چپتر 1218: جادوگران و برجها (بخش ۲)
0خوشبختانه هر ساختمان تابلوی بزرگی داشت که فهرست مغازهها و مؤسساتِ داخلشداریم روی آن نوشته شده بود. پیدا کردنِ کتابخانه فقط کمی وقتشان رانکردند گرفت. در کمالِ ناامیدی، تنها کتابهایی که پیدا کردند دربارهٔ جادو بود.
کاغذ در کولگا بسیار ارزشمندتر از دنیای بیرون بود، و این موضوع مردمِ زیرِ آب را مجبور میکردچقدر فقط زمانی که واقعاً مهم است از آن استفاده کنند. تنها چیزی که با مطالعهٔ کتابها دستگیرشان شد اینروشنش بود که ساکنانِ کولگا با وجودِ انزوایشان، چهار ردهٔ اولِ جادو را به روشی مشابهِ پادشاهی بررسی کرده بودند.
هیچ اثری از طلسمهایآموزش ردهٔ ۵، جادوی نور،لازم آیین، و جادوی ممنوعه نبود.
فلوریا فکر کرد: «این اصلاً با عقل جور درنمیاد. کلِ شهربچهها داره با جادوی ممنوعه زندگی میکنه، چرا برای هیچ کارِ دیگهاییاد ازش استفاده نمیکنن و چرا وجودِ جادوی نور رو مخفی میکنن؟»
تیستا گفت: «شاید به لطفِ خورشید ممنوعه نیازی بهشممکنه ندارن. اومدن به کتابخونه هیچ سرنخی از تاریخِ شهرچقدر بهمون نداد. قدمِ بعدی باید رفتن به یه مدرسه باشه.
«بچهها باید دربارهٔ دنیایی که توش زندگی میکننببینن آموزش ببینن و ما هم ممکنه چیزایی کهبگیریم لازم داریم رو از همون درسا یاد بگیریم.»
با این حال هر چقدر هم که گشتند، حتی یک مدرسه در دوبگیریم حلقهٔ اولی که کاوش کردند پیدا نکردند. دو ساعتِ در اختیارشان رو بهانباشتهشده پایان بود و دردِ انباشتهشده ارادهشان را محک میزد، بهخصوص ارادهٔ تیستا را.
او با هستهٔ فیروزهایِ روشنش، ضعیفترین فردِ گروهرفتن بود و با وجودِ تمامِ تلاشهایش، میتوانست حس کندچیزایی که رنگِ هستهاش به خاطرِ سم دارد کدرتر میشود.
«بیا یه جایی پیدا کنیم تا بشینیم و بدونِ جلبِچیزایی توجه از نشاطبخشی استفاده کنیم.» فلوریا میدانست که استفاده ازحتی پیوندِ ذهنی روندِ مسمومیت را تسریع میکند، اما چارهٔ دیگری نداشت.
حرف زدن با تیستا نه تنها نشان میداد که آنها با هم حرکتهمون میکنند، بلکه این خطر هم وجود داشت که سنجاقِ لیگین فعال نشود واختیارشان آنها به جای زبانِ کولگا به زبانِ گارلن صحبت کنند و هویتشان لو برود.
آنها تابلوهای داخلِ ساختمان را دنبال کردند تا به سالنِ نمایشی که در طبقهٔ ۲۷چقدر قرار داشت برسند. هیچ آسانسوری وجود نداشت، فقط دو چاهک بود که در کلِ ساختمان امتدادارادهٔ داشت. یکی برای کسانی که میخواستند بالا بروند و دیگری برای کسانی که میخواستند پایین بیایند.
برای حرکتِ سریع از یک طبقه بهباید طبقهٔ دیگر، مردم فقط باید از یکآموزش طلسمِ پرواز استفاده میکردند تا به مقصدشان برسند.
