چپتر 1340: بازگشتِ فرزندانِ ناخلف (بخشِ ۴)
0اورپال آهی عمیق کشید و گفت: «پدر شدن آخرین میخ بر تابوتِ منِ قبلی بود.حتی باعث شد بتونم خودم رو جای شما بذارم، مامان. الان میفهمم که هیچ پدر و مادریسرمایهگذاری اجازه نمیده کسی با بچههاش همون کاری رو بکنه که من با تیستا و لیث کردم.
هیچ بهونهای برای کارام ندارم،عذرخواهی بابا. فقط میتونم اشتباهاتم روهمونقدر بپذیرم و برای بخششتون دعا کنم.»
تیستا با شنیدنِ آن حرفهای کلیشهای، ازصنعتگرِ روی دلخوری با پا روی زمین ضربداره گرفت: «پس شروع کن به دعا کردن.»
صدای اورپال مظلومانه بود، اماکردن جرقهای از خشم در چشمانشخشم از این بیاحترامیِ آشکار درخشید: «ببخشید؟»
تیستا جواب داد: «دلم برای بچهتبُعدی میسوزه، نه تو. حرفای قشنگِ زیادیباید شنیدم، ولی هیچ صداقتی پشتشون ندیدم.»
رنا، در حالی که فکرِ آشتی با برادرِ دوقلویشملن و دیدنِ زنبرادرش قلبش را لبریز از امید کردهتاجرِ بود، گفت: «تیستا! چطور میتونی این حرف رو بزنی؟»
«با استفاده از لبهام و همینطور مغزم. چطور میتونی حرفاش رو باورآویزِ کنی وقتی هر بار که عذرخواهی کرد، از مامان و بابا عذر خواست؟حتی ملن همونقدر که دربارهٔ موفقیتش مبهم حرف زد، دربارهٔ اشتباهاتش هم مبهم بود.
زکل یه صنعتگرِ عالی و یه تاجرِ بیپرواست، با اینخشم حال نه آویزِ ارتباطی داره و نه شیءِ بُعدی.» تیستا بهمیسوزه کالاهای لوکسی اشاره کرد که اورپال با بیخیالی به رخ میکشید.
رنا باید اعتراف میکرد که حتی با وجودِ تمامِ معاملاتی که زکلباید با لیث داشت، اصلاً توانِ خریدِ یک آویزِ ارتباطی را پیدا نکردهنکرده بود، چون بیشترِ پولی را که درمیآورد در مغازهٔ خودش سرمایهگذاری میکرد.
اورپال جواب داد: «زکل یه آهنگرِ خردهپاست که تمامِ عمرش رودربارهٔ تو یه دهکدهٔ کوچیک مثلِ لوتیا زندگی کرده. ولی من کارمارتباطی رو تو هومور شروع کردم، یکی از مهمترین قطبهای تجاریِ امپراطوری.
ما از بحرانهای مختلف، از طغیانِ هیولاها گرفته تا جنگِ فعلی علیه نامردگان، استفاده کردیم تا کسبوکارمونکالاهای رو گسترش بدیم و با بازار پیش بریم. گردشِ مالیِ ما با هر مغازهٔ جدیدی که بازنکرده کردیم بیشتر شد و ساختِ جواهرات فقط باعث نشد واردِ بازاری با ریسکِ کم و سودِ بالا بشیم.
این کار بهم اجازه داد با آدمهایی در ارتباط باشم که هم پول داشتن ودرخشید هم تمایل داشتن پروژههام رو تأمینِ مالی کنن. به لطفِ اونهاست که وقتی سوارِ موجِرنا درگیریها تو امپراطوری شدم، کسبوکارم هرگز شتابش رو از دست نداد و به رشدش ادامه داد.»
نه اورپال و نه شب هیچکدام احمق نبودند. پیش ازبیخیالی بازگشتشان، داستانِ پوششیِ مناسبی آماده کرده بودند و مطمئن شدهاصلاً بودند که حتی کارهای اداری و اسناد هم بینقص است.
