چپتر 1225: بینش روح (بخشِ ۱)
0شهرِ گمشدهٔ کوگالوگا گرفتارِ شکافی بُعدی بود که جادوی تاریکیخشم بیهیچ دلیلِ روشنی و بیوقفه از آن نشت میکرد. هر موجودِمیگرفت زندهای که در این شهر میمرد، بیدرنگ به نامرده تبدیل میشد.
تمامِ کسانی که با نیروی شکاف دوباره جان میگرفتند، کارشان را بهعنوانِ نامردهٔ پَست، مانندِ اسکلت وویدیوی نعشخوار، آغاز میکردند، اما رفتهرفته قویتر میشدند. فرزندانِ کوگالوگا اگر نابود نمیشدند، به نامردهٔ برتر تکامل مییافتند، باجایی این حال حتی این کار هم فقط آنها را مجبور میکرد که همهچیز را از صفر شروع کنند.
ناگهان، تصاویری که فلوریا و تیستا در ویدیوی تبلیغاتیِ سالنِ نمایش دیده بودند، معنا پیدااشک کرد. کولگا شهرِ دوقلوی کوگالوگا بود و نیروی لازم برای ساختِ دژی در گارلن رااستفاده برایش فراهم میکرد؛ جایی که دورگههای مردمِ دریا پس از فتحِ اقیانوس در آن زندگی میکردند.
در حالی که سولوس آخرین قطعاتِ پازل را کنارِ هم میگذاشت، آن دو درمانگر کارشانتبلیغاتیِ را تمام کردند. آنها آرایهها را غیرفعال کردند، کودکِ سالم را به مادرش دادند کهبرایش از خوشحالی گریه میکرد، و به زنِ دیگر تسلیت گفتند، که از شدتِ اندوه اشک میریخت.
تصاویری که سولوس تازه تماشا کرده بود، حالش را از تهِ دلمیسوخت به هم میزد. بدنِ سنگیاش از خشم، اندوه و شرم میسوخت. شرمیآرتان که از فکرِ استفاده از جادوی ممنوعه برای درمانِ وضعیتِ لیث نشئت میگرفت.
سولوس کارهای اودی و آرتان را آنقدر مطالعه کرده بود که بداندکنند فرقی نمیکند چه روشی را انتخاب کنند، قربانیانشان مرگِ بیدردی نخواهند داشت. اوکرد تازه شاهدِ پیامدهای پروژههایش بود، شاهدِ نظریههایش که به مرحلهٔ عمل درآمده بودند.
بدنِ سنگیاش از نفرتِ بهمادرش خود و انزجار در هم پیچیدتسلیت و دردِ وضعیتش ثانیهبهثانیه بدتر میشد.
سولوس با خودش فکر کرد: «یعنی آدمای پروژهٔ منهتن هم بعد از دیدنِ هیروشیما همینتبلیغاتیِ حس رو داشتن؟ یا این فقط اثرِ نیروی زندگیِ خورشیده که بدونِ محافظتِ لیث دارهبرایش تو بدنم جریان پیدا میکنه؟ بهش نیاز دارم. نمیخوام حتی یه ثانیهٔ دیگه هم تنها بمونم.»
با این حال اشک چشمانش را تار کردهبدنِ بود و زانوهایش آنقدر ضعیف بودند که حتی بادرمانِ تکیه دادن به دیوار هم نتوانست روی پا بایستد.
در حالی که فینفین میکردکار و آببینیِ لزجش روی بازویش میچکید،شروع فکر کرد: «این دیگه چه گوهیه؟»
یک جادوگرِ مرد که پایش بهدادند سولوس گیر کرده بود و تلوتلوگفتند خورد، گفت: «این دیگه چه گوهیه؟»
روی زمینِ مقابلش، زنی ریزنقش و زیبا در اوایلِ بیستسالگی نشسته بود کهتیستا حدودِ ۱٫۵۴ متر قد داشت. هیچچیز بر تن نداشت جز یک سنجاقِ سنگی درساختِ موهای بلندش که پر از رگههای نقرهای، نارنجی، سیاه، سرخ، آبی و زرد بود.
