چپتر 2301: فصل 2301
0تزئوس از روی استیصالجریان مشتهایش را گره کرد،برای اما از جایش تکان نخورد.
در همین حال،اژدها لیث نیز ازدارد بلاتکلیفی فلج شده بود.
میدانست که دور شدن از اژدهای سایهباستانی هوشمندانهترین کاری است که میتواند انجام دهد،حضور اما بدنش از فرمانبرداری سر باز میزد.
با اینکه شناختِ چندانی از هم نداشتند، زورث شبیهترین فرد به یک خواهرِ بزرگترکنارش بود که لیث تا به حال داشت. از همان اولین دیدارشان، زمانی که شوراسینمارا او را فقط به خاطرِ وجود داشتنش محاکمه کرده بود، از او محافظت کرده بود.
آن زمان جز نامش و اینکه خونِ اژدها در رگهایش جریان دارد چیزی نمیدانست،کنارش اما همین برای زورث کافی بود تا او را برادرِ کوچک صدا بزند و کنارشمعرفی بایستد. او به لیث کمک کرده بود تا از خانوادهاش در برابرِ شب محافظت کند.
هرچه دانش دربارهٔ آشوبرگهایش و شعلههای مبدأ داشت، بابرای لیث در میان گذاشته بود.
زورث او را به سینمارا معرفی کرده و در ورندیتنها همراهیاش کرده بود. در طولِ سفر، همیشه هوای لیث راقبضهٔ داشت و آدابورسومِ آن قارهٔ ناشناخته را به او آموخته بود.
به او کمک کرده بود تا دهانِ منادیون راکافی از شورای بیدارشدگانِ محلی پس بگیرد و حتی بهبرابرِ خاطرِ او با اعضای همردهاش در سازمان جنگیده بود.
وقتی بقیهٔ بهاصطلاح خواهر و برادرهایش از تبارهایبرای اژدها و ققنوس به او پشت کرده بودند، زورثخانوادهاش داوطلب شده بود تا در نجاتِ فلوریا کمکش کند.
حتی آن زمان هم لیث را در اولویت قرار داده بود و ازصدا خطراتی که ارتباطِ علنی با یک باستانی به همراه داشت، به او هشدارمبدأ داده بود. تنها دلیلی که زورث آن روز آنجا حضور داشت، لیث بود.
«این نبردِ اون نیست، نبردِ منه.» لیث قبضهٔ لبهٔ دوگانهتنها را فشرد. «آرایهٔ وفاداریِ تزلزلناپذیر داره ذهنش رو ویران میکنه،قبضهٔ با این حال تنها چیزی که زورث نگرانشه، امنیتِ منه.
ازم التماس نکرد که نجاتش بدم، خواست خودم رو نجات بدم. عمراًصدا بذارم ثرود یه نفرِ دیگه رو ازم بگیره. الان زورث رو نجاتشعلههای میدم و بعد فلوریا رو. دیگه قرار نیست کسی رو از دست بدم.»
اژدهای سایه غرشکنان او را به مبارزهنمیدانست طلبید و به سمتِ تیامات یورش برد؛کنارش شکافندهٔ آسمانش لبریز از انرژیِ آشوب بود.
تیامات تا آخرین ثانیه بیحرکت ایستاد، تا اینکهنمیدانست با بر هم زدنِ آرامِ بالهایش کنار کشیدبایستد و از جنگ برای مهارِ چنگالهای افسونشده استفاده کرد.
قدِ زورث بیش از ۳۵ارتباطِ متر بود، در حالی که قدِدلیلی لیث فقط به ۲۵ متر میرسید.
اختلافِ وزنشان به چندین تُن میرسید و زورث به جای یک هسته،صدا دو هسته داشت. لبهایش از روی دلخوری از غرورِ لیث کج شد، درمبدأ حالی که ذهنش در درون فریاد میکشید تا بازوی خودش را متوقف کند.
شکافندهٔ آسمان با لبهٔ دوگانه برخورد کرد. در حالی کهبرادرِ چنگالها به جلو کشیده میشدند و همزمان سر، ریهها وهرچه قلبِ لیث را هدف میگرفتند، آشوب داشت آدامانت را میخورد.
در کمالِ تعجبِ زورث، آشوب با نوری روبهرو شد که آن را به تاریکی تبدیل کرد و درخانوادهاش کنارش تاریکیِ خودِ لیث هم به میدان آمد. این دو انرژی، درست مانندِ بازوانشان، پایاپای با هم میجنگیدند. لیثآدابورسومِ گذاشت شکافندهٔ آسمان جلوتر بیاید و جنگ را نزدیکِ نوکِ چنگالها نگه داشت تا اهرم را به حداکثر برساند.
سپس، چنگالها را به کناریارتباطِ راند و تیغهٔ خشمگین راتنها مستقیم در سینهٔ زورث فرو کرد.
«خدا رو شکر! یادم رفته بود که لیث هنوز از گردابِ زندگیِ نلیابزند استفاده نکرده.» زورث در دل نفسِ راحتی کشید. «همین باید برای مبارزهٔ پایاپایمیان با من کافی باشه، ولی بازم کارش احمقانهست. امید داره به چی برسه؟»
لیث گفت: «بیدار شو خواهرِ بزرگ! با من درکافی برابرِ آرایه بجنگ.» او همانطور که قدرتهای جنگ را مثلِکند کفِ دستش میشناخت، میدانست کشتنِ یک ترول کارِ سختی است.
تواناییِ جریانِ معکوس، مانای گریفونِ طلاییدارد را ربود و در یک طنابکشیکوچک با اثرِ آن به مبارزه پرداخت.
