چپتر 1133: تغییر منظره (بخش ۱)
0لیگین گفت: «خوشحالم که تو این سفر شرکت میکنی، ارناسِ جوان. خیلی وقتهتمرین که بارِ مسئولیت مجبورت کرده در حالی که نگرانِ بقیهای، رشد کنی. اماصحبت برای رسیدن به قدرتِ واقعی، آدم باید یاد بگیره وقتِ لزوم خودخواه باشه.»
لیگین جعبهٔ چوبیِ کوچکی از بُعدِکتابخونهٔ جیبیاش بیرون آورد که چهار سنجاقبهش به اندازهٔ دکمه در آن بود.
«فقط دارم اینا رو بهتون قرض میدم، پس انتظار دارم وقتیآره برگشتین پسشون بگیرم.» یک سنجاق به یقهٔ پیراهنِ تیستا و یکیبگیرن به یقهٔ فلوریا زد و دو تای باقیمانده را به لیث داد.
لیگین به فیلا نگاه کرد، اما بهفریا لیث چشمک زد: «همیشه باید یادت باشهبچه که یه دورگه دو نفر حساب میشه.»
«این دیگه چه...؟» ناگهان هربخوای سه سردردِ شدیدی گرفتند کهچندتا آنها را به زانو درآورد.
واژهها و اصطلاحاتِ بیشماری که تا به حال نشنیده بودند درناخوشایند ذهنشان جرقه زد و باعث شد چیزهایی بگویند که شبیه به چرتوپرتاینکه به نظر میرسید، اما در واقع ترکیبی از دهها زبانِ مختلف بود.
لیگین گفت: «یه کتابخونهٔ بُعدیفریا به این بزرگی اولش میتونهدارن ناخوشایند باشه، اما بهش عادت میکنین.»
فریا پرسید:میتونه «کتابخونههای بُعدی؟بهش اصلاً وجود دارن؟»
«آره، بچه. اینکه از دوستات بخوای ماهها وقتشون رو تلف کنن تا چندتا زبان رو یاد بگیرن و تمرین کنناست که قراره فقط چند روز ازشون استفاده کنن، خیلی بیرحمانه است. هر کدوم از این سنجاقها دانشِ لازم برای روونچشمانِ صحبت کردنِ همهٔ زبانهای قارهٔ جیرا رو تو خودش داره.» لیگین عاشقِ دیدنِ شعلهور شدنِ عطشِ دانش در چشمانِ جوانان بود.
«چطور همچین چیزی ممکنه؟ من خودم یه جادوگرِ بُعدیام و استادم هم همینطور، اما تافریا حالا نه همچین طلسمی شنیدم و نه حتی بهش فکر کردم.» اینکه فریا تمامِ توجهِچندتا او را به خود جلب کرده بود، باعث شد فالوئل، فیلا و تایریس اخم کنند.
جانورانِ امپراطور به این دلیل که خطاب قرار دادنِ یک نگهبان بابچه چنین لحنِ خودمانیای را برای یک جوان نامناسب میدانستند، و تایریس بهقراره این دلیل که میدانست لیگین با داشتنِ مخاطبِ مناسب، روزها بیوقفه حرف میزند.
لیگین گفت: «به این خاطره که تو یه جادوگرِ بدلی هستی. جادوی بُعدی بایدبچه با جادوی روح ترکیب بشه تا از طریقِ یه سیستمِ پیچیده شبیه به همونیروز که کتابخونهها برای فهرست کردنِ کتابهاشون استفاده میکنن، یه پیوندِ ذهنی با فضای ذخیرهسازی بسازه.»
«دارید میگید که میتونید با اشیاء هم پیوندِ ذهنیکنن بسازید؟» فریا میدانست او از چه حرف میزند، چوناستفاده کتابخانهٔ خاندانِ ارناس هم از وسیلهٔ مشابهی استفاده میکرد.
