چپتر 1665: حرکتهای آغازین (بخشِ ۱)
0لیث گفت: «آره، ولی زندهنقطهای کردنِ خاطراتش باعث میشه لوکریاس انگیزهجانشینِ و تمرکزش رو هم حفظ کنه.»
«چطور میتونی اینقدر سنگدل باشی؟ اون مردِ بیچاره داره مرگِ خودش و افرادشدارم رو بارها و بارها دوباره تجربه میکنه. علاوه بر اون، هروقت احضارش میکنی،سروان لوکریاس فقط چند دقیقه درگیری پیشِ روش داره و بعد دوباره برمیگرده به رویاهاش.
سولوس گفت: «اینفایدهای زندگی نیست، فقطهمان یه کابوسِ زندهست.»
لیث جواب داد: «لوکریاس همهٔ اینا رو میدونست و با این حال انتخاب کرد که بمونه.سروان اولش از اینکه دیوهام کورکورانه وفادار نیستن خوشحال نبودم، ولی الان نظرم عوض شده. اونایی کهتوجهِ مثل لوکریاس دنبالم میان، عمقِ شخصیت و ارادهای دارن که هیچ بردهای هرگز نمیتونه داشته باشه.»
سولوس بعد از مدتی گفت: «بهتره برگردیمیشد به زسکا، وگرنه هنگت برای دزدیدنِ جادوگرِخواندنِ اعظم ورهن، روی هیئتِ تیاماتت جایزه میذاره.»
بحث کردن با انتخابِ لوکریاس فایدهای نداشت؛ سولوسقائل فقط میتوانست به همان اندازهای که برای خودِمیذارن او احترام قائل بود، به تصمیمش هم احترام بگذارد.
«با این شانسی که من دارم، در هر صورت روم جایزه میذارن.»تصمیمش لیث به هیئتِ انسانیاش برگشت و گامهای وارپی بافت که دقیقاً به هماننقطهای نقطهای ختم میشد که سروان لومان استار، جانشینِ فرماندهاش را جا گذاشته بود.
سولوس با خواندنِ ذهنصورت و نقشهاش گفت: «لوکریاسبرگشت راست میگه، تو یه احمقی.»
وقتی لیث از درِ بُعدی گذشت ومیشد توجهِ همه را جلب کرد، آریا گفت:خواندنِ «سرگرد! خدا رو شکر که حالتون خوبه.»
«دلیلی برای نگرانیمیتوانست نداشتید. بهتون گفتمخودِ که تیامات دوستِ منه.»
استار پرسید:انتخابِ «جسدِ اژدهانداشت چی شد؟»
«اون رو برد.»
«چی؟ چرا؟»وارپی گوینده هیچکدامدقیقاً از سروانها نبود.
چند گامِ وارپ باز شده بودخودِ و ارتشهای اشراف از پایتخت یکیشانسی پس از دیگری از آنها بیرون میآمدند.
لیث با لحنی که واقعاً افسرده به نظر میرسید گفت: «تیامات گفت حاضره سهمش رو با لیث ورهن تقسیم کنه، نهگامهای با سرگرد ورهن، چون ارتش بیشترِ سهمِ من رو برای خودش برمیداشت. همچنین گفت شما هیچ کاری نکردید که لیاقتش روبُعدی داشته باشید، برای همین خودش اون رو نگه میداره و مثل همون کاری که ارتش میکرد، فقط یه مقدار تهمونده برام میفرسته.»
حتی مدفوعِ اژدها هم مادهٔ قدرتمندی بود و جسد را به معدنِ طلا تبدیل میکرد. باسروان این حال، دزدیدنِ آن به این معنا بود که فقط تیامات میتوانست از تجهیزاتِ ساختهشده ازتوجهِ چنین شگفتیهای جادویی استفاده کند، در حالی که لیث ورهن باید دستِ خالی به نظر میرسید.
امان که از بیفایده خواندنِ ارتش توسط جانورِ الهی خشمگیناستار شده بود، گفت: «این حقیقت نداره! ما در برابرِ کوارونوقتی بهتون کمک کردیم، و اگه ما نبودیم، شوالیههای استخوانی میکشتنتون.»
لیث جواب داد: «آره، ولی این وظیفهتون هم بود و برای محافظتشانسی از جونِ خودتون جنگیدید. علاوه بر اون، تیامات با فرستادنِ دیوهاش کمکِختم زیادی بهمون کرد. بماند که هیچکدوممون حتی یه خراش هم به اژدها ننداختیم.»
سپس، وقتی متوجه شد همه بهخاطرِهمان دفاعِ آشکارش از تیامات با سوءظنتصمیمش به او نگاه میکنند، اضافه کرد:
«حرفای اونه، نه من. سعیروم کردم راضیش کنم حداقل یکچهارمِ جسدبافت رو شریک بشه، ولی گوش نکرد.»
سروان پلان با عصبانیت انگشتش را به سینهٔ لیث کوبید و گفت: «چه داستانِخواندنِ بهدردبخوری براتون شده! من میگم سهمتون رو با دوستتون معامله کردید و وظیفهتون رو بهعنوانِخدا افسرِ پادشاهی نادیده گرفتید. این چیزیه که من فکر میکنم و همینو تو گزارشم مینویسم.»
سولوس گفت: «اینمیتوانست یارو از چیزی کهاحترام به نظر میرسه باهوشتره.»
لیث انگشتِ پلان را گرفت و آنقدر پیچاند که سروان برای جلوگیری از شکستنِ آن مجبور شدروم روی زمین زانو بزند. سپس گفت: «و من هم تو گزارشِ خودم مینویسم که شما از همون اولذهن به اقتدارِ من بیاحترامی کردید، هیچ کمکی به مأموریت نکردید و یادم نمیاد تو میدانِ نبرد دیده باشمتون.»
