چپتر 1147: تدارکات (بخشِ ۱)
0سولوسِ خردسال سرش را تکان داد. حتی یکموفق کلمه از حرفهای منادیون را نمیفهمید، اما وانمودکاذب میکرد که میفهمد چون نمیخواست مادرش را ناامید کند.
«چون وقتی یه جادوآهنگر توالیِ مناسبِ رونها رو پیدا میکنه، هر جادوگری که بتونهتختش طلسمها رو با ترتیبِ درست اجرا کنه، میتونه یه جادوگرِ مصنوعی بسازه که فقطربط برای انجامِ چند تا کار برنامهریزی شده، ولی همون کارها رو بینقص انجام میده.
«رونها هیچ فکرِ پراکندهای ندارن، حواسشون پرت نمیشه و اشتباه هم نمیکنن.افسانهای اینجوری، جادوآهنگری که از روی نقشه کار میکنه فقط کافیه یه بارالینا موفق بشه تا چیزی بسازه که حتی از محدودیتهای خودش هم فراتر میره.»
«هستهٔ کاذب مانایی رو تأمین میکنه که رونها دقیقاً به همون شکلی که برایموفق رسیدن به هدفشون لازمه، هدایتش میکنن. تایریس سنگهای قیمتی رو طوری برنامهریزی کرده کههدفشون از چیرگی استفاده کنن، درست همونطور که من آویزها رو برنامهریزی کردم تا هولوگرام بسازن.»
در آن لحظه، سولوس امیدوار بودکافیه منادیونِ معتاد به کار، چنین فنِخودش ساختی را عملاً به او نشان دهد.
در کمالِ تعجبش، اولین فرمانروای شعلهها برای هر دوی آنها شام آماده کرد و بعد سولوسِ کوچکقصه را در تختش خواباند تا برایش قصه بخواند. افسانهای که سولوس مجبور بود به آن گوش دهد، لوستاجِ و بچگانه بود و دقیقاً به همان اندازه به کریستالهای سفید ربط داشت که دستورپختهای الینا ربط داشت.
با این حال،آماده برای او این نگینِتختش تاجِ آن رؤیا بود.
خاندانِ ارناس، روزِ بعد.
جیرنی و اوریون سخت مشغولِ اضافهکاری بودند تا رخنهای درآماده نقشهٔ دیروس پیدا کنند؛ از این رو، فریا و کویلا حتیگوش نیازی نداشتند برای چند روز دور شدن از خانه بهانهای بتراشند.
اما پیش از رفتن،کرد باید مطمئن میشدند کهخواباند هیچ کارِ نیمهتمامی باقی نگذاشتهاند.
فریا هنگامِ شام پرسید: «مامان، کاریاشتباه هست که بتونیم برای کمک بهکافیه تحقیقاتت انجام بدیم؟ هر کاری که باشه؟»
«نه، عزیزم. گاردهای سلطنتی بهاندازهٔ کافی از من محافظت میکنن و ازخودش وقتی پادشاه دیروس رو از دربارِ سلطنتی تعلیق کرده، اون هنوز حتی یهمیکنن حرکت هم نکرده، چه برسه به اشتباه. به هر حال ممنون که گفتی.»
جیرنی خوشحال بود که دخترانش هرگز از تسویهحساب با پدرِ یوریالکرد دست نکشیده بودند، اما بیشتر از این خوشحال بود که کنترلشانلوس را از دست نداده و زحماتِ او را به باد نداده بودند.
از پا درآوردنِ حریفی در این سطح نیازمندِ صبر بود. تابخواند زمانی که دیروس از قانون پیروی میکرد، ارناسها هم باید همین کاردستورپختهای را میکردند، وگرنه خطرِ افتادن در دامِ او را به جان میخریدند.
فریا گفت: «خبرِ تازهای از همگیلدیهای سابقم داری؟»اینجوری تعطیل کردنِ سپرِ کریستالی دردناک بود، اما تنهاچیزی حرکتِ ممکنی بود که برایش باقی مانده بود.
وایرا، فرماندهٔ دومِ سابقِ فریا، اکنون تحتِ برنامهٔ محافظت از شاهدانمحدودیتهای بود، در حالی که بقیه از وظایفشان معاف شده بودند. بدونِهدفشون هیچ ارتباطی با فریا، آنها دستکم از چنگِ دیروس در امان میماندند.
«همهشون پادشاهی رو ترک کردن. دیگه نه به اشراف اعتماد داشتن نه به ارتش، وخواباند از دست دادنِ رهبرشون هم کاسهٔ صبرشون رو لبریز کرد.» دردِ درونِ چشمانِ فریا جیرنیدستورپختهای را غمگین کرد، اما در واقع از اینکه از شرشان خلاص شده بود خوشحال بود.
آنها نهتنها خطری برای امنیتِ دخترش بودند، بلکه جیرنی شکقصه داشت که دیروس با پرداختِ مبلغی مناسب، ممکن بود آنهاسفید را علیه فریا بشوراند و قاتلی در میانشان جا دهد.
جیرنی تمامِ کارهایی را که اعضای سابقِ سپرِ کریستالی پیش از ترکِ پادشاهی انجام دادهبشه بودند، برای فریا تعریف کرد. طبقِ اطلاعاتشان، به امپراتوریِ گورگون نقلمکان کرده بودند، با اینهدایتش امید که جایگاهشان بهعنوانِ جادوگر کمکشان کند استادی پیدا کنند و دستکم یک تخصص بیاموزند.
«ممنون مامان. مشکلی پیشروی نمیاد اگه برای چندموفق روز برم صحرای خون؟»
جیرنی پرسید: «بستگی داره.اولین از شبکهٔ دروازهٔ پادشاهیآنها استفاده میکنی یا مالِ جانوران؟»
کویلا جواب داد: «مالِکرد جانوران. استاد فالوئل دارهخواباند ما رو میفرسته مأموریت.»
