چپتر 1934: فصل 1934
0بیترا پاسخ داد: «فقط پوستِ گوسفندی که واسه اعلامیهها لازمه،لیث دردسرِ سازماندهیِ تجمعها، و آدمهایی که باید به گوشهوکنارِ کشورآدمهای سفر کنن تا وعدههای انتخاباتیت رو پخش کنن، کلی خرج برمیداره.»
«اونایی که ایدههای درستی دارن بهندرت امکاناتش رو دارن، در حالی که اونایی که امکانات دارن بهندرتمهار علاقهای به تغییرِ وضعِ موجود دارن. دموکراسی روی کاغذ عالیه، اما وقتی امتحانش میکنی، میفهمی که مگه اینکهمیشه پول داشته باشی تا صدات رو به گوش بقیه برسونی، هیچی نیستی جز یه زمزمه تو دلِ طوفان.»
لیث سر تکان داد. به یاد آورد معمولاً روی زمین چهاین اتفاقی میافتاد؛ جایی که حتی آدمهای خوشقلب و آرمانگرا هم مجبورتجارت میشدند برای جور کردنِ بودجهٔ لازم برای انتخاب شدن، خودشان را بفروشند.
مهم نبود چه وعدهای میدادند، همیشه مجبور بودند آنقدر کوتاه بیایندنامگار که رؤیاهایشان کمرنگ و بیاهمیت میشد، اگر نگوییم کاملاً تحریف میشد. کشورهایمنابع بسیار کمی روی زمین را میشد متمدن نامید، بقیه فقط تظاهر میکردند.
لیث پرسید: «جنگ چی؟برسونی چطور همهٔ کشورهای همسایهٔ نامگارطوفان دارن با یکی دیگه میجنگن؟»
بیترا پاسخ داد: «ورندی هنوز به کشورهای کوچیکِ زیادی تقسیم شده. ایناونا یعنی منابع بهطورِ نابرابر توزیع شدن و دموکراسیهای خیلی کمی خودکفا هستن. اوناخشکسالی از تجارت بهعنوانِ راهی برای بقا و مهار کردنِ رشدِ همسایههاشون استفاده میکنن.»
«بهمحض اینکه قحطی، طاعون یا خشکسالی از راه میرسه، ارتشِ همسایهها هم حملهمنابع میکنن و کشورِ بازندهها بینِ برندهها تقسیم میشه. اون کشورها دارن با یهمهار جور بحران دستوپنجه نرم میکنن و بقیه فقط دارن از این وضعیت سوءاستفاده میکنن.»
«با کمی شانس، با دنبال کردنِ درگیریای که با وجودِ نبودِ این شرایطدیگه داره رخ میده، تسئوس رو پیدا میکنیم. اصلاً خبر نداری این آدمهای بهاصطلاحتوزیع متمدن برای قلاده انداختن گردنِ یه سلاحِ کشتارِ جمعیِ زنده چیکارا که نمیکنن.»
لیث گفت: «واقعاً یه مسخشدهٔهیچی تنها میتونه وضعیتِ یه قارهٔلیث کامل رو اینقدر تغییر بده؟»
رایجو سر تکان داد و گفت: «آره. الان دستِ همهٔ کشورهاهستن بستهست و برای حمله باید منتظرِ شرایطِ مساعد بمونن. دلیلش اینهبهمحض که قدرتِ واقعیِ یه ارتش به تعدادِ سربازهاش نیست، بلکه به جادوگرهاشه.»
«سیاستِ مزخرفِ ورندی جلوی پیشرفتِ جادوگرها رو میگیره، چون ردهبالاهاشده میترسن مثلِ امپراطوری و پادشاهی، جادوگرها بهشون حکومت کنن. ولیهستن در عین حال، این کار قدرتِ خودشون رو هم محدود میکنه.»
