چپتر 1144: بارِ گذشته (بخشِ ۲)
0دارتهای تاریکی در دمچنان گرلا را کشتند و تریونآسیبی را مات و مبهوت گذاشتند.
فکر میکردم شب ازش محافظت میکنه و به من وقت میده تا فرار کنم، ولیزمانِ گرلا رو مثل آشغال ول کرد. مهم نیست، بالاخره یه نفر متوجهِ انفجارهای آتش میشه!کنه تریون مشتی دانهٔ آتش به سمتِ سوارکار پرتاب کرد و دوباره از روی بام پایین پرید.
از بختِ بدش، شب همان لحظه که تریونپسرِ دانهها را پرت کرد، آنها را در هوااستقبال با جادوی روح گرفت و مانعِ انفجارشان شد.
شب در حالی که پیچکی از جادوی روح به یونیفرمِ تریون برخورد کرد ونیز طلسمِ لوحِ پاک را فعال ساخت، گفت: «حیف شد. فکر میکردم پسرِ جاهطلبی هستیاینجوری که از فرصتِ تسویهحساب با خانوادهاش با کمالِ میل استقبال میکنه، نه یه بچهننه.»
یونیفرمِ تریون موقتاً نشانِ مالکیتش را از دست داد و این سقوط را مرگبار کرد. شب پیشانجام از رفتن، بدنِ گرلا را از بین برد و دانههای آتش را همراه با چوبدستیِ تاریکی که دربرام دستِ تریون بود، به جیبِ او برگرداند تا صحنه را شبیهِ یک خودکشی در حالتِ مستی جلوه دهد.
نکرومنسی بدنِ تریون را چنان ترمیم کرد که تنها آسیبِ باقیمانده روی آن، همان آسیبی بودنیاز که شارژهای مصرفشدهٔ چوبدستیاش ایجاد میکرد. شب تحقیقاتش را خوب انجام داده بود. حسادتِ تریون به لیثمثلِ سالها زبانزد بود و عذابِ وجدانش بابتِ رها کردنِ پدر و مادرش در زمانِ نیاز نیز همینطور.
تنها راهی که برام مونده تا از لیث انتقام بگیرم اینه که میزبانیخانوادهاش پیدا کنم که با میلِ خودش خانوادهاش رو قتلعام کنه. اینجوری، من فقطپیش مثلِ یه تیغه تو دستِ اونا میشم و مسئولیتی در قبالِ کارهاشون ندارم.
امیدوارم با اون یکی برادر بهتر پیش بره. خیلی دلم میخواد قیافهٔ وحشتزدهٔ ورهنها رو وقتی بهبرام دستِ پسرِ خودشون تیکهتیکه میشن ببینم. تازه، اگه هر کدومشون پتانسیلِ تکامل به یه ویرملینگ رو داشتهمسئولیتی باشن، میتونم به مامان تو تحقیقاتش کمک کنم. با یه انسانِ رقتانگیز میشه چند تا نشون زد.
زمانِ حال، رؤیای سولوس.
گاهی اوقات در خواب، سولوس بخشهایی از گذشتهاش را به یاد میآورد که چنان عمیق در ذهنش حک شدهنشانِ بودند که حتی پس از نابودی نیز اثری ماندگار از خود به جا گذاشته بودند. پیش از آنکه لیثصحنه پیدایش کند، مجبور شده بود برای طولانیتر کردنِ وجودش، از تمامِ چیزهایی که او را انسان میکرد دست بکشد.
درست مانندِ لیث، او هم سه بار متولد شده بود. بارِ اول به عنوانِ یک انسان، بارِ دوم پس ازبگیرم آنکه منادیون او را به یک دورگه تبدیل کرد، و بارِ سوم زمانی که پیوندش با لیث به او اجازهیکی داد از خوابی بیدار شود که برای حفظِ هستهٔ آسیبدیدهاش تا جای ممکن، خود را در آن فرو برده بود.
