چپتر 1775: مشکلِ تکرارشونده (بخشِ ۱)
0اشتهای کلیا انگار تمامی نداشت، اما بشقابش مدام خودبهخود پر میشد، پس برایششانس مهم نبود. بعد از مدتی، وقتی دردش بهکلی از بین رفت و گرسنگیاشبهاندازهٔ مهار شد، به ماهیتِ این دوستِ جدید و بهطرزِ معجزهآسایی کارراهاندازش شک کرد.
پرسید: «تو پریِ مادرخواندهٔ منی؟»
گرگومیش پاسخ داد:پدر «اگه بخوایم دقیقرهایش بگیم، پریِ پدرخواندهت.»
کلیا با پوزخند گفت:شانس «آره، حتماً. پس توفرار تمامِ عمرم کجا بودی؟»
او یکی از یتیمهای پرشمارِ امپراطوری بود. هیچ نمیدانست پدر وجادو مادرش مردهاند یا مادرش رهایش کرده است. فقط میدانست وقتی هشتسالهدستِ شد و نورِ چشمانش همان نارنجیِ تیره ماند، زندگیاش زیرورو شد.
امپراطوری بهخوبی از بچههایش مراقبت میکرد، به این امید که بزرگسرنوشتی شوند و جادوگرانی قدرتمند از آب دربیایند. یتیمخانهها مراکزی بسیار پیشرفته بودندکلِ که بچهها در آنجا بهخوبی غذا میخوردند، درس میخواندند و پرورش مییافتند.
با این حال، کسانی که رنگِ چشمانشان تا هشتسالگی به زردِ تیره یا دستکم نارنجیِ روشن تغییرماند نمیکرد، آدمِ عادی به حساب میآمدند و به مؤسساتی با امکاناتِ بسیار کمتر منتقل میشدند. با وجودِ تمامِبچهها قوانینی که از کودکان در برابرِ سوءاستفاده محافظت میکرد، سرنوشتِ یتیمهای فاقدِ جادو بیشتر به شانس بستگی داشت.
کلیا یکی از یتیمهای بدشانسی بود که فرار کرده بودند.سرنوشتی او خیابانها را به سرنوشتی بهمراتب بدتر به دستِ کسانیببین ترجیح میداد که عشقشان به کودکان بهاندازهٔ ذهنشان بیمارگونه بود.
گرگومیش پرسید: «ببین، میتونیم کلِ روزبرابرِ سرِ گذشته بحث کنیم یا اینکهبیشتر از حال لذت ببریم. حسِ بهتری نداری؟»
«منظورت چـ—» تازه آن موقع بود که کلیا متوجه شدخیابانها لباسهای پارهاش تمیز شدهاند، کبودیهایش از بین رفتهاند و برای اولینببین بار در چند هفتهٔ گذشته میتواند رنگِ صورتیِ ناخنهایش را ببیند.
«تو این کار رو کردی؟»
سوار پاسخ داد: «آره، وبستگی اگه منو پیشِ خودت نگه داری،بهمراتب این کمترین کاریه که میتونم بکنم.»
کلیا نمیدانست باید از این سنگِ سخنگو بترسد یا ازفاقدِ تصورِ اینکه بدونِ کمکِ آن چه بلایی سرش میآید: «اگهبهمراتب اون آدما برگردن چی؟ میتونی با جادوت ازم محافظت کنی؟»
«من میتونم با جادوم ازت محافظت کنم،داشت اما ترجیح میدم بهت یاد بدم چطوردستِ با جادوی خودت از خودت محافظت کنی.»
کلیا آهی کشید: «کاش میشد.مردهاند اگه یه ذره استعدادِ جادوگریمیدانست داشتم که الان اینجا نبودم.»
«این چیزیه که انسانهای نادان باور دارن. من میتونم قدرتمندترین طلسمها رو بهت یاد بدم. میتونمعشقشان اونقدر بهت پول بدم که نتونی خرجش کنی. میتونم کاری کنم که همیشه یه تختِ نرمبهتری و یه غذای گرم داشته باشی. تنها کاری که باید بکنی اینه که بذاری بیام تو.»
