چپتر 1100: سوگواری برای مردگان (بخشِ ۲)
0علاوه بر آن، چنین عملیاتی قطعاً نیروی انسانی وشلوغه قدرتِ آتشِ کافی داشت تا در صورتِ خراب شدنِپسزمینه اوضاع، لیث و همراهانِ شناختهشدهاش را از پا درآورد.
شرط میبندم برنامهشون این بود که کامیلا تو بغلم بمیره و بعد ازپشتِ غمم سوءاستفاده کنن تا با گفتنِ اینکه خانوادهام هدفِ بعدیان، منو بکشونن تو تله.گذشته اینجوری میذاشتم مقصرا فرار کنن و اونقدر شوکه میشدم که نتونم درست فکر کنم.
اون موقع، کشتنم دیگه کاری نداشت. اگهکوچولو پیشرفتِ اخیرم و درسهای فالوئل نبود، کمینِوجودِ تو آسار مثل ساعت دقیق کار میکرد.
هر کی پشتِ این حملهست، همهچیز رو دربارهام تا لحظهای که اززنگ ارتش اومدم بیرون میدونه. یعنی خبر ندارن تو معادن و شورا چیوجودِ گذشته. از معامله با شیاطینِ ناشناس متنفرم، اما شرایطِ بحرانی، اقداماتِ بحرانی میطلبه.
لیث اینها را از ذهن گذراند و کارتِ کوچکی را ازشاکیم جیبِ بُعدیاش بیرون آورد. کارت را مثل یک کارتِ اعتباریِ بدونِوقتی تماس روی آویزِ ارتباطی کشید و اجازه داد رونها مبادله شوند.
زناگروش گفت: «موقعِ بدی رو واسه زنگآسار زدن انتخاب کردی، برادر کوچولو. سرم شلوغهحملهست و از دستت هم شاکیم که اینقدر نادیدهام—»
با وجودِ صداهای مرگ و ویرانی که از پسزمینه میآمد،دستت صدای زناگروش واضح بود و صدای لیث هم وقتی حرفشصدای را قطع کرد، به همان اندازه واضح به گوش رسید.
چند لحظهٔ گرانبها طول کشید تا او را در جریان بگذارد و درخواستِزدن کمک کند، اما از چهره و چشمانِ گشادشدهٔ زناگروش پیدا بود که ارزششمرگ را داشته است. لیث تا آن روز هرگز ندیده بود رنگِ یک اژدها بپرد.
زناگروش در حالی که به جای دیگری نگاهسرم میکرد و گویی اصلاً با لیث حرف نمیزد، گفت:ویرانی «با سرعتِ اژدها خودمو میرسونم. لشتو تکون بده، احمق.»
انگار اژدهایان حتی بیشتر از جانوران واسه خانوادهشون ارزش قائلن.دقیق انتظار نداشتم بیهیچ قیدوشرطی کمکم رو قبول کنه. لعنت، چرا گذاشتممیدونه جاکرا بره؟ الان یه اژدهای زمردینِ غولپیکر خیلی به دردم میخورد!
لیث به امیدِ اینکه بهموقعکردی به لوتیا برسد، یکی پسدستت از دیگری گامهای وارپ باز کرد.
خانهٔ رنا، همزمانزدن با حملهای کهبرادر به لیث شده بود.
پس از بازسازیِ خانه، زکل پراودهمر توانست باغچهٔ کوچکِ داخلیایدقیق دستوپا کند تا نوهاش لریا جایی برای بازی با دوستانشبیرون یا با تابی که داییاش لیث برایش ساخته بود، داشته باشد.
هرگز انتظار نداشت یک نعشخوار از آنجا بهعنوانِ نقطهٔشلوغه نفوذ استفاده کند تا تیمِ ضربتِ کوچکی را بیآنکهپسزمینه کسی از بیرون متوجه شود، به داخلِ خانه هدایت کند.
زمین همچون سطحِ دریاچهای که با افتادنِ برگی به هم میریزد، موجزنگ برداشت و زنِ زیبایی از آن بیرون آمد که لباسِ سفیدش هنوز تروتمیزصداهای بود. بانوانِ سفید بهترین گزینه برای مقابله با کودکان و محافظهای جادویی بودند.
بانوانِ سفید که از جسدِ زنی زاده میشدند که پیش از خودکشی فرزندانش راوجودِ کشته بود، تنها قادر به استفاده از دو عنصرِ آب و تاریکی بودند. آنها بایدرسید از نیروی زندگیِ کودکان تغذیه میکردند و این نیرو را با غرق کردنشان بیرون میکشیدند.
بانوانِ سفید برای این کار قربانیانشان را فریب میدادند و مسحور میکردند تا خودشانحملهست راه را برای آنها باز کنند. کودکان ذاتاً بهراحتی خام میشدند و تواناییِ بانویمعامله سفید در تقلیدِ صدا و چهرهٔ مادرِ هر کودکی، تواناییِ مسحور کردنشان را غیرقابلتوقف میکرد.
«بیا پیشم، عزیزم. مامان امشب خیلی سردشه و به کمکتدستت نیاز داره، لریا.» با اینکه آن دو زن هرگز یکدیگرصدای را ندیده بودند، صدای جولیا دقیقاً شبیه صدای رنا بود.
زمزمهٔ بانوی سفید با نیروی زندگی و اراده درآمیختهموقعِ بود و باعث میشد تا زمانی که هدف در محدودهٔشلوغه این توانایی قرار داشت، تنها خودش بتواند آن را بشنود.
مگر اینکه البته کسی آنقدر بدگمان بود که یک سپرِ هواشاکیم دورِ خانه بگذارد. این سپر مانع از پروازِ افراد دورِ خانه میشدحرفش و سروصدای بیرون را همراه با هر نوع جادوی هوا مسدود میکرد.