«فرض کن دو تا کشور با وسعت و تعدادِ جادوگرِ یکسان واردِ جنگ بشن؛ کشوری که اول اززیادی همه بیشترین جادوگرها رو تو نبرد از دست بده، میبازه. اما تو اون نقطه، برنده دو برابر مساحتمهار برای محافظت داره و کمتر از نصفِ جادوگرهایی که نیاز داره، برای همین طعمهٔ راحتی برای همسایههاش میشه.»
«در عوض، با یه مسخشده در خدمتشون، اونو میفرستن تا نیروهایتکان دشمن رو نابود کنه، بدونِ اینکه حتی یه جادوگر رو بهآرمانگرا خطر بندازن. یکی از همنوعهای ما برای پیروزی تو بیشترِ نبردها کافیه.»
«برنده هیچ تلفاتی نمیده و اگه کسی جرئتدموکراسیهای کنه وقتی دارن قلمروِ جدیدشون رو تثبیت میکنن بهشونمهار حمله کنه، میتونن دوباره همون جانور رو رها کنن.»
لیث پرسید: «این همون وضعیتی نیست که پادشاهی قبل از والرون توش بود؟» و اونابرابر در جواب سر تکان داد. «پس پادشاه اول چطوری تونست همچین شاهکاری کنه؟ درسته کهمیکنن اون و همراهاش قوی بودن، ولی پنج نفر نمیتونن کشوری به وسعتِ پادشاهی رو مهار کنن.»
زورث برگشته بود و سه لیوانِ بزرگ از میوهای تخمیرشده آورده بود که درمیجنگن نامگار جای آبجو را میگرفت. «من میتونم به این سؤال جواب بدم، چون اونجا بودم.خودکفا والرون فقط یه فاتح نبود. اون اول از همه یه رؤیاپرداز و یه رهبر بود.»
«بعد از فتحِ یه کشور، مهم نبود چقدر کوچیک باشه، وقت میذاشتیاد و قلبِ مردمش رو هم فتح میکرد. اونجا میموند، باهاشون وقت میگذروندمیشدند و کمکشون میکرد مشکلاتِ اصلیای رو که نسلها گریبانگیرشون بود، حل کنن.»
«بیماریها، کمبودِ غذا، خشکسالی، اون و همراهانش از شر همهشون خلاص میشدن و کاریبهعنوانِ میکردن که سرزمین درست مثلِ مادرِ بزرگ شکوفا بشه. والرون با کسانی که شکستشونارتشِ میداد مثلِ آدمای پستتر رفتار نمیکرد و سعی نمیکرد رسومش رو به اونا تحمیل کنه.
«بهندرت حرف میزد و بیشترِ وقتش رو به گوش دادنشده میگذروند. بعد، وقتی میفهمید مردم واقعاً به چی نیاز دارن،هستن دست به کار میشد و کمکشون میکرد تا بهش برسن.
«چیزی بهشون نمیبخشید، بلکه کنارشون میجنگید و تو تلاشها وهمسایهٔ پاداشهاشون شریک میشد. اصلاً نمیتونی تصور کنی این کار برایشده اونایی که صداشون هرگز شنیده نشده بود، چقدر ارزش داشت.
«برای کسانی که تمامِ عمر بهشون گفته بودن هیچی نیستن، تا جایی کهآورد خودشون هم باورشون شده بود. والرون هدیه نمیداد، فرصت میداد و اونایی که بهاندازهٔکردنِ کافی شجاع و مصمم بودن، با چالش روبهرو میشدن و خودشون رو بالا میکشیدن.
«اولش بهش خندیدم، فکر میکردم والرون یه احمقه و رؤیاش همهستن یه کارِ بیهودهست. اما بعد دیدم که ارتشهای کامل به ژنرالهاشون پشتقحطی میکنن، و مردم برای محافظت از اون در برابرِ حاکمانِ خودشون میجنگن.
