چپتر 1387: آشوبِ بیدارشده (بخشِ ۱)
0بابا یاگا گفت: «عشق، نه کنترل، احمق.» چشمانش مثلِ فولاد شد. «من برای اسبسوارانباشی تمامِ تلاشم رو کردم. به بچههام هر چیزی رو که برای تبدیل شدن بهاندازهٔ آدمهای خوب نیاز داشتن یاد دادم. هیچ پشیمونیای ندارم و این تنها چیزیه که مهمه.
«اینکه با زندگیشون چیکار کردن تقصیرِ خودشونه، نه من. اگه قراره از حرفایپیشِ امروزم چیزی یادت بمونه، اینو به خاطر بسپار. وظیفهٔ پدر و مادر اینهواقع که راه رفتن رو به بچهشون یاد بدن، نه اینکه مسیرشون رو انتخاب کنن.
«وقتی بچهدار میشی، حق نداری مجبورشون کنیوگرنه برن جلو، فقط باید کنارشون باشی وقرنها وقتی زمین خوردن کمک کنی بلند بشن.»
لیث مبهوتِ حرفهایش شد ووگرنه از خود پرسید آیا روزی میتواندشما به اندازهٔ مادرِ سرخ خردمند شود.
با خود فکر کرد: «همونقدر که میتونم مامان رو به خاطرِ عوضی بودنِ تریونباشی و اورپال سرزنش کنم، همونقدرم میتونم بابا یاگا رو به خاطرِ اسبسواران مقصر بدونم.اندازهٔ اون هر چی داشت بهشون داد، ولی اونا در عوض فقط بیشتر و بیشتر خواستن.»
بابا یاگا در حالی که بهبیشتر سمتِ در میرفت گفت: «بیا برگردیمبرگردیم پیشِ بقیه، وگرنه بچههام بهت حسودی میکنن.»
لیث با تعجب پراند:برگردیم «حسودی؟ شما قرنها عمربهت دارید و اونا هم همینطور!»
بابا یاگا پرسید: «در واقع هزاران سال، ولی بعضیتعجب چیزا هیچوقت عوض نمیشن. اگه پدر نداشتی و مادرتسال وقتِ زیادی رو با یه مرد میگذروند، چیکار میکردی؟»
لیث دهان باز کرد تا پاسخ دهد، اما ذهنش مجموعهای ازفقط تصاویرِ مربوط به آن مردِ فرضی را مجسم کرد که ازحرفهایش فیلمهای اسلشر گرفته تا اردوگاههای زندانِ مخوف متغیر بود، پس ساکت شد.
مادر خندهای کرد و گفت:عوض «دقیقاً منظورم همینه.» در همان حالبیا سولوس دوباره به انگشتِ لیث برگشت.
لیث با بیشرمی پرسید: «صبر کنید، حالا که اینقدرحسودی صمیمی هستید، حاضر نیستید جادوی آفرینش رو به منواقع یاد بدید یا حداقل کمکم کنید تجهیزاتم رو ارتقا بدم؟»
بابا یاگا با پوزخندی جواب داد: «بذار روشن کنم. تو و افی حتی اونقدر بهمهمینطور اعتماد نداشتید که بدنش رو دستم بسپارید، اونوقت من باید چیزی رو بهت یاد بدمدهان که فقط دو نفر تو موگار از پسش برمیان؟ فکر کردی خیریه باز کردم یا چی؟»
«خب، شما یهوقتی یتیمخونهٔ کامل تو برجتونمجبورشون دارید، پس میگم خیریه.»
مادر گفت: «و اون بچهها مقدماتِ جادو رو از من یادبیا میگیرن، قرار نیست بزرگترین کشفیاتم رو باهاشون شریک بشم. واقعاً کهقرنها نوبری. من گفتم فعلاً بهت بدبین نیستم، نگفتم که تنها وارثم میکُنمت!»
لیث در را گشود و بابقیه تعظیمی راه را برای او باز کردشما و گفت: «ارزشِ امتحان کردن رو داشت.»
کالّا گفت: «بالاخره اومدید. بعد از اینکهحسودی سرزنش کردنِ نایکا به خاطرِ بیاحتیاطیش تموم شدهمینطور و دیدم هنوز برنگشتید، کمکم داشتم نگران میشدم.»
نایکا با خجالت گفت:بچهدار «مامان، این اولین مبارزهٔ بزرگمبرن بود. همهٔ ما اشتباه میکنیم.»
کالّا گفت: «نه وقتی که من، یا بهتر بگم، اسکارلت صد باربرگردیم بهت هشدار دادیم که نذاری جنونِ خونت کنترلت رو به دست بگیره!» سایههاییهمینطور که اسکلتِ کالّا را پوشانده بودند، شبیهِ دستهٔ زنبورهای خشمگین به حرکت درآمدند.
کالّا ادامه داد: «اگه عمو ولادیون نبود، همون بیرون مرده بودی! حتیپراند منم بهت گفتم هروقت یه حریفِ ماهر اشتباهِ احمقانهای میکنه که باعث میشهنداشتی نقطه ضعفی نشون بده، باید حواست رو جمع کنی، چون معمولاً یه تلهست.»
نایکا با عصبانیت گفت: «تووگرنه خیلی چیزا میگی مامان، وپراند بیشترشون هم هیچ معنیای نمیدن!»
کالّا گفت: «لعنت به این نوجوونا! اینقدر نادونن، ولی نهتنها همیشه فکر میکنن همهچیز روزمین میدونن، بلکه خیال میکنن هر کی از بیست سالگی رد شده آسیبِ مغزی دیده!» پیشسرخ از اینکه کالّا بتواند غرغرهای یک والدِ خشمگین را شروع کند، اسکارلت او را آرام کرد.