اورپال صاحبِ چند آهنگری بود که پولهای دربارهای نامردگان راهمونقدر پولشویی میکردند و حتی همسرش هم واقعی بود. او درحال واقع باردار نبود، اما در ازای قیمتِ مناسب، باردار میشد.
لیث بدونِ اینکه ارتباطِ چشمیاش را قطع کند، برایش دستبیپرواست زد و با شادیای که به چشمانش نمیرسید، به او لبخندمیکشید زد: «آفرین، ملن. فقط یه سوراخِ خیلی کوچیک تو داستانت هست.»
اورپال پرسید: «اون چیه؟»
«همون چیزی که داستانِ پدر و مادرِ کامیلا رو خراب میکنه. جزئیاتِ خیلی زیاد. یه دروغِ خوبتمامِ باید ساده باشه، چون وقتی یه تیکهش از هم بپاشه، بقیهش هم سریع به دنبالش فرو میریزه.» لیثدهکدهٔ از جا بلند شد، در حالی که هم اورپال و هم زوجِ رتا وانمود کردند بهشان برخورده است.
اما لحظهای که لیث درِ خانهاش راعذر باز کرد و جیرنی ارناس را بهاشتباهاتش داخل راه داد، دست از این کار کشیدند.
او پرسید: «همهچیز رو شنیدید؟»
آرخون در حالی که لحظهای از فشردنِ دکمههای صفحهٔ هولوگرافیکِ آویزشچشمانش دست برنمیداشت، با دست سلامِ کوتاهی به خانوادهٔ ورهن کرد: «تاحرفای آخرین کلمه رو. استعدادِ خوبی تو حرف کشیدن از آدما داری.»
لیث گفت: «ممنون، ولی در موردِ ملنکالاهای نمیتونم این افتخار رو به نامِ خودممیکرد بزنم. اون فقط عاشقِ شنیدنِ صدای خودشه.»
«اون زن کیه؟» کلفاس هرگز یک آرخون راخواست ندیده بود، اما یونیفرمِ او آنقدر به یونیفرمِصنعتگرِ کامیلا شبیه بود که لرزهٔ سردی بر تنش بیندازد.
شب برداشتش را در میان گذاشت و به اورپال دربارهٔ جیرنی هشدار داد.ارتباطی با اینکه لیث قدرتی حتی بیشتر از آخرین دیدارشان از خود ساطع میکردوجودِ و واستور شبیه ببری آمادهٔ پرش بود، جیرنی بیشتر به یک شبح میمانست.
هیچ حضوری نداشت، هیچ احساسی نشان نمیداد و نبضش مثل ساعت دقیقاین میزد. ظاهرِ شکنندهاش با هالهای از اعتمادبهنفس جبران میشد که باعث شد اسبسوارشنیدم بترسد مبادا در حضورِ موجودی باستانیتر و شرورتر از مادرش قرار گرفته باشد.
لیث با لبخندی سرد گفت: «مدیرِ مالیِ من. من هیچوقتبیخیالی با کسی واردِ معامله نمیشم مگه اینکه از هر شکیاصلاً تبرئه بشه. نمیتونم بذارم اسمم با کارآفرینهای مشکوک لکهدار بشه.»
جیرنی آویز را به او داد و گفت: «زینیا، وقتی این آدمِ دهنلق داشتاشتباهاتش حرف میزد و همکارم از امپراطوری داستانش رو راستیآزمایی میکرد، من بر اساسِ اطلاعاتیاشاره که پدر و مادرت دادن، یه تحلیلِ دقیق از کسبوکارشون انجام دادم. خودت ببین.»
نتایجِ کارِدربارهٔ آرخون در بهتریناشتباهاتش حالت نگرانکننده بود.
زینیا نامِ افراد و گیلدهای تجاریای را که کیماجرقهای پیشتر به آنها اشاره کرده بود، شناخت. تمیزترینشان دستنشاندههایداد سازمانهای جناییِ بدنام بودند و بقیه سابقهٔ کیفریِ طویلی داشتند.
