چپتر 2111: امورِ فِی (بخشِ ۱)
0حتی بدونِ چوبِ عرفانی که بهاینکه واستور کمک میکرد تمرکزش را حفظبقیهٔ کند، رنگِ صورتیِ روشنِ پوستش تغییری نکرد.
تنها نشانهٔ ظاهری که خبر از مشکلنیستن میداد، رگهایش بود. رگها بهآرامی سیاه میشدند وقدرتِ با هر تپشِ قلبش کمی بیشتر بیرون میزدند.
«فقط یه قدم با هدفمون فاصله داریم. تنها چیزی که نمیذاره طبیعتهای متفاوتِ ما تو یه موجودِقدرتِ بینقص ادغام بشن، اینه که هستههامون هنوز از هم جداست. بعد از ساعتها و آزمایشهای بیشمار، الانمیکنیم مطمئنیم که یه بدن برای رسیدن به نهایتِ پتانسیلش، فقط میتونه با یه هسته کاملاً هماهنگ بشه.
«در موردِ من، این دوگانگی مدام سعی میکنه نیمهٔ انسانیام روآدمهای به انرژیِ خالص تبدیل کنه. این کار دردِ زیادی برام داره وقدرتِ طولِ عمرِ اضافهای رو که قرار بود بیداری بهم بده، کم میکنه.
«اما در موردِ شما، هستههای هیولا هستهٔ سیاه رو متعادل میکنن، ولیبقیهٔ در عینِ حال جلوی بیداریتون رو میگیرن. بهمحضِ اینکه این معمای آخرمجبور رو حل کنیم، میتونیم موهبتمون رو با بقیهٔ موگار به اشتراک بذاریم.
«این سپیدهدمِ یه دنیای جدیده؛ دنیایی که توش آدمهای بااستعداد دیگهبزنن مجبور نیستن فقط برای زنده موندن زانو بزنن. دنیایی که اوناییاونا که ما لایق میدونیم، از قدرتِ بینهایت و زندگیِ جاودان بهرهمند میشن.
«با کمکِ اونا و دانشِ ما، شروعِ یه عصرِ طلایی برای همهٔزانو نژادها فقط مسئلهٔ زمانه. ما به انسانها کمک میکنیم تا به مرحلهٔ بعدیِدانشِ تکامل برسن. به جانورانِ امپراطور کمک میکنیم تا به جانورانِ الهی تبدیل بشن.
«و به فِیها کمک میکنیم تا به هر حالتی برسن که شکستشونبااستعداد در رسیدن به مقامِ نگهبانی مانعش شده بود. اینطوری میتونن با موگاربینهایت ارتباط برقرار کنن و بهمون بگن که موگار از ما چی میخواد.
«دیگه مثل بچههای کور تو تاریکی تلوتلو نمیخوریم، بلکه متحد وموهبتمون زیرِ دستِ راهنمای بهترینهامون به جلو میریم.» چشمانِ واستور پر ازبااستعداد اشک شد. تقریباً میتوانست به حقیقت پیوستنِ رؤیایش را تصور کند.
میدانست که از بین بردنِ درگیریها غیرممکن است. اما در دنیاییبزنن که او در سر میپروراند، حلِ اختلافات بر عهدهٔ رهبرانِ جناحهایاونا مختلف بود، بیآنکه ارتشها را درگیر کنند یا به بیگناهان آسیبی برسانند.
کسانی که ارباب به آنها قدرت میبخشید، این بار را بهموندن دوش میکشیدند. آنها برخلافِ حاکمانِ فعلیِ تمامِ کشورهای موگار، بهجای اینکهمیشن فداکاریها را به دیگران محول کنند، خودشان شخصاً در نبردهایشان میجنگیدند.
این کار تعدادِ درگیریها را بهشدت محدود میکرد. رهبرانِ دنیایتوش جدید تنها برای چیزهایی که واقعاً به آنها باور داشتنداونایی جانشان را به خطر میانداختند، نه به دلایلِ پیشپاافتاده یا اقتصادی.
همچنین، مهم نبود چه کسی پیروز میشود؛ مردمِآخر عادی دیگر با ترسِ از دست دادنِ همهچیز برایدنیای هدفی که هیچ ربطی به آنها نداشت، زندگی نمیکردند.
«با این حال، اگه نگهبانان باهامون موافق نباشن، این سپیدهدم خیلی زود به گرگومیشمیدونیم تبدیل میشه. اگه قدرتِ بدنمون با قدرتِ باورهامون همخوانی نداشته باشه، تمامِ تلاشها ونژادها فداکاریهامون به باد میره.» واستور خودش را پوشاند و چشمانش از ارادهای پولادین پر شد.
«برای همین بیترا همینجا میمونه، تسئوس و ناندی هم همینطور. اونا قویترینهایزانو بینِ ما نیستن، ولی بدونِ اونا نقشهمون هیچ شانسی برای موفقیت نداره. دردانشِ موردِ تزکا هم باید بگم که برای محافظت از خانوادهام بهش نیاز دارم.
«هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسه که از رسیدن به مقامِتوش اول پشیمون بشم، ولی حالا اینجاییم. من بزرگترین خارِ چشمِاونایی ثرودم، چون حتی وقتی لیث نبود هم مدام قلمروهاش رو میدزدیدم.
«من و اون بهتازگی دوتا از پایگاههاش رو فتح کردیم و زمینهایبقیهٔ کشاورزیِ زیادی رو درست موقعِ برداشت پس گرفتیم. ملکهٔ دیوانه میدونه که حتینیستن اگه اونا رو پس بگیره، فقط تا زمانِ برگشتنِ ما میتونه نگهشون داره.