زیرِ رگههای رنگی، رنگِ قهوهایِحالش موهایش چنان روشن بود که زیرِشرم نورهای جادوییِ بیمارستان مانندِ طلا میدرخشید.
عضوِ هر نژادِ دیگری در هر شهرِ دیگری مجذوبِ این منظره میشد، اما آنتصاویری دورگهٔ مردمِ دریا وقتی برای تحسینِ زیباییِ او نداشت. تنها چیزی که میتوانست بهلازم آن فکر کند این بود که چطور یک انسانِ زن توانسته به کولگا نفوذ کند.
حاشیهٔ کویرِ خون.
کیمو، بزرگِ قبیلهٔ دوان، تا ثانیهٔ آخر امیدوار بود که نالروند سرِ عقلشرمی بیاید و به عضوِ کاملِ قبیله تبدیل شود. نالروند خانه و همسری تازه بهبداند دست میآورد و با گذشتِ زمان به جدِ بزرگِ قبیلهٔ جدیدِ رزار تبدیل میشد.
در عوض، دوانها تمامِ رازهای استادیِ نور را میآموختند و بهشروع لایتکیپرهای جدید تبدیل میشدند. این کار قدرتی را که برای ترکِبودند حاشیه و ساختنِ کشوری برای خودشان نیاز داشتند، به آنها میداد.
کیمو و مردمش مدتها پیش از ادغامِ نیروهای زندگیشان دست کشیده بودند، اما پساندوه از اینکه تا مرزِ اخراج شدن از حاشیه پیش رفتند، به محدودیتهای پناهگاهشان پیشرمی برده بودند. آرامشی که حاشیه ارائه میداد، زهرِ شیرینی بود، اما بههرحال زهر بود.
بدونِ هیچ دشمن یا درندهای، جمعیت بیوقفه رشد میکرد، در حالیتصاویری که فضای داخلِ حاشیه محدود بود. انرژیِ جهانِ فراوانش بدونِ فلزاتِکرد افسونشده و کریستالهای مانای لازم برای بهرهبرداری از تمامِ پتانسیلش، بیفایده بود.
دیر یا زود، کسی از حاشیه تبعید میشد و مجبور میشد دوباره بدونِشرمی ابزاری برای محافظت از خود، روی موگار قدم بگذارد. پیش از آنکه این اتفاقبداند دوباره بیفتد، دوانها میخواستند آنقدر قدرتمند شوند که دیگر کسی نتواند به بردگی بگیردشان.
نالروند به آنها پشت کرده بود و چارهای برایشان باقی نگذاشته بود. معاملهناگهان با الفها به این معنا بود که اجازه دهند یک دشمنِ احتمالی در آیندهدوقلوی نیز قویتر شود، اما این تنها چارهای بود که برای کیمو باقی مانده بود.
بزرگِ دوانها بهکودکِ همتای الفش گفت:دادند «معاملهمون یادت نره.»
حالا که نالروند از پا درآمده بود، آن دو انسان هیچتصاویری راهی برای خروج از حاشیه نداشتند. در مورد جانورِ امپراطور کهکرد موروک نام داشت، برای کسی مهم نبود بمیرد یا فرار کند.
تایرانت نه دانشِ جادویی داشت و نهمیزد آرتیفکتهایی که هر دو قبیلهٔ باستانیِ ساکنِفکرِ حاشیه به شدت به آنها نیازمند بودند.
امرائل گفت: «منحال انسان نیستم، انسان.فقط زیرِ حرفم نمیزنم.»
لردِ الف شبیه مردی در اواسطِ دههٔ بیستِ زندگیاش بود؛ حدودِ ۱٫۷۵ متر قد داشت،اشک با موهای خرماییِ تا روی شانه و چشمانِ سبز. اندامی ترکه و اجزای چهرهای ظریف داشتممنوعه که باعث میشد در مقایسه با مردِ تنومندی که کنارش ایستاده بود، زنانه به نظر برسد.