تیستا پرسید: «چرا میتونیمبچهها داخلِ ساختمون از پروازببینن استفاده کنیم اما بیرون نه؟»
«نمیدونم. حدسِ من اینه که این کار باعث میشه جاسوسا نتونن به سرعت تویدرسا شهر جابهجا بشن. ناتوانی در پرواز و حرف زدن یعنی آدمای عادی وقتِ کافیدردِ برای جمعآوریِ اطلاعات ندارن، اون هم قبل از اینکه خورشید ممنوعه قدرتشون رو فلج کنه.
«همینطور جلوی نزدیک شدنِ آدما به خورشید رولازم بدونِ اینکه جلبِ توجه کنن میگیره. یه محافظتِگشتند ساده اما مؤثره.» فلوریا درست حدس زده بود.
به همین دلیل بود که استفاده ازباید ماشینهای پرنده محدودیتهای زیادی داشت. اینطوری نمیشدآموزش از آنها برای شناسایی هم استفاده کرد.
دخترها به سالنِ نمایش رسیدند که تفاوتِ چندانی با انتظارشان نداشت.لازم اتاقِ مدورِ وسیعی بود با صحنهای مرتفع در وسط، کفی شیبدار،اولی و چند ردیف صندلی که به شکلِ نیمدایره چیده شده بودند.
چند نفر از قبل داخل بودند و فقط چند جای پراکنده باقی مانده بود،درسا که دخترها را مجبور کرد در ردیفهای عقب بنشینند. آنها نشستند و در حالیدردِ که تظاهر میکردند به برنامه علاقهمندند، از نشاطبخشی برای خنثی کردنِ اثراتِ مسمومیت استفاده کردند.
به دلیلِ رقیق بودنِ انرژیِ جهان در کولگا، فنِ تنفسهمون قدرتِ همیشگیاش را نداشت، با این حال باز هم توانست دردشاننکردند را تسکین دهد و هستهٔ تیستا را به فیروزهایِ روشن برگرداند.
ناگهان چراغها خاموش شدند و فقط صحنه روشن ماند.مدرسه برخلافِ انتظارِ دخترها، هیچ بازیگری بیرون نیامد. دیوار جانلازم گرفت و تصویرِ یک دورگهٔ انسان-مردمِ دریا رویش ظاهر شد.
فلوریا مات و مبهوتبچهها مانده بود. این دیگهببینن چه جور سالنِ نمایشیه؟
تصویرِ مردمِ دریا بیشتر از اینکه هولوگرام باشد، یک تصویرِچیزایی پخششده بود. اگر لیث آنجا بود و میتوانست از زندگیِحتی اولش برایشان بگوید، به آنها میگفت که آنجا یک سینماست.
مردِ دریایی پیش از آنکه اخبار را مثلِلازم یک گوینده بخواند، گفت: «درود، شهروندانِ رگیا. من جیانوحتی هستم و شما رو از تازهترین رویدادها باخبر میکنم.»
جز فهرستی از جرایم و این واقعیت که جامعهٔ کولگا دستکمی ازدنیایی جامعهٔ خودشان نداشت، چیزِ دیگری دستگیرِ تیستا و فلوریا نشد. آنها از تاریکیچقدر بهره بردند تا بیآنکه کسی متوجه شود، ساعتها و آویزهایشان را بررسی کنند.
تیستا از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «لعنتی.آموزش وقتِ کافی برای ادامهٔ جستوجو نداریم. بهترهدرسا همینجا بمونیم و تا رسیدنِ لیث استراحت کنیم.»
پس از اخبار نوبت به تبلیغاتِ حکومتی رسید. گویندهممکنه از وحشتهای سطحِ زمین گفت و اینکه چطور دشمنانِچقدر کولگا از ترسِ قدرتشان، آنها را درونِ سد زندانی کردهاند.
