ میشناسیش ارزشِ این ریسک رو داره، وگرنه بهتره خودت رو قاطی نکنی.» سپس،بچه گریفون را کاملاً درمان کرد و خستگی باعث شد او از حال برود.
اوفیل که از زنده گذاشتنِ شاهد متنفر بود، اما رتبهٔگفت ایاتا از او بالاتر بود، پرسید: «اگه یه احمقِ رمانتیکتیغهاش باشه و در هر صورت خودش رو قاطیِ جنگ کنه چی؟»
ایاتا از سادهلوحیِ عجولانهٔ اژدها آهی کشید و گفت: «اگه این کار رو بکنه،استفاده اونه که به ما حمله کرده و اگه بکشیمش، دفاع از خود محسوب میشه.معلوم این بار اون فقط یه تماشاچیِ بیگناه بود. اگه میکشتیمش، تبارش ما رو شکار میکردن.
اما اگه خودش دنبالِ دردسر بگرده و تو این راهشوند بمیره، هیچکس اهمیتی نمیده. جنگ کارِ کثیفیه اوفیل، اما معنیشمهاجمی این نیست که ما باید از این هم کثیفترش کنیم.»
دوکنشینِ اساگور، بیرونِپهلوی مدرسهٔ یرفال، درتجربه مسیرِ خانهٔ زوگار واستور.
زندگی در مدرسه برایآسیب فرزندانِ زینیا سخت بود،آنکه اما بهخصوص برای فیلیا.
او از فری بزرگتردیده بود و همیشه بهریههایش مدارسِ آدمهای عادی رفته بود.
در مقایسه با همکلاسیهایش، او بیسواد و خامرفت بود و بهشکلی دردناک از بسیاری چیزهایی کهبزرگتر برای بچههای اشرافزاده بدیهی به نظر میرسید، بیخبر بود.
فیلیا به دوازدهسالگی رسیده بود، زمانی که یک نوجوان با قدرتهای جادوییِ عظیم دردیگر یکی از شش آکادمیِ بزرگ ثبتنام میکرد. بچههای اشرافزاده با استعدادِ متوسط در یکآدامانتِ آکادمیِ کوچکتر پذیرفته میشدند، اما فیلیا با هستهٔ نارنجیاش، از پسِ این کار هم برنمیآمد.
بدتر ازجادویش همه اینکه اودیده دخترخواندهٔ واستور بود.
همه میدانستند که پدرِ واقعیاش یک مجرمِ اعدامشده و مادرش ظاهراً زنی پولپرستاستفاده است. فیلیا بدونِ پدر و مادری که مایهٔ افتخارش باشند و با خانوادهایبزرگتر که حتی ذرهای جادو یا خونِ اشرافی نداشتند، هدفی بینقص برای قلدرها بود.
دستکم تا زمانی که با حیوانِ خانگیاش روبهرو شدند؛ یک دورگهٔ عجیبِ سرخرنگسلباس از گرگ و روباه. این موجود به بزرگیِ یک پونی بود، اما چیزیتمامِ که هر آدمِ عاقلی با ذرهای غریزهٔ بقا را به وحشت میانداخت، لبخندش بود.
پس از نگاه کردن به نیشهای تزکا، هیچکس نمیخواست این تجربه را تکرار کند. او نیازی به حرفدستی زدن یا تهدید کردن نداشت. هر کسی که به چشمانِ بزرگ و گردِ او نگاه میکرد، میتوانست یکسوراخ گورستانِ کامل پر از دشمنانِ مردهاش و یک گودالِ تازهکندهشده را ببیند که آمادهٔ پذیرایی از مهمانی جدید بود.
واستور اجازه گرفته بود تا حیواناتِ خانگی همهجا فری و فیلیا را همراهی کنند وکند در کلاسها شرکت داشته باشند. مدیر از این موضوع چندان راضی نبود، اما رد کردنِهفتسر درخواستِ جادوگرِ اعظمی که حاکمِ آن سرزمین هم بود، معمولاً به بازنشستگیِ زودهنگام ختم میشد.
هیچ اشرافزاده یا جادوگری نمیخواست با پروفسورِ مسئولِ بخش جادوی نور در گریفون سفیدکند دشمن شود. کاملاً برعکس، آنها هر کاری از دستشان برمیآمد میکردند تا نظرِ لطفِاژدهای او را جلب کنند و حتی بدونِ اینکه خودش بخواهد، از منافعش محافظت میکردند.
با این حال، والدین همچنان جلوی فرزندانشان از زینیا بد میگفتند وراستِ این باعث میشد جوانترها به خودشان حق بدهند که با این تازهبهدورانرسیدهها بدرفتاریبچه کنند. تزکا قلدرها را دور نگه میداشت، اما بچهها تقریباً هیچ دوستی نداشتند.
انزوا و تنهایی چیزی بود که حتی یک باستانی هم در برابرشانسان کاری از پیش نمیبرد. به همین دلیل بود که خدمتکاران همیشه در پایانِمشت روزِ مدرسه، فیلیا و فری را برای خوردنِ شیرینی به قنادیِ محبوبشان میبردند.
این کار تحملِ روزمرگی رادیده برایشان آسانتر میکرد، اما درترمیم عینِ حال آن را قابلپیشبینی میساخت.
آرایه وارپ درست جلوی قنادی به آنها برخورد کرد و چهاربتواند جانورِ الهی که در کمینگاه منتظر بودند، پیش از آنکه چهارراستِ خدمتکارِ همراهشان اصلاً بفهمند چه اتفاقی افتاده است، آنها را قتلعام کردند.
لیاری تاندربورن در حالی که آذرخشهای نقرهای از بدنش فورانمهاجمی میکرد، گفت: «نمیخوام جانورانِ همنوعم رو بکشم، مگه اینکه واقعاًاست مجبور باشم. بچهها رو به ما بدید و هیچکس آسیب نمیبینه.»
او به پیروزیاش اطمینان داشت، اما از اینکه مجبور شده بود ازانسان هدفِ اصلی به هدفِ ثانویه تغییرِ مسیر دهد، عصبانی بود. دستوراتِ اولیهمیکرد ربودنِ زینیا بود، اما او بهندرت بدونِ شوهرش عمارتِ واستور را ترک میکرد.
وقتی هم که بیرون میرفت، هر کسی که به او نزدیک میشد، حتینشاطبخشی فراموششدگان، از وحشتی حقیرانه فلج میشدند. ثرود یک بررسیِ کاملِ پیشینه انجام دادهکرده بود که خوانشهای بهدستآمده با بینش حیات توسطِ مأمورانِ میدانیاش را تأیید میکرد.
زینیا یهوال-واستور یک زنِ انسانی با هستهٔ نارنجی و بدونِشوند هیچ آموزشِ جادویی بود. او هیچ وسیلهٔ نهانسازی نمیپوشید و تنهابازوی اشیاءِ افسونشدهای که در اختیار داشت، وسایلی برای دفاعِ شخصی بود.
همهچیز، از پیشینهاش گرفته تا رفتارش، با مشخصاتِ یک زنِ بیدفاع همخوانی داشت، تامسدود اینکه دیگر اینطور نبود. جانورانِ امپراطور، جانورانِ الهی و بردههای بیفکر، همگی به محضِ اینکهمبدأ سعی میکردند او را لمس کنند و برای بررسیاش از نشاطبخشی استفاده کنند، خشکشان میزد.
پس از آنکه حتی ایاتا هم در طولِ یکبرخورد مأموریتِ شناسایی از ترس از پا درآمده بود، ملکهدستی دیوانه مجبور شده بود به جای او، فرزندانش را برباید.