چپتر 1935: فصل 1935
0«یعنی باید بریم سمتِ جنوب و جستجومون رو از اول شروع کنیم.» زورتگفتنِ به مجموعه کشورهای بعدی در فاصلهٔ هزاران کیلومتری اشاره کرد. «اگه وارپ وجهانِ پرواز رو جایگزینِ هم کنیم، میتونیم تو کمتر از یه ساعت برسیم اونجا.»
لیث سر تکان داد وروی گفت: «فکرِ عالیایه.» و پس ازاستفاده پرداختِ صورتحساب، آنجا را ترک کردند.
زناگروش سریعتر از هواپیما حرکت میکرد و تنها به اینگفتنِ دلیل کمی دیرتر از تخمینش به مقصد رسید که توقف میکردآنها تا به گفتگوی تمامِ کاروانهایی که سرِ راهشان میدیدند گوش دهد.
لیث مدتی بود که ساعتش را چک میکرداون و حالا به تکهزمینِ خالیای اشاره کرد ودیگهای گفت: «من همینجا پیاده میشم. لطفاً فرود بیا.»
مسخشدگان به لطفِ گرسنگیشان میتوانستندغذاهای جریانِ قدرتمندِ انرژیِ جهان را کهکارِ از زمین ساطع میشد، حس کنند.
زورت پرسید: «منظورت چیهدستش که همینجا پیاده میشی؟چشمش شهرِ گراسکا کمی جلوتره.»
«آره، ولی همونطور که از طریقِ آویز بهت گفتم، برای غذا و شب باید برگردم خونه.روی چند ساعتِ دیگه میبینمتون. تو این فاصله، یکم دیگه از اون غذاهای افتضاحِ ورندی بخورید، بریدحتی سرِ قرار، یا هر کارِ دیگهای.» لیث با گفتنِ کلمهٔ آخر چشمک زد و گفت: «میبینمتون!»
سپس دستش را روی زمین گذاشت و هفت چشمش را بازورندی کرد. لیث از آنها استفاده کرد تا انرژیِ جهانِ اطرافش را تغییرروی دهد، در حالی که خلأ آن ناحیه را به رنگِ سیاه درآورد.
حتی اگه بیترا از وارپِ برج خبر داشته باشه،برید عمراً بتونه زیرِ پوششِ دو تواناییِ تبار تشخیصش بده. همانطورروی که این فکر از ذهنش میگذشت، بدنش بهسادگی ناپدید شد.
بیترا پرسید: «اون چی بود؟» وگذاشت امیدوار بود که چشمانِ اژدهای زورتجهانِ این پدیده را درک کرده باشد.
اژدهای سایه پاسخ داد: «هیچ ایدهای ندارم. فقط میتونم بهتگفتنِ بگم که اصلاً وارپ نبود. به نظر میرسید لیث باباز جریانِ انرژیِ جهان یکی شد و خیلی راحت سوارش شد.»
در حالی که دو مسخشده هنوز زبانشان بند آمده بود،افتضاحِ او جلوی خانهٔ ساحلی در کویر ظاهر شد. کامیلا آنجا بودسپس و در حالی که به ساعتِ خودش نگاه میکرد، منتظرشان بود.
کامیلا دستانش را دورِ گردنِ لیثافتضاحِ حلقه کرد و او را بوسیددیگهای و گفت: «خوش اومدی. سولوس کجاست؟»
لیث گفت: «سؤالِ خوبیه.» و مجبور شد از پیوندِباز ذهنیشان استفاده کند تا سولوس را به خودش بیاوردرنگِ و او را وادار کرد هیئتِ انسانی به خود بگیرد.
سولوس احساس میکرد تمامِ بدنش نوچ شده است، میسوخت و معدهاش از حالتِ تهوع به هم میپیچید.گذاشت چهار دستوپای روی زمین افتاد و انتظار داشت هر لحظه بالا بیاورد. با اینکه شخصاً به بیتراوارپِ نزدیک نشده بود، این تجربه اعصابش را خُرد کرده و او را به مرزِ فروپاشی کشانده بود.
