---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1865: جمع کردنِ تکه‌ها (بخشِ ۱) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1865: جمع کردنِ تکه‌ها (بخشِ ۱)

0

از روزی که همدیگر را شناخته بودند، این اولین بار بود که‌شدم​ فلوریا از لیث می‌ترسید. لیث هیچ نشانه‌ای از پشیمانی در خود نداشت و‌خشم​ برایش مهم نبود چه کسانی ممکن است در فورانِ آتشفشان کشته شده باشند.

لیث نه می‌دانست و نه برایش مهم بود که خدمتکارانِ‌همه​ هوگوم پیش از انفجار فرار کرده‌اند یا نه. حتی آن‌اینکه​ کودک هم فقط با التماسِ تیستا نجات پیدا کرده بود.

فالوئل در حالی که بیسکویتی می‌خورد، گفت: «خیلی بهشون آسون گرفتی. اگه اون پدرِ‌رها​ من بود، اون خانوادهٔ خوشبخت رو یکی‌یکی زنده می‌خوردم. البته اگه پدرِ من بود،‌کسایی​ احتمالاً بعد از قتل‌عامِ همه، خودش به‌تنهایی فرار می‌کرد، ولی خب اون داستانش فرق داره.»

دخترها برای اینکه به‌بعدش​ خودشان بیایند، به کمی‌بیرون​ زمان و مشروب نیاز داشتند.

درکِ مصیبتِ جهان از توانِ همه‌متفاوتی​ خارج بود، پس روی مشکلِ هستهٔ‌شدم​ بنفشِ تیره و مهروموم‌شدهٔ لیث تمرکز کردند.

لیث هولوگرام‌های اتفاقاتِ دیروز را نشانشان داد تا با‌قتل‌عامِ​ یک پیوندِ ذهنیِ دیگر مسمومشان نکند و گفت: «همون‌طور‌دخترها​ که می‌بینید، هر بار روشِ متفاوتی رو امتحان کردم.»

«وقتی با ملن روبه‌رو شدم، تمامِ قدرتم رو رها کردم تا نابودش کنم و‌رها​ از مامان و همهٔ مردمِ لوتیا محافظت کنم. بعدش تو عمارتِ هوگوم، خشم و‌کسایی​ نفرتم رو بیرون ریختم تا کسایی رو که به بابا صدمه زده بودن مجازات کنم.

«با این حال هر دو بار نتونستم مصیبت‌بیرون​ رو فعال کنم و حتی از سدی که‌حال​ جلوی رشدِ هسته‌م رو می‌گیره بگذرم. نظری دارید؟»

فالوئل گفت: «شرمنده، چیزی به ذهنم نمی‌رسه. می‌خواستم بهت بگم با‌روبه‌رو​ تمامِ توان بجنگی یا دیگه احساساتت رو سرکوب نکنی، ولی این‌محافظت​ دقیقاً همون کاریه که کردی و هیچ نتیجه‌ای هم ازش نگرفتی.»

فریا شانه بالا انداخت و گفت: «دلم می‌خواد یه چیزی تو‌خودش​ این مایه‌ها بگم که: شاید باید خویشتن‌داری می‌کردی. ولی اگه این حرف‌کمی​ رو بزنم، اولین کسی که می‌زنه تو سرِ خودم، خودمم. حقشون بود.»

سولوس گفت: «بیاید به چیزایی که دربارهٔ بقیهٔ جانورانِ الهی می‌دونیم فکر‌تمامِ​ کنیم. هر چی باشه، هیئتِ تیاماتِ لیث هم هنوز یکی از اون‌هاست‌خشم​ که از ترکیبِ خونِ یه اژدها و یه ققنوس به وجود اومده.»

فالوئل گفت: «اژدهایان موجوداتِ خردمندی هستن، ولی در عینِ حال حریص هم هستن. ققنوس‌ها‌بودن​ موجوداتِ شور و احساساتن و فقط شدیدترین عشق و نفرت رو تجربه می‌کنن. گریفون‌ها‌شرمنده​ موجوداتی هستن که خودشون رو وقفِ پرورش می‌کنن، ولی مستعدِ حسادت و خشم هم هستن.

«یه جورایی شبیهِ گردابِ زندگی‌ان. می‌تونن چیزایی رو که براشون مهمن تقویت کنن، ولی در‌رها​ عینِ حال ممکنه با محبتِ بیش از حدشون اون‌ها رو خفه کنن. به این فکر‌بابا​ کنید که چطور تایریس بعد از اینکه بالاخره عشقِ حقیقی رو پیدا کرد، دل‌شکسته شد.»

