چپتر 1925: فصل 1925
0تسئوس گفت: «پیشنهادشون رو رد کردم و فقط وانمود کردمبدونِ آویزِ ارتباطیشون رو میگیرم. میدونستم میتونن باهاش ردیابیم کنن، همونطورمنظورت که میدونستم اون اربابِ کذایی هیچ برتریای نسبت به پاکوت نداره.»
دولگوس که توان نداشتکنم جملهاش را تمام کند،همهچیز گفت: «خواهش میکنم، نگو که...»
تسئوس شانه بالا انداخت و گفت: «متأسفم. آویز رو انداختم دور وراهی بعدش هم فراموشش کردم. اون موقع حملاتِ جنونِ خون نداشتم. بالاخره ازلرزید گرسنگیم رها شده بودم و خوشحال بودم که شانسِ دومی برای زندگی دارم.
«با قدرت و دانشی که داشتم، فرض میکردم زندگیِمتحدانت عادی بینِ انسانها یا جانوران آسون باشه. نه یه اربابستونِ میخواستم و نه "خواهر و برادر"، فقط میخواستم تنهام بذارن.»
«اما بهمحض اینکه گرفتارِ جنونِ خون شدم، همه شروع کردنبدونِ به شکارم. انسانها میخوان دستگیرم کنن و روم مطالعه کنن، درهمون حالی که بیدارشدگان میخوان منو به خاطرِ جنایاتِ نسخهٔ اصلیم بکشن.
«تنها امیدم اینه که به سازمان ملحق بشمهمهچیز و از ورندی فرار کنم. اگه فقط اونکِی آویزِ لعنتی رو هنوز داشتم، همهچیز خیلی راحتتر میشد.»
گریفون پرسید: «پس ازکجا کجا میدونی کِی ومتحدانت کجا میتونیم متحدانت رو ببینیم؟»
تسئوس گفت: «خب، دورگههای مسخشده راهی دارنکِی که حتی بدونِ آویز هم با هم ارتباطحتی برقرار کنن. اون ستونِ سیاه رو یادت میاد؟»
دولگوس با یادآوریِ آن خاطره لرزید و گفت: «منظورت همون درخششِارتباط نورِ گندهایه که موقعیتمون رو لو داد و سه تا ارتشدرخششِ و دستِ سرنوشت رو انداخت به جونمون؟ یهجورایی سخته فراموشش کنم.»
باستت گفت: «همینطوری. فقط باید به حرکتمون به سمتِ مرزراحتتر ادامه بدیم، یه منطقهٔ بهاندازهٔ کافی دورافتاده پیدا کنیم ودورگههای بعد میتونم از ستونِ سیاه برای علامت دادنِ موقعیتم استفاده کنم.»
لبخندِ گریفون از روی اضطراب پریدکِی و گفت: «منظورت اینه که مختصاتِراهی بُعدیمون رو بهشون بدی، مگه نه؟»
«نه، برای این کار خیلی دوریم. از این فاصله، فقط تونستم بهشون بفهمونم که تو خطرمبدونِ و کمک میخوام. اونم همراه با مسیرِ کلیم. اونا میدونن که تو ورندی هستم، ولی فقطداد همین.» تسئوس مقداری غذا از بُعدِ جیبیاش بیرون آورد و آن دو با ولع آن را بلعیدند.
دولگوس در حالی که با خشم حرف میزد و همزمان بخشی از غذایش را بهیادت اطراف میپاشید، گفت: «فقط همین؟ ماه رو از آسمون محو کردی، ستارهها رو تا کیلومترهاجونمون پوشوندی و نزدیک بود به کشتنمون بدی، فقط برای اینکه بگی "کمک، من تو ورندیم"؟»
تسئوس باورندی لبخند سرکنم تکان داد: «دقیقاً.»
«و باید این کار رومیدونی هی تکرار کنیم تا ناجیهاتدورگههای ما رو تصادفی پیدا کنن؟»
باستانی پاسخ داد: «نه تصادفی. هرچی به "خواهر و برادرام"ببینیم نزدیکتر بشیم، اطلاعاتِ بیشتری میتونم تبادل کنم. تو یه نقطهای، میتونیمیادت یه پیوندِ تلهپاتی برقرار کنیم و مختصاتِ بُعدیمون رو براشون بفرستیم.»
گریفون غرید: «به نظرِ من بیشترمسخشده شبیه یه تلاشِ آخر با چاشنیِبرقرار خیالبافیه. در ضمن، چرا داری میخندی؟»
«چون بامزهای و فراموش کرده بودم داشتنِهنوز یه دوستِ واقعی چه حسی داره. اوضاعکجا واقعاً ناامیدکنندهست، اما حداقل دیگه تنها نیستم.»
پادشاهیِ گریفون،میشد شهرِ اوتره، شاخهٔکجا اصلیِ دربارِ شب.
حتی با گذشتِ روزها از مبارزهاش با جیرنی، اورپال ورهن هنوز هم به خاطرِسیاه تواناییِ تبارِ تازهیافتهاش به خود میبالید. او حتی برای خنک کردنِ نوشیدنیهایش از روحِدستِ یخزده استفاده میکرد و در هر فرصتی که به دست میآورد، آن را میآزمود.
او اغلب زیردستانش را بهشدتاگه مجازات میکرد، فقط برای اینکهراحتتر قدرتش را به رخ بکشد.
تاجِ من همین الانش هم سه تا شعله داره و مطمئنممسخشده همهشون نشوندهندهٔ یکی از تواناییهای تبارم هستن. قبل از اینکه حرکتِ بعدیمخاطره رو بکنم، باید تمامِ وقتم رو بذارم تا روی همهشون مسلط بشم.
