چپتر 2254: فصل 2254
0سیلفا شکهای زیادی داشت، اما نمیتوانست آنها را به زبان بیاورد: «خوششانسی کلمهٔ کوچیکیه. یه جانور تصادفاًسلباسِ از نزدیکِ یه جای دورافتاده که برای کمین انتخاب شده بود رد میشه و به خودش زحمتسلباس میده به غریبهها کمک کنه. من بهش میگم معجزه، ولی خب دندونِ اسبِ پیشکشی رو که نمیشمرن.»
واستور یکی از بزرگترین سرمایههای پادشاهی درخیره جنگِ گریفونها بود. تاج نمیتوانست او رامحلِ از دست بدهد. حقیقت باید منتظر میماند.
در حالی که اوریون همچنانپریدند با حسرت به واستور خیره شدهنجاتِ بود، دروازهٔ وارپِ دیگری باز شد.
دو گاردِ سلطنتی محلِ کمین را پیدا کرده بودند و پس ازدنبالِ کمکهای اولیه، سلباسِ گریفون را با خود آورده بودند. پیش از پایانِخیلی درمانِ زخمهایش، به او تونیکهای زیادی داده بودند، اما هنوز خوابآلود بود.
اوریون از چنگِ پادشاه رها شد و مشتی به صورتِ سلباس زد که او را نقشِ زمینسلباسِ کرد و غرید: «عوضی! من گلِ کوچکم رو به تو سپرده بودم. چه جور مردی نمیتونه حتیسلباس از زنی که باهاش قرار میذاره محافظت کنه؟ تو جانورِ الهی نیستی، فقط یه آشغالِ الهی هستی!»
«چطور اون رفته ولی توهمچنان سالمی؟ دخترم رو ول کردیدیگری تا جونِ بیارزشت رو نجات بدی؟»
سلطنتیها، لیث و جیرنی روی اوریون پریدند. صورتش رامشتاق روی زمین چسباندند؛ آنها بیشتر مشتاق بودند سرنخی برایاعتراف نجاتِ فلوریا پیدا کنند تا اینکه دنبالِ مقصر بگردند.
«اعتراف میکنم که نتونستم از فلوریا محافظت کنم، اما ولش نکردم. تعداد ومقصر قدرتِ اونا از ما خیلی بیشتر بود.» سلباس که میدانست کلمات چقدر بیارزشاند،کلمات از پیوندِ ذهنی استفاده کرد تا خاطرهاش از اتفاقات را به اشتراک بگذارد.
هیچچیز را پنهان نکرد و حتی سعی نکرد غرورِ جریحهدارشدهاش را بپوشاند.پیدا همه دیدند که چطور مثلِ یک تولهسگ زمینگیر شد. دیدند با وجودِ بدنِتونیکهای قدرتمندش و خونِ تایریس که در رگهایش جریان داشت، چقدر درمانده بوده است.
گریفون گفت: «برای جواب دادن به سؤالت، اونی که بهش میگفتن یاتا حقسلطنتی داشت. اگه منو کشته بودن، مادرم دنبالِ انتقام میرفت و همراهِ اون، تمامِدرمانِ اعضای خانواده که به من یا اون اهمیت میدن هم همین کار رو میکردن.»
«اما حالا، حتی اگه تو تلاش برای نجاتِبیشتر فلوریا بمیرم، کسی اهمیت نمیده. این انتخابِ خودممقصر میبود و مرگم پیامدِ ضعف و حماقتِ خودم میشد.»
اوریون که دیگر نه امیدی برایش مانده بودنجاتِ و نه کسی را داشت که سرزنشش کند،میکنم از تقلا دست برداشت و زیرِ گریه زد.
«خواهش میکنم، جیرنی، التماست میکنم. باهام صادق باش و بگو اینم فقط یکی دیگه از نقشههای مریضته.سلباسِ قول میدم از دستت عصبانی نشم. فقط بهم بگو گلِ کوچکم حالش خوبه و من میبخشمت.» باسلباس چشمانی درمانده به او نگاه کرد، به این امید که یک بارِ دیگر قربانیِ فریبکاریِ همسرش شده باشد.
جیرنی مشتهایش را گره کرد تا قدرتی برای در هم شکستنِ توهمِ اوریونسلطنتی پیدا کند: «خیلی دلم میخواست بهت بگم حق با توئه، اما دروغ میبود. منزخمهایش هیچ نقشی تو این ماجرا نداشتم. فلوریا واقعاً رفته و من اصلاً نمیدونم کجاست.»
اوریون جواب داد: «کهروی اینطور.» و همه دیدند کهمشتاق چشمانش خالی و بیرمق شد.
جیرنی میترسید اندوه بر اوبیشتر غلبه کند، اما در عوض چشمانشاینکه محکم شد و خونسردیاش را بازیافت.
«پس وقتِ تلف کردن نداریم. من برای پیدا کردنِ گریفونِ طلایی به تیمهای شناسایی ملحق میشم.اولیه باید قبل از اینکه آرایهٔ تزلزلناپذیر ریشه بدوونه پیداش کنیم. ثرود تا قبل از اینکه فلوریا هرصورتِ چی میدونه رو لو بده، جرئت نمیکنه بکشتش.» حرفهای اوریون به همه بهجز لیث اطمینانِ خاطر داد.
فلوریا از برج، از سولوس و حتی از کارکردِوارپِ هر طبقه خبر داشت. دستگیریاش برای پادشاهی یک کابوسِکمکهای امنیتی بود، اما برای لیث از این هم بدتر بود.
اوریون پرسید: «سلباس، بهروی ما کمک میکنید؟» و اومشتاق در پاسخ سر تکان داد.