لیث گفت: «من واقعاً موجودی پر از حرص و احساساتم. تشنهٔ چیزاییم که بهشون نیاز‌داستانش​ دارم و آدم‌ها رو یا دوست دارم یا ازشون متنفرم. بقیهٔ چیزا برام اهمیتی ندارن.‌جهان​ با این حال اگه مجبور باشم خودم رو تو یه کلمه تعریف کنم، می‌گم نفرت.»

سپس نشانشان داد که چطور خشم و‌کردم​ جنونش، دیوهای احضارشده با ندای خلأ و‌رها​ حتی تیستا را هم آلوده کرده بود.

کویلا بعد از اینکه مدتی‌عمارتِ​ به آن تصاویر فکر کرد،‌کسایی​ گفت: «و مشکلت هم همینه.»

لیث پرسید:‌نکند​ «یعنی دیگه‌می‌بینید​ نباید متنفر باشم؟»

کویلا سر تکان داد و گفت: «خب، این کار‌قتل‌عامِ​ قطعاً برات مفیده، ولی منظورم این نیست. فکر کنم باید‌برای​ از اینجا شروع کنی که دیگه از خودت متنفر نباشی.»

سولوس پرسید: «منظورت چیه؟»

کویلا جواب داد: «لیث، من تمامِ زندگیت رو از طریقِ پیوندهای ذهنی دیدم‌زده​ و به لطفِ همون‌ها، احساساتت رو هم تجربه کردم. اون قدیما که گرسنه‌نظری​ بودی، به خاطرِ ضعفت از خودت متنفر بودی و خودت رو تحقیر می‌کردی.

«بعدش که شکارچی شدی و تونستی غذا به دست بیاری، باز هم از خودت متنفر بودی چون‌کنم​ اون‌قدر قوی نبودی که بتونی تیستا رو درمان کنی. بعد از اون هم همش دغدغه‌ت این بود که‌حال​ به سولوس کمک کنی تا بهبود پیدا کنه و راهی پیدا کنی تا بتونه یه بدن داشته باشه.»

«این همون کاریه که تا الانم کردی، وقتی‌بعد​ خودتو بابتِ افتادن تو تلهٔ اورپال تو رستورانِ‌فرق​ گرگِ آسمانی و دزدیده شدنِ رااز سرزنش کردی.

«تو همه‌چیز رو می‌ندازی رو دوشِ خودت و هربار‌ملن​ که چیزی برخلافِ انتظارت پیش میره عصبانی میشی. نمی‌تونی‌همهٔ​ همیشه برنده باشی، لیث. هیچ‌کس نمی‌تونه، حتی مادرم یا نگهبان‌ها.

«فکر می‌کنم کلیدِ رسیدن به بنفش اینه‌نفرتم​ که دیگه از خودت متنفر نباشی و‌بودن​ این حس رو فقط به بیرون هدایت کنی.»

«آخه چطور این کارو بکنم؟»‌روشِ​ لیث سال‌ها بود که از‌ملن​ مشکلاتِ مهارِ خودش خبر داشت.

نبردِ سخت و طولانی‌ای‌زنده​ بود که هنوز هیچ ایده‌ای‌قتل‌عامِ​ برای پیروزی در آن نداشت.

کویلا شانه بالا انداخت:‌روشِ​ «چه می‌دونم. ولی اگه کسی‌ملن​ ایدهٔ بهتری داره، سراپا گوشم.»

به نوبت لیث را نصیحت کردند، اما حرف‌هایشان بیشتر‌ریختم​ شبیه آرزوهای واهیِ کتاب‌های خودیاری بود و هیچ راهکارِ‌مصیبت​ واقعی و مشخصی برای رسیدن به خواسته‌اش پیشِ پایش نمی‌گذاشت.

لیث برخاست: «خیلی خب، دیگه بحث دربارهٔ این وضعِ اسفناکِ زندگیِ‌روبه‌رو​ من کافیه. کویلا، فلوریا، شما قبلاً هیچ‌وقت به کویر نیومدین. بذارین‌محافظت​ کاخِ سالارک رو بهتون نشون بدم و بعدش باید بچه‌ها رو ببینین.

«باید چندتا چهرهٔ آشنا ببینن.»

همان‌طور که لیث پیش‌بینی کرده بود، آران و لریا با‌کسایی​ اشتیاق از خاله‌هایشان استقبال کردند. بچه‌ها دعوتشان کردند تا در‌سدی​ دریاچه با آب و جادو بازی کنند و همه هم پذیرفتند.