کامیلا شانهاش را لمس کرد وفاصله پرسید: «حالت خوبه؟» و با وجودِ گرمایبرید کویر، حس کرد سولوس چقدر سرد است.
سولوس بهآرامی او را پس زد وورندی گفت: «بهم دست نزن. حالم افتضاحه و نمیخوامآخر تو رو هم کثیف کنم. باید دوش بگیرم.»
«داری چی میگی؟ مگه ورندی اینقدر گرمهفت بود؟» کامیلا پیشانیاش را برای تب چکتغییر کرد، اما دید که دمایش عادی است.
«نمیدونم، من که—» سولوس حرفش را قطع کرد، چرادیگهای که تضادِ میانِ گرمای دستِ کامیلا و نسیمِ اقیانوسهفت باعث شد بفهمد همهچیز فقط در ذهنش بوده است.
او تمامِ مدت هیئتِ سنگِ خود را حفظ کردهغذاهای بود، پس عرق نکرده بود، معدهاش راهی برای بالاکلمهٔ آوردن نداشت و نمیتوانست گرما را هم تجربه کند.
لیث گفت: «نیاز به استراحت داری.»افتضاحِ او را روی دستهایش بلند کرد وگفتنِ به یکی از صندلیهای تاشوی ساحلی برد.
تماشای خورشید، اقیانوس و آسمان، تصویرِ چهرهٔ بیترا را از چشمانِ سولوس شست و ذهنش را پاکناحیه کرد. لیث و کامیلا هر کدام در یک طرفش نشستند و هر یک، یکی از دستهای اوتشخیصش را گرفتند. این کار پیوندشان را قویتر کرد و اجازه داد آرامشِ لیث اعصابِ او را تسکین دهد.
کامیلا هیچ پیوندی با سولوس نداشت، اما داشتنِ کسی در نزدیکیاش که درچشمک چنین لحظهای نگرانش باشد، به ذهنِ او هم کمک کرد تا بهبود یابد. اینخلأ موضوع به سولوس یادآوری کرد که خانوادهٔ قدیمیاش مردهاند، اما او دیگر تنها نبود.
روی آن ساحل خانوادهٔ جدیدیمیبینمتون پیدا کرده بود و خانوادهٔ دیگریورندی هم در کاخِ سالارک منتظرش بود.
چند دقیقه بعد، وقتی لرزشِ زانوهایش افتاد و موگاربرید دیگر دورِ سرش نمیچرخید، گفت: «ممنون. الان خیلی بهترم.دستش یه آبی به دست و روم میزنم و میام پیشتون.»
سولوس چند بار صورت و دستهایش را شست تا آرام شود و به آنتغییر زوج هم کمی خلوت بدهد. اما وقتی برگشت، دید میز برای سه نفر چیدهعمراً شده، لیث دارد چند ماهیتابهٔ کثیف را میشوید و کامیلا غذا را روی میز میگذارد.
بوی لذیذی میآمد و به یادِبرید سولوس آورد که از صبحانه بهآخر بعد هیچچیز نخورده است. حتی یک کلوچه.
«اون...»
کامیلا گفت: «لازانیاست؟ آره. میخواستم تو ساحل استراحت کنم ولی خیلی نگرانتون بودم.گفتنِ واسه اینکه فکرمو مشغول نگه دارم، کلِ صبح رو تو آشپزخونه گذروندم و غذاهایاطرافش موردعلاقهتون رو درست کردم. با خودم گفتم شاید یه غذای خونگیِ خوب بهتون بچسبه.»
«ممنون. اصلاً نمیدونی چقدر به اینگذاشت نیاز داشتم.» معدهٔ سولوس کاملاً آرامجهانِ گرفته بود و حالا حقش را میخواست.
کامیلا پیش از آنکه سولوس اولین لقمه را در دهان بگذارد، جلویش را گرفت:سپس «به این زودی نه! من کلِ صبح رو آشپزی کردم و بعدازظهر هم بایدناحیه کار کنم. دلم میخواد پاداشِ زحماتم رو با کمی قدردانی و گپ زدن بگیرم.
«نه اینکه در حالی که دارمفاصله با یه مشت ترولِ گرسنه حرفبخورید میزنم، همهچیز تو پنج دقیقه غیب بشه.»