زورت در حالی که خودش راعلنی بیحرکت نگه داشته بود، بهزحمت گفت: «حقهٔآنجا قشنگی بود. ولی فکر نکنم جواب بده.»
لیث پرسید: «میتونی بری کنار؟»
«نه. فقط سرپیچی کردن ازش کلی اراده میخواد. مراقبکافی باش!» زورت پیش از آنکه انفجاری از انرژی لیث راکند به خاکستر تبدیل کند، او را به عقب هل داد.
هیستار گفت: «این کار قشنگی نیست. توی آرایهامنمیدانست یه اختلال حس کردم، ولی چیزِ مهمی نیست.بایستد شمشیرِ دربوداغونت اصلاً قابلمقایسه با یه آکادمی نیست، ورهن!»
لیث در دلداده ناسزا گفت وعلنی همزمان لبخند زد.
از یک طرف، هیستار حق داشت. تفاوتِ خروجیِ این دو آرتیفکت از زمینبزند تا آسمان بود. از طرفِ دیگر، همین که تواناییهای جنگ کار میکرد، بهمیان او امید میداد که بعد از کشاندنِ فلوریا به بیرون از آکادمی، نجاتش دهد.
بیآنکه خودش بداند، اینجریان اتفاق قطعهٔ نهاییِ پازلبرای را هم به متحدانش داد.
ناندی گفت: «اونو دیدی؟»
تسئوس پرسید: «آره، بزرگترین مشکل حلعلنی شد. ولی مشکلِ اصلی هنوز سرِ جاشه.آنجا چطور اونا رو از اونجا بکشیم بیرون؟»
مینوتور انرژیِ جهانی را که جمعآوری میکرد، درونِبرای خودش نگه داشت و گفت: «اونش با من.کمک فقط مطمئن بشید تا وقتی آماده میشم کسی نمیره.»
فرار کن، سولوس. فرار کن!
بیترا چنان سریع حرکت میکرد که حتیچیزی با گردابِ زندگی هم، تنها چیزی کهبزند سولوس میتوانست ببیند یک هالهٔ تارومارِ سیاهوسفید بود.
سولوس از گاردِ کامل استفاده کرد تا بهمحضِ ورودِهشدار رایجو به محدودهٔ اثرِ طلسم، او را حس کند ومنه سدِ روحیِ زرهِ خلأگرد را فعال کند، اما کافی نبود.
سد هنوز فرصت نکرده بود کاملاً شکل بگیرد که شاخِ پوشیده از داوروس آنکنارش را شکافت و با انرژیِ یک قطارِ باری به سولوس برخورد کرد. با وجودِسینمارا جرمِ بیشترش، سولوس چرخزنان به پرواز درآمد و شکافِ عمیقی روی زرهش باز شد.
ضربهٔ بعدی پیش از آنکه بتواند تعادلش را به دست بیاورد فرود میآمدبزند و باعث میشد احساس کند مثلِ توپِ پینبال بینِ موانع گیر افتاده است.میان تنها باری که توانست ضربه را دفع کند، خشم از دستش رها شد.
فقط به لطفِ طلسمی که چکشدارد را به او پیوند داده بود،کوچک توانست جلوی پرت شدنِ آن را بگیرد.
بیترا میانِ اشکهایشداده پرسید: «چرا وقتی ازتباستانی خواهش کردم فرار نکردی؟»
سولوس که آنقدر بینِ نگرانی و ترس گیر کرده بود کهکوچک نمیتوانست به احساساتِ رایجو اهمیت بدهد، جواب داد: «چون من دردربارهٔ مقایسه با تو یه حلزونم و نمیخواستم دوباره از پشت سیخ بشم!»
این کلمات چنان در اعماقِ وجودِ بیترا اثر کرد که به او اجازه داد یکیبایستد از عضلاتش را منقبض کند. قرار بود فقط یک پرشِ عضلانیِ ساده باشد، اما درورندی آن سرعت، همین کافی بود تا تعادلش را به هم بزند و مثلِ بهمن سقوط کند.
سولوس فهمید چه اتفاقی افتاده است و پیشنمیدانست از آنکه با تمامِ سرعت پرواز کند وبایستد دور شود، در دل از رایجو تشکر کرد.
مهم نیست گریفونِ طلایی چقدر قوی باشه، آرایه حتماًهشدار بردِ محدودی داره. اگه بتونم ازش فرار کنم، اثراتِ طلسمِمنه بردگی باید همونقدر سریع که ریشه دووندن، از بین برن.
در حالی که گردابِ زندگیدارد را در طلسمِ پروازش متمرکزبرادرِ میکرد، اینها را از ذهن گذراند.
افسوس که بدنِ باستانی بهسرعت بهبود یافت و او با سرعتی حتی بیشتر تعقیب را از سرخانوادهاش گرفت. هستههای بیترا از بنفشِ روشن فراتر رفته بود، در حالی که سولوس فقط یک هستهٔ آبیهمیشه داشت. حتی با وجودِ اینکه رعدِ نقرهای قدرتش را دهبرابر کرده بود، این شکاف همچنان بیانتها بود.
رایجو کمتر از یک ثانیهٔ بعد به او رسید و با یککوچک ضربهٔ آمرزش، او را از آسمان به زمین کوبید. سولوس تازه به زمینشعلههای برخورد کرده بود که گاردِ کامل خطرِ قریبالوقوع را به او هشدار داد.
شاخ بهسرعت پایینداده میآمد و قلبشعلنی را نشانه رفته بود.
وحشت به هر دوی آنها قدرت داد؛ به بیترا اجازه داد تا بابزند طلسمِ بردگی دستوپنجه نرم کند و سرعتِ خودش را بگیرد، و همزمان به سولوسگذاشته فرصت داد تا واکنش نشان دهد و شاخ را با هر دو دست بگیرد.