«اگه جای اون بودم، اول از شرِ خودم خلاص میشدم چون تنهااونایی هدفِ منطقی منم. پدر و مادرِ لیث تو کویر هستن. ثرود برای رسیدنعصرِ به اونا باید تمامِ نیروهاش رو جمع کنه و پادشاهی رو ول کنه.»
واستور با گفتنِ این حرف لرزید ودیگه با یادآوریِ روزِ خورشیدِ سیاه، غرق در عرقِلایق سرد شد و ادامه داد: «در موردِ کامیلا...»
زناگروش جملهاش را برایش کامل کرد: «هیچ آدمِ عاقلی دلش نمیخوادآدمهای دوباره اون صحنه رو ببینه. حتی اگه ملکهٔ دیوانه اونقدرها هممیدونیم دیوانه باشه، هرگز موفق نمیشه. فقط در حقِ ما لطف میکنه.»
واستور سر تکان داد: «دقیقاً. مگه اینکهمعمای کسی به مأموریتِ تزکا اعتراضی داشته باشه،اشتراک وگرنه ختمِ این جلسه رو اعلام میکنم.»
کسی چیزی نگفت، پسبااستعداد واستور اول از همهزنده از جا بلند شد.
«خانمها و آقایان،دنیایی دستوراتتون رو گرفتید. وقتشهدیگه دست به کار بشید.»
مسخشدگان و باستانیها با استفاده از وارپهای آشوب هربار صدها کیلومتر را پشت سرمجبور میگذاشتند و تنها با چند قدم به مقصدهایشان میرسیدند. دورگهها نیز در گذشته بایدمیشن خود را به مرزهای امپراطوری میرساندند و به لطفِ تواناییهای تبارشان از آنها عبور میکردند.
اما حالا که به عضویتِ شورا درآمده بودند، تنها به یک وارپِ آشوبموگار نیاز داشتند تا از آزمایشگاهِ مخفیِ واستور خارج شوند و با چند وارپِ دیگرموندن به اربابِ منطقهای دوردست برسند تا از مسیری امن مستقیماً به محلِ مأموریتشان بروند.
آنها دوست نداشتند از آرایههای وارپِ دوکنشینِ اساگور استفاده کنند، چون مخفیگاهِ اصلیشانلایق آنجا بود. اما تماس نگرفتن با اعضای محلیِ شورای یک منطقهٔ خاص، بهطلایی همان اندازهٔ همیشه راه افتادن از یک مکانِ ثابت، مشکوک به نظر میرسید.
اوروسیرِ پیکسی که مثلِ مگسی استروئیدزده دورِ زناگروش ونیستن کیگان میچرخید، پرسید: «چرا میرید امپراطوری؟ کاریه یا تفریحی؟بینهایت اگه برای سیاحت میرید، با کمالِ میل باهاتون میام.»
چهبسا سرورِ فِیِ منطقهٔاشتراک اساگور بهراحتی با یکجدیده جانورِ امپراطور اشتباه گرفته میشد.
او بالهای لایهلایه و کیتینیِ غولآسایی داشت که با هزاران هزار برگ وموگار تاکِ رنگارنگ پوشیده شده بودند و از پشتش بیرون میآمدند؛ بالهایی که دقیقاً شبیهِموندن بالهای پروانهای غولپیکر بودند، و چیزهایی شبیهِ شاخک هم از پیشانیاش بیرون زده بود.
با این حال، تنها دو دست و دو پا داشت؛زانو هیکلی انسانی و نرم که با پوستی سبز پوشیده شده بود،کمکِ و تنها دو چشمِ بنفش که با موهای کوتاهش همخوانی داشت.
زناگروش نگاهِ تندی به کیگان انداختبااستعداد و گفت: «کاملاً کاری.» کیگان همزانو متقابلاً با همان نگاه جوابش را داد.
اوروسیر دورشان پرپرزنان چرخید و مثلِ بچهها رویجدیده سرشان دست کشید: «حیف شد. همین الانشم تعدادتونزنده خیلی کمه. دستکم میتونید با هم خوب باشید.»
ققنوس-بالور شانه بالا انداخت: «من که از خدامه. ولی واسه این کاربقیهٔ لازمه که این خانمِ همهچیتموم، اون چوبِ قضاوت رو از تو کونش دربیارهنیستن و متأسفانه میترسم خیلی وقته اون چوب جای ستون فقراتش رو گرفته باشه.»
زناگروش گفت: «من اهلِ قضاوت نیستم.مجبور فقط نمیتونم تحمل کنم که—» امااونایی در آخرین لحظه زبانش را گاز گرفت.
هیچ باستانیای پیدا نمیشد که آمارِ قتلهایش کمتر از شش رقم باشدزانو و این قانونِ نانوشتهٔ سازمان بود که گذشتهٔ هر کس به خودشاونا مربوط است. هیچکس حق نداشت بدونِ اجازه، دربارهٔ جنایاتِ عضوِ دیگر حرفی بزند.
کیگان نوچی کرد و در حالیسپیدهدمِ که کینهاش از اژدهای سایه بهبااستعداد اوجِ تازهای میرسید، گفت: «خوب جمعش کردی.»
اوروسیر تلنگری به پیشانیِ او زد که دردش آمد: «فقط چون آدمِ عوضیایموگار هستی، دلیل نمیشه مثلِ عوضیها هم رفتار کنی. اگه یه روز خواستید دربارهٔزنده اختلافاتتون حرف بزنید و به یه میانجی نیاز داشتید، میتونید روی من حساب کنید.»
سپس پیشنهاد داد سکههای پادشاهیشان را با سکههای امپراطوری معاوضه کندبزنن و معرفینامهای برای سرورِ فِیِ محلی، همراه با یکی از برگهایشاونا به آنها داد تا او با ایشان همچون دوست رفتار کند.