چپتر 2497: سه سال پیش (بخشِ ۱)
0«راستی، کامی کجاست؟» سولوس ساعتِ جیبی را بررسی کرد وچقدر دید که شیفتِ بازپرسیاش باید مدتی پیش تمام شده باشد. «تعجبلگدی میکنم که هنوز نیومده اینجا تا خِرتو بگیره و بکشونه خونه!»
لیث جواب داد: «خونهٔ ارناس.»
«برای کمکزمان به کارهایلبخندی عروسیِ کویلا؟»
لیث جواب داد: «نه، برایمیکرد اینکه دمار از روزگارِ اوریون دربیارهزرهش و یه کم حرصشو خالی کنه.»
سولوس با تعجبلبخندی پرید وسطِ حرفش:لبهایش «صبر کن، چی؟»
عمارتِ ارناس، در همان زمان.
کامیلا با لبخندی آسوده روی لبهایش گفت:لبهایش «خدایان میدونن چقدر به این نیاز داشتم. ممنونممنون که جای جیرنی حریفِ تمرینیِ من شدید، اوریون.»
اوریون در حالی که از لگدی بهممکن ساقِ پایش و به دنبالِ آن یکبردارد ضربهٔ آرنج جاخالی میداد، جواب داد: «باعثِ افتخارمه.»
کامیلا تنظیماتِ زرهِ پرِ خلأِ خود را روی حالتِ دفاعی نگه داشته بود تا آدامانتجای روی سنگینیِ ضرباتش تأثیر نگذارد و توانِ فیزیکیاش را بیشتر از این بالا نبرد. اوافتخارمه همین حالا هم داشت از تمامِ قدرتِ خود در ترکیب با جادوی همجوشی استفاده میکرد.
ذرهای بیشتر از این، ممکنداشتم بود اوریون حتی با وجودِتمرینیِ محافظتِ زرهش زخمِ واقعی بردارد.
زینیا در حالی که با نفسِروی حبسشده مبارزهٔ تمرینی را تماشا میکرد،این پرسید: «مطمئنید این کار خطری نداره؟»
جیرنی روی دستهای او زد و گفت: «آره، نگران نباش. شوهرم فقط بهواقعی حرکاتِ دفاعی اکتفا میکنه. حتی یه ضربه هم نمیزنه. معمولاً من باید با خواهرتآره روی تشک باشم، اما تو سنِ من بارداری خطرناکه و نمیتونم هیچ ریسکی بکنم.»
زینیا گفت: «که اینطور.» اوروی به ارادهای پولادین نیاز داشت تااین چهرهاش از حسادت در هم نرود.
جیرنی ده سال از من بزرگتره، اماجای هنوزم میتونه یه بچهٔ دیگه بیاره. خدایان،ساقِ چرا منو به حالِ خودم رها کردید؟
اما حقیقت این بود که جیرنی نمیتوانست با کسی مبارزهٔ تمرینی کند، بیآنکه آنهاداشتم متوجه شوند او به خاطرِ مهارِ ضعیفش روی بیداری چقدر قویتر شده است. درجاخالی عوض، اوریون همچنان میتوانست مهارتش را پشتِ شکافِ عمیقِ تجربهٔ جنگیاش با کامیلا پنهان کند.
او به کسی نیاز داشت که حتی وقتی از جادوی همجوشی برای آبدیده کردنِ بدنش استفاده میکرد، اومبارزهٔ را تحتِ فشار بگذارد. او در حالی میجنگید که وانمود میکرد دارد از ویژگیهای تقویتکنندهٔ بدنِ زرهش استفادهنمیزنه میکند، اما در واقع داشت یاد میگرفت چطور سبکِ مبارزهاش را با تأثیراتِ مختلفِ جادوی همجوشی تطبیق دهد.
