چپتر 2643: بدون عنوان
0«چرا قبل از اینکه بیای اینجا از لرد قیسال نخواستی باهام تماس بگیره؟درکشان اینجوری به این دردسر نمیافتادی.» با توجه به برقی که در چشمانِ سبزِمیگن اقیانوسیاش بود، زنِ شکارچی فقط داشت دنبالِ بهانهای میگشت تا با لیث حرف بزند.
آلیجاه متوجه شد که سنگِ تطهیرشده چطور صیقلبیرون خورده و در نقره نشانده شده بود، وغذای حالا به شکلِ گردنبندی از گردنِ لهآهی آویزان بود.
آلیجاه جواب داد: «چون نمیدونه من اینجام. برایخودمون کارِ شخصی اومدم و خدمتکارش هم نیستم. براینگهبان دیدنِ مردمم نیازی به اجازهٔ لردِ اژدها ندارم.»
این حرفها هم غرورِ الفها را برانگیخت ونیستم هم نشان داد که او شخصیتی مستقل دارد، وغرورِ آلیجاهِ الف را از آلیجاهِ فرستادهٔ دیپلماتیک جدا کرد.
لهآهی سر تکان داد و در چهرهاش ناامیدی ومخفیگاههایشان رفاقت به یک اندازه دیده میشد: «میفهمم. پس دو برابرحسابی بیشتر خوشحالم که امروز میزبانتم. اول میخوای چی رو ببینی؟»
آلیجاه شانه بالا انداخت: «هر چی باشه خوبه. بعد از سالهادرکشان گیر افتادن تو شهرهای انسانها، حتی بوشون هم حالم رو به همبهش میزنه. فقط میخوام دوباره حسِ یکی از خودمون بودن رو تجربه کنم.»
لهآهی به شانهٔ آلیجاه زد و در همان حال چند نگهبان از مخفیگاههایشان بیرون آمدند تانگهبان اعتماد و درکشان را به او نشان دهند. «بیچاره. اول از همه میبریمت تا یه غذایخوکی حسابی بخوری. مطمئنم از اون پسموندهٔ خوکی که انسانها بهش میگن غذا، خسته و بیزار شدی.»
آلیجاه بااینجام وقاحت دروغکارِ گفت: «فکرِ عالیایه.»
دستپختِ انسانها در واقع خوب بود و او هم که تازه برای صبحانه دستپختِ لیث را چشیدهمیبریمت بود، از قبل کاملاً سیر بود. وقتی آنقدر زود و سرِ صبح درخواستِ بستنی کرده بود، بقیهٔ گروهعالیایه نگاهِ عجیبی به او انداخته بودند، اما برخلافِ آنها، او نمیتوانست همینطوری دستورِ پخت را از لیث بخواهد.
لهآهی گامهای وارپی باز کرد که مستقیم به یکی از بهترین رستورانهای سطحِبیچاره میانیِ سترالی، یعنی سنجابِ کماندار، راه داشت. جنگجویانِ نخبهٔ الف روی درختان زندگیخسته میکردند؛ بسیار بالاتر از کشاورزان و تاجران، اما پایینتر از حتی اشرافزادگانِ کوچک.
الفها نیازی به پول نداشتند، زیرا به هر کسی بدنی سالمکنم و نقشی در جامعه اعطا شده بود، بنابراین سطحِ یک مکاندهند تنها با مهارتِ سرآشپزی تعیین میشد که صاحبِ رستوران هم بود.
غذاها رایگان بود، اما فقط برای کسانی که در آن سطحِ خاص یا بالاتر زندگی میکردند در دسترس بود ونشان برای هر نفر هم تنها به تعدادِ محدودی در ماه مجاز بود. یک مکان بر اساسِ تعدادِ مشتریان ترفیع یاخوشحالم تنزل مییافت، بنابراین اگر رستورانِ یک سرآشپز بهاندازهٔ کافی موفق بود، میتوانست به شرایطِ زندگیِ طبقهٔ اشراف دست پیدا کند.
آلیجاه یک خورشِ گوشتِ گاوِ معطر با سبزیجات، نانِ میوهای،بیرون و یک نوشیدنیِ شیرین و ملایم سفارش داد که ازبخوری تخمیرِ میوههایی به دست میآمد که منحصر به حاشیه بودند.
در طولِ صبحانهٔ دومش، آلیجاه خودش را به پرسیدنِ سؤالاتِ بیخطر دربارهٔ شهرِ تاکی محدودمیبریمت کرد تا بفهمد اطلاعاتش چقدر قدیمی شده است. لهآهی با خوشحالی به همهچیز جواب میداددروغ و حتی به او گفت که جمعیتِ الفها از زمانِ تبعید چقدر افزایش یافته است.
بعد از مدتی پرسید: «تو الانحسِ مادری؟» و باعث شد آلیجاه جرعهٔشانهٔ بزرگی از نوشیدنیاش را تف کند.
آلیجاه در حالی که سرخ شده بود، دروغ گفت:دیدنِ «نه، ولی دلیلش این نیست که تلاش نکردم. منالفها تازه صد و هفتاد سالمه. این چیزها زمان میبره.»
لهآهی آهی کشید: «میدونم. مادرم مدام بهم گیر میدهمخفیگاههایشان که منتظرِ الفِ رؤیاها نمونم و یه تکونی به خودمحسابی بدم. تازه اون مؤدبشونه. باید بشنوی بقیهٔ قبیله چی میگن.»
آلیجاه سرشانهٔ تکان داد:حال «میتونم تصور کنم.»
