چپتر 2369: فصل 2369
0کویلا گفت: «اون لقبِ لعنتیت حسابیمیکند سرِ زبونها افتاد و الان توچای خانواده همه منو همون صدا میزنن.»
لیث دستش را دراز کرد و پرسید: «زندگیِبرداری مجردی چطوره، فریا؟» فریا دستش را رد کرداشکالی و در عوض او را در آغوش گرفت.
با پوزخندی جواب داد: «عالی. نالروند دیوانهوار دارهفرق بهم ابرازِ علاقه میکنه و روی اعصابِ همه راهوقتی میره تا بفهمه با کسِ دیگهای هستم یا نه.»
کامیلا ریز خندید. با وجودِ حرفش، کاملاً بابرداری این مجازات موافق بود و گفت: «این بیرحمانهست،اشکالی فریا. کِی میخوای دست از سرِ اون بیچاره برداری؟»
فریا جواب داد: «بهمحضِ اینکه درسش رو یاد بگیره. موروک بودنباعث اشکالی نداره. ولی یه عوضیِ خودخواه بودن چرا. تازه، بهخاطرِ اون،کنم الان دوباره نفرِ آخرم. کویلا هم تو ازدواج ازم جلو زد.»
«مسابقه که نیست، عزیزم.» جیرنی مشکلی با گفتنِ این حرفها نداشت، اما فقط بهموروک این دلیل که دخترش از قبل خواستگاری داشت که حاضر بود با او ازدواج کند.جلو دیگر مسئله این نبود که آیا ازدواج میکند یا نه، بلکه فقط زمانش مطرح بود.
فریا بلوفِ جیرنی را رو کرد و باعث شد چای در گلویکوچولو مادرش بپرد: «الان اینو میگی فقط چون خواستگاری دارم که حاضرم باهاش ازدواجکار کنم. اونموقع که کسی رو نداشتم، نظرت از زمین تا آسمون فرق میکرد.»
جیرنی پرسید: «داشتی چی میگفتی، کوچولو؟» او خیلی وقت پیش یاددرسش گرفته بود که تا وقتی میدانِ نبرد را بهموقع عوض کند،تازه جایی که پیروزی ممکن نیست، شکستی هم در کار نخواهد بود.
کویلا که دلش شکسته بود و میترسید مبادا بهنحوی مادرش راباعث ناامید کرده باشد، گفت: «شنیدم خدمتکارای خونه دارن دربارهٔ آپارتمانِ جدیدمکنم بیرون از اینجا حرف میزنن. واقعاً قصد دارین منو بفرستین برم؟»
جیرنی برخاست و دستانِ کویلا را در دست گرفت: «آره، دادم یکی ازبگیره بهترین خونههای ییلاقیمون رو برات آماده کنن و نه، قرار نیست دَکِت کنم. میدونمازدواج که میتونم آدمِ سختی باشم و اوایلِ زندگی با موروک هم حتماً پستیبلندی داره.»
«شما دو تا باید تعادلِ جدیدتون رو پیدا کنین وداشتی من نمیخوام با حضورم کار رو براتون سختتر کنم. اگهبهموقع اینجا بمونی، هر چیزی که میبینی تو رو یادِ فلوریا میاندازه.»
«شوهرت هروقت کار یا حرفِ احمقانهای بزنه، با منبهمحضِ و پدرت درگیر میشه. من فقط میخوام خوشحال باشی وعوضیِ نگرانِ هیچکس جز خودت نباشی. اینجا همیشه به روت بازه.»
«اینجا خونهٔ توئه و هر وقت بخوای میتونی از دستِبلوفِ موروک اینجا قایم بشی، اما تو به مکانِ خودت نیاز داری.باهاش خونهای که توش تنها بانو ارناس باشی، نه دخترِ بانو ارناس.»
کویلا که از توجهِکِی جیرنی متأثر شده بود، فینفینبهمحضِ کرد و گفت: «ممنونم، مامان.»
جیرنی صورتِ کویلا را نوازش کرد: «حرفشم نزن. حالا کهداشتی همه اینجاییم و تو جمعِ دوستانمون هستیم، یه سؤالی ازتونبهموقع دارم. دلتون میخواد یه خواهر یا برادرِ دیگه داشته باشین؟»
لیث چایش را به بیرونمیخوای تف کرد؛ خیلی خوب میدانستاینکه که چنین سؤالی صرفاً نمایشی است.
کویلا از روی استرس لبِ پایینش را گاز گرفت و با خودش فکر کرد که آیا این تصمیمچون از روی عشق است یا استیصال، درست مثلِ کاری که خودش چند روز پیش تا مرزِ انجام دادنشپیش پیش رفته بود. او پرسید: «خیلی دلم میخواد یکی داشته باشیم، ولی مطمئنین؟ خوب در موردش فکر کردین؟»
جیرنی لبههای لباسِ روزانهاش را در مشت فشرد و گفت: «البته که فکر کردم. یعنی، جفتمون فکر کردیم.ولی پدرتون هم باهام موافقه و میخوام بهتون اطمینان بدم که قرار نیست کسی رو جایگزینِ فلوریا کنیم. پسر یانداشت دختر بودنش مهم نیست. من فقط میخوام مادری باشم که هرگز برای گلِ کوچکم یا هیچکدوم از شما نبودم.»
لیث پرسید:اونموقع «به درمانگرنداشتم نیاز دارین؟»
«آره، ولی نگران نباش. میدونم قراره چقدر سرت شلوغ باشه،اینکه برای همین از قبل به واستور گفتم و اونم قبول کرد.چرا اون تو بارداریهای تو سنِ بالا متخصصه و قدمبهقدم همراهمون میاد.»