با این حال، حتی اگر سولوس موفق میشد با بازیافتنِ قدرتِ کاملِ هستهٔ مانایش هر دوخوب بدنش را ترمیم کند، حافظهاش همچنان درهمشکسته باقی میماند. هیچ اثری از کسی که زمانی بودنیز وجود نداشت و هیچ خاطرهای از زندگیاش به عنوانِ یک انسان یا یک برج به یاد نمیآورد.
بدتر از همه اینکه، بیشترِ خاطراتی که از طریقِ خواب به دست میآورد، دربارهٔ جنبههایزمانِ بیاهمیتِ گذشتهاش بود. مثلاً چکش زدن روی تکهای داوروس برای شکل دادن به آن، بدونِ اینکهاینجوری هیچ ایدهای داشته باشد که آن فلز از کجا آمده یا آن تکنیک چطور کار میکند.
یعنی واقعاً ممکنه من دقیقاً مثلِ لیث بوده باشم؟ چرا هیچ خاطرهای از یهکمالِ دوستپسر، یه دوستدختر، یا حتی یه دوستِ لعنتی نیست؟ سولوس در حالی که به خودشبین هنگامِ پالایشِ کریستالها، ذوبِ فلزات یا اجرای طلسمها نگاه میکرد، این فکر از ذهنش گذشت.
گاهی از جادوی بدلی استفاده میکردوجدانش و گاهی از جادوی راستین، وزمانِ این سولوس را مات و مبهوت میکرد.
فکر کنم من همون چیزی بودم که الان به خاطرش از لیث انتقاد میکنم. تمامِتحقیقاتش زندگیم کار و جادو بود. واسه همینه که تنها مُردم. هیچ دوستی نداشتم که دربارهٔزمانِ برج یا من چیزی بدونه. هیچکس به ناپدید شدنم اهمیتی نداد. سولوس به هقهق افتاد.
اندوهش چنان عمیق بود که اشکهایی به رنگِ عسل از چشمانِ بدنِکردنِ انرژیاش جاری شد. مانایی که اشکها را میساخت، بهسرعت به ذراتِ غبارِاینه طلایی تجزیه شد، طوری که انگار سولوس داشت نورِ خالص گریه میکرد.
در واکنش به پریشانیِ احساسیاش، رؤیا به صبحی آفتابی تغییر کرد که در آن داشت داخلِاستقبال کمدهایش را نگاه میکرد تا لباسی بردارد. بعضیها خندهدار به نظر میرسیدند، مثلِ توگاهای رومی، بقیه لباسهایچوبدستیِ مجلسیِ قرنها پیش بودند، و حتی چند لباسِ روزمره هم داشت. همهشان سفارشیدوز و بهشدت افسونشده بودند.
برای یک لحظه، سولوس امیدوار شد که خودِ گذشتهاش در آینهمادرش نگاه کند. در تمامِ رؤیاهایش، دنیا را از زاویهدیدِ اولشخص میدید،میزبانی برای همین تنها بخشِ بدنش که میتوانست واضح ببیند دستانش بود.
در کمالِ ناامیدیاش، خودِ گذشتهاش نهتنها در آینه نگاه نکرد، بلکه معلومچوبدستیاش شد پیراهنِ بدونِ آستین با دامنِ تا زانو را برای یک قراروجدانش نپوشیده، بلکه فقط میخواسته در اطرافِ برج قدم بزند. آن هم بهتنهایی.
«به سازندهام قسم، چطور میتونستم اینقدر خودخواه باشم؟ تو زندگیم هیچی جز لباسای قشنگمادرش و کار نبود! در مقایسه با من، لیث خیلی آدمِ اجتماعیایه. اون حداقل پدرخودش و مادرش رو دوست داره، در حالی که اونا اصلاً برای من پشیزی اهمیت نداشتن!»
در خواب چنان بهشدتفعال به سکسکه افتاد که نزدیکجاهطلبی بود تیستا را بیدار کند.
تقریباً.