«اونجا بود که منم بهش ایمان آوردم وزیادی طرفدارش شدم.» زورت از روی خجالت چشمانش راتوزیع پایین انداخت و جرعهٔ بزرگی از لیوانش نوشید.
بیترا ریز خندید و باعث شد اژدهای سایه نزدیک باشد نوشیدنی در گلویش بپردمیجنگن و گفت: «اینکه خیلی دستکم گرفتنش بود. اون یه طرفدارِ دوآتیشه بود. زور هنوزخیلی یه پوسترِ باستانی از تاجگذاریِ والرون داره و از تو سایهها بهش کمک میکرد.
«بعد از یه نبردِ طولانی، وقتی سربازاش به استراحتطوفان و درمان نیاز داشتن، اون تو منطقه گشت میزد وحتی هر کسی رو که جرئت میکرد بهشون نزدیک بشه، میکشت.»
«بیترا! قراراین بود اینمنابع یه راز بمونه.
«میفهمی برای یه موجودِ چند هزار ساله چقدر خجالتآوره کهشده شیفتهٔ یه توله بشه که کمتر از سه دهه سن داره؟»اونا صدای زورت چنان زیر شد که تقریباً زنانه به نظر میرسید.
رایجو دستانِ زورت را گرفت و بهآرامی نوازششان کرد و گفت:نامگار «خجالتآور نیست، بامزهست. این یعنی حتی اون موقع هم قلبت واقعاًیعنی نمرده بود و هنوز میتونستی رؤیاپردازی کنی و مراقبِ بقیه باشی.»
«یعنی منم وقتیبقیه با کامیام اینقدرنیستی ضایع میشم؟» لیث پرسید.
«تو بدتری. اون تو رو مثلِ عروسکِ خیمهشببازی میچرخونه.» سولوس با خندهای ریز جواببهعنوانِ داد. «واقعاً خوشحالم که تصمیم گرفتیم بیایم اینجا. ورندی میتونه خیلی چیزا بهمون یادارتشِ بده و هر چی بیشتر با بیترا وقت میگذرونم، بیشتر میفهمم که اون کورگ نیست.
«این کورگ بود که مادرم روهنوز کشت و، یه جورایی، بیترا بیشتریعنی از یک بار انتقامش رو گرفت.»
در آن لحظه، لیث متوجه شد که مردمچطور دارند نگاههای عجیبی به این لحظهٔ لطیف میانِهنوز این خواهر و برادرِ ظاهری میاندازند و دخالت کرد.
او در حالی که بازویش را دورِ شانههایدلِ باریکِ بیترا میانداخت و او را به خودش نزدیکمیافتاد میکرد، گفت: «خب، برادر، چیزِ جالبی هم پیدا کردی؟»
زورت بهسختی غرشِ خود را فروخورد و سولوس از این تماس بالا نیاورد فقطبهعنوانِ به این دلیل که یک انگشترِ سنگی از نظرِ فیزیکی قادر به چنین کاریارتشِ نبود. مغزش هر چه میگفت مهم نبود، قلب و روحش زخمهایی بسیار عمیق داشتند.
«راستش، خیلی چیزا.» اژدهای سایه نیز متوجهِ نگاههای عجیب شد، پس نفسِ عمیقی کشیدبهطورِ تا آرام شود و کمی بینِ خودش و همسرش فاصله انداخت. «من ادعا کردمهمسایههاشون که کسبوکارمون چندتا شعبه داره تا بتونم دربارهٔ وضعیتِ خیلی از کشورهای همسایه پرسوجو کنم.»
زورت نقشهای ازنامید ورندی را که تازهجنگ خریده بود، باز کرد.
او با انگشتش دایرهای دورِ نامگار و تمامِ ایالتهایطوفان هممرزش کشید و گفت: «حالا مطمئنم که تسئوس اینجا نیست.حتی تا صدها کیلومتر تو هر جهتی هیچ اتفاقِ مرتبطي نیفتاده.»