چپتر 1590: بدهبستان (بخشِ ۲)
0مانتیکور گفت: «از وقتی دربارهٔ جادو بهمونجدیدمون آموزش دادی و تجهیزاتِ افسونشده برامون فراهمگور کردی، تعدادِ تولههامون خیلی از کشتههامون بیشتر شده.
«گلههامون اونقدر بزرگ شده بود که بعضیهامون مجبور میشدیم از اینجااون بریم تا از گرسنگی جنگل رو نابود نکنیم. مرگ لزوماً چیزِ بدیپشیمون نیست. بازماندهها قویتر میشن و تجربهشون رو به نسلهای جدید منتقل میکنن.»
لیث پرسید: «جدی میگی؟»
دروگر سر تکان داد و گفت: «تو ازمون نخواستی با یه مشت اراذلنمیتونستن بجنگیم، خواستی از تولههات در برابرِ خطرهایی محافظت کنیم که آدما نمیتونستن جلوشونپابرجا رو بگیرن. اینکه تا امروز هیچکدوممون نمرده بودیم، فقط از روی شانس بود.
«من هنوز توافقمون رو پابرجا میدونم، چون هنوز دِینم رو اداحرومزاده نکردم. تازه، میخوام به آموزش دادنم ادامه بدی. میخوام دانشی روپشیمون بهم بدی که باهاش مطمئن بشم اتفاقِ امروز دیگه تکرار نمیشه.»
«جانبخش و دیدهبان چی؟»
مانتیکور پنجهاش را تکان داد و جانورانِ مردهکنیم را در زمین فرو برد تا به عمقِنمرده ششمتری رسیدند. گفت: «اونا هم همین فکر رو میکنن.»
لیث پرسید: «اینجا خونهٔاراذل منه. اینا زمینهای منن.برابرِ میفهمی الان چیکار کردی؟»
دروگر جواب داد: «میدونم که به این مکان میگن درِ مرگ. این رو بخشیگور از توافقِ جدیدمون در نظر بگیر. وقتی اون حرومزاده برگشت، میخوام دوستام رو ازگولمِ گور برگردونی و کاری کنی از اینکه اصلاً به جنگلِ تراون نزدیک شده پشیمون بشه.»
لیث لحظهای به پروژهاش برای ساختِ دو گولمِجدیدمون منحصربهفرد، یعنی رپتور و ترابل، فکر کرد و تصمیمکاری گرفت وقتش رسیده که برنامهٔ ساختشان را جلو بیندازد.
«قول میدم.»
کویرِ خون،مکان قبیلهٔ پرِ آسمانی،بخشی اواخرِ همان روز.
وقتی لیث برگشت، سالارک از قبل ماجرای بچهها در پادشاهی را بهحرومزاده همه گزارش داده بود. ورهنها هنوز در شوک بودند، اما توانستند احساساتشانبشه را پنهان کنند و آران و لریا را آنقدر آرام کنند که بخوابند.
تاج وقت را تلف نکرده بود و سروان رووسا رانمیتونستن فرستاده بود تا جایگزینِ لوکریاس شود و با گسترشِ دامنهٔ اثرِهنوز آرایههای ازپیشچیدهشده و افزودنِ آرایههای جدید، تدابیرِ امنیتی را تقویت کند.
اربابِ کویر گفت: «نگرانِ بچهها نباشید. تا وقتی مهمونِ منمحافظت هستین، دوتا ققنوس رو میذارم همهجا همراهیشون کنن. در ضمن، بهفقط سرویسهای اطلاعاتیم دستور دادم تحقیق دربارهٔ این مقلد رو شروع کنن.
«تحمل نمیکنم یهمیگن بارِ دیگه باتوافقِ خونِ من دربیفتن.»
سنتون پرسید:این «وقتی برگشتیممیگن به پادشاهی چی؟»
سالارک گفت: «متأسفم، اما اون موقع دیگه خودتونین و خودتون. مگهجلوشون اینکه تیستا یا لیث به آشیانهٔ من ملحق بشن، وگرنه نمیتونم بچههامپابرجا رو ماهها بهتون اختصاص بدم فقط برای اینکه شاید اتفاقِ دیگهای بیفته.
«فرستادنِ نیروهای من به اونجا نه تنها ممکنه در درازمدت باعثِکنیم یه بحرانِ دیپلماتیک بشه، بلکه باید برای جنگ با ثرود هم آمادهشانس بشم و در عین حال نامردگان رو هم تحتِ مهار نگه دارم.
«صلحِ طولانیمدت تو کویر بهایی داره وجدیدمون من نمیتونم بدونِ اینکه چیزی در ازاشگور بگیرم، اینهمه ققنوس رو به شما اختصاص بدم.»
در ابتدا، همه از حرفهای مادرِ تمامِ ققنوسها رنجیدند. امابگیر بعد به یاد آوردند که مدتِ بسیار کوتاهی است همدیگر راتراون میشناسند و چیزی که از او میخواستند اصلاً چیزِ کوچکی نبود.
اعزامِ یک ققنوسِ ارشد برای هر بچه چیزی بود که حتی خانوادهٔ سلطنتی هم نمیتوانست براینمرده فرزندانِ خودش بخواهد، چه برسد به چند کشاورز. علاوه بر این، سالارک تا همینجا هم چیزهایادامه زیادی به آنها داده بود، در حالی که آنها جز همراهیشان هیچچیزِ دیگری برای جبران نداشتند.
درخواستِ بیشتر نهمشت تنها بیادبانه، بلکهخواستی نامعقول هم بود.
