---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 2492: سایهٔ سنگین (بخشِ ۴) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2492: سایهٔ سنگین (بخشِ ۴)

0

سنتون از سرِ خشم دست‌هایش را مشت کرد، اما دیری نپایید که ناامیدی‌براشون​ بر آن چیره شد. «چون اون موقع لریا می‌خواست وقتی بزرگ شد مثل‌مردِ​ من بشه. الان می‌خواد مثل لیث بشه. می‌خواد بره گریفونِ سفید و جادوگر بشه.»

پیرمردِ آهنگر بی‌هوا گفت: «این احمقانه‌ست!» و نگاه‌های سرزنش‌آمیزِ رااز و کامیلا را‌است​ به خود جلب کرد. «منظورم اینه که، آره، لریا شاید آهنگر نشه. اصلاً‌داره​ اگه یه نیروی زندگیِ دیگه رو انتخاب کنه، شاید حتی کاملاً انسان هم نباشه.

«ولی این باعث نمی‌شه حتی یه ذره از دخترِ تو یا نوهٔ من بودنش کم بشه.‌بلکه​ این شغل نیست که آدم رو می‌سازه، بلکه ارزش‌هاییه که براشون زندگی می‌کنه. من به چیزی‌خوب​ که شدی افتخار می‌کنم سنتون، ولی نه به این خاطر که شغلِ خانوادگی رو ادامه دادی.

«بهت افتخار می‌کنم چون مردِ خوب و پدرِ خوبی هستی. چون زندگیِ‌بودنش​ شرافتمندانه‌ای داری و اهمیتِ سخت‌کوشی رو می‌دونی. اگه این ارزش‌ها رو به لریا‌می‌کنم​ منتقل کنی، اون مثل تو می‌شه، حتی اگه تصمیم بگیره یه سیاستمدار بشه.»

رااز گفت: «حق با اونه. من نتونستم دربارهٔ شکار یا جادو چیزی به‌براشون​ لیث یاد بدم، ولی مطمئنم اگه الگوی من نبود، ممکن بود تبدیل به‌مردِ​ مردِ خیلی سردتر و بی‌رحم‌تری بشه.» او هیچ نمی‌دانست حرف‌هایش چقدر درست است.

«تو فقط می‌تونی هر کاری که به صلاحِ بچه‌هاته انجام بدی و راهِ درست رو بهشون نشون بدی.‌بچه‌هاته​ این به خودشون بستگی داره که اون راه رو دنبال کنن یا نه. پدر و مادر بودن یعنی‌صورتی​ همین. تنها در صورتی لریا مثل لیث می‌شه که تو اونو از خودت برونی و لیث بشه تنها الگوش.»

کامیلا سر تکان داد. حس‌ولی​ می‌کرد خودش هم به‌اندازهٔ سنتون‌نوهٔ​ نیاز داشت این حرف‌ها را بشنود.

سنتون پرسید: «گیرم که حق با شما باشه.‌نمی‌شه​ اگه مدام زیرِ سایهٔ برادرزن و دخترم باشم،‌می‌سازه​ چطور می‌تونم سرم رو بالا بگیرم و زندگی کنم؟»

کامیلا بی‌ذره‌ای تردید گفت: «اینکه آسونه. به زندگی‌ای که‌آدم​ الان داری فکر کن و با چیزی که قبلاً‌افتخار​ داشتی مقایسه‌ش کن. من خانواده‌م رو با دنیا عوض نمی‌کنم.

«البته، توهین‌ها آدم رو می‌رنجونه و خیلی دوست‌هیچ​ داشتم به‌خاطرِ خودم ازم قدردانی بشه نه به‌خاطرِ اینکه‌صلاحِ​ وصلهٔ لیث هستم، ولی این بهای ناچیزیه که می‌پردازم.»

رااز سر تکان داد و گفت: «موافقم. منم دوست داشتم نقشِ پررنگ‌تری تو زندگیِ بچه‌هام‌می‌سازه​ داشته باشم و این‌قدر به لیث وابسته نباشم. با این حال به لطفِ اون، تیستا‌بهت​ هنوز زنده‌ست و خانواده‌م هیچ‌وقت از این خوشحال‌تر نبودن. این تنها چیزیه که برام مهمه.»

سنتون مدتی به این‌انسان​ حرف‌ها فکر کرد؛ غرورِ جریحه‌دارشده‌اش‌ذره​ با منطقش در ستیز بود.

لیث آدمِ دردسرسازیه، ولی بدونِ اون نمی‌تونستم با رنا ازدواج کنم.‌بلکه​ حتی اگه ازدواج هم می‌کردم، لریا بازم قدرت‌های جادوییش رو داشت‌خانوادگی​ و ما هیچ راهی نداشتیم که بهش یاد بدیم چطور مهارشون کنه.

«بدونِ لیث، فالکو مرده به دنیا می‌اومد.» سنتون با‌نمی‌دانست​ این فکر که او و رنا چقدر به از‌بچه‌هاته​ دست دادنِ پسرشان به‌خاطرِ خفه‌کننده نزدیک شده بودند، لرزید.

سنتون برخاست و با اعضای خانواده‌اش دست داد. «ممنون بابتِ این مداخلهٔ‌شغل​ کوچیک، ولی الان نیاز دارم یکم فکر کنم. می‌دونم حق با شماست،‌می‌کنم​ ولی حسم اینو نمی‌گه. گذاشتم این قضیه خیلی طول بکشه و چرک کنه.»

زکل دستش را پس زد، پسرش را در آغوش گرفت و به پشتش زد. «نگران‌آدم​ نباش. اگه نیاز به حرف زدن یا یه لگدِ محکم به ماتحتت داشتی، می‌دونی کجا‌دادی​ پیدام کنی. عاقل باش و مجبورم نکن بهت نشون بدم چرا اسمِ پراودهمر رو انتخاب کردم.

«اگه لازم بشه، واقعاً عقل رو تو‌شغل​ کله‌ت می‌کوبم.» زکل برای تأکید بر حرفش،‌زندگی​ مشتش را به کفِ دستِ خودش کوبید.

سنتون لبخند زد‌بود​ و گفت: «می‌دونم که‌بی‌رحم‌تری​ این کارو می‌کنی، بابا.»

«می‌دونم که دعوت نشده بودم و اینجا جای من نیست، ولی رنا خواهرِ‌نیست​ منه و منم حرفی برای گفتن دارم.» با برخاستنِ یکی از سایه‌های اتاق‌شغلِ​ و تبدیل شدنش به هیبتی انسانی، حاضران نفسشان را در سینه حبس کردند.

برخلافِ ترسِ سنتون، کسی که‌نباشه​ تمامِ مکالمه را دزدکی گوش داده‌نوهٔ​ بود لیث نبود، بلکه تریون بود.

اهریمنِ تاریکی درست مثلِ کاری که پیش‌تر‌شغل​ زکل کرده بود، مقابلِ سنتون ایستاد و صورتش‌می‌کنه​ را تا چند میلی‌متریِ صورتِ او جلو آورد.

«قبل از اینکه تصمیم بگیری، به من و ملن فکر کن. هر دوی ما با همین تردیدهای‌صلاحِ​ تو روبه‌رو شدیم و زندگیمون رو با تلاش برای آروم کردنِ غرورِ جریحه‌دارمون گذروندیم. قبل از اینکه‌همین​ کاری کنی یا حرفی بزنی که نتونی پسش بگیری، به این فکر کن که عاقبتمون چی شد.»

تریون بدونِ اینکه منتظرِ جواب بماند،‌باعث​ چرخید. بدنش دوباره به سایه‌ای دوبعدی تبدیل‌نیست​ شد و از زیرِ در بیرون خزید.

رااز با خجالت سرش را خاراند‌ولی​ و گفت: «متأسفم. نمی‌دونستم اینجاست. دعوتش نکرده‌شغل​ بودم چون می‌خواستم این مکالمه خصوصی بمونه.»

سنتون جواب‌نمی‌شه​ داد: «نگران نباش،‌نوهٔ​ رااز. اتفاقی نیفتاده.»

پیشِ خودش گفت:‌بود​ شاید باید تریون‌سردتر​ رو هم دعوت می‌کردی.

وقتی بقیه از اتاق رفتند‌ولی​ و سنتون تنها ماند، در‌نوهٔ​ نزدیک‌ترین آینه به خودش نگاه کرد.

نگاهِ خشمگینِ خودش را دید و دست‌هایش را که هنوز از روی غیظ‌شغل​ مشت شده بودند. به یاد آورد که وقتی ویدیوی بیانیهٔ اورپال را تماشا‌خاطر​ می‌کرد، همین طرزِ برخورد را دیده و حرف‌هایی شبیه به حرف‌های خودش شنیده بود.

تمامِ دردی را که اورپال به خانواده‌اش و به‌ویژه به پدرش تحمیل‌ارزش‌هاییه​ کرده بود، به خاطر آورد. سنتون تقریباً می‌توانست سایهٔ اورپال را ببیند‌دادی​ که دارد به پشتش می‌زند، و اصلاً از این حس خوشش نیامد.

چند روز بعد، لیث به لوتیا برگشت و زندگی به روالِ عادی از سر گرفته شد.‌بلکه​ کامیلا به‌عنوانِ بازپرس به سرِ کار می‌رفت و دربارهٔ خائنان به تاج تحقیق می‌کرد، در حالی‌خوب​ که لیث به یکی از شش آکادمیِ بزرگ می‌رفت تا کلاس‌های جادوی خلأ را برگزار کند.

او مدتی تمامِ دعوت‌ها را رد کرده بود و هر سه جلسه یک بار، به گریفونِ‌می‌سازه​ صاعقه می‌رفت. همیشه فرصتی پیدا می‌کرد تا «خیلی اتفاقی» اشاره کند که آن مکان چه حسِ‌مردِ​ عجیبی به او می‌دهد و جزئیاتی از روزی را که پذیرشش رد شده بود، تعریف کند.

سلطنتی‌ها، واستور و مارت همیشه آنجا حضور داشتند و لیث در ادامه از گروهِ اول‌می‌کنه​ تشکر می‌کرد که به حرف‌های خردمندانهٔ دوستِ فقیدش کنت لارک گوش داده بودند، و از گروهِ‌شرافتمندانه‌ای​ دوم هم بابتِ اینکه در دورانِ دانشجویی‌اش آن‌قدر خوب از او مراقبت کرده بودند، قدردانی می‌کرد.

لیث همیشه مؤدب بود و هیچ طعنه‌ای در صدایش راه نمی‌داد، اما این‌است​ کار نه مانع از آن می‌شد که رئیسِ فعلیِ آکادمی نامِ لینیا را لعنت‌راه​ کند، و نه دانشجویانِ گریفونِ صاعقه را از تحقیر شدن در امان نگه می‌داشت.

رؤسای دیگرِ آکادمی‌ها و دانشجویانِ آکادمی‌های دیگر سایه‌شان را با تیر می‌زدند،‌شغل​ زیرا با وجودِ اینکه گریفونِ صاعقه مَگوسِ اعلی را رد کرده بود، باز‌خاطر​ هم تنها مکانِ دیگری بود که او تدریس در آن را پذیرفته بود.

همه این موضوع‌کاملاً​ را افتخاری ناعادلانه و‌باعث​ توهینی به لیث می‌دانستند.

برینجا هیچ اهمیتی به این جنجال‌ها نمی‌داد و لیث هم همین‌طور. با این‌براشون​ حال، در حالی که برای برینجا این موضوع فقط نشان می‌داد که پیوندِ‌مردِ​ میانِ دیستارها و ورهن‌ها چقدر عمیق است، برای لیث صرفاً یک انتقام‌جوییِ حقیرانه بود.

از بختِ بدش، تاکتیکِ او بیش از حد موفقیت‌آمیز بود. برای‌چقدر​ فروخواباندنِ رقابتِ روزافزون میانِ آکادمی‌ها و خصومتِ آشکار علیه گریفونِ صاعقه،‌بهشون​ سلطنتی‌ها از لیث خواستند تا کلاس‌هایش را بینِ شش آکادمیِ بزرگ بچرخاند.

لیث که بابتِ به‌راه‌انداختنِ درگیری‌های تازه آن هم وقتی هنوز غبارِ جنگ کاملاً فرو ننشسته بود کمی‌ارزش‌هاییه​ احساسِ گناه می‌کرد، و بعد از اینکه از هر کسی نظر می‌خواست حسابی سرزنش می‌شنید، در نهایت‌خوبی​ این درخواست را پذیرفت. طولی نکشید که سولوس هم به او پیوست و از حضورش استقبالِ گرمی شد.

ناولها | novelha.net