چپتر 1745: تهدیدِ ناشناخته (بخشِ ۱)
0بر فرازِ چشمهٔ ماناییمیترسید در ناحیهای دورافتاده از منطقهٔانداختنِ دیستار، در آکادمیِ گریفونِ طلایی.
برخلافِ متحدِ بهظاهر متحدش، پادشاهِ مردهٔ دربارِ نامردگان، ثرود بیدارشدگانِ قابلاعتمادی در خدمتِصورت خود داشت. بهمحضِ اینکه اورپال رازِ بیداری را با شرکایش در میان میگذاشت،آزادانه او را رها میکردند؛ در حالی که اعضای ارتشِ ثرود در رؤیایش شریک بودند.
پروتئوس را بهجای یک پوستدزد فرستاده بود، اما نه به اینشرافتی دلیل که همانطور که لکا میگفت از پتانسیلشان میترسید؛ بلکه میخواستمیکردم بدونِ به خطر انداختنِ جانِ هیچیک از پیروانش، مراقبِ سرمایهگذاریاش باشد.
هاتی یا تراوگن را بیدار نکرده بود، چون در آن صورت مثلِ اکیدناسرمایهگذاریاش میشدند و برای همیشه روی یک چشمهٔ مانا گیر میافتادند. در عوض باروی این روش، میتوانستند آزادانه هماهنگکننده را درآورند و بهسادگی به حالتِ سقوطکردهشان برگردند.
خوشایند نبود،میگفت اما از گزینهٔبلکه دیگر بهتر بود.
پس از آنکه مرگِ گلموس باعثِسرمایهگذاریاش نابودیِ تمامِ هماهنگکنندههای در اختیارش شد،چون پرسید: «نظرت دربارهٔ این پروژه چیه؟»
تایرانت به متحدانش مدلهای قدیمیای داده بود کهمیانِ نهتنها کاراییِ کمتری داشتند، بلکه با بررسیِ نشاطبخشیپیوندِ از هم میپاشیدند. میانِ دزدها هیچ شرافتی وجود نداشت.
پروتئوس یافتههایش را از راهِ پیوندِ ذهنی با او در میان گذاشت: «مادر، وقتی تظاهر میکردم دارم کریستال استخراج میکنم، با استفاده از طلسمهای جادوآهنگریِ شما، هماهنگکنندههای واقعیِ تنِمیافتادند فومورها رو بررسی کردم. گلموس هرگز فکر نمیکرد شما جادوی روح یا طلسمهای شخصیتون رو به من بسپارید، برای همین اصلاً شک نکرد. نظرِ شخصیِ من اینه که ایدهٔ گلموسمتحدانش میتونه جواب بده، اما تکمیل کردنش در بهترین حالت قرنها زمان میبره. سرمایهگذاریِ منابعِ شما روی هماهنگکنندهها در حالِ حاضر فقط اتلافِ وقته. اونا هرگز بهموقع برای جنگ آماده نمیشن.»
ثرود سر تکان داد و در حالی که با استفاده از جادوی آب، هر چه را دربارهٔ آرتیفکتبیدار میدانستند روی یک تکه پوست مینوشت، گفت: «من هم دقیقاً همین فکر رو میکنم. با این حال، وقتیدرآورند به تخت بنشینم، فقط استفاده از اونا برای تسریعِ شکلگیریِ کریستالهای مانا و فلزاتِ جادویی، پادشاهی رو توقفناپذیر میکنه.»
پروتئوس گفت: «مادر، با ارتشی کهسرمایهگذاریاش فقط به داوروس و کریستالهای سفید مجهزصورت باشه، کشورهای دیگه در برابرتون زانو میزنن.»
ثرود پرسید: «اون مالِداشتند آیندهٔ دوره. من بیشترمیانِ نگرانِ زمانِ حالم. ورهن چطور؟»
نخستین همزاد با یادآوریِ شکستش غرید: «اون واقعاً قدرتمنده و تو فضولیمراقبِ کردن تو کارای شما هم استعداد داره، اما چیزِ خاصی نیست. بهاندازهٔبرای کافی از بافتِ بدنش جمع کردم تا ازش تقلید کنم و بررسیش کنم.»