الینا با دیدنِ چهرهٔ درهمرفتهٔ لیث پرسید: «حالِ زینیا چطوره؟ بهش بگوبرگشت تا وقتی پادشاهی خونهاش رو بازسازی میکنه، میتونه پیشِ ما بمونه. منلحظهای قبلاً با جیرنی حرف زدم و بهم گفت که همهٔ هزینهها پرداخت شده.»
لیث آهِ عمیقی کشید و گفت: «راستش درجدیدمون این مورد...» این کارش همه را نگران کردبرگردونی که مبادا خبرهای بدِ بیشتری در راه باشد.
با این حال، وقتی ماجرای پیشنهادِخطرهایی ازدواجِ زینیا و پذیرفتنِ واستور را شنیدند،اینکه غریوِ شادی سر دادند و اشک ریختند.
شادی از این رو که حتی پس از جداییِ لیث از کامیلا، ورهنها همچنان زینیابگیرن را چیزی فراتر از یک دوستِ خوب و مثلِ عضوی از خانوادهٔ خودشان میدانستند. اشکادا به این دلیل که راهِ دیگری برای ابرازِ شادی و غبطهای که در دل داشتند، نمیشناختند.
رااز گفت: «حداقل یه چیزِ خوبتوافقِ از این فاجعه دراومد. کی فکرش رودوستام میکرد زینیا زودتر از کامیلا ازدواج کنه.»
همه به لیثمکان خیره شدند وبخشی منتظر ماندند چیزی بگوید.
الینا پرسید: «تو چطور، عزیزم؟»
لیث حرفش را تکرار کرد: «من چی؟ کامیلا هنوز سرِ قضیهٔ سولوس ازنمیتونستن دستم دلخوره و فعلاً هم هیچ خواستگاری ندارم. مگه یادتون رفته جانورانِ امپراطوری کهمیدونم از انسانها زاده نشدن، چقدر کم به آدمای زیرِ ۲۰۰ سال علاقه نشون میدن؟»
سالارک دیداری میانِ لیث و دخترِ میمریا ترتیب داده بود، اما حتیبرگشت با وجودِ جذابیتی که داشتنِ هستهٔ بنفش و بودن بهعنوانِ نخستین عضوِلحظهای یک نژادِ تازه به لیث میبخشید، آن دختر او را نپسندیده بود.
همین اتفاق در موردِ بیشترِ ققنوسهایی که سالارک به او معرفیاون کرده بود هم تکرار شد. تنها کسانی که قدم پیش گذاشتند، بیشترپشیمون مثلِ یک پروژهٔ علمی با او رفتار کردند تا شریکِ احتمالیِ زندگی.
به همین دلیل، لیث همهٔ آنهاخطرهایی را رد کرده بود؛ هیچ علاقهایبگیرن به چنین روابطِ خشک و بیمعنیای نداشت.
با یادآوریِ این خاطره،اراذل همه آه کشیدند، اما آهِخطرهایی سولوس از همه بلندتر بود.
آخه کی قراره بدنِ انسانیم رو پس بگیرم؟ لیث که یهحرومزاده مدته هستهٔ بنفش رو به دست آورده و منم بیشتر از نیمماهبشه روی یکی از قویترین چشمههای مانایی که تا حالا پیدا کردم نشستم.
حس میکنم هستهٔ برج داره روزبهروز قویتر میشه و منم باهاش قویتر میشم. با این حال، برجکاری هیچ طبقهٔ جدیدی رو بازیابی نکرده و من هنوز تو یه بدنِ انرژی گیر افتادم. یعنی فقطکرد دارم عجله میکنم، یا یه عنصرِ کلیدی رو که نیمهٔ آرتیفکتم برای بازسازیِ خودش نیاز داره، جا انداختم؟
فریا پرسید: «نظرتخواستی چیه به خواهرمخطرهایی یه زنگی بزنی؟»
لیث برای اینکه بحث رابجنگیم کوتاه کند و موضوع رامحافظت تغییر دهد، گفت: «موضوع پیچیدهست.»
فلوریا هم درست مثل کامیلا ولم کرد. اصلاً اعتمادبهنفسش رو ندارمحرومزاده که قدمِ اول رو بردارم، چون نه تنها از زمانِ آکادمیپشیمون به بعد تو مسیرهای متفاوتی رشد کردیم، بلکه من استادِ بیدارشدهشم.
اگه اوضاع بینمون خوب پیش نره، تا وقتی که شاگردمه، همهچیزاون بدجور معذبکننده و افتضاح میشه و ممکنه از تلافیِ من بترسه.نزدیک داشتنِ یه رابطهٔ برابر با کسی که جونت تو دستاشه، خیلی سخته.
دقیقاً به همین دلیله که واستور دربارهٔ کارتکنیم به کامی چیزی نگفت. وگرنه، ما هم تو همونبودیم وضعیتی قرار میگرفتیم که من الان با فلوریا دارم.
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی اشاره کرد:تولههات «و تو هنوزم داری با اسمِ مخففشجلوشون صداش میکنی. این یه معنیای میده، نه؟»
چه عصبانی بود ودرِ چه نه، سولوس فقطنظر میخواست لیث خوشحال باشد.
«سولوس!»
«بله؟»
لیث بهنخواستی او تشر زد:بجنگیم «حریمِ شخصی، لعنتی!»
پس از کمی جروبحث با سولوس، لیث حرفهایی را که فالماگِ بدلیبرگشت به زینیا زده بود برای همه تعریف کرد. فریا با این فکرلحظهای که ممکن بود همین اتفاق برای او هم بیفتد، به خود لرزید.
او گفت: «من فعلاً وقت برایبخشی عشقوعاشقی ندارم. نمیتونم ریسک کنم وحرومزاده به اون روانی طعمههای بیشتری بدم...»