جیرنی گفت: «از وقتی کارای شوهرِ سابقت خاندانِ سارتا رو ویران کرد، شرکتِ تجاریِمیکرد پدر و مادرت تو وضعیتِ وخیمی افتاده. اگه قبلاً فقط لازم بود برای گذروندنِدرمیآورد زندگی تو قاچاق دست داشته باشن، الان نقشِ فعالتری تو دنیای خلافکارا پیدا کردن.
«اونا خودشون رو با آدمای خیلی خطرناکی درگیر کردن و بهشوندربارهٔ بدهکار شدن. تنها راهی که دارن تا سالم از این مخمصهارتباطی بیرون بیان، اینه که تمامِ بدهیهاشون رو با سودِ کلان پس بدن.
«برای همینه که اینقدر ناامیدانه میخواستن دوباره با تو و کامیلا ارتباط برقرارارتباطی کنن. تو بهترین حالت، اسمِ لیث و زوگار کافیه تا بدهیشون پاک بشه.وجودِ خیلی کم پیش میاد کسی اونقدر احمق باشه که با یه جادوگرِ اعظم دربیفته.
«تو بدترین حالت، اگه مجبورت میکردن حتی یه تیکه کاغذ رو امضا کنی،بیاحترامیِ تو چشمِ قانون شریکِ جرمشون میشدی. حرفهٔ کامیلا نابود میشد، مگه اینکه لیثولی پول رو میداد و بدونِ کمکِ زوگار، بچههات رو به خانوادهٔ شوهرِ سابقت میباختی.»
زینیا همین حالا هم داشت در میانِ اشکهایش خفه میشد کهمیکشید جیرنی چند سند به کامیلا داد. آنها فرمهای اعتباری با خطِخریدِ زیبای کیما بودند که زینیا را به عنوانِ سرمایهگذار واردِ عملیاتهایشان میکرد.
تنها چیزی کهوقتی برای اعتبارِ قانونیشان کمعذر بود، امضای او بود.
جیرنی گفت: «متأسفم، دخترم. همکارای مازکل همین چند دقیقه پیش موقعِ گشتنِآویزِ خونهٔ پدر و مادرت پیداشون کردن.»
کامیلا که مات و مبهوتکردن مانده بود، پرسید: «زینیا، کیماخشم تا حالا ازت وام خواسته بود؟»
فرمهای اعتباری حتی او را هم فریب میداد، چوناشاره محتوایشان کاملاً قانونی بود. خطرِ اسناد تنها در افرادیمعاملاتی نهفته بود که امضایشان کنارِ امضای زینیا قرار میگرفت.
زینیا گفت: «آره، ولی برای یه مبلغِ کم بود و مندربارهٔ هیچچیز رو امضا نکردم.» مدتِ زیادی از بینا شدنِ زینیا نمیگذشت، اماداره آنقدر از مادرش نامه دریافت کرده بود که خطِ کیما را بشناسد.
جیرنی گفت: «کم یا زیادش مهم نیست. هر مبلغیتاجرِ باعث میشد همون لحظهای که پدر و مادرت بهلوکسی خاطرِ جرمهاشون دستگیر میشن، تو هم شریکِ جرم بشی.»
کلفاس سعی کرد برود، اما پیش از آنکه بتواند حتی یک قدم بردارد، دو نگهبانِدرخشید تنومند به او دستبند زدند و مجبورش کردند زانو بزند. او فریاد زد: «این سوءاستفادهرنا از قدرته! شما حق نداشتید خونهٔ من رو بگردید یا به مکالماتِ خصوصی گوش بدید!»
لیث شانه بالا انداخت و در حالی که به سمتِ اورپال میچرخید، گفت: «ایشونمیکرد حق داشت به مکالمهٔ ما گوش بده، چون اینجا خونهٔ منه و من بهدرمیآورد آرخون ارناس اجازه دادم. حرفای همسرتون هم برای گرفتنِ یه حکمِ بازرسی کاملاً کافیه.»