با درخششِ کریستالِ سرخ، گرگومیش تصاویریبرابرِ از آیندهٔ احتمالیِ کلیا در کنارِ خودششانس را در ذهنِ دخترک به نمایش گذاشت.
کلیا بعد از مدتیبیشتر گفت: «تو پریِ پدرخواندهبدشانسی نیستی. تو یه شیءِ نفرینشدهای.»
«من گرگومیشِ خورشیدِ سرخ هستم ورهایش به نامم قسم میخورم که هیچکدومنورِ از چیزایی که بهت گفتم دروغ نیست.»
کلیا میدانست که این پیشنهاد بیش از حد خوب است که واقعی باشد. امپراطوریترجیح از داستانهای پریان برای انتقالِ دانشِ جادویی به کودکان استفاده میکرد و اولین چیزیاینکه که بچهها یاد میگرفتند این بود که هرگز به یک منبعِ قدرتِ بیدردسر اعتماد نکنند.
در داستانها، جادوگرِ شرور همیشه برای پیشبردِ نقشههای شومش از جادوی ممنوعه یا یک شیءِ نفرینشدهبدشانسی استفاده میکرد. در عوض، قهرمانِ داستان باید برای قدرتمند شدن سخت تلاش و تمرین میکرد، وروز این به کودکان میآموخت که قدرتِ حقیقی، درست مانندِ خرد، هدیهدادنی نیست، بلکه باید به دست بیاید.
کلیا به بازوهای ترکهمانندش نگاه کرد و همزمان زبانش ناخودآگاه روی جاهای خالیِ دهانشدستِ کشیده شد. تقریباً سیزدهساله بود، سنی که اندامِ یک دختر باید شکل میگرفت، اماکنیم هنوز به همان کوتاهی و لاغریِ روزی بود که از یتیمخانه فرار کرده بود.
با حسرت به دوستانش در یتیمخانهٔ قدیمی فکر کرد. آنها بههشتساله لطفِ استعدادِ ذاتیشان، تا الان در یک آکادمی ثبتنام کرده بودندمراقبت و قرار بود بقیهٔ عمرشان را در ناز و نعمت زندگی کنند.
امپراطوری دربارهٔ خطراتِ جادوی ممنوعه به او هشدار داده بود،سرنوشتی اما این همان کشوری بود که او را در چنگالِببین هیولاهایی رها کرده بود که تنها چیزِ انسانیشان چهرهشان بود.
کشوری که در پنج سالِ گذشته او رامحافظت از یاد برده و رهایش کرده بود تابدشانسی در خیابانهای گیما از گرسنگی بمیرد و بپوسد.
گفت: «میپذیرم.» کریستالِ سرخ به مایعیبستگی تبدیل شد که به درونِ دستش نفوذبدتر کرد و به سمتِ سینهاش جاری شد.
کیلا هیچ دردی حسمادرش نکرد؛ با گرگومیش یکیاست شد و هستهاش بیدار شد.
پادشاهیِ گریفون،میشدند شهرِ بلیوس،قوانینی در همان زمان.
وقتی محافظ و نالروند لیث را به آپارتمانِ کامیلا آوردند، اوسرنوشتی بهسختی هوشیار بود. آرایههای شهر سوسوزدنِ سایههایی را که منشیِ شبِ دریوسکلِ را ترسانده بود مسدود کرده و وضعیتش را به ثبات رسانده بودند.
محافظ گفت: «فکرِ بکری بود، کامیلا.رهایش اینجا قدرتهاش تضعیف میشه و بارِنورِ روی نیروی زندگیش رو کم میکنه.»
