چپتر 1350: رگههای سفید (بخشِ ۲)
0فالوئل گفت: «در هر صورت، کسیهبهش که میتونه حتی برای منم تهدید باشه،نلرزد اگه منو تنها به یه کمین بکشونه.»
صدای فالوئل با هر کلمه سردترشده میشد. فریا آب دهانش را قورتحرکت داد و پرسید: «این یعنی چی؟»
هیدرا جواب داد: «یعنیمات تو بارِ اضافهای هستیپوشیده که دیگه نمیتونم تحملش کنم.»
کویلا بینشان ایستاد تا جلوی هر کاری راجانور که فالوئل در سر داشت بگیرد و پرسید:لیث «صبر کن. فرقِ بین اون، من و فلوریا چیه؟»
فالوئل گفت: «اون به من سوگندِ خون خورده، در حالی که من دارم بامیخوای تو دانش مبادله میکنم، درست مثل کاری که با نالروند میکنم. فلوریا هم مسئولیتِبخشی لیثه، نه من. فریا تنها کسی به جز لیثه که من بهش تعهد دارم.»
فریا تمامِ ارادهاش را جمع کرد تا صدایش نلرزد و پرسید: «میخوایحرکت منو بکشی یا پیامآورت کنی؟» مرگ اصلاً جذاب نبود و پیامآور شدنگذشت هم یعنی از دست دادنِ تمامِ حریمِ خصوصی و بخشی از ارادهٔ آزادش.
فالوئل کالبدِ انسانیاش را کنار گذاشت و به هیدرایی هفتسر و ۲۰ متری تبدیلخوابآور شد. به فریا اشاره کرد و گفت: «هیچکدوم. تو همهٔ آزمونهای منو گذروندی، اماهفت هنوز اعتمادِ کاملمو جلب نکردی. خوشبختانه برای هر دومون، یه راهِ سوم هم هست. بیا.»
فریا دوباره آب دهانش را قورت داد، اما این بار از سرِ شگفتی. جانور بدنی کُندهمانند داشت کهشده با فلسهای سبزِ مات به بزرگیِ خانهٔ لیث پوشیده شده بود. در عوض، گردنهایش با ظرافتی خوابآور حرکتگذشت میکردند و هر کدامشان با فلسهایی به رنگهای مختلف و به بزرگیِ یک سپرِ بُرجی پوشیده شده بود.
فریا که چارهای جز اعتمادکسی به استادش نداشت، از کویلاجمع گذشت و درست جلوی هیدرا ایستاد.
هفت سر همزمان با فعال کردنِشده آرایههای لانه، یکصدا گفتند: «فقط آرومحرکت باش و یادت نره نفس بکشی.»
ستونی ناگهانی از انرژیِ جهان او را درپوشیده بر گرفت. فریا از شوخیِ خودش چهره در همکدامشان کشید و گفت: «قرار نیست زایمان کنم که، درسته؟»
حس کرد هوا به سنگینیِ سرب شده است، طوری که حتی بیدارسبزِ ماندن هم برایش سخت بود. تمامِ بدنِ فریا مثلِ آتش میسوخت. جریانِحرکت انرژیِ جهان چنان قوی شد که او را در هوا معلق کرد.
هفت سر دورش پیچیدند و یکصدا جریانِ زندگی، فنِ تنفسِ فالوئل، را به کارمیخوای بردند. با شدت گرفتنِ درد تا مرزِ غیرقابلتحمل شدن، زندگیِ فریا از جلوی چشمانشبخشی گذشت، تا اینکه تمامِ چیزهایی را که در حاشیه آموخته بود به یاد آورد.
ناگهان تمامِ صداها و نجواهایی کهشده آنجا شنیده بود برایش معنا پیداحرکت کرد و هستهاش را بیدار کرد.
اما فنِ بیداریِ تبارِ هیدرا با روندِ طبیعی بسیار متفاوت بود. به همینظرافتی دلیل فالوئل فریا را از دیدِ دیگران پنهان کرده بود. هیدرا برای هموارنداشت کردنِ این روند، از ترکیبِ پیچیدهای از فنونِ تنفس و پیکرتراشی استفاده میکرد.