گریفون گفت: «بهتر ازچسباندند این کار رو میکنم.نجاتِ از مادرم میخوام کمک کنه.»
اوریون پرسید: «تو چی لیث؟ فکر میکنی بتونی یکی دیگه از معجزههاتپیدا رو نشون بدی؟ تو گلِ کوچکِ من رو تو آکادمی، تو کولازخمهایش و معادنِ فیمار نجات دادی. میدونم که بازم میتونی این کار رو بکنی.»
لیث سر تکان داد: «هر کاری از دستم بربیاد برای پیداباز کردن و نجات دادنش انجام میدم، قول میدم. از برادرانِ اژدهاخود و ققنوسم میخوام کمک کنن و بعد خودم شخصاً میرم دنبالش بگردم.»
او و سلباس تلپورتِ روح کردند و رفتند، درمشتاق حالی که اعضای خانوادهٔ سلطنتی شورا را از آخریناعتراف تحولات باخبر کردند و از آنها خواستند به جستوجو بپیوندند.
منطقهٔ هسار،همچنان آکادمیِ گریفونِ طلایی،دروازهٔ در همان زمان.
فلوریا مدتی بود که به هوش آمده بود. خودشوارپِ را سالم و بدونِ هیچ غلوزنجیری یافت. زخمهایش درمانکمکهای شده بود و او را روی تختی راحت خوابانده بودند.
بهمحضِ اینکه فهمید تنها نیستپریدند و تجهیزاتش هم نیستند، پرسید: «مننجاتِ کجام و با من چیکار کردید؟»
لباسخوابی که به تنچسباندند داشت چیزی جز یکنجاتِ تکه پارچهٔ نازک نبود.
ثرود بهنشانهٔ خوشامدگویی به مهمانش سر تکان داد و گفت: «اینجامحلِ تالارِ تاجوتختِ گریفونِ طلاییه. بهت قول میدم تا وقتی بیهوش بودیپایانِ هیچ آسیبی بهت نرسیده. فقط تجهیزاتت رو برداشتیم تا بررسیشون کنیم.»
ملکهٔ دیوانه غارتگر، شمشیرِ فلوریا را از دو سر گرفته بودباز و همزمان بهترین طلسمهای جادوآهنگریاش را برای بررسیِ آن اجرا میکرد.خود بهترین جادوآهنگرانش به او کمک میکردند و لینیا هم در میانشان بود.
«پدرت هم نابغهست و هم آدمِ خیلی دقیقی. نهتنها شمشیرت اونقدر خوبفلوریا پوشیده شده که ممکنه ماهها طول بکشه تا رازهاش رو بفهمیم، بلکهتعداد طوری ساخته شده که بهمحضِ از بین رفتنِ نشانت، خودش رو نابود میکنه.»
این یکی از معدود ویژگیهایی بود که تمامِ سلاحهای سریِکنند جنگِ اوریون در آن مشترک بودند، اما فلوریا نیازی نمیدیدنکردم که ثرود را از این موضوع باخبر کند. دستکم فعلاً.
باید یه راهی برای خروج از اینجا پیدا کنم.گاردِ وگرنه بهمحضِ اینکه آرایهٔ وفاداریِ تزلزلناپذیر اثر کنه، هرگریفون رازی رو که تا حالا کسی بهم سپرده لو میدم.
فلوریا با وحشت بهاوریون اطراف نگاه کرد، اما اتاقوارپِ هیچ در یا پنجرهای نداشت.
نمیخواست رازهای فالوئل را فاش کند، مثلِ این حقیقت که اونجاتِ دستانِ منادیون را در اختیار داشت. فلوریا همچنین نمیخواست خطرِ لوولش رفتنِ رابطهٔ فریا با هیدرا و رزار را به جان بخرد.
نالروند شاگردِ سپیده بود، یکی از معدود کسانی که میتوانست استادیِ نور را بهبگردند هر کسی آموزش دهد. علاوه بر این، اگر ثرود به یکی از حاشیهها دسترسی پیداپیوندِ میکرد، دانشِ نالروند از آنها میتوانست در نقشههای فتح و کشورگشاییاش به او کمک کند.
بیش از همه، فلوریا از این فکر وحشت داشت کهسلطنتی وجودِ سولوس و اینکه لیث چقدر از میراثِ منادیون راآورده در خفا پس گرفته بود، با ثرود در میان بگذارد.
این کار لیث را به یک اولویت تبدیل میکرد. هر کسی که برج را درپیدا اختیار داشت، سولوس را هم در اختیار داشت. اگر ثرود او را میکشت یا دستگیرهنوز میکرد، با یک ضربه به برجِ دوم دست مییافت و سولوس را به بردگی میگرفت.
ترجیح میدم بمیرمجیرنی تا اینکه جونِ لیثچسباندند رو به خطر بندازم.
«دیگه لازم نیست به اطراف نگاه کنی. بهت اطمینان میدم که هیچ راهِ خروجی نیست ومیکنم هیچ چیزی هم وجود نداره که بتونی باهاش خودت رو بکشی. خودم مطمئن شدم که اینطورخاطرهاش باشه.» ثرود حرفِ دلِ فلوریا را خواند و فلوریا تازه متوجه شد که اتاق چقدر خالی است.
فقط دو تختِ پادشاهی آنجا بود که مجسمهٔ یورمون روی یکی از آنهاکرده قرار داشت، تختی که خودش روی آن استراحت میکرد، و دیگر هیچ. افرادِداده دیگرِ حاضر در اتاق زره به تن داشتند اما هیچ سلاحی حمل نمیکردند.