به این ترتیب، واستور و باستانیهایی که خود را جای دستیارانش جاچای زده بودند، بهانهٔ بینقصی برای رفتوآمدهای مکرر داشتند و رویههای پزشکیِ ساختگی،کسی زمانی را که جیرنی برای یادگیری جادو با آنها میگذراند، توجیه میکرد.
فریا که از مشورت نکردن بادست او بر سرِ این موضوع کمی رنجیدهبگیره بود، گفت: «میتونستید از ما بخواید، مامان.»
جیرنی دستانش را گرفت و بهآرامی نوازش کرد: «وقتشه که به زندگیت برسی،خیلی عزیزم. میخوام روی اون تمرکز کنی. حالا چرا نمیشینی و یه کم باهامون وقتدلش نمیگذرونی؟ خیلی خوبه که برای یک بار هم که شده همه دور هم جمعیم.»
جیرنی با تردستی یکی از رونهای روی لباسشبرداری را فشار داد و به شوهرش علامت داد کهنداره اتاقِ کویلا خالی است و دخترشان سرش گرم است.
اوریون از همان زمان که کویلا یک جادوگرِ بدلی با هستهٔ بنفش بود، ازمادرش پژوهشهای او برای رسیدن به بیداری خبر داشت. وضعیتی شبیه به وضعیتِ خودش کهآسمون اوریون باید بدون مردن یا متوسل شدن به جادوی ممنوعه، بر آن غلبه میکرد.
در گذشته، بارها دفترهای یادداشتش رادست باز روی میزش دیده بود، بیآنکهیاد بفهمد آن رونهای ناشناخته دربارهٔ چه هستند.
کویلا جادوگری درخشان بود که در یکی از امنترین خاندانهای پادشاهی زندگی میکرد،خیلی بنابراین نیازی نمیدید یادداشتهایش را رمزگذاری کند، بهخصوص که برای بیشترِ مردم بیدارینخواهد فقط یک افسانه بود و بدون پایهای محکم، جادوی راستین هیچ معنایی نداشت.
او تمامِ پژوهشهایش دربارهٔ رونهای لازم برای اجرای جادوی راستین و پدید آوردنِ جادوی همجوشی را یادداشتنداره کرده بود. رویهای که برای تبدیل شدن به جادوگرِ راستین به کار برده بود، مرحله به مرحلهمشکلی شرح داده شده بود؛ به همراه افکار و پیشنهادهایی که پس از موفقیت، به آنها اضافه کرده بود.
اوریون حینِ گشتنِ اتاقِ دخترش احساسِ دزدها رازمانش داشت و به خاطر سوءاستفاده از اعتمادِ کویلااینو و دزدیدنِ پژوهشهایش، خود را تفالهٔ موگار میدانست.
متأسفم، کوچولوی من. واقعاً متأسفم. ولی اگه حقیقت رو بهت میگفتم،درسش هرگز قبول نمیکردی کمکم کنی و منم قرار نیست مادرت رو تنهابهخاطرِ بذارم. تازه، اگه بلایی سرت بیاد، دیگه نمیخوام دوباره احساسِ عجز کنم!
بدتر از همه اینکه، اوریون بایدزمین قبل از اسبابکشیِ کویلا به خانهٔکوچولو خودش، همهچیز را پیدا و کپی میکرد.
غرورش را زیر پا گذاشت و پیش از گشتنِ اتاق،اینکه با یکی از دستگاههای گاردِ شوالیهها آنجا را اسکن کردخودخواه تا بتواند قبل از رفتن همهچیز را دقیقاً سر جایش برگرداند.
بهمحضِ پیدا کردنِ یکی از گریموارهای کویلا، اوریون آن را با دستگاهی دیگر اسکن میکرد واینو در عرضِ چند ثانیه یک کپیِ دیجیتالِ سهبعدی به دست میآورد. برای هر بار جستوجو بایدمیگفتی مطمئن میشد کسی سرزده وارد نمیشود، و کارکنانِ خانه و موروک را هم سرگرم نگه میداشت.
فریا در اتاقِ چایکِی پرسید: «من چی؟ اگهبرداری ازدواج کنم منم میفرستید برم؟»
جیرنی پاسخ داد: «بستگی داره.نظرت میخوای تا آخرِ عمرت باداشتی پدر و مادرت زندگی کنی؟»
«خدایان، نه.»
جیرنی به کویلامسئله اشاره کرد: «میخوایمیکند با خواهرت زندگی کنی؟»
«خدایان، نه!» فکرِ اینکه اولِ صبح چشمش به موروکبهمحضِ بیفتد و دوباره سرِ اینکه چه کسی وحشیانهترین شب راعوضیِ در تختخواب گذرانده مسابقه بگذارند، حالش را به هم میزد.
«هی، به من برخورد!» کویلا متوجهزمین شده بود که لحنِ خواهرش ازکوچولو نارضایتی به وحشت تغییر کرده است.
جیرنی خندید: «پس جوابت رو گرفتی. البته که دارم یه خونهٔ ییلاقیِیاد دیگه برات آماده میکنم. از نظرِ بزرگی یا شکوه چیزی از خونهٔدوباره کویلا کم نداره، ولی فقط دارم با حداقلِ امکانات ترتیبش رو میدم.
«اونجا قراره خونههای خودتون باشهآیا و باید اونها رو بازتابی ازباعث خانوادهٔ خودتون بکنید، نه خانوادهٔ من.»