با پایانِ اخبار، چراغها دوباره روشن شد. فلوریا و تیستاهمون داشتند همراهِ بقیه از سالن خارج میشدند که متوجهِ یککاوش شمارشِ معکوس روی صفحه شدند که کنارش نوشته بود: «تأسیسِ کولگا».
آنها درست بهموقع به صندلیهایشان برگشتند و دیدند کلاسی از بچههای خردسال واردتوش شدند که هر کدام را یکی از والدینشان همراهی میکرد. بچهها مشتاق بهگشتند نظر میرسیدند، اما پیدا بود بزرگسالان از شدتِ بیحوصلگی جان به لب شدهاند.
از بختِ خوبِ دخترها، صندلیِ کافی برای همه بود،ممکنه اما والدین باز هم چند بار به آنها چشمغره رفتندگشتند و تا زمانِ خاموش شدنِ چراغها چشم از آنها برنداشتند.
شمارشِ معکوس ناپدید شدبچهها و جای خود را بهممکنه چیزی شبیهِ یک کارتون داد.
صفحه تصویرِ زنی با موهایی به هفت رنگِ عناصر را نشاندرسا میداد که چکشی تقریباً هماندازهٔ خودش در دست داشت. صدای راویساعتِ گفت: «مدتها پیش، جادوگرِ قدرتمند، ریفا منادیون، تو قارهٔ گارلن زندگی میکرد.»
«اون با وجودِ انسان بودن، دانا و مهربان بود و چند شاگرد رو زیرِ پر وممکنه بالِ خودش گرفت. ریفا دانشش رو به اونا آموخت، اما شاگردانش هر چقدر هم که استعدادساعتِ داشتن، نمیتونستن به پای استادشون برسن؛ چون برجش اونو فراتر از حدِ تصور قدرتمند کرده بود.»
صفحه منادیون را مقابلِ برجی عظیم نشان داد. هر ضربهٔ چکشِ او شمشی ازدرسا فلز را به سلاح، زره یا آرتیفکتی تبدیل میکرد که پس از قرار گرفتندردِ در نورِ برج، قدرتِ شکافتنِ دریا و ویران کردنِ کوهها را به دست میآورد.
تیستا بهسختی جلوی نوچ کردنشدنیایی را گرفت. آره، جونِ خودت.چیزایی کاش جادوآهنگری همینقدر آسون بود.
شاگردانش با حیرت بهآموزش او خیره شده بودند وداریم از منادیون طلبِ کمک میکردند.
«بعد منادیون به هر کدوم از چهار شاگردِ وفادارش یه آرتیفکت بخشید تا بتوننآموزش بر محدودیتهاشون غلبه کنن. جدِ ما، آسفل کولگا، دستانِ منادیون رو دریافت کرد؛ آرتیفکتیحلقهٔ که بهش چنان قدرتی روی چشمههای مانا داد که هنوز هم ضامنِ امنیتِ ماست.»
با اینکه تمرکزِ تصویر روی یک جفت دستکشببینن بود، دخترها توانستند سه شیءِ دیگر را هم تشخیصحال دهند. یک عینکِ گیرهای، یک ماسک و یک کلاهخود.
بچهها و دخترهاباشه با حیرت بهتوش آرتیفکتها خیره ماندند.
«مهارتِ کولگا به اوجِ تازهای رسید، اما حتی با وجودِ دستان،درسا استعدادش برای ساختِ برجی واسه خودش کافی نبود؛ با این حال،ساعتِ اون به نشانهٔ سپاسگزاریِ ابدیاش، خونهٔ خودش رو شبیهِ برجِ منادیون ساخت.
«اما یه روز فاجعه رخ داد. یکی از شاگردای منادیون بهخاطرِ اینکه هیچ آرتیفکتی نگرفتهببینن بود، از استادش کینه به دل گرفت. شاگردِ خائن تو اوجِ خشم به منادیون حملهکاوش کرد و اونو کشت و برج و چکشِ اون، یعنی خشم، رو به چنگ آورد.»