لیث گفت: «راه بیفتید. هنوز کار داریم و یه شهر هست که بایدنقطهای پسش بگیریم. سروان آریا، حواستون باشه تمام تجهیزات شوالیههای استخوانی رو جمع کنید. استار،احمقی با من بیایید. باید تمام اشرافزادههای درگیر تو شورش رو دستگیر و بازجویی کنیم.»
«احتمالش کمه، ولی اگه بدونن لونهٔختم اژدها کجاست، ما... منظورم اینه کهفرماندهاش پادشاهی هنوز میتونه سهمش رو بگیره.»
لیث ارتشِ اشراف را به جلوی دروازههای شهر برد که بدون هیچ مقاومتی باز شدند.روم پس از مرگِ قهرمانِ دروغینشان و فاش شدنِ این حقیقت که کوارون برای یک جانورِ الهیگذاشته کار میکرد نه برای آنها، شهروندانِ زسکا ارادهٔ خود را برای جنگیدن از دست داده بودند.
شهر در عرضِ چند دقیقه فتح شد و لیث آزاد بود تا بهبگذارد عمارتِ اربابِ شهر یورش ببرد. همان آرایههایی که ارتش را دور نگه داشتهختم بودند، حالا او و همدستانش را مثل موشهایی در تله گیر انداخته بودند.
با این حال، تنها چیزی که افسرانِ ارتش پیدا کردند، مشتی جسد بود. چیزی پیروانِمیشد سیروک را کشته بود و هیچکس را برای بازجویی زنده نگذاشته بود. آنها هنوز ظاهرِ جوانشانگذشت را حفظ کرده بودند، بنابراین ارتش تنها به کمکِ پیرترین خدمتکارانشان توانست هویتشان را شناسایی کند.
اسنادِ موجود در اتاقهای خصوصیِ اربابِ شهر، پرده از ارتباطِ او بافرماندهاش اربابانِ بسیاری از شهرهای دیگر برداشت. غافلگیریِ اصلی در قلعه منتظرشان بود،توجهِ جایی که تمامِ کسانی که با نقشهٔ سیروک مخالفت کرده بودند، اسیر بودند.
نمیفهمم چرا اربابِمیتوانست شهر اینا روخودِ زنده نگه داشته.
لیث آنها را یکییکی بازجویی کرد و حتیخودِ با نشاطبخشی بررسیشان کرد تا بفهمد آیا اژدهایصورت سیاه هیچگونه آزمایشی رویشان انجام داده است یا نه.
اما گذشته از عوارضِصورت طبیعیِ حبسِ طولانیمدت وبرگشت سوءتغذیه، هیچچیزِ دیگری پیدا نکرد.
اشرافزادهها میتونستن با فاش کردنِ خیانتِ اربابِ شهر، مردملومان رو علیهش بشورونن، در حالی که کمکِ کارمندای دولتی هماحمقی برای کشفِ جزئیاتِ معاملاتش با شورشیا خیلی به درد میخورد.
با این حال، وقتی پرسوجوها و طلسمهایش به هیچ جوابی نرسیدند، لیث چارهایدارم جز این نداشت که شانه بالا بیندازد و به سراغِ شهرِ بعدی برود.سروان این موضوع به او ربطی نداشت و مشتاق بود پیشِ خانوادهاش در کویر برگردد.
بقیهٔ مأموریت بهخوبی پیش رفت، چرا که تمامِ رهبرانِ شورش نیزبود اندکی پس از شکستِ سیروک مرده بودند و لیث هم با استادیِبافت نور، اتفاقاتِ زسکا را در برابرِ شهرهای مختلف به تصویر کشیده بود.
در ابتدا، مردم از باور کردنِ مرگِ کوارون و ارتباطش با یک جانورِ الهی سرمیشد باز میزدند. سرِ به نیزه کشیدهشدهاش، شک و شبههٔ شورشیان را دربارهٔ زنده بودنِ رنجربُعدی برطرف کرد، در حالی که شهادتِ فرماندهٔ زسکا نیز ارتباطِ او با سیروک را تأیید میکرد.
شهرهای منطقهٔ نسترار،بافت یکی پس ازختم دیگری تسلیمِ پادشاهی شدند.
مأموریتِ لیث به پایان رسیده بود، جسدِ کاملِ یکبود اژدها را در بُعدِ جیبیاش داشت و لوتیا دوبارهبرگشت تحتِ محافظت قرار میگرفت که امنیتِ خانوادهاش را تضمین میکرد.
برای خوشحالی هزارویک دلیلنداشت داشت، اما فکری مدامخودِ در پسِ ذهنش آزارش میداد.
آخه کی قبل از رسیدنِ من اشرافزادههای تکتکِ شهرها رو کشته ودقیقاً چرا هیچکدوم از اربابای شهر دشمناشون رو سر به نیست نکردن؟ یه بیدارشدهراست شاید بتونه از آرایههای مهرومومِ عنصری عبور کنه، ولی به چه دردی میخوره؟
خزانهها و گنجینهها همه خالی بودن، پس چیزی برای دزدیدن وجود نداشته.فرماندهاش انگار یکی داره ردپاش رو پاک میکنه، ولی سیروک که مرده وتوجهِ هر زندانیای که نجات دادیم یه سرنخِ اضافهست که اونا از بین نبردن.
حتی هستههای خونشون رو هم چک کردم که نکنهبود ترالهای دربارِ نامردگان باشن، و نیروهای زندگیشون رو همبرگشت برای طلسمِ بردگیِ ثرود بررسی کردم، ولی پاکِ پاک بودن.