چپتر 2247: فصل 2247
0«حالا بریم سراغِ اصلِ کاری.» اینکسیالوت رونِ راگو را فشرده بود و روندیگر چند ثانیه چشمک زده بود. نمایندهٔ انسانها تنها زمانی تماس را جواب دادچنان که مطمئن شد خدایان التماسش را نادیده گرفتهاند و تماس هم تصادفی نبوده است.
«چی میخوای، عوضی؟ سرم شلوغه.»
«ای وای.» اینکسیالوت با شوکه شدن تماس را قطعیکه کرد؛ تازه فهمیده بود که کار دارد و برایفقط یک بار هم که شده، کارش در آزمایشگاه نبود.
خوبیِ داشتنِ یه شهرتِندارم به این افتضاحی اینه کهکویر بهتر کردنش زحمتِ زیادی نمیخواد.
اینکسیالوت در حالی که واکنشِ الینایکه و دیگر نمایندگانِ شورا را بررسیزیاد میکرد، این فکر از ذهنش گذشت.
لیث گفت: «من با نقشه موافقم.» چهرهاش چنان در هم رفتهبرد بود که انگار داشت هر کلمه را بالا میآورد. «اما میخوام گاردهایجنگ سلطنتی، بزرگانِ شورا و حداقل ۳ وارپِ اضطراری همیشه در دسترس باشن.»
«اگه اتفاقی برای خانوادهام بیفته، دیگه نیازی به توافقم با پادشاهی ندارم. اوننمایندگانِ موقع ترجیح میدم به کویر نقلمکان کنم و به ارباب عالی سالارک کمکرفته کنم تا بهمحضِ اینکه ثرود شما رو از بین برد، از شرش خلاص بشه.»
سالارک بهنشانهٔ موافقتاینکه سر تکان دادبین و بقیه یکه خوردند.
اهمیتِ تیامات در جنگ چندان زیاد نبود. او در آنِ واحد فقطزیاد میتوانست در یک مکان باشد و شورا پر از کسانی بود کهتجربهٔ بهتر از او میجنگیدند و در تمامِ زمینههای جادو تجربهٔ بسیار بیشتری داشتند.
با این حال، حضورش برای خلاص شدن از شرِ گریفونِ طلایی اهمیتِشرش حیاتی داشت. او تنها مردِ آزادی بود که دو بار به دفترِچندان رئیسِ آکادمی رسیده و زنده مانده بود تا ماجرا را تعریف کند.
علاوه بر این، بر اساسِ گزارشِ ولادیون، بُعدِ مسخشدهٔ لیثواکنشِ هم در رسیدنِ پنهانی به هستهٔ نیروی آکادمی و هملیث در مقابله با نیروهای ثرود نقشی کلیدی ایفا کرده بود.
خونآشامِ نخستین نمیتوانست به سهمِ سولوس اشارهبرد کند، برای همین تمامِ اعتبارِ مهارِ هیستار ویکه کشتنِ یورمون را به پای لیث نوشته بود.
پادشاه مرون دستِ لیث را فشردیکه و گفت: «پس توافق کردیم.» نمایندگانِ شوراآنِ هم بهدنبالِ او با لیث دست دادند.
میدانستند که بدونِ کمکِ او، حتی اگر ملکهٔ دیوانه در تلهشان میافتاد،شرش کسی را نداشتند که بتواند ضربهٔ آخر را وارد کند. اگر اتفاقیچندان برای خانوادهٔ ورهن میافتاد، جنگِ گریفونها حتماً با شکستِ آنها تمام میشد.
پادشاهیِ گریفون،بهمحضِ پایتخت، شهرِ والرون،شما یک هفته بعد.
در کمالِ تعجبِ همه، حتی پسیکه از شروعِ دوبارهٔ درگیریها، هیچ اثریزیاد از ملکهٔ دیوانه یا گریفونِ طلایی نبود.
لیث کارش را در خطوطِ مقدم از سر گرفته بود؛ شهرهای مرزی را بهتنهایی پس میگرفت و بارِبقیه روی دوشِ ارتشِ عادی را سبک میکرد. او و واستور ضرباتِ متعددی به نیروهای ثرود وارد کرده بودندجادو و برای یک بار هم که شده، پادشاهی بیشتر از آنچه زمین از دست میداد، در حالِ پیشروی بود.
با این حال، وظیفه نبود که لیث را به پایتختِواکنشِ پادشاهی کشانده بود. او به آنجا رفته بود تا تازهترینلیث پیروزیاش را با دوستی جشن بگیرد و دیداری تازه کند.
پروفسور واستور به سلامتیِ پیروزیهای هر دوشان و توافقِ اخیرِ لیث با خانوادهٔ سلطنتی جامشیکه را بالا برد و گفت: «لیث، پسرم، واقعاً بهت افتخار میکنم. تونستی هر دو گریفون روزمینههای به دردسر بندازی. اونا بهای سنگینی دادن تا یاد بگیرن ازت بترسن و بهت احترام بذارن.»
آنها در قلهٔ گریفون، یکی از بهترین رستورانهای والرون، مشغولِ صرفِچندان ناهار بودند. این رستوران بالای یکی از بلندترین ساختمانهای شهر قرارزمینههای داشت و به خاطرِ غذای عالی و بالکنِ خوشمنظرهاش معروف بود.
لیث جامش را به جامِ او زد و جواب داد:بین «ممنون واستور، اما حس میکنم یه جای کار میلنگه. من سوگواریاهمیتِ رو درک میکنم، اما ثرود همیشه ثابت کرده که رهبرِ عملگراییه.»
