---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 2119: چهار نفر یعنی مهمانی (بخشِ ۳) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2119: چهار نفر یعنی مهمانی (بخشِ ۳)

0

برای باستانی‌ها بسیار مهم بود که هدفشان‌خجالت​ را پیش از رسیدن به اتاقِ ویژه‌نگرفت​ در طبقهٔ سوم و ناپدید شدنش، پیدا کنند.

کلیا انتظار داشت از ضیافت، مهمانانِ مهمش و‌اینکه​ تجملاتِ آنجا مرعوب شود، اما پس از سفرش‌نگرفت​ به پادشاهی، این تجربه برایش چنگی به دل نمی‌زد.

در امپراطوری، جایی که یک خاندان با جادوگر متولد می‌شد و با‌حساب​ او می‌مرد، مردم تا جایی که می‌توانستند پس‌انداز می‌کردند تا اگر وارثانِ‌ازم​ آینده‌شان هم استعدادی داشتند، هرچه برای تمرینِ جادو نیاز دارند در اختیارشان باشد.

خاندانِ اوروویس هیچ نشانی از شکوهِ خاندان‌های پادشاهی نداشت؛‌دست​ مبلمان در بهترین حالت فقط جالب‌توجه بود و کفِ‌حساب​ زمین به‌جای مرمر، از سنگِ صیقلیِ سفید ساخته شده بود.

حتی لباس‌ها هم در مقایسه ساده‌اینکه​ بودند و باعث می‌شدند او هر‌کنترل​ از گاهی از روی ناامیدی آه بکشد.

دختری که در آغوشِ کلیا بود می‌خواست با‌اینکه​ سؤالش عشوه‌گری کند، اما فقط باعث شد کلیا‌نگرفت​ چندشش بشود. پرسید: «چقدر قوی هستی، جادوگر دیمروس؟»

خدایان، امیدوارم‌کنترل​ من این‌جوری‌نگرفت​ حرف نزنم.

گرگ‌ومیش در سرش بازپخش کرد که کلیا وقتِ دیدنِ لیث چطور رفتار کرده بود؛‌نیاورد​ اینکه چطور از خجالت جیغ‌جیغ می‌کرد و تا وقتی خودش کنترل را به دست نگرفت،‌بساید​ حتی یک کلمهٔ مفهوم هم به زبان نیاورد. گفت: «این‌جوری که خیلی پیشرفت حساب می‌شد.»

«قرار شد‌لیث​ دیگه هیچ‌وقت در‌کرده​ موردش حرف نزنیم!»

سوار جیغ‌جیغ‌هایش را روی تکرار گذاشت و باعث‌اینکه​ شد کلیا دندان‌هایش را روی هم بساید. گفت: «نه،‌کلمهٔ​ تو ازم خواستی، ولی من هیچ‌وقت نگفتم قبول می‌کنم.»

به دختر جواب داد: «خیلی.» و چشمانش را‌نیاورد​ با نورِ فیروزه‌ایِ روشنی روشن کرد تا دست‌کم یک‌نزنیم​ نفر را تحت‌تأثیر قرار دهد و کمی آبرو بخرد.

رنگِ مانایی که از چشم‌ها بیرون می‌زد، معرفِ هر جادوگری‌نگرفت​ در امپراطوری بود و اگر می‌فهمیدند کسی مثلِ کاری که‌دیگه​ کلیا الان کرد سطحش را جعل کرده، به زندان محکوم می‌شد.

صدای بیش‌ازحد هیجان‌زدهٔ دختر به‌طرزِ دردناکی کلیا را‌جیغ‌جیغ​ یادِ صدای خودش انداخت: «اوه، خدایان! به این‌مفهوم​ زودی؟ واقعاً فکر می‌کنی ممکنه ورهنِ دوم باشی؟»

کلیا گفت: «نه.» و لبخندِ دختر را محو کرد.‌خجالت​ «می‌خوام اولین مَگوسِ اعلی توی امپراطوری بشم و از‌مفهوم​ ورهن جلو بزنم، نه اینکه پا جای پاش بذارم.»

اعتمادبه‌نفس و عزمِ کلیا باعث شد دختر طوری به او نگاه‌پیشرفت​ کند که کلیا چندشش شد. نه با عشق یا تحسین، بلکه‌دندان‌هایش​ با میل به تصاحبش؛ انگار به‌جای یک آدم، یک شیء بود.

گرگ‌ومیش آهی کشید و گفت: «بهش عادت کن بچه