فالوئل با استفاده از جریانِ زندگی، حرکتِ ناخالصیها را دنبال میکرد و با تلنگرهای کوچک، بسته بهپوشیده شرایط سرعتشان را کم یا زیاد میکرد. به لطفِ هدایتِ فالوئل، ناخالصیها به سمتِ هستهٔ فریا سرازیراستادش شدند و سپس به جای فورانهای ناگهانی و دردناک، با جریانی کُند اما منظم از بدنش بیرون ریختند.
در عوض، پیکرتراشی بدنِ فریا را به مسیرِ درستارادهاش هدایت میکرد و اجازه میداد همیشه کارآمدترین مسیرِ رشد رااصلاً انتخاب کند که به بهترین نتیجهٔ ممکن هم ختم میشد.
ترکیبِ این دو فن، روندِ بیداری را سریعتر و کمدردتر میکردخوابآور و میتوانست تمامِ وجودِ فریا را تا آخرین حدِ ممکن آبدیده کند.نداشت وقتی هفت سر زنِ جوان را رها کردند، سولوس حسابی غافلگیر شد.
سولوس در حالی که دادههای حسِ مانا را از راهِ پیوندِ ذهنی به اشتراکخوابآور میگذاشت، گفت: «جانِ مادرم!» فریا حالا نه تنها یک هستهٔ آبیِ تیره و بدنی درهمزمان اوجِ کمال داشت که هر لحظه آمادهٔ تکاملِ دوباره بود، بلکه از انرژی لبریز بود.
چه بیداری بود و چه یک پیشرفت،شگفتی قرار بود اتفاقی تکاندهنده باشد که شخصبزرگیِ را ضعیف و بهشدت نیازمندِ استراحت میکرد.
لیث در حالی که آنچه رابهش با چشمانِ عادیاش میدید با او درنلرزد میان میگذاشت، جواب داد: «خسته نباشی، شرلوک.»
موهای فریا حالا شش رگهٔ رنگیِ عناصربود را داشت که باعث میشد شبیهِ تجسمِکدامشان موگار شود که در فضای ذهن دیده بودند.
فریا و گروهش همصدامات گفتند: «این دیگه چهپوشیده کوفتیه؟ موهای من/اون چش شده؟»
فالوئل به هیئتِ انسانیاش برگشت و یک بشکهٔ پر از تونیک سر کشید تابزرگیِ بدونِ هدر دادنِ دفعاتِ بیشتری از جریان زندگی، بهسرعت قدرتش را بازیابد و گفت:رنگهای «هیچیش نشده.» فریا حالش خوب بود، در حالی که هیدرا از پا درآمده بود.
فریا به سکوتِ درونِ سرش گوش سپرد وتمامِ منتظر ماند تا اولین فرمانِ ذهنیِ هیدرا راپیامآورت بشنود و گفت: «فکر میکردم هنوز نمیخوای پیامآورت بشم.»
فالوئل چون نیاز به استراحت داشت وبود توضیحات ممکن بود طول بکشد، تختِ راحتیکدامشان پدید آورد و گفت: «تو پیامآور نیستی.»
حاضران هر کدام دست بردند و موهای فریا راشده گرفتند که باعث شد او بهشدت معذب شود. پرسیدند:فلسهایی «پس این یعنی چی؟ مگه اون هیچ قرابتِ عنصریای نداشت؟»
فالوئل با پوزخندی گفت:دوباره «آره، حتماً. فریا، پروفسورجانور رادِ شما هیچ رگهای داشت؟»
فریا جواب داد:مسئولیتِ «بهجز موهای خاکستریبهش بهخاطرِ پیری، نه.»