این فکر که جادوی روح، جادوآهنگری و جادوی بُعدی میتوانند بهناخوشایند چنین روشهای شگفتانگیزی با هم کار کنند، به فریا اطمینان دادبچه که با دست نکشیدن از شاگردیِ فالوئل، انتخابِ درستی کرده است.
«حالا برین عقب و ساکت بمونین. ممکنه یکم خشن بشه.»دارن با تکانِ دستِ لیگین، همه از او دور شدند وچندتا فضای کافی برایش باقی گذاشتند تا به هیئتِ حقیقیاش دربیاید.
بدنِ اژدهاییاش حالا بیش از ۳۰ متر بلندی داشت و با فلسهای سیاهیآره بزرگتر و ضخیمتر از سپرِ برج پوشیده شده بود. هر یک از انگشتانشقراره شبیه به ستونی بود و به چنگالی بزرگتر از یک مردِ بالغ ختم میشد.
اندازهٔ غولآسایش باعث میشد نگاه کردن به کلِ بدنِ او از این فاصلهٔ نزدیک غیرممکنچند باشد، بنابراین فقط میتوانستند هر بار به یک عضو نگاه کنند. لیگین چشمانِ زردِ سوزانیقارهٔ با مردمکِ عمودی داشت که ظاهری وحشی به او میداد که تنها با آرامشش تعدیل میشد.
برآمدگیهای استخوانیِ تیرهای روی سرش داشت کهبُعدی شبیه به تاج بود و یک جفتمیکنین بالِ غشاییِ عظیم از پشتش بیرون زده بود.
تپشِ قلبش شبیه به طبلهای جنگی بود و هر نفسی که میکشیدبچه تندبادهایی چنان قوی تولید میکرد که تایریس مجبور شد مانعی پدید آوردقراره تا از رعایایش در برابرِ قدرتِ مهارنشدنیِ پدر تمام اژدهایان محافظت کند.
کسری از ثانیه بعد، هوای مقابلِ لیگین شکافته شد واصلاً تونلِ بُعدیای به بزرگیِ کلِ غار پدیدار گشت. در آن سویکنن شکاف، موجودی با قدرت و ظاهری مشابه، با تحقیر پوزخند زد.
فناگارِ لویاتان گفت: «خیلی طولش دادی. داریوقتشون پیر میشی یا باز هم وقتت روقراره با یکی از اون حرافیهات تلف کردی؟»
بدنِ مارمانندش دستوپای انسانگونه نداشت و پوشیده از فلسهایاولش سفیدِ بینقص بود. اندازهٔ فناگار با لیگین برابری میکرداصلاً و چشمانِ آبیِ اقیانوسیاش لبریز از خشم و کینه بود.
شباهتشان تا آنجا پیش میرفت که او هم روی سرش شاخهایی داشت که تاجیدوستات میساختند، اما از استخوانهای خمیدهٔ طلایی که شبیهِ قلابِ ماهیگیری بودند. افزون بر آن،استفاده دو شاخِ عظیم از شقیقههای فناگار بیرون زده بود که ظاهری اهریمنی به لویاتان میبخشید.
تندبادهایی از نسیمِ شورِ اقیانوس از درونِ دروازه وزید و خشمِ طوفانی را با خود آورد کهبخوای تنها حضورِ لیگین مانع میشد همهٔ حاضران را با خود ببرد. ضربانِ قلبِ اژدها صدای رعد راسنجاقها سد میکرد، درست همانطور که نفسش باد را خنثی میکرد و کنام را ساکت و امن نگه میداشت.
لیگین پاسخ داد: «مثلِ همیشه اشتباه میکنی، فناگار. فقط باید مطمئن میشدم اون بیچارههاقراره از طاعونی که بیکفایتیِ تو به راه انداخته نمیمیرن، یا موقعِ تلاش برای فهمیدنِهمهٔ اون خزعبلاتی که مردمت جرئت میکنن اسمشو زبان بذارن، عقلشون رو از دست نمیدن.»