پادشاهِ مرده مدتی در انزوا به تمرین پرداخته بود که احضاریهای فوری از دربارِدارن درونیاش دریافت کرد. از این وقفه خشمگین شد و قسم خورد که اگر فاجعهای رخنورِ نداده باشد، یکی از آنها را به عنوانِ آدمکِ تمرینی به تمرینش اضافه خواهد کرد.
در حالی که واردِ تالارِ جلسهٔ مجللی میشددارن که تختِ پادشاهیِ طلاییاش در آنجا منتظرش بود،میاد پرسید: «چی اینقدر مهمه که درخواستِ جلسهٔ اضطراری دادید؟»
پیش از تاجگذاریاش، نامردگان دورِ میزی گرد با صندلیهای یکسانراحتتر مینشستند تا نشان دهند با هم برابرند. اما پس ازدورگههای اینکه اورپال خودش را پادشاهِ مرده نامید، اوضاع تغییر کرده بود.
تترهٔ خونآشام گفت: «خیلی متأسفم که مزاحمتون میشممتحدانت سرورم، اما ارقامِ آخرین گزارشهای ما دلیلی برایارتباط نگرانیِ درباره و به توجهِ فوریتون نیاز داره.»
او معمولاً شبیهِ زنی جذاب در اواسطِ بیستسالگی بهمتحدانت نظر میرسید، اما یاد گرفته بود برای در امان ماندنستونِ از توجهاتِ ناخواستهٔ اورپال، به پیرزنی عجوزه تغییرِ شکل دهد.
پادشاهِ مرده تنها پس از نشستن روی تخت و بر سر گذاشتنِ تاجش، به خود زحمتمیاد داد تا به برگهها نگاه کند. تاجِ طلایی که پس از تبدیل شدن به یک ووردالاکسخته به یکی از بهترین زرگرهای گارلن سفارش داده بود، هفت سنگِ قیمتی به رنگهای مختلف داشت.
یکی برای هرفرار عنصر که مطمئن بودهنوز روزی تحتِ فرمانش درمیآید.
چشمانِ اورپال با نوری آبی شعلهور شد و هرچه بیشتر میخواند، خشمشراهی بیشتر میگرفت. غرید: «عقلت رو از دست دادی، زن؟ سودمون داره بیشترلرزید میشه، منطقهٔ نفوذمون گسترش پیدا میکنه و تعدادِ ترالها در بالاترین حدِ خودشه.
کجاست این خبرِ وحشتناکیپرسید که اینقدر ترسوندهت کهمیتونیم مجبور شدی مزاحمم بشی؟»
تتره گفت: «تا صفحهٔ آخر بخونید، پادشاهِ من.»دارن با این کلمه، لبانش از روی انزجار کجمیاد شد و نگاهِ بقیهٔ اعضای دربار رنگِ قاطعیت گرفت.
با این حال، قرنها تمرین باعث شدهنوز صدایش شیرین بماند و اورپال هرگز بهکجا خود زحمت نداد به بردههایش نگاهی بیندازد.
اورپال از جا پرید، صفحهٔ آخرِ گزارش را درست توی صورتِ زن کوبیددارن و آرایشش را پخش کرد. پرسید: «منظورت اینه؟ اینا آمارِ تلفاتِ حملاتِ منه.همون چطور جرئت میکنی از روشهای من انتقاد کنی وقتی اینهمه منفعت برامون داشته؟»
تتره دستِ او را از روی صورتش پس زد و در حالی که نیشهایشدارن را نشان میداد، گفت: «روشهای تو فقط برامون دردسر و عزا آورده و منابعموندرخششِ رو تقریباً خشک کرده! سودِ ما از اتحاد با ملکهٔ راستین به دست میاد.
اون داره دستاوردهاش رو با ما تقسیم میکنه، به بزرگانمون تو مناطقی که حکومتسیاه میکنه قدرت میده و کمکمون میکنه تا کاندیداهای مناسبی واسه ترال شدن از بینِدستِ افرادِ کمبضاعت پیدا کنیم. طرفداری از ثرود تنها کارِ خوبی بود که تا حالا کردی.»
با شنیدنِ اینکه زیردستانش ثرود را همانطور خطاب میکنند که خدمتگزارانِ وفادارش میکردند،پرسید صدای اورپال یک اکتاو بالا رفت: «ملکهٔ راستین؟ از نامردگی خسته شدی، زن؟ چونبرقرار اگه چیزی که الان شنیدم بوی خیانت بده، عمرِ طولانیت قراره به پایان برسه!»
تتره عقبنشینی نکرد: «همین کافی نیست که اینهمه از بزرگان و آیندهدارترینراهی جوونهامون رو به خاطرِ نقشههای دیوانهوارت به کشتن دادی؟ اگه قراره همهٔلرزید برگزیدگانت زودتر از یه پروانه بمیرن، جوون موندنِ ابدی چه فایدهای داره؟
تو زندگیِ کسانی رو که خیلی ازت پیرتر و عاقلترن بدونِ هیچ تردیدی فدادارن میکنی و مثلِ زباله دورشون میندازی. چطور انتظار داری جونمون رو تقدیمِ یه بچهٔدرخششِ بهانهگیر کنیم که باهامون مثلِ اسباببازی رفتار میکنه و از شکستنمون هیچ ابایی نداره؟»
بچهخطابشدن، تمامِ حساسیتهای اورپال را یکجا تحریک کرد. چیزی که او میخواستبرقرار این بود که از او بترسند و به او احترام بگذارند، اما حتیموقعیتمون مادرِ خودش هم با او جز با تحقیر و انزجار رفتار نکرده بود.