«هیچوقت از خودتون پرسیدید چرا حتی جادوگرانِ نابغه همگردنهایش هیچ رگهای ندارن؟ یا چطور ممکنه اونا بتونن جادوگرِسپرِ بُعدی بشن، چیزی که حتی همهٔ بیدارشدگان هم نمیتونن بشن؟»
وقتی کلاس برای یافتنِ پاسخبزرگیِ به مغزشان فشار آوردند، سکوتیبود سنگین بر اتاق حاکم شد.
فالوئل گفت: «من خستهام، پسبار خلاصهاش میکنم. موی انسان دقیقاً مثلِفلسهای یه کریستالِ مانای سفید کار میکنه.»
«چی؟» واکنشِ آنها باعث شد فالوئل باتعهد خود فکر کند که آیا خودش خیلی پیربکشی و خسته شده یا آنها یک مشت ابلهاند.
«شنیدید چی گفتم. یه رگهٔ رنگی چیزی نیست جز برهمخوردنِ تعادلِ جریانِ مانامیکردند بهخاطرِ یه قرابتِ عنصری که بر بقیه غلبه میکنه. دقیقاً مثلِ تقویتِ یههمزمان عنصرِ خاص توی یه کریستال کار میکنه. متوجه میشید؟» با سرتکاندادنِ آنها، ادامه داد:
«اگه همهٔ عناصر در تعادل باشن، رنگشونلیث سفید میشه، اما برخلافِ کریستال، مو یهخوابآور رنگِ طبیعی داره که اون رو میپوشونه.»
کویلا پرسید: «صبر کن. یعنی همهٔ آدمایی که مثلِ لیث هیچ رگهای ندارن،مات همهٔ قرابتهای عنصری رو دارن؟ اگه آره، پس چرا اون حتی بعد از بیداریفلسهایی هم هیچ رگهای پیدا نکرد و چرا برای فلوریا و تیستا هیچچیزی عوض نشده؟»
فالوئل با کلافگی غرید:لیثه «معلومه که نه! اصلاً بهارادهاش حرفایی که زدم گوش میدادید؟»
«درست مثلِ اون کریستالهای لعنتیه. آدمای عادی هیچ قرابتِ عنصریای ندارن، مثلِحرکت لیث. اون دوتا قرابت داره، اونم بهخاطرِ جنبهٔ جانور و مسخشدهاش، برایگذشت همین حتی بیداری هم هیچ کاری نکرد چون ربطی به بدنِ انسانیاش نداره.
«بیداری برای فلوریا و تیستا جواب داد و رگههاشون رو درخشانترعوض کرد. اما فریا ذاتاً هر شش عنصر رو داره که خیلیبُرجی نادره و باعث میشه شبیهِ یه انسانِ عادی به نظر برسه.
«واقعاً هیچوقت براتون سؤال نشد که چطورشگفتی میتونه بدونِ قرابت، جادوی بُعدی و حتیبزرگیِ جادوی گرانش رو اینقدر خوب تمرین کنه؟»
با این حرفها همه احساسِکسی حماقت کردند، حتی کسانی مثلِجمع سولوس که خودشان را باهوش میدانستند.
فالوئل گفت: «خلاصه بگم، بیداری به قرابتهاش هم یه هل داد و مثلِ منشوریکدامشان که نور رو تجزیه میکنه، اونا رو از هم جدا کرد. فریا، اگه بهاندازهٔکردنِ کافی سخت تلاش کنی، شاید حتی هفتمی رو هم به دست بیاری، پس ناامیدم نکن.»
لیث پرسید: «صبر کن،مات چی؟ مگه قرار نبودپوشیده از همون اول قابلمشاهده باشه؟»
فالوئل با آهی گفت: «تابار حالا کسی رو دیدی کهکُندهمانند فقط رگههای سبزِ زمردی داشته باشه؟»
لیث جواب داد: «نه. فقطکسی کسایی داشتن که اون ششجمع رگهٔ دیگه رو هم داشتن.»
«دقیقاً منظورم همینه. جادوی روح یهشده عنصر نیست، مجموعِ همهٔ عناصره وقتیحرکت که با نیروی زندگی آمیخته میشن.»