چپتر 1865: جمع کردنِ تکهها (بخشِ ۱)
0از روزی که همدیگر را شناخته بودند، این اولین بار بود کهشدم فلوریا از لیث میترسید. لیث هیچ نشانهای از پشیمانی در خود نداشت وخشم برایش مهم نبود چه کسانی ممکن است در فورانِ آتشفشان کشته شده باشند.
لیث نه میدانست و نه برایش مهم بود که خدمتکارانِهمه هوگوم پیش از انفجار فرار کردهاند یا نه. حتی آناینکه کودک هم فقط با التماسِ تیستا نجات پیدا کرده بود.
فالوئل در حالی که بیسکویتی میخورد، گفت: «خیلی بهشون آسون گرفتی. اگه اون پدرِرها من بود، اون خانوادهٔ خوشبخت رو یکییکی زنده میخوردم. البته اگه پدرِ من بود،کسایی احتمالاً بعد از قتلعامِ همه، خودش بهتنهایی فرار میکرد، ولی خب اون داستانش فرق داره.»
دخترها برای اینکه بهبعدش خودشان بیایند، به کمیبیرون زمان و مشروب نیاز داشتند.
درکِ مصیبتِ جهان از توانِ همهمتفاوتی خارج بود، پس روی مشکلِ هستهٔشدم بنفشِ تیره و مهرومومشدهٔ لیث تمرکز کردند.
لیث هولوگرامهای اتفاقاتِ دیروز را نشانشان داد تا باقتلعامِ یک پیوندِ ذهنیِ دیگر مسمومشان نکند و گفت: «همونطوردخترها که میبینید، هر بار روشِ متفاوتی رو امتحان کردم.»
«وقتی با ملن روبهرو شدم، تمامِ قدرتم رو رها کردم تا نابودش کنم ورها از مامان و همهٔ مردمِ لوتیا محافظت کنم. بعدش تو عمارتِ هوگوم، خشم وکسایی نفرتم رو بیرون ریختم تا کسایی رو که به بابا صدمه زده بودن مجازات کنم.
«با این حال هر دو بار نتونستم مصیبتبیرون رو فعال کنم و حتی از سدی کهحال جلوی رشدِ هستهم رو میگیره بگذرم. نظری دارید؟»
فالوئل گفت: «شرمنده، چیزی به ذهنم نمیرسه. میخواستم بهت بگم باروبهرو تمامِ توان بجنگی یا دیگه احساساتت رو سرکوب نکنی، ولی اینمحافظت دقیقاً همون کاریه که کردی و هیچ نتیجهای هم ازش نگرفتی.»
فریا شانه بالا انداخت و گفت: «دلم میخواد یه چیزی توخودش این مایهها بگم که: شاید باید خویشتنداری میکردی. ولی اگه این حرفکمی رو بزنم، اولین کسی که میزنه تو سرِ خودم، خودمم. حقشون بود.»
سولوس گفت: «بیاید به چیزایی که دربارهٔ بقیهٔ جانورانِ الهی میدونیم فکرتمامِ کنیم. هر چی باشه، هیئتِ تیاماتِ لیث هم هنوز یکی از اونهاستخشم که از ترکیبِ خونِ یه اژدها و یه ققنوس به وجود اومده.»
فالوئل گفت: «اژدهایان موجوداتِ خردمندی هستن، ولی در عینِ حال حریص هم هستن. ققنوسهابودن موجوداتِ شور و احساساتن و فقط شدیدترین عشق و نفرت رو تجربه میکنن. گریفونهاشرمنده موجوداتی هستن که خودشون رو وقفِ پرورش میکنن، ولی مستعدِ حسادت و خشم هم هستن.
«یه جورایی شبیهِ گردابِ زندگیان. میتونن چیزایی رو که براشون مهمن تقویت کنن، ولی دررها عینِ حال ممکنه با محبتِ بیش از حدشون اونها رو خفه کنن. به این فکربابا کنید که چطور تایریس بعد از اینکه بالاخره عشقِ حقیقی رو پیدا کرد، دلشکسته شد.»