ثرود گفت: «فکرِ خوبیه. هر چیمیخواست بیشتر بدونیم، ورهن کمتر برامون تهدید حسابمراقبِ میشه. این بهاصطلاح تیامات رو نشونم بده.»
پروتئوس تکههای پوستِ لیث را که در طولِ مبارزه نگه داشته بود فراخواندصورت و رگهای سیاهی روی بدنش برجسته شدند. رگها مثلِ آتش پخش شدند، هرآزادانه چه را سرِ راهشان بود سوزاندند و صدای فریادِ همزاد را از درد درآوردند.
رگها به صورتِ پروتئوس رسیدند و آن را به لوحیهیچ سیاه با هفت چشمِ سفید و دهانی پر از دندانوقتی تبدیل کردند که لبخندی بیرحمانه بر آن نقش بسته بود.
موجودِ سیاهِ درونِ پروتئوس بامیخواست صدایی که شبیهِ زوزهٔ باد درپیروانش دلِ یک مغاک بود، گفت: «میبینمت.»
در حالی که همزاد رابلکه تحلیل میبرد و از درونجانِ میخوردش، به ملکهٔ دیوانه خیره ماند.
«لعنت بهت، پروتئوس. بهت گفته بودم هرگز دشمن رو دستکم نگیر.»نکرده ثرود بشکنی زد و آذرخشی نقرهای از گردابِ زندگی رها کرد. آذرخش،عوض مادهٔ سیاه را پیش از آنکه بتواند طعمهاش را کاملاً ببلعد، سوزاند.
پس از خوردنِ گوشتِ فراوان و چند نفس اجرای نشاطبخشی، پروتئوس زندهوجود ماند اما با بهبودی فاصلهٔ زیادی داشت. چیزی را تجربه کرده بودکریستال که معمولاً خودش بر سرِ دیگران میآورد و فهمید چقدر وحشتناک است.
ثرود در حالی که پسرخواندهاش را با پتویی میپوشاند و او را که از سرهاتی تا پا میلرزید در آغوش میگرفت، گفت: «از اعتراف بهش متنفرم، اما حق با اورپاله.عوض لیث خطرناکتر از اونه که زنده بمونه. هر چیزی که برای نقشهاش لازم داره بهش بدید.»
لیث و سولوس هنوز یکدیگر را در آغوش گرفته بودند که تصاویری از ثرود و یکمیشدند اتاقِ تاجوتختِ عجیب از جلوی چشمانشان گذشت. پس از تلاش و ناکامی در یافتنِ توضیحی منطقیبرگردند برای این پدیده، آن را به گردنِ استرسِ ناشی از مرگِ اکیدنا و جنگِ قریبالوقوع انداختند.
لیث در حالی که دروازهای را باز میکرد،میانِ گفت: «بهتره بریم خونه. برج داره چرخهٔ احساسیِ ماذهنی رو تا حدی تقویت میکنه که داریم توهم میزنیم.»
سولوس که میتوانست کلمات رامیخواست به یاد بیاورد اما معنایشان راپیروانش نمیفهمید، گفت: «موافقم. من اول میرم.»
بهمحض اینکه ازپتانسیلشان درِ بُعدی گذشت، صداییبدونِ آشنا پرسید: «سولوس، تویی؟»
سولوس با دیدنِ دوستدخترِ سابقِ لیث که باهاتی الینا جلوی شومینه نشسته بود و بچهها رویمیشدند پاهایشان بودند، جا خورد و جواب داد: «کامی؟»
کامیلا که از شنیدنِ چنین لقبِنشاطبخشی صمیمیای از زبانِ کسی که بهسختیوجود میشناخت جا خورده بود، تکرار کرد: «کامی؟»
سولوس با عجله جواب داد: «ببخشید، نمیخواستم خیلی صمیمیجانِ بشم. فقط اینکه من و لیث با هم پیوندنکرده داریم و اون هنوز تو رو اینجوری صدا میزنه.»