او داشت عادت میکرد که تلفیقِ زمین را برای گرفتنِ زهرِ ضربات، تلفیقِ تاریکی را برایجیرنی محدود کردنِ درد، و تلفیقِ هوا را برای سریعتر شدن فعال کند. حدِ توانش دو عنصر بود،پرِ بنابراین مجبور بود تلفیقِ زمین را فقط زمانی پدید آورد که در آستانهٔ ضربه خوردن قرار داشت.
کامیلا حریفِ تمرینیِ بینقصی بود. آنقدر قوی و سریع بود که او را بهساقِ چالش بکشد، اما در عینِ حال آنقدر بیتجربه و با سطحِ مهارتِ او ناآشناحالتِ بود که متوجه نشود اوریون بیشتر از او یاد میگیرد تا او از اوریون.
مسابقه تا زمانیکامیلا که انرژیِ اوریونروی تهکشید، ادامه یافت.
الیسیا چیزی معادلِ یک فنِ تنفسِ ضعیف اما پیوسته را برای کامیلا فراهم میکردبردارد و خسته شدن را برایش سخت میساخت. در عوض، اوریون از استفادهٔ طولانیمدت ازنگران جادو به لحاظِ ذهنی خسته شده بود و از جریانِ عنصری دردِ فیزیکی داشت.
مفاصل و عضلاتش هنوز متعلق به مردیگفت بالای چهل سال بود و فشارِ ناشیممنون از تأثیراتِ جادوی همجوشی باعثِ دردِ آنها میشد.
وقتی اوریون رفت، زینیا پرسید:داشتم «واقعاً مجبوری این کارو بکنی، کامی؟شدید نمیتونی یه سرگرمیِ آرامبخشتر پیدا کنی؟»
کامیلا در حالی که با حوله عرقِ صورتش را خشک میکرد، جواباین داد: «ببخشید، زین، اما خیلی تحتِ فشارم و این تنها چیزیه که کمکمدنبالِ میکنه. باور کن سعی کردم کارای دیگهای بکنم، اما فقط حالمو بدتر کردن.»
«مشکل چیه؟»
«اوضاع تو محلِ کار داره بهتر میشه. آرخون گریفون هوامو داره ونیاز همکارام دارن به عنوانِ یه بازپرس بهم احترام میذارن. اما به عنوانِ یهضربهٔ آدم، هنوزم یه طردشدهام. بدتر از اون، فقط آدمای دفترِ خودم نرم شدن.»
«هنوز با بقیهٔ بخشها سرِ خونهٔ اولم و این باعث میشه هر مأموریتِ میدانی برام عذابآور باشه. توآرنج خونه همه باهام مثلِ یه گلدونِ کریستالِ ترکخورده رفتار میکنن، درست مثلِ تو زین.» کامیلا به خواهرش چشمغرهتأثیر رفت. «نمیتونم یه قدم بردارم یا یه صندلی رو جابهجا کنم بدونِ اینکه یکی بپره کمکم کنه. اعصابخردکنه!»
زینیا پاسخ داد: «ببخشید، فقط مسئله اینه کهگفت الیسیا تو نوعِ خودش اولین نفره. کی میدونهجای چی میتونه بهش آسیب بزنه و چی نمیتونه؟»
کامیلا غرید: «فکر میکنی خودم اینو نمیدونم؟ من تمامِ مدت میترسم وزخمِ اینکه مثلِ یه زنِ روبهمرگ باهام رفتار بشه، مدام بدترین ترسهام روخطری به یادم میاره. از همه بدتر اینکه شبا تو خوابیدن مشکل دارم.
«الیسیا بهم قدرت میده، اما بیدار هم نگهم میداره. همیشهچقدر اونقدر پرانرژیام که اگه خودم رو بهاندازهٔ کافی خسته نکنم، تمامِلگدی شب رو به سقف خیره میشم. دارم از استرس دیوونه میشم.»
زینیا خواهرش را که به هقهق افتاده بودجیرنی بغل کرد و پرسید: «خیلی متأسفم، کامی. اصلاًدنبالِ نمیدونستم داری اینهمه سختی میکشی. به لیث گفتی؟»
کامیلا لرزید و گفت: «که اونم نگران کنم؟ کاری ازمیدونن دستش برنمیاد. تازه، نیروی زندگیِ لیث بعد از سالها رنجشدید کشیدن بالاخره بهتر شده. اون حقشه یه کم آرامش داشته باشه.»