لیث گفت: «من واقعاً موجودی پر از حرص و احساساتم. تشنهٔ چیزاییم که بهشون نیازداستانش دارم و آدمها رو یا دوست دارم یا ازشون متنفرم. بقیهٔ چیزا برام اهمیتی ندارن.جهان با این حال اگه مجبور باشم خودم رو تو یه کلمه تعریف کنم، میگم نفرت.»
سپس نشانشان داد که چطور خشم وکردم جنونش، دیوهای احضارشده با ندای خلأ ورها حتی تیستا را هم آلوده کرده بود.
کویلا بعد از اینکه مدتیعمارتِ به آن تصاویر فکر کرد،کسایی گفت: «و مشکلت هم همینه.»
لیث پرسید:نکند «یعنی دیگهمیبینید نباید متنفر باشم؟»
کویلا سر تکان داد و گفت: «خب، این کارقتلعامِ قطعاً برات مفیده، ولی منظورم این نیست. فکر کنم بایدبرای از اینجا شروع کنی که دیگه از خودت متنفر نباشی.»
سولوس پرسید: «منظورت چیه؟»
کویلا جواب داد: «لیث، من تمامِ زندگیت رو از طریقِ پیوندهای ذهنی دیدمزده و به لطفِ همونها، احساساتت رو هم تجربه کردم. اون قدیما که گرسنهنظری بودی، به خاطرِ ضعفت از خودت متنفر بودی و خودت رو تحقیر میکردی.
«بعدش که شکارچی شدی و تونستی غذا به دست بیاری، باز هم از خودت متنفر بودی چونکنم اونقدر قوی نبودی که بتونی تیستا رو درمان کنی. بعد از اون هم همش دغدغهت این بود کهحال به سولوس کمک کنی تا بهبود پیدا کنه و راهی پیدا کنی تا بتونه یه بدن داشته باشه.»
«این همون کاریه که تا الانم کردی، وقتیبعد خودتو بابتِ افتادن تو تلهٔ اورپال تو رستورانِفرق گرگِ آسمانی و دزدیده شدنِ رااز سرزنش کردی.
«تو همهچیز رو میندازی رو دوشِ خودت و هربارملن که چیزی برخلافِ انتظارت پیش میره عصبانی میشی. نمیتونیهمهٔ همیشه برنده باشی، لیث. هیچکس نمیتونه، حتی مادرم یا نگهبانها.
«فکر میکنم کلیدِ رسیدن به بنفش اینهنفرتم که دیگه از خودت متنفر نباشی وبودن این حس رو فقط به بیرون هدایت کنی.»
«آخه چطور این کارو بکنم؟»روشِ لیث سالها بود که ازملن مشکلاتِ مهارِ خودش خبر داشت.
نبردِ سخت و طولانیایزنده بود که هنوز هیچ ایدهایقتلعامِ برای پیروزی در آن نداشت.
کویلا شانه بالا انداخت:روشِ «چه میدونم. ولی اگه کسیملن ایدهٔ بهتری داره، سراپا گوشم.»
به نوبت لیث را نصیحت کردند، اما حرفهایشان بیشترریختم شبیه آرزوهای واهیِ کتابهای خودیاری بود و هیچ راهکارِمصیبت واقعی و مشخصی برای رسیدن به خواستهاش پیشِ پایش نمیگذاشت.
لیث برخاست: «خیلی خب، دیگه بحث دربارهٔ این وضعِ اسفناکِ زندگیِروبهرو من کافیه. کویلا، فلوریا، شما قبلاً هیچوقت به کویر نیومدین. بذارینمحافظت کاخِ سالارک رو بهتون نشون بدم و بعدش باید بچهها رو ببینین.
«باید چندتا چهرهٔ آشنا ببینن.»
همانطور که لیث پیشبینی کرده بود، آران و لریا باکسایی اشتیاق از خالههایشان استقبال کردند. بچهها دعوتشان کردند تا درسدی دریاچه با آب و جادو بازی کنند و همه هم پذیرفتند.