یک بارِ دیگر رؤیا تغییر کرد، اما سولوس حتی زحمتِ نگاه کردن به آن را هم به خودداده نداد. تنها وقتی صدای گریهٔ شخصِ دیگری را هم شنید، اشکهایش را پاک کرد و سرش را بالامونده آورد. در رؤیای جدید، سولوس داشت در راهروی ناشناختهای قدم میزد که حدس میزد لانهٔ یک جانورِ امپراطور باشد.
همهچیز برای معیارهای انسانی بیش از حد بزرگ بود و به جز وسایلِپدر ضروری برای آزمایشهای جادویی، آنجا خالی بود. آنجا او را هم یادِ لانهٔپیدا فالوئل میانداخت و هم آزمایشگاهِ اسکارلت، چون پر از شگفتی اما کاملاً بیروح بود.
«مامان، چرا داریپاک گریه میکنی؟ منگفت کارِ بدی کردم؟»
شنیدنِ اینلیث کلمات اززبانزد وحشت خشکش کرد.
«یعنی من یه دختر داشتم؟ترمیم من چه هیولایی بودم کهشارژهای همچین چیزی رو فراموش کردم؟»
وقتی سولوس فهمید آن صدای نازکسالها و کوچک صدای خودش بوده، ترسشکردنِ جای خود را به شوک داد.
«چیزی نیست عزیزم. یکیفعال از دوستای مامان تازه فوتجاهطلبی کرده و این ناراحتم میکنه.»
منادیون اشکهایش را با آستین پاک کرد و موهایکردنِ بلندش را که تا آن لحظه صورتش را پوشانده بود،انتقام دماسبی بست تا بیشتر از این آغشته به آببینی نشود.
در سراسرِ موهای بلندشچنان رگههایی از هفت رنگِباقیمانده عناصر به چشم میخورد.
«منادیون مامانم بود؟»
مَگوسِ باستانی شبیهِ زنی در اوایلِ بیستسالگیاشحیف بود. او خم شد تا سولوس راکمالِ بلند کند و کودک را روی پاهایش نشاند.
با خودش فکر کرد: «اینجا لانهٔ یه جانور نیست، خونهٔپدر ماست. خونهٔ من قبل از برج. فقط به خاطرِ اینبگیرم اینقدر بزرگ به نظر میرسه که من یه بچهٔ کوچیکم.»
سولوسِ خردسال پرسید: «خاله لوکا؟»
منادیون خندید و گفت: «لوکرا، عزیزم، نه لوکا. و نه، خدارها رو شکر اون حالش خوبه.» سپس فین کرد و در حالیانتقام که کودک را محکم در آغوش گرفته بود، سرش را بوسید.
منادیون گفت: «عموپاک والرون رفته، عزیزم.گفت دیگه هیچوقت نمیبینیش.»
«چه اتفاقی برایسالها عمو وال افتاده؟وجدانش چرا مجبور شد بره؟»
محبتی که درنکرومنسی صدای خودش بود،تنها سولوس را غافلگیر کرد.
با خودش فکر کرد: «من الانسالها به پادشاهِ اول گفتم ’عمو‘؟ اینکردنِ کِی اتفاق افتاده و من چند سالمه؟»
منادیون دهانش را بازفعال کرد اما هیچ کلمهایپسرِ از آن خارج نشد.
حتی استادِ فریبکاری مثلِ جیرنی هم نمیتوانست کلماتی پیدا کند تا بهزمانِ چنین کودکِ خردسالی توضیح دهد که پس از مرگِ آرتان، والرون استفادهمیلِ از فنهای تنفسی را که تایریس به او آموخته بود کنار گذاشت.
بدونِ آنها، هستهٔ سفیدش دیگر به جای نیروی زندگی، انرژیِشارژهای جهان را نمیسوزاند و تنها چند دهه طول کشید تالیث مرگ غنیمتی را به چنگ بیاورد که هرگز سهمِ او نبود.