«این کارو میکنه؟» ماهها از جداییشان میگذشت،بدونِ بنابراین این خبر کامیلا را غافلگیر کردسرمایهگذاریاش اما لبخندِ کوچکی هم به لبش آورد.
لیث درست در لحظهای رسید که برج به اندازهٔ یک انگشتر کوچک شدصورت و روی انگشتش لغزید. پرسید: «کامی؟» برایش مهم نبود که حرفش تکراری بهآزادانه نظر برسد، تا زمانی که میتوانست از معذبکنندهتر شدنِ آن وضعیت جلوگیری کند.
«حالت خوبه؟ برای تو یا زینیانشاطبخشی اتفاقی افتاده؟» بهمحض اینکه این کلماتوجود را به زبان آورد، فهمید چقدر احمقانهاند.
با وجودِ زوگار واستور بهعنوانِ درمانگرشان وخطر سازمانِ دورگههای مسخشدهاش برای محافظت از آنها،باشد چیزِ چندانی نمیتوانست امنیتشان را به خطر بیندازد.
کامیلا که بهسختی میتوانست چشم از زنِ ریزنقش و دوستداشتنیِ روبهرویش بردارد،پیروانش گفت: «حالم خوبه و زینیا و بچهها هم همینطور. اومدم اینجا چونمیشدند الینا بهم گفت که برای کنار اومدن با عواقبِ زسکا به مشکل خوردی.»
مادرِ لیث در واقع داستانش را اغراقآمیز تعریف کرده بود تا مطمئن شودصورت آن دو با هم روبهرو میشوند. الینا و زینیا کاری کرده بودند کامیلاآزادانه باور کند لیث از مبارزه با سیروک آسیبِ جسمی و روحی دیده است.
هیچکدام از اینها حقیقت نداشت، امانشاطبخشی پس از مرگِ اکیدنا، لیث دقیقاً همانطورنداشت به نظر میرسید که کامیلا انتظار داشت.
لیث شانه بالا انداخت: «چه عواقبی؟ ارتش از اینکه تیامات جسدِ اژدها رو قاپیدباشد خوشش نیومد، اما من بهشون هشدار داده بودم که اگه کمکم نکنن، خودم برشگیر میدارم. مأموریتِ من همون موقع تموم شده بود و بدونِ من، هنگ کاملاً نابود میشد.»
«اونا باید ممنون باشن کهبلکه مداخلهٔ من شورش تو منطقهٔجانِ نسترار رو تو نطفه خفه کرد.»
کامیلا که میتوانست درد را در چشمانش ببیند و بهاشتباه تصور میکرد باید چیزِ جدیایاکیدنا باشد که تا این حد طول کشیده، گفت: «من اینجا بهعنوانِ یه پاسبان نیستم، بلکهحالتِ بهعنوانِ یه دوستم. پس برام مهم نیست ارتش چی میخواد، فقط احساسِ تو برام مهمه.»
لیث با خجالت سرش را خاراند: «قطعاًمیپاشیدند به یه دوست نیاز دارم. اشکالی نداره یهراهِ قدمی بزنیم؟ به کمی هوای تازه نیاز دارم.»
«حتماً.» کامیلا کلمهرمزشان را برای چیزی کهخطر نمیشد جلوی بچهها گفت تشخیص داد و پسهاتی از پایین گذاشتنِ لریا از روی پاهایش، ایستاد.
دخترک پرسید: «داریپتانسیلشان به این زودیمیخواست میری خاله کامیلا؟»
کامیلا در حالی که موهای بلوند وباشد نرمش را نوازش میکرد، گفت: «نه، نگرانمثلِ نباش. قبل از رفتن میام خداحافظی میکنم.»
آران پیراهنِ کامیلا را کشید: «اما ما تومیانِ کویر خیلی دلمون برات تنگ شده بود وپیوندِ تو هم تازه رسیدی... نمیتونی حداقل برای شام بمونی؟»