البته پیش ازهمونطور آن، لیث ومتفاوتی سنتون را بیرون انداختند.
حالا که فقط زنها و آرانالبته مانده بودند، میتوانستند آزادانه و تنها بامیکرد زرههای افسونشدهٔ چسبان با هم آبتنی کنند.
سنتون پرسید: «نمیتونی مثلاً با سولوس همجوشیِ ذهن کنی وروبهرو تصویرش رو به اشتراک بذاری؟» و در واکنش به چشمغرهٔلوتیا لیث بیدرنگ اضافه کرد: «هی، من فقط ازدواج کردم، نَمُردم که.»
«اولاً که سولوس میفهمه. ثانیاً، اگه بخوام یواشکی خواهرای برهنهامکسایی رو دید بزنم، دیگه هیچ فرقی با ملن ندارم.» لیث اینجلوی نام را چنان تف کرد که گویی زهری روی زبانش بود.
«حرومزادهٔ عوضی.» سنتون هم آب دهانش را بهکردم زمین انداخت و این آخرین باری بود که دربارهٔکنم سوءاستفاده از دسترسیِ لیث به رختکنِ زنها حرف زدند.
رااز پس از بیش از ۲۴ ساعت خواب بیدار شد، آن هم فقط بهولی این دلیل که از شدتِ گرسنگی ضعف کرده بود. هنوز بهشدت عصبی و آشفته بود؛مصیبتِ حتی وقتی آران میخواست به او دست بزند، ناله میکرد و از ترس عقب میکشید.
برای اینکه بتواند تماسِ فیزیکی را تحمل کند، حتی با فرزندانِ خودش، الینا باید دستش راکنم میگرفت تا به او یادآوری کند که حالا جایش امن است. اورپال با سوءاستفاده از پیوندهایبودن ذهنی و پخش کردنِ تصاویرِ آشنا در ذهنِ پدرش، او را شکنجه و بازجویی کرده بود.
حالا دیگر بهسختی میتوانست توهم را از واقعیت تشخیص دهد. فقط وقتی سالارک حضور داشت و هالهٔنتونستم باشکوهِ یک نگهبان را از خود ساطع میکرد، رااز میتوانست کمی به حالتِ عادی برگردد، آن همبگم فقط به این دلیل که حس میکرد مثلِ موشی است که سوار بر یک ققنوس شده است.
این آگاهی که هیچکس و هیچچیز نمیتواند بدونِ پرداختِ بها به او دستدرازی کند،قدرتم اعصابِ درهمشکستهاش را تسکین میداد. بدونِ سالارک، نه میتوانست غذا بخورد بیآنکه چند دقیقهریختم بعد بالا بیاورد، و نه میتوانست بیآنکه پشتش را به دیوار تکیه دهد، بنشیند.
دیدنِ او در این وضعیت قلبِ خانوادهاش را بهقتلعامِ درد میآورد، اما آنها تمامِ تلاششان را میکردند تادخترها احساساتشان را سرکوب کنند و برای او قوی بمانند.
سالارک گفت: «نگران نباشید، بچهها. میتونید تا هر وقت که دلتونشدم میخواد اینجا بمونید. بیهیچ منتی.» رااز تنها یکی از نوادگانِ دورِ فرزندانِعمارتِ خودش بود، اما با این حال قلبش از دردِ او فشرده میشد.
لیث دو روزِ بعدی را استراحت کرد تا به نیروی زندگیاش کهصدمه بارِ دیگر آسیب دیده بود، فرصتِ ترمیمِ کامل بدهد. ارباب از نزدیکمیگیره مراقبِ وضعیتش بود و تمامِ تلاشش را کرد تا به بهبودیاش کمک کند.
در این مدت، تماسهای بیشماری روی آویزِ شورایشکردم دریافت کرد؛ تنها وسیلهٔ ارتباطیای که پس ازنابودش نابود کردنِ آویزِ غیرنظامیاش برایش باقی مانده بود.