امرائل پیراهنی از ابریشمِ سبز و شلوارِ چرمیِ قهوهای به تن داشت. هر دو لباستبلیغاتیِ دکمههایی از کریستالهای کوچکِ مانا داشتند و با اوریکالکوم رودوزی شده بودند که افسونهایشان رابرایش بیشتر تقویت میکرد. لباس کاملاً اندازهاش بود و ظرافتِ تکتکِ حرکاتش را به رخ میکشید.
تنها گوشهای دراز و نوکتیزی که ازمیزد میانِ موهایش بیرون زده بود و پوستِفکرِ طلاییرنگش، ماهیتِ غیرانسانیِ امرائل را لو میداد.
«در ازای زندانیها و اموالشون، مافقط به مردمِ شما استادیِ نور رو آموزشناگهان میدیم و اشیاءِ افسونشده در اختیارتون میذاریم.»
کیمو نه از رفتارِ متکبرانهٔ الف خوشش میآمد و نه از اینکه «انسان» خطاب شود،اشک اما چارهای جز تحملِ این وضع نداشت. الفها مدتها پیش از ورودِ دوانها در حاشیه زندگیممنوعه میکردند و انحصارِ منابعِ عرفانیای را که در طولِ زمان شکل گرفته بود، در دست داشتند.
بزرگِ دوانها سر تکان داد و باعث شد لردِ الف در دل به حماقتِویدیوی این انسان پوزخند بزند. در نگاهِ بینشِ روحِ او، همهٔ دگردیسان شبیهِ هم بودند.دژی یک انسان و یک جانور که در حالِ سقوط از صخره، با هم میجنگیدند.
مهم نبود کدامیک پیروز شود، نتیجه یکی بود. در آن عطشِشرم خون، هیچکدام از دو مبارز نمیفهمیدند که هرچه بیشتر تقلا کنند،کارهای احتمالِ اینکه سقوط هر دویشان را به کشتن بدهد، بیشتر میشود.
علاوه بر این، جانور و انسان تا حدیمجبور در هم ادغام شده بودند. اگر یکی از آنهاویدیوی میمرد، دیگری هم خیلی زود به کامِ مرگ میرفت.
در عوض، انسانها حتی با اخلاقیاتِ فاسد و ذهنهای ضعیفشان بسیار جالبترگفتند بودند. زنی که در سینه و باسنش چربیِ زیادی داشت — و بهخشم دلایلی انسانها این را جذاب میدانستند — شبیهِ تجسمی از خودِ موگار بود.
بینشِ روح نشان میداد که عناصر چطور در هماهنگیِ کاملناگهان درونِ بدنش جریان دارند و به شکلِ یک کمربندِ ستارهای،معنا متشکل از شش خورشیدِ کوچک با رنگهای مختلف، به دورش میچرخند.
زنِ کوتاهتر و لاغرتر، شبیهِ موجودی از نورِ خالص به نظر میرسید که در هستهاش به تاریکیایدرمانِ آلوده شده بود؛ تاریکیای که برای بلعیدنش میجنگید. امرائل میتوانست چهرهٔ دردکشیدهٔ یوریال را در آن ببیند ونخواهند حسِ عمیقِ گناهی را که زندگیِ زن را آلوده کرده و پتانسیلش را خفه کرده بود، تشخیص دهد.
اما لحظهای که چشمش به جانورِ امپراطور افتاد، لردِهمهچیز الف مجبور شد چشمانش را چند بار ببندد وتبلیغاتیِ باز کند تا مطمئن شود که خطای دید نیست.
بینشِ روح پیکرِ بلندقامتِ یک تایرانت را به او نشان داد؛ شش چشمِ تایرانت طوری بهمیریخت امرائل زل زده بودند که انگار او را میدیدند. تایرانت حتی انگشتِ وسطش را به او نشانوضعیتِ داد و وقتی فهمید الف معنیِ این حرکت را نمیداند، به سراغِ حرکاتِ رکیکتر و واضحتری رفت.