به دلیلِ عمرِ طولانی و باروریِ پایین در مقایسه با نژادهای دیگر، بچهها برای الفهاچند مسئلهٔ بزرگی بودند. هر زنی که باردار میشد، تا زمانِ زایمان از امکاناتِ سه طبقهاون بالاتر بهرهمند میشد و بعد از آن، وسایلِ لازم برای مراقبت از نوزاد را دریافت میکرد.
داشتنِ دستکم دو فرزند قانونی نانوشته بود و الفِ زن تانیازی پیش از آن در جامعه شکستخورده به حساب میآمد. این کارمستقل جایگزینِ والدینش میشد و تضمین میکرد که جمعیتِ الفها کاهش نمییابد.
تنها در آن زمان بود که عنوانِ مادر را میگرفتند و ازاعتماد خدمتِ نظامی معاف میشدند. با فرزندِ سوم، مادر برای همیشه یک طبقهخوکی ارتقا مییافت و با هر بارداریِ موفقِ بعدی نیز همین اتفاق میافتاد.
آلیجاه نامحسوس به اطرافِ رستوران نگاه کرد و دید که مردم چطور بابیچاره علاقهای حتی بیشتر از عصای ایگدراسیلش، به لباسهای او خیره شدهاند. آنها بیتابِخسته شنیدنِ هر خرده اطلاعاتی از دنیای بیرونِ حاشیه بودند، اما نمیخواستند مزاحم شوند.
سپس از کارش با شورای بیدارشدگان، جنگِ گریفونهاخودمون و برنامههای استعمارِ جیرا حرف زد. اول کسانی کهمخفیگاههایشان نزدیک بودند فقط صندلیهایشان را چرخاندند تا گوش بدهند.
بعد، شجاعترینها اجازه خواستند تا سرِ میز بیایند. پس از استقبالِنیازی آلیجاه، تنها چند دقیقه گذشت تا او و لیآهی در محاصرهٔ مشتریانِدارد سنجابِ کماندار و حتی رهگذرانی که حرفهایشان را شنیده بودند، قرار بگیرند.
آلیجاه با هولوگرام تصاویری از مکانهایی که دیده بود، آدمهایی که ملاقات کرده بود و نبردهاییهمه که در آنها شرکت داشت را نشان داد. از لیث و بقیه خیلی تعریف کرد، اما هرگزگفت به نقشش در هیچ اتفاقی که ممکن بود او را بهعنوانِ مَگوسِ اعلی لو بدهد، اشارهای نکرد.
الفها زندگیِ منزوی و گوشهگیرانهای داشتند، اما باز هم هر از گاهی میتوانستند از حاشیهمیبریمت بیرون بروند و با تاجرانِ عبوری برای گرفتنِ کتابهای معمولی مبادله کنند. با تمامِ کارهایی کهگفت لیث برای پادشاهی کرده بود و رابطهٔ نزدیکش با سالارک، در کویر هم قطعاً مشهور بود.
یک کشاورزِ مرد پرسید: «پسدوباره راسته که شورای انسانها برایتجربه فتحِ جیرا کمکِ ما رو میخواد؟»
آلیجاه تذکر داد: «شورای انسانها نه، شورا. جانوران، مردمِدیدنِ گیاهی و نامردگان هم در کنارِ نگهبانان عضوِ اونالفها هستن. راستش کمک خواستن از شما ایدهٔ فناگار بود.»
یک دامدارِ زن گفت: «اَه! جانوران و مردمِ گیاهیمخفیگاههایشان در طولِ جنگِ نژادها و بعد از اون هیچغذای کمکی به ما نکردن. یعنی، یه نگاه به دوروبرت بنداز!»
او به پنجرههایی اشارهحال کرد که از پشتشانبیرون فقط الفهای رهگذر دیده میشدند.
«نمیدونم این ارادهٔ موگاره یا یه توطئه، اما هیچ جانورِ جادویی یا مردمِ گیاهیای هرگزچند داخلِ حاشیه به دنیا نمیاد و اونایی هم که بیرونن هرگز برای دیدنِ ما بهاون اینجا نیومدن. اونا فقط میخواستن با موگار حرف بزنن و تا کارشون تموم میشد، میرفتن.
«حرفِ نامردگان رو که اصلاً نزن. اونا یه طاعونِ زندهان و از همون اولاژدها هم اصلاً نباید بهعنوانِ یکی از نژادهای بیدارشده به رسمیت شناخته میشدن!» خیلیها باجدا حرفهایش سر تکان دادند، هرچند در دل به فرزندانِ بابا یاگا حسادتِ عمیقی میورزیدند.
الفها فقط عمرِ طولانی داشتند و نمیتوانستند خودبهخود بیدار شوند،بیرون در حالی که نامردگان واقعاً تا ابد جوان میماندند وبخوری هستهٔ خونشان با وجودِ نقصهایی که داشت، دچارِ چنین مشکلی نبود.
یکی از گاردهای شهر پرسید: «آره، درسته، اما جوابِ اینو بده. نالیدن از گذشتههمه چطور ما رو از این قفسِ لعنتی بیرون میاره؟ من نمیخوام ۷۰۰ سالِ آینده رووقاحت داخلِ حاشیه حبس بشم و اونقدر تو سترالی راه برم که پاهام از کار بیفته.
«از شغلم متنفرم و برای یه تغییر هر کاری میکنم. اصلاً برامشانهٔ مهم نیست، گورِ پدرِ درختِ جهان!» آدمهای بیشتری به نشانهٔ تأیید سرهمه تکان دادند و صدای نارضایتیها مثلِ همهمهای شد که ثانیهبهثانیه اوج میگرفت.
یکی دیگر از مشکلاتِ جامعهٔ الفها اینخدمتکارش بود که همه خوشقیافه بودند و بااژدها بالا رفتنِ سن به هستهٔ آبیِ روشن میرسیدند.