اسکورپیکور گفت: «میتونی بعداً نایکا رو سرزنش کنی، اما موضوعی که الانبرگردیم داریم کمی فوریتره، پس باهام مدارا کن.» و با این حرف وایتدارید را خشمگینتر کرد. بعد افزود: «قصدِ بازی با کلمات رو نداشتم، ببخشید.»
کالّا روی زمین نشست و در همانوگرنه حال، بیرحمانهترین مجازاتی را که یک والد میتوانستعمر ناخواسته به فکرش برسد، بر نایکا اعمال کرد.
نایکا حس میکرد دارد از خجالت میمیرد و آرزو کرد موگارشما او را درسته ببلعد، اما سیاره برای چندمین بار در آننمیشن عصر، گوشش بدهکار نبود. او گفت: «مامان، خواهش میکنم! لطفاً تمومش کن!»
اسکورپیکور در حالی که به ولادیون اشاره میکرد و دهانِ نایکافقط را با طلسمِ سکوت میبست، گفت: «خب، این چیزیه که تاحرفهایش الان به لطفِ چشمانِ منادیون و متخصصِ خونِ مقیممون کشف کردیم.
«هر کسی که پشتِ قضیهٔ گم شدنِ نامردگان هست،سمتِ همون کسیه که به اون جانورانِ امپراطور قدرتهایی رو دادهتعجب که مختصِ تبارِ نگهبانه و گونههای پَست نباید داشته باشن.
«هیچ ایدهای نداریم چطور این کار رو کردن، اما طبقِ گفتهٔ چشمان، فیزیکِشما قدیم و جدیدشون با یه مایعِ ناشناخته با قدرتِ فوقالعاده کنارِ هم نگه داشتهوقتِ شده. ما بهش میگیم آمبروزیا و فکر میکنم ممکنه از نامردگان گرفته شده باشه.
«برای اینکه اوضاع حتی مورمورکنندهتر بشه، ولادیون بعد از استفاده از چشمان متوجهعمر شد دلیلِ اینکه خونشون، در نبودِ واژهٔ بهتر، اینقدر لذیذه اینه که ویژگیهای چندمرد گونهٔ پَست رو همزمان تو خودش داره و همهشون هم با آمبروزیا تقویت شدن.»
در حالی که بقیه به مغزشان فشار میآوردند تا بفهمند این دو پدیدهکنارشون چطور میتوانند به هم ربط داشته باشند، ناندی دقیقاً میدانست چطور. یا بهترروزی است گفت، کسی را میشناخت که برای حلِ این معما هیچ مشکلی نداشت.
مخلوط کردنِ نیروهای زندگیِ مختلف، ادغامِ چند موجودحالی تو همدیگه و بازیابیِ قدرتهای یه تبار، همهشونبهت کاراییه که تو گذشته دیدم ارباب انجام میداد.
مینوتور اینطور فکر کرد.
همین چیزاست که ما دورگههای مسخشده رو اینقدر قوی میکنه. به لطفِ آزمایشهای اون،دارید ما مدام داریم تمامِ قدرتهایی رو که تو زندگی داشتیم، قدرتهایی که بهعنوانِ باستانیهامیگذروند داشتیم و قدرتهایی رو که نیمهٔ هیولامون تو حالتِ سقوطنکردهاش داشت، بازیابی و هماهنگ میکنیم.
ناندی بسیار تأمل کرد و وفاداریاش را به مردی که همچون پدرِ خود میدانستباشی و زنی که مادرِ خود میپنداشت، سبکسنگین کرد. هر دوی آنها نقشِ مهمی در بخشیدنِمادرِ زندگیِ دوم به او ایفا کرده بودند، با این حال هرگز یکدیگر را ندیده بودند.
بابا یاگا پرسید:ولی «همهٔ اینا مابیشتر رو به کجا میرسونه؟»
اسکارلت گفت: «نمیدونم، اما میتونیم با شورا تماس بگیریم و بفهمیم آیا اعضای غیربیدارشده ازعمر گونههای پَست هم همزمان با نامردگان ناپدید شدن یا نه. فکر نمیکنم خیلیهاشون با میلِمیگذروند خودشون تو این آزمایش شرکت کرده باشن و ناپدید شدنشون نمیتونه از چشم دور مونده باشه.»
کالّا لیسیدنِ نایکا را برای لحظهای متوقف کرد و گفت: «فکر میکنمقرنها خیلی سادهلوحی. چهار جانورِ امپراطور نمیتونن تو این مدتِ کوتاه، آدمها رومادرت از سرتاسرِ سرزمینهای گرفته بدزدن. حتی صدتا از اونا هم کافی نیست.
«این نقشهایه که با دقت برنامهریزی شده و بدونِ جا گذاشتنِ هیچباید سرنخی، مو به مو اجرا شده. اینکه زندانیهای ما هیچی نمیدونن، یعنیپرسید از همون اول مهرهٔ سوخته بودن. شکستخوردههایی که نمیتونستن ثمرهٔ بهتری داشته باشن.»
ولادیون پرسید: «از کجا میدونی؟»
کالّا گفت: «چون اگه این آزمایشِ من بود، دقیقاً همینمیکنن کار رو میکردم.» و با این حرف باعث شد باباسال یاگا دلیلی را که از لیچها متنفر بود، به یاد بیاورد.
لیث سر تکان داد و گفت: «من باهاش موافقم. اونقدرپراند بچههای بیدارشدگان رو دیدم که بدونم چقدر از پدر وچیزا مادرشون متنفرن که رازِ هستهٔ مانا رو باهاشون در میون نذاشتن.»