سولوس لب برچید: «باشه.» و بهآرامی مشغولِ خوردنبخورید شد و گهگاه دهانش را خالی نگه میداشتچشمک تا به سؤالاتِ کامیلا دربارهٔ ورندی پاسخ دهد.
با خودش فکر کرد: ازدواج خیلی الکی گندهچشمش شده. بیشتر شبیه اینه که یه مادرِ دیگه داشتهناحیه باشی که بهت غر بزنه تا یه شریکِ زندگی.
سپس متوجه شد که در میانِ خوشحالیِ ناشی از بازگشت به خانه وچشمک حرص خوردن از دستِ کامیلا، سایهٔ بیترا از ذهنش پاک شده است. از وقتیخلأ پشتِ میز نشسته بود، حتی یک بار هم به آن رایجو فکر نکرده بود.
این موضوع سولوس را لبریز از شادی کرداون و باعث شد بهجای اینکه مثلِ قبل مجبوردیگهای باشد، با میل و رغبت در گفتوگو شرکت کند.
کامیلا با ناباوری ابرو بالا انداخت: «یعنی چیبخورید که اصلاً نمیدونستی آدمای سیاهپوست و زردپوست وجودچشمک دارن؟ ما اینو تو مدرسه خوندیم، یادت نیست؟»
لیث شانه بالا انداخت: «من فقط خوندن، نوشتن، حساب کردن و جادو رو یادتغییر گرفتم. هیچوقت چیزی نخوندم یا حتی یه کتاب رو مطالعه نکردم. هروقت لازم میشد،عمراً یه جلد کتاب دربارهٔ موضوعِ اون روز میچپوندم تو سولوسپدیا و کارم راه میافتاد.»
«واسه همینه که رفتارت اینقدر بینقص و بیایراده ودیگهای دربارهٔ چیزایی که واقعاً هیچ علاقهای بهشون نداری اینقدرهفت زیاد میدونی. الینا راست میگه، تو یه متقلبِ لعنتی هستی!»
پرسید: «اینچند تقلب نیست. کارآمدیه.میبینمتون مگه نه، سولوس؟»
سولوس سر تکان داد: «آره، تقلبه. اصلاً نمیدونی بدونِبرید سولوسپدیا چقدر بیسواده. اگه بهخاطر نقشهای که اونجا ذخیرهدستش کردیم نبود، حتی جادههای لوتیا رو هم بلد نبود.»
لیث با خشمی ساختگی ازروی جا پرید. کامیلا خندید؛ حالا اواستفاده را انسانیتر و کمتر بینقص میدید.
پس از صرفِ غذا، به ایوان رفتند تا در حالی که بهآخر دریا نگاه میکنند، از بستنیشان لذت ببرند. کامیلا وسطِ کاناپهای بزرگ نشست.اطرافش لیث سمتِ راستش بود و سرش را روی شانهٔ او تکیه داده بود.
سولوس سمتِ چپش نشست ومیبینمتون سرش را روی پای کامیلاافتضاحِ گذاشت و منتظرِ نوازش ماند.
کامیلا با تعجبیکم پرسید: «فکر میکنیافتضاحِ داری چیکار میکنی؟»
سولوس با چهرهای جدی جواب داد: «وقتی با لیثباز ازدواج کردی، میدونستی که با منم ازدواج میکنی. اینارنگِ حرفای خودته، نه من. یه کم بهم عشق بورز، زن.»
بهسختی توانست یک ثانیه جلوی خودش راقرار بگیرد و بعد زد زیرِ خنده. کمی بعددستش لیث و کامیلا هم با او همراه شدند.
کامیلا گفت: «خیلی خوب بود، ولی لطفاً جلواون بقیه در موردش شوخی نکن. همین الانشم هروقت شبگفتنِ پیشمون میمونی، بقیه یه جورِ عجیبی بهمون نگاه میکنن.»
«نگران نباش، من—» نورِ آبیرنگی کهافتضاحِ به نظر میرسید از درونش سرچشمهدیگهای میگیرد، بدنِ سولوس را در بر گرفت.