جیرنی گفت: «پس عالیه. فالوئل با سالارک کنار میاد و دیروس هم یه مدت ردتون رو گممحدودیتهای میکنه. اون به تو وسواس پیدا کرده، کویلا. ناپدید شدنِ فلوریا همین الانش هم متزلزلش کرده. اگهقیمتی تو هم همین کار رو بکنی، ممکنه اونقدر وحشت کنه که یه اشتباهِ مرگبار ازش سر بزنه.»
اوریون غرید: «میدونیجادوآهنگری که دیروس تنها کسیبار نیست که نگرانِ فلوریاست؟»
این روزها، در میانِ جنگِ سرد با دیروس و وقتگذرانیِآماده طولانیِ دخترانش با هیدرا، اوریون استرسش را با بازی با لاکی،گوش سگِ خانواده که به یک رای تکامل یافته بود، تسکین میداد.
حالا این جانورِ جادوییِ عجیب کنارِ اربابِتختش خانه نشسته بود و با چشمانِ گردِگوش تولهسگیاش از اوریون نوازش و غذا گدایی میکرد.
لاکی در حالی که بهنمیشه کاسهٔ از پیش خالیاش نگاهروی میکرد، نالید: «واقعاً. مامان کجاست؟»
اوریون با رای مثلِ یکی از بچههایش رفتار میکرد، که یعنی ورزشِ منظم ومیره رژیمِ غذاییِ سالم. از وقتی سگ حرف زدن یاد گرفته بود، بقیه از اوقیمتی توقعِ بیجایی داشتند که در طولِ روز کاری بیشتر از خوابیدن و خوردن انجام دهد.
اوریون پرسید: «راستتعجبش میگه، ما- گلِشعلهها کوچکِ من کجاست؟»
فریا گفت: «با لیث و تیستا رفتهتختش یه مأموریتِ دیگه. اگه میخوای بیشتر بدونی،گوش دفعهٔ بعد که تماس گرفت خودت ازش بپرس.»
اوریون غرید:ندارن «حداقل تنهاپرت نیستن. شماها چی؟»
«ما داریماینجوری همشاگردیمون، نالروندروی رو همراهی میکنیم—»
اوریون حرفش راتعجبش قطع کرد: «کِی میخوایددوی به ما معرفیش کنید؟»
جیرنی شکایتشان را درکرد نطفه خفه کرد وخواباند گفت: «پدرتون راست میگه.»
«تو چند ماهِ گذشته خیلی با اون پسر وقت گذروندید.روی ما حق داریم خواستگارهاتون رو بشناسیم و اگه لازم شدمیره از شرشون خلاص بشیم، همونطور که با اون پسره، موروک، کردید.»
اینکه فهمید حتی مادرش هم انتظار داشت تا الان او رامحدودیتهای ول کرده باشد، باعث شد کویلا سرخ شود و فریا هم برایلازمه اینکه نگوید «بهت که گفته بودم»، نزدیک بود لقمه در گلویش بپرد.
فریا در حالی که نمکِ بیشتری روی سوپش و البتهآماده زخمهای کویلا میپاشید، گفت: «نگران نباش، مامان. نالروند بیشتر از علاقهایگوش که کویلا به اون آدمِ عجیبوغریب داره، به ما علاقهای نداره.»
جیرنی گفت: «خب، با این حال میخوام بشناسمش. شنیدم میتونهقصه از جادوی بُعدی استفاده کنه و اگه فالوئل اونو بهسفید شاگردی پذیرفته و لیث هم هنوز نکشتهش، حتماً دلیلِ خوبی داره.»
زمزمههایی دربارهٔ طلسمهای استادیِ نور که نالروند علیه نامردگان به کار برده بود، به گوششبشه رسیده بود و جیرنی میتوانست از نسخهٔ عاقلِ مانوهار برای نقشههایش استفاده کند. نسخهٔ اصلی یکمیکنن بارِ دیگر ناپدید شده بود و او را بدونِ یکی از ارزشمندترین داراییهایش رها کرده بود.
اوریون دقیقترین نقشهٔ کویرِ خون که در اختیار داشت، رونِ تماسِ سفیرِخودش پادشاهی برای مواقعِ نیاز به کمک، و نسخهای از قانونِ سالارک راهدایتش که به عنوانِ راهنمای بقا در کویر نیز شناخته میشد، به آنها داد.
این کتاب به خوانندگانش یاد نمیداد چطور آب پیدا کنند یا برای رسیدنکوچک به یک قبیله چه نشانههایی را دنبال کنند. فقط شاملِ قوانینی بود که مردمسفید باید از آنها پیروی میکردند، مگر اینکه میخواستند یک ققنوسِ خشمگین به دنبالشان بیفتد.
صبحِ روزِ بعد، پس از بستهبندیِ غذایتختش کافی برای چند روز، به لانهٔ فالوئلگوش رسیدند، جایی که غافلگیریای انتظارشان را میکشید.
نالروند در حالی که به موروک اشارهنمیکنن میکرد که حاضر به رفتن نبود، ازموفق کویلا پرسید: «چطور تونستی دربارهٔ حاشیه بهش بگی؟»
کویلا گفت: «من نگفتم. فقط به موروک گفتم یه مدت میرم و اگه آویزم از دسترسکاذب خارج شد لازم نیست نگران بشه. دفعهٔ قبل که بعد از حمله به خونهٔ لیث ایناستفاده اتفاق افتاد، اومد خونهمون تا مطمئن بشه حالم خوبه و مامانم گاردهای سلطنتی رو به جونش انداخت.»