«اون هیچ ایدهای نداره که چرا به مقرّش نفوذحالی کردیم یا چی ازش به دست آوردیم. اینهمه مدتذهنش غیبش بزنه حرکتِ احمقانهایه و اصلاً به شخصیتش نمیخوره.»
ارباب سر تکان داد: «میفهمم چی میگی. توی سفرهای اخیرم،بشه متوجهِ کمبودِ محسوسِ جانورانِ الهی شدم. حتی وقتی زنگِ خطرچندان به صدا دراومد، بهجای سهتای معمول، هرگز بیشتر از یکی نفرستادن—»
زینیا شانهاش را گرفت و حرفش را قطع کرد: «میشه لطفاً بریم سراغِ یه بحثِفقط کمتر آزاردهنده؟ بعد از مدتها این اولین باره که هر چهار نفرمون توی یه اتاقشرِ دورِ هم جمع شدیم و من دیگه حالم از شنیدنِ دربارهٔ جنگ به هم میخوره.»
واستور جواب داد: «ببخشید عزیزم، ولی تقصیرِ من نیست. لیث همیشه توشرش کویر میمونه یا یه نگهبان بهش چسبیده. در هر صورت، این جورچندان همنشینی چیزی نیست که بتونم بدونِ به خطر انداختنِ کارم از پسش بربیام.»
به لطفِ آرایههای متعددی که قلهٔ گریفون برای تضمینِحالی حریمِ خصوصیِ مشتریانش به کار میگرفت و آرایههایی کهذهنش خودِ واستور چیده بود، هیچ خطری برای شنود وجود نداشت.
کامیلا با چشمانی از حدقهدرآمدهشما از تعجب پرسید: «یه لحظه صبربهنشانهٔ کن. زین دربارهٔ کارِ جانبیتون میدونه؟»
واستور با ناراحتی روی صندلیاش جابهجایکه شد: «نه همهچیز رو. دربارهٔ گروهِزیاد پژوهشیِ جیرنی، بچههام و اهدافمون بهش گفتم.»
زینیا با لبخندی گرم گفت: «و همین برام از سرم همبرد زیاده. زوگار حق داره حریمِ خصوصیِ خودش رو داشته باشه. ازدواجِ ماجنگ تازهست، در حالی که اون دهههاست داره روی این پروژه کار میکنه.
«هر چی که هست، اونقدر بهش اعتماد دارم که بدونم نمیتونه چیزِدیگر شرورانهای باشه. امیدوارم دیر یا زود اونقدر بهم اعتماد کنه که جزئیات روچنان باهام در میون بذاره، اما قرار نیست برای این کار بهش فشار بیارم.
«تنها چیزی که برام مهمه اینهبین که خوشحاله، کاری رو انجام میدهموافقت که دوست داره، و بهم خیانت نمیکنه.»
با اینبهنشانهٔ حرفها، غذا دربقیه گلوی ارباب پرید.
از کارش برای پادشاهی متنفر بود و شک داشت که اگر زینیا بهخلاص وسعتِ آزمایشهایش پی میبرد، توانِ بخشیدنش را پیدا میکرد. او در نقشِ ارباب هزارانواحد نفر را کشته بود و نقشههای آیندهاش ایجاب میکرد که آدمهای بیشتری را بکشد.
کامیلا شانه بالااینه انداخت: «پس توزحمتِ بیشتر از من میدونی.»
زینیا جواب داد: «و این یه موضوعِ دیگهست که دلم میخواد ازش دوری کنیم. میفهممیکه که تو یه بازپرسی، اما این یه ناهارِ خانوادگیه، نه یکی از بازجوییهات کامی. من دعوتتزمینههای کردم اینجا تا وقتت رو با خواهر و شوهرخواهرت بگذرونی، نه اینکه شوهرم رو سینجیم کنی.»
کامیلا از خجالت سرخ شد: «ببخشید، زین. ایناهمیتِ روزها بچهها چطورن؟ آخرین باری که دیدمشون، به نظرمکان میرسید کاملاً از حملهٔ ملن بهبود پیدا کرده باشن.»
زینیا از خوشحالی شکفت: «فقط به نظر نمیرسه که بر آسیبِ روحیشون غلبه کرده باشن،بهنشانهٔ واقعاً این کار رو کردن! فری و فیلیا هفتههاست که کابوس ندیدن. دارن تو مدرسهشون کلیباشد دوست پیدا میکنن. تازه، عاشقِ خونهٔ جدیدشون، فامیلهای جدیدشون و از همه مهمتر، بابای جدیدشون شدن.
«عاشقِ اینن که وقتشون رو با زوگار بگذرونن و هر بار کهدیگر برای کار بیرون میره، اونا بیشتر از من نگرانش میشن. برای همینچهرهاش به زوگار غدغن کردم که حداقل تا آخرِ جنگ چیزِ بیشتری بهم بگه.
«هر لحظهای که با همشما میگذرونیم ممکنه آخرین لحظه باشه وبهنشانهٔ نمیخوام با دعواهای احمقانه هدرشون بدم.»
دوباره غذا در گلوی ارباب پرید و از فریبکاریاش احساسِ گناه کرد.زیاد زینیا شانسِ دومِ او برای تبدیل شدن به مردی خوب بود، درستتجربهٔ همانطور که فرزندانش شانسِ دومِ او برای تبدیل شدن به پدری خوب بودند.
او دوستشان داشت، اما در عینبهمحضِ حال، وحشت داشت که بهمحضِ فاششرش شدنِ رازش آنها را از دست بدهد.