وقتی فهمید میخواهند لیث را جای اشتباهی بیندازند، فریاد زد: «روی مبلبدتر نه! ببریتش تو اتاقخواب. اونجا تنها جاییه که لیث قبل از بههمزدنمون افسونگذشته کرده تا اگه یه وقت همچین اتفاقی افتاد، تحملِ وزنش رو داشته باشه.
نمیخوام نصفهشبی به همسایهٔقوانینی طبقهپایین توضیح بدم چرامحافظت تو سقفش سوراخ درست شده.»
نالروند پرسید: «پس خودتبیشتر کجا میخوابی؟» و بابدشانسی چشمغرهٔ محافظ روبهرو شد.
کامیلا آهی کشید و گفت:مردهاند «سؤالِ خوبیه. روی مبل، رویمیدانست زمین، یا شایدم اصلاً بیدار بمونم.»
نالروند مدرکِ شناسایی نداشت، برای همین کامیلا مجبور شد آنها را تا دروازه همراهی کندمیداد و پیش از بازگشت به آپارتمان، ضمانتش را بکند. کامیلا انتظار داشت لیث برای اتفاقی کهحسِ افتاده بود غصه بخورد و خودش را سرزنش کند، اما وقتی رسید، لیث دیگر خوابیده بود.
کنارش نشست، بررسی کرد که حالش خوب باشد و چهرهٔ خوابآلودش را نوازششانس کرد تا اینکه آرام گرفت و فلسها دوباره به پوست تبدیل شدند. سپس،بهاندازهٔ از آن لحظهٔ خلوت استفاده کرد تا کاملیا را از کیفش بیرون بیاورد.
کامیلا هرگز نگذاشته بودبیشتر گل بمیرد و حالا همیشهفرار آن را با خود میآورد.
گل را نشان زد و دقت کرد آن را جایی پنهان کندنورِ که لیث صبح پیدایش نکند. سپس دوشِ سریعی گرفت تا ذهنش را پاکبزرگ کند و آرام شود، و بعد چند پتوی پشمی به سمتِ مبل برد.
کامیلا تازه چراغهابیشتر را خاموش کرده بودبدشانسی که کسی در زد.
اول مرگِ مانوهار. بعدشقوانینی لیث قاطی کرد. اینمحافظت شب اصلاً قراره تموم بشه؟
آویزِ ارتباطیاش را برداشت تا آمادهٔ درخواستِداشت نیروی کمکی باشد، چند چوبدستی هم برداشتدستِ و بعد از چشمیِ در نگاه کرد.
«فلوریا، واقعاً خودتی؟»
زنِ قدبلند دربیشتر آنسوی در گفت:داشت «دیگه قراره کی باشم؟»
خیلی از ساعتِ منعِ رفتوآمد گذشته بود و بیشترِ شهرها برای ردیابیِ نامردگانی کهبستگی اعلانِ جنگِ اورپال را پخش کرده بودند، در قرنطینهٔ کامل به سر میبردند. بابیمارگونه این حال، در هر شرایطی، درهای کمی وجود داشت که نامِ ارناس نتواند بازشان کند.
در آن لحظه، کامیلا به هیچکس اعتماد نداشت. رونِفرار فلوریا را روی آویزش فشار داد و تنها زمانی کهذهنشان شخصِ روبهرویش به تماس پاسخ داد، در را باز کرد.
«جداً؟ اینقدر بدبین شدی؟»
کامیلا پاسخ داد: «اورپال تو ظاهرِ شوهرِ سابقِفرار خواهرم سعی کرد اونو بکشه، پس اگه بخوادعشقشان تو ظاهرِ یه دوست به لیث برسه تعجب نمیکنم.»
فلوریا در حالی که انگشتری سنگی را در انگشتشسرنوشتِ نشان میداد، سر تکان داد و گفت: «حق باخیابانها توئه. سولوس ازت اجازه میخواد تا به هیئتِ انسانی دربیاد.»
کامیلا مات وجادو مبهوت پرسید: «سولوسبستگی رو با خودت آوردی؟»