البته پیش از‌همون‌طور​ آن، لیث و‌متفاوتی​ سنتون را بیرون انداختند.

حالا که فقط زن‌ها و آران‌البته​ مانده بودند، می‌توانستند آزادانه و تنها با‌می‌کرد​ زره‌های افسون‌شدهٔ چسبان با هم آب‌تنی کنند.

سنتون پرسید: «نمی‌تونی مثلاً با سولوس همجوشیِ ذهن کنی و‌روبه‌رو​ تصویرش رو به اشتراک بذاری؟» و در واکنش به چشم‌غرهٔ‌لوتیا​ لیث بی‌درنگ اضافه کرد: «هی، من فقط ازدواج کردم، نَمُردم که.»

«اولاً که سولوس می‌فهمه. ثانیاً، اگه بخوام یواشکی خواهرای برهنه‌ام‌کسایی​ رو دید بزنم، دیگه هیچ فرقی با ملن ندارم.» لیث این‌جلوی​ نام را چنان تف کرد که گویی زهری روی زبانش بود.

«حرومزادهٔ عوضی.» سنتون هم آب دهانش را به‌کردم​ زمین انداخت و این آخرین باری بود که دربارهٔ‌کنم​ سوءاستفاده از دسترسیِ لیث به رختکنِ زن‌ها حرف زدند.

رااز پس از بیش از ۲۴ ساعت خواب بیدار شد، آن هم فقط به‌ولی​ این دلیل که از شدتِ گرسنگی ضعف کرده بود. هنوز به‌شدت عصبی و آشفته بود؛‌مصیبتِ​ حتی وقتی آران می‌خواست به او دست بزند، ناله می‌کرد و از ترس عقب می‌کشید.

برای اینکه بتواند تماسِ فیزیکی را تحمل کند، حتی با فرزندانِ خودش، الینا باید دستش را‌کنم​ می‌گرفت تا به او یادآوری کند که حالا جایش امن است. اورپال با سوءاستفاده از پیوندهای‌بودن​ ذهنی و پخش کردنِ تصاویرِ آشنا در ذهنِ پدرش، او را شکنجه و بازجویی کرده بود.

حالا دیگر به‌سختی می‌توانست توهم را از واقعیت تشخیص دهد. فقط وقتی سالارک حضور داشت و هالهٔ‌نتونستم​ باشکوهِ یک نگهبان را از خود ساطع می‌کرد، رااز می‌توانست کمی به حالتِ عادی برگردد، آن هم‌بگم​ فقط به این دلیل که حس می‌کرد مثلِ موشی است که سوار بر یک ققنوس شده است.

این آگاهی که هیچ‌کس و هیچ‌چیز نمی‌تواند بدونِ پرداختِ بها به او دست‌درازی کند،‌قدرتم​ اعصابِ درهم‌شکسته‌اش را تسکین می‌داد. بدونِ سالارک، نه می‌توانست غذا بخورد بی‌آنکه چند دقیقه‌ریختم​ بعد بالا بیاورد، و نه می‌توانست بی‌آنکه پشتش را به دیوار تکیه دهد، بنشیند.

دیدنِ او در این وضعیت قلبِ خانواده‌اش را به‌قتل‌عامِ​ درد می‌آورد، اما آن‌ها تمامِ تلاششان را می‌کردند تا‌دخترها​ احساساتشان را سرکوب کنند و برای او قوی بمانند.

سالارک گفت: «نگران نباشید، بچه‌ها. می‌تونید تا هر وقت که دلتون‌شدم​ می‌خواد اینجا بمونید. بی‌هیچ منتی.» رااز تنها یکی از نوادگانِ دورِ فرزندانِ‌عمارتِ​ خودش بود، اما با این حال قلبش از دردِ او فشرده می‌شد.

لیث دو روزِ بعدی را استراحت کرد تا به نیروی زندگی‌اش که‌صدمه​ بارِ دیگر آسیب دیده بود، فرصتِ ترمیمِ کامل بدهد. ارباب از نزدیک‌می‌گیره​ مراقبِ وضعیتش بود و تمامِ تلاشش را کرد تا به بهبودی‌اش کمک کند.

در این مدت، تماس‌های بی‌شماری روی آویزِ شورایش‌کردم​ دریافت کرد؛ تنها وسیلهٔ ارتباطی‌ای که پس از‌نابودش​ نابود کردنِ آویزِ غیرنظامی‌اش برایش باقی مانده بود.

ناولها | novelha.net