وقتی کامیلا بهاندازهٔ کافی آرام شد، رفت تاحتی دوش بگیرد و زینیا بیرون منتظرش ماند ونفسِ از زندگیِ جدیدش بهعنوانِ یک بارونس حرف زد.
«کارِ زیادی داره ولی میارزه. میتونم به آدمایی کمک کنم که تو وضعیتی مشابهِ وضعیتِ ماجیرنی وقتی تو خونهٔ پدر و مادرمون گیر افتاده بودیم هستن. تازه، وقتی کارِ زوگار با آکادمی تمومپرِ بشه، برنامهاش خالی میشه و میتونیم یه کم وقت با هم بگذرونیم. یه تیر و دو نشون.»
کامیلا پاسخ داد: «بهت افتخار میکنم، زین. اگهجیرنی پشیزی برام اهمیت داشتن، میرفتم زندان به پدر وضربهٔ مادرمون سر میزدم و خوشبختیمون رو میکوبیدم تو سرشون.»
«این حرفت خیلی بیرحمانهست، کامی.»
«چرا؟ واقعاً ترجیح میدی وقتِ آزادت رو بهجای اینکه بامحافظتِ خانوادهت بگذرونی، حرومِ اونا کنی؟» شیرِ آب را بست و پیشپرسید از بیرون آمدن از حمامِ بخارگرفته، حولهای تنپوش به تن کرد.
زینیا سرکامیلا تکان داد وروی گفت: «حرفت متین.»
خندید و ادامه داد: «حرفِ خانواده شد، تزکا بالاخره برگشته. فیلیاشدید و فری وقتی رفت از مدرسه بیاردشون، ساعتها گریه کردن وافتخارمه هنوزم حاضر نیستن بذارن هیچجا بره. مثلِ کنه چسبیدن به خزش.»
کامیلا پرسید: «حالش چطوره؟»
«اگه منظورت اینه که قویتر شده یا نه، هیچ ایدهای ندارم. تنها چیزی که میدونم اینه کهحبسشده از استقبالِ بچهها اونقدر احساساتی شده بود که مطمئنم دیدم چشماش اشکی شد. ولی دیگه حرف زدنمیکنه از من کافیه. برای تکالیفت آمادهای؟» زینیا تودهٔ درخشانی از ظروفِ نقره را از آویزِ بُعدیاش بیرون آورد.
«باید یاد بگیری کدوم کارد ولبهایش چنگال برای کدوم غذاست، وگرنه زندگیتنیاز تو دربار تبدیل به یه کابوس میشه.»
کامیلا آهی کشید و گفت: «میدونم. ممنون که اینقدر خوبتمرینیِ هوام رو داری، زین. کاش خواهرِ بهتری بودم و بدونِمیداد اینکه مجبورت کنم همهش دنبالم بیفتی، وقتِ بیشتری باهات میگذروندم.»
«این حرفو نزن. من خواهرِ بزرگترم و قبلاً آموزشهای دربار رو گذروندم، برای همینداشتم خیلی خوشحالم که برای یه بارم که شده میتونم کمکت کنم.» زینیا ایستاد وجاخالی بهمحضِ اینکه زرهِ پرِ خلأ دورِ کامیلا پیچیده شد، او را در آغوش گرفت.
«سه سال پیش، من یه زنِ نابینا بودم که تسلیم شده بود تا تو چنگالِ یه جونورِ وحشی بمیره و فکرپرسید میکردم این بهترین چیزیه که زندگی میتونه بهم بده. اون بچههام رو ازم گرفته بود و ما فقط میتونستیم روزِ تولدمسنِ همدیگه رو ببینیم، یا وقتایی که تو پولایی رو که با زحمت درآورده بودی خرج میکردی تا به خدمتکارای خونه رشوه بدی.»