لیث آن را برپا کرده بود چون هیچکس در خانهٔ رناکار جادوگر نبود و خودش هم همیشه پیش از وارپ کردن به داخل،خبر خبر میداد. علاوه بر این، هرچه لوتیا بزرگتر میشد، دهکده پرسروصداتر میشد.
خواهرش از او خواسته بود خانه را عایقِ صدا کند تا سهقلوهااینقدر بتوانند بخوابند و او هم سنگِتمام گذاشته و آرایهٔ مهرومومِ هوا راقطع اضافه کرده بود که اجازه میداد فقط آویزِ ارتباطیِ رنا کار کند.
به این ترتیب، وقتی لیث میخواست وارپ کند، رنا همچنانبدی میتوانست پاسخ دهد و آرایه را غیرفعال کند. لیث نمیتوانست آرایههایشاکیم بیشتری اضافه کند، چون به نگهداری و کریستالهای مانا نیاز داشتند.
خواهرش در غیابِ او از پسِ هزینهٔ هیچکدام برنمیآمدشلوغه و آنقدر مغرور بود که نمیتوانست از لیث کمکیپسزمینه بیشتر از آنچه تا به حال کرده بود، بخواهد.
جولیا چند بارِ دیگر تلاشنبود کرد و بعد گذاشت براگویدقیق نعشخوار قفل را باز کند.
«وقتِ زیادی نداریم. بقیه با حمله به خاندانِسرم ورهن و دور کردنِ واحدِ سپاهِ ملکه که معمولاًویرانی از خانه محافظت میکنه، این فرصت رو برامون خریدن.
کواروی خونآشام گفت: «معلوم نیست درخواستِ نیروی کمکی کرده باشن یا نه وزدن چقدر زود به اینجا میرسن. همه رو بکشید و قبل از اینکه کسی متوجهویرانی بشه بزنید به چاک. ما اینجاییم تا یه پیام بفرستیم، نه اینکه شهید بشیم.»
از این نقشه متنفر بود، اما دستور دستور بود. پس از شکستِ سواراننادیدهام— به دستِ مسخشدگان، دربارهای نامردگان تصمیم گرفته بودند دورگهها را در نطفه خفه کنند.اندازه ماهیتِ لیث لو رفته بود و همین خانوادهاش را به یک هدف تبدیل میکرد.
دیدِ در شبِ نامردگان به آنها نشان داد که خانهدقیق خالی است. تمامِ چراغها خاموش بود و تنها صدایی کهبیرون میشنیدند، خروپفِ اتاقخوابِ زکل و گریهٔ سهقلوها برای شیر خوردن بود.
کوارو جولیا را به اتاقِ لریا فرستاد و خودشان بهدستت حسابِ پدر و مادر رسیدند. باید سریع و بدونِ هیچصدای سروصدایی عمل میکردند. بیدلیل نبود که لوتیا به «گورستان» معروف بود.
بینِ سپاهِ ملکه ورونها جانورانِ جادویی، یک اشتباهِ کوچکموقعِ میتوانست به معنای مرگ باشد.
نامردگی چنان ظرافتی به آنها بخشیده بود که حتی چوبهای قدیمی هماینقدر زیرِ پایشان غژغژ نمیکرد. اتاقِ لریا دیواربهدیوارِ اتاقِ رنا بود؛ اینگونه پدرقطع و مادرش میتوانستند مراقبش باشند و نامردگان هم میتوانستند حملهشان را هماهنگ کنند.
براگو درحالیکه هوای خروجی از سوراخِ کلید رامثل بو میکشید، در را لمس کرد و گفت: «تولحظهای اول برو. ما صبر میکنیم تا برگردن تو تختشون.»
میتوانست پنج نیروی زندگی را حس کندکوچولو و هیچ امضای جادوییای در کار نبود. آنصداهای محدوده از هر نوع وسیلهٔ جادویی پاک بود.
جولیا با بلند کردنِ یکی از ناخنهایش درِ اتاقِ لریا را باز کردزدن و بدونِ اینکه حتی دستگیره را بچرخاند، قفل را گشود. اتاق بههمریخته بود؛ تپههاییویرانی از اسباببازی در چهار گوشهاش ریخته بود و لباسهای کثیف هنوز روی زمین بود.
دیدنِ نقاشیهای کودکانهای که رنگِ زردِ روشنِ دیوارها را پوشانده بود، با یادآوریِ خاطرهٔ فرزندانِ ازدسترفتهاش،مرگ قلبِ نامرده را به درد آورد. جولیا یک لحظه به کتابخانهٔ کوچکِ کنارِ تخت خیره ماند.گرانبها تنها چیزِ مرتبِ اتاق همان بود که از کتابهای داستان و دفترچهخاطراتهای صورتیِ روشن پر شده بود.
جولیا درحالیکه نگاهش را در چشمانِ لریا قفلمثل کرده بود، زمزمه کرد: «نگران نباش، عزیزم. ماماندربارهام اینجاست. این فقط یه کابوسه و زود تموم میشه.»
بهجز لباسعروسِ زیبا، کاملاً شبیهِ رنا بود و همینشلوغه باعث میشد کودک نپرسد چرا مادرش چنین لباسِ عجیبیپسزمینه پوشیده یا چرا آب دارد اتاقِ کوچکش را فرامیگیرد.
بانوانِ سفید آبِ مکانی را که در آن خود رابدی غرق کرده بودند، درونِ بدنشان حمل میکردند و به آندستت بهعنوانِ واسطهای برای تغذیه از جوهرِ زندگیِ طعمهشان نیاز داشتند.