در حالی که نگهبانان توهینهای آبداری نثارِ همبزرگی میکردند، لیث متوجهِ دو پیکر شد که درست پشتِکتابخونههای سرِ لویاتان در آن سوی شکافِ بُعدی ایستاده بودند.
لیث از فیلا پرسید که او همکتابخونههای بهنوبهٔ خود به تایریس نگاه کرد: «چقدردوستات قراره بحث کنن و اون آدما کی هستن؟»
تایریس گفت: «تا وقتی خسته بشن به این کار ادامه میدن. در موردِآره اون آدما، اونا رابطهای تو در اون سوی اقیانوس هستن. فقط نگهبانان میتوننقراره وارپهای به این دوری باز کنن و فقط شورا ابزارِ تماس باهاشون رو داره.»
صدای تیستا با ایندوستات فکر لرزید: «بیشتر ازتلف یه شورا وجود داره؟»
تایریس پاسخ داد: «هر قارهمختلف شورای خودش رو داره، همونطورمیتونه که نگهبانانِ خودش رو داره.
«بیدارشدگان دوست دارن همهچیز رو ساده نگه دارن و فقط به جاهاییبچه اهمیت میدن که واقعاً میتونن باهاشون تعامل داشته باشن. هر قاره آداب وچند رسوم و زبانهای متفاوتی داره که در بهترین حالت، سفر رو غیرعملی میکنه.»
لیث پرسید: «پس چرا منوعادت میفرستید اونجا؟» و این باراصلاً فالوئل بود که پاسخ داد.
«چون با اینکه دقیقاً نمیدونیم تو چی هستی، باز همچندتا یه دورگهای. منطقیه که فرض کنیم وقتی به بیستسالگی برسی، ممکنهکدوم مجبور بشی بینِ یکی از سه ماهیتت دست به انتخاب بزنی.
«بهزودی نوزدهساله میشی و میخوام دستاول تجربه کنی که جامعهٔ جانوران چطوربهش کار میکنه. اینجا در گارلن، خیلی طول میکشه تا با اعضای کافی ازبخوای نژادِ ما روبهرو بشی و بفهمی سبکِ زندگیِ ما چقدر با انسانها متفاوته.
«در عوض در جیرا، طاعون فقط روی انسانها اثر گذاشته و بهبچه جانوران این فرصت رو داده تا پیشرفت کنن و حتی کشورِ خودشونقراره رو تأسیس کنن. میخوام بری اونجا و مثلِ یکی از اونا زندگی کنی.»
مهربانیِ فالوئل لیث را تحتِ تأثیر قرار داد. حتی در بدگمانیهایش هم همیشه فرض کرده بود که یاماهها نیروهای زندگیاش با هم ادغام میشوند یا انسان باقی میماند. در عوض، هیدرا شکست را هم در نظرلازم گرفته بود و میخواست او هر دو جهان را تجربه کند تا اگر نیاز به انتخاب شد، آماده باشد.
فالوئل گفت: «بهجز نحوهٔ مبارزه باهاشون، من دربارهٔ مسخشدگانکنن خیلی کم میدونم، ولی کاملاً مطمئنم که اگه ازاستفاده زناگروش بپرسی، با کمالِ میل همهچیز رو بهت نشون میده.»
با این حرفها،دهها کنامِ هیدرا غرقکتابخونهٔ در سکوت شد.
فناگار پوزخندی بیرحمانه زد و از ناراحتیایکتابخونههای که آن نام بر چهرهٔ اژدها نشانددوستات لذت برد: «دربارهٔ دخترِ گمشدهت شنیدهم، لیگین.
«بعد از اینکه در حقش کوتاهی کردی، تعجبی نداره کهاصلاً یکی از جوجههات رو میفرستی اینجا. من خوب ازش مراقبتتلف میکنم، بهتر از چیزی که تو هرگز بتونی انجام بدی.»