چپتر 2050: پایانِ وقت (بخشِ ۲)
0ژنرالهای ثرود در ایجادِ مادرِ تمامِ طوفانها کارِمیگرفتند فوقالعادهای کرده بودند، اما این بدان معنا هم بودکنند که قوسهای الکتریسیته میتوانستند بهطورِ تصادفی همهجا ظاهر شوند.
نورشان مبارزان را کور میکرد، صدایشان گوشِ کسانی را که بیش از حد بهاونقدر نقطهٔ پیدایشِ آنها نزدیک بودند کر میکرد، اگر نگوییم پردهٔ گوششان را پاره میکرد، وپرسید هر کسی که صاعقه حتی مماس از کنارش میگذشت، داغ و برشته به زمین میافتاد.
علاوه بر این، در هرجومرجِ نبردهدفِ حتی دفاع در برابرِ یک حملهباید هم میتوانست برای متحدانِ خودی مرگبار باشد.
طلسمهایی که بیدارشدگان استفاده میکردند و بهخصوص طلسمهای سیلوروینگ، هنگامِ دفعبرگردم شدن امواجِ ضربهایِ قدرتمندی تولید میکردند. اگر واحدِ دیگری در میانهٔ یکبتونم مانور گرفتارِ آنها میشد، آرایششان فرومیریخت و حریف بهسرعت کارشان را میساخت.
جاخالی دادن حتی بدتر هم بود، چون طلسمها پیش از از دست دادنِ انسجامشان، صدها متر وکنند چهبسا کیلومترها پیش میرفتند. باهوشترین بیدارشدگان همیشه طلسمهایشان را طوری هدف میگرفتند که با دستکم سه واحدِکمکت دشمن در یک خط قرار بگیرند تا در صورتِ از دست دادنِ هدفِ اصلی، به آنها برخورد کنند.
فالوئل گفت: «باید برگردم پیشِ همرزمانم تا از طلسمهای سیلوروینگ استفاده کنم.کنم سعی کن اونقدر بهم نزدیک بمونی که اگه اتفاقِ بدی افتاد بتونمباشی کمکت کنم، اما اونقدر دور باشی که گرفتارِ پیامدهای برخوردِ طلسمها نشی.»
هایپریون پرسید: «پسقرار تکلیفِ من وهدفِ معاملهمون چی میشه؟»
«پیشِ لیث بمون و مطمئن شو اتفاقِ بدی براش نمیافته. منبرگردم میتونم از پسِ خودم بربیام.» هفت سرِ هیدرا آسمان را کاویدند وبتونم به دنبالِ واحدش گشتند و سپس با یک بال زدن دور شد.
در همین حین، لیث از فنِ تنفسِ خود استفاده کرددشمن تا شیاطین سقوطکرده را که در درگیری با تاندربورن بدنشانباید را از دست داده بودند، برگرداند و گولمهایش را شارژ کند.
میدانست که هر بار استفاده از نشاطبخشی، تأثیرِ استفادهٔ بعدی را کمترکنم میکند، اما زمان داشت میگذشت. بادهای شدیدِ ارتفاعاتِ بالا، ثابت ایستادن درباشی میانِ طوفان را برایش دشوار میکرد و بهسرعت ابرها را به جلو میراند.
جبههٔ طوفان از قبل به دشتهایهدفِ جلوی بلیوس رسیده بود و نبایدباید اجازه میدادند از این جلوتر برود.
لیث از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «اگه به شهر نزدیکتر بشه، بهمحضِ اینکه با بادهایسعی گرم برخورد کنه، طوفانِ بعدی هم به ارتشِ ثرود میزنه هم به بلیوس. مشکل اینههایپریون که ارتش میتونه عقبنشینی کنه ولی شهر نمیتونه تکون بخوره. باید همین الان متوقفش کنیم!»
کرانک با پوزخند جواب داد: «ممنون بابتِ اطلاعات،میگرفتند کاپیتان بدیهیات. ایدهای داری چطور به چیزی برسیمبرخورد که حتی نیروهای شورا هم از پسش برنیومدن؟»
وقتی تیامات سرش را چرخاند تا وضعیتشانگفت را بررسی کند، درخششهای زرد و زمردیِاونقدر صاعقهها و طلسمهای متضادِ سیلوروینگ کورش کردند.
هر یک از سربازانِ ثرود در مقایسه با بزرگانِ شورا مثل فالوئل ضعیف بودند، اماهمرزمانم برتریِ غافلگیری و یک نقشهٔ خوب را پشتِ سرشان داشتند. پادشاهی برای نبردِ قدرت وبرخوردِ جادو آماده شده بود، اما برای روبهرو شدن با یک فاجعهٔ طبیعی آمادگیِ چندانی نداشت.
بدتر از همه اینکه، ملکه دیوانه نیز به نیروهایش آموزش داده بود تاهمرزمانم در واحدهای هفتنفره بجنگند. جادوگرانِ بدلی قادر به اجرای طلسمهای سیلوروینگ نبودند وباشی این موضوع بخشِ عمدهٔ نیروهای پادشاهی و حتی نعشِ ملکه را بیفایده میکرد.
ثرود میدانست که آن هفت بیدارشدهٔ ساختگی بینِ سه شهردشمن تقسیم شدهاند تا همان میزان محافظت برای شهرها تضمین شود، امابرگردم به این شکل واحدِ نخبه نمیتوانست قدرتِ واقعیاش را نشان دهد.
برای استفاده از بهترین طلسمها و استراتژیهایشان، هر هفت نفرشان باید با هم میبودند،اونقدر اما این به معنای بیدفاع گذاشتنِ دو هدفِ دیگر بود. اعضای نعشِ ملکه نهایتِ تلاششانپرسید را میکردند تا از بیدارشدگان پشتیبانی کنند و جای مجروحان را میگرفتند تا آرایش فرونریزد.
با این حال، نبودِ هماهنگی میانشان از قدرتِ طلسمها میکاست، در حالی که سربازانِپیشِ ثرود مثلِ یک ماشینِ روغنکاریشده کار میکردند. نتیجهٔ نهایی این بود که نیروهای شوراباشی همچنان در نبرد دستِ بالا را داشتند، اما پیشرویشان آنقدر کُند بود که فایدهای نداشت.
بیدارشدگانِ دشمن آرایههایی را در سراسرِ ابرهای طوفانزا چیده بودندباید تا آنها را متراکم نگه دارند و نگذارند انرژیِ انباشتهشده پراکندهبدی شود، تا اگر تمرکزشان جای دیگری لازم شد، مشکلی پیش نیاید.
حتی حالا که پیروانِ ثرودطلسمهایشان برای حفظِ جانشان میجنگیدند، آرایههادشمن مثلِ خلبانِ خودکار عمل میکردند.
لیث نفسِ عمیقی کشید و با استفاده از شعلههای سوزانِ درونِ بدنش،کنم سرمایی را که بهسرعت توانش را میگرفت پس زد. پرسید: «سولوس، تحلیلباشی کن. ما سهتا آخه چطور میتونیم تأثیرِ مهمی تو این درگیری بذاریم؟»
نه تنها هیئتِ تیاماتش ضعفِ لیگین در برابرِ سرما را بهگفت ارث برده بود، بلکه از نبردی که پیشِ چشمانش در جریاناتفاقِ بود نیز احساسِ درماندگی میکرد. در گذشته، مأموریتهایش همیشه هدفِ روشنی داشتند.
در کولا باید فلوریا و کویلا را نجات میداد. در کولگا لیث فقط باید ازسعی شرِ خورشید ممنوعه خلاص میشد. در لایتکیپ، جاکرا تنها مانعِ میانِ او و پیروزی بود.هایپریون لیث با شناختِ خود و حریفش، همیشه از پیش برنامهریزی میکرد و پیروزیاش را تضمین میساخت.
اما حالا دشمنان و متغیرهای بسیار زیادی درمیگرفتند کار بود. گذشته از آن، هیچ وقتی برایبرخورد آمادهسازی نداشت و جبههٔ طوفان ثانیهبهثانیه جلوتر میآمد.
سولوس روی شانهٔ چپش ایستاده بود و از تماسِ فیزیکی استفادههمرزمانم میکرد تا روندِ اتلافِ انرژیِ ناشی از حفظِ هیئتِ انسانیاش راکمکت کُند کند. پاسخ داد: «کمک به بیدارشدههای دیگه اصلاً راه نداره.»
«فقط ریتمشون رو به هم میزنیم و هر استراتژیای رو که دارن پیاده میکنن،پیشِ خراب میکنیم.» حس مانای خود را با او به اشتراک گذاشت و به لیث نشانپیامدهای داد که چطور اعضای واحدهای هفتنفره مدام از طریقِ پیوندهای ذهنی در حالِ تبادلِ افکارند.
«امنترین گزینه اینه که خودمون یه واحدِ دشمن رو از پا دربیاریم.پیشِ تو، کرانک و من طلسمهای سیلوروینگ رو با هم تمرین کردیم. حالاکمکت که دیوهات دوباره به قدرتِ کاملشون برگشتن، نیروی انسانیِ لازم رو داریم.»
لیث جواب داد: «همونقدر که امن به نظر میرسه،دستکم بیفایده هم هست. متوقف کردنِ یه گروهِ تنها ازفالوئل جانورانِ امپراطور بهسختی میتونه جبههٔ طوفان رو کُند کنه.»
سولوس آهِ تندی کشید و گفت: «پس فقط یه راه باقی میمونه. باید کارِاونقدر جانورانِ الهی رو تموم کنیم. فقط به لطفِ گردابِ زندگیه که سربازای ثرود میتونن پاپرسید به پای شورا بجنگن و اگه جزر و مدِ شوم نبود، آرایهها نمیتونستن حرکت کنن.»
«جانورانِ الهی ستونِ فقرات و قلبِ نقشهٔ ثرود هستن. اونا رو حذفباید کن تا نقشهش از هم بپاشه.» به او نشان داد که چطورافتاد بیشترِ جانورانِ امپراطور فقط آرایهها را تغذیه میکردند، اما هیچ مهاری رویشان نداشتند.
آنها چیزی جز یک عاملِ انحرافی نبودند تا نگذارند نیروهای شورا در گرماگرمِ نبرد بفهمند چه کسی واقعاًبمونی از جزر و مدِ شوم استفاده میکند. در میانِ هجومِ طلسمهایی که آسمان را پر کرده بودند، آرایههابمون و صدها امضای انرژیِ مختلف، استفاده از بینشِ حیات فقط یک آشفتگیِ تار و چندرنگ را نشان میداد.
«مادرِ بزرگِ قادر مطلق!» کرانک با این فکر لیث و سولوس را چنان ترساند کهاصلی پیوندِ ذهنی تقریباً از هم پاشید. «شما چطور تو چند ثانیه اینهمه چیز رو فهمیدین؟ حتیبدی اگه منم حسِ جادوییِ به این خوبی داشتم، اگه شما بهم نشون نمیدادین، عمراً متوجهش میشدم.»
او آنقدر مشغولِ جاخالی دادن از انفجارهایگفت انرژی و قوسهای صاعقه بود که نمیتوانستاونقدر روی چیزی جز زنده ماندنِ خودش تمرکز کند.
لیث و سولوس همصدا فکر کردند: «دهنمون سرویس.» اینکنند بار حواسشان بود که ارتباطشان را خصوصی نگه دارند. «یادمونبهم رفته بود این احمق هم حالا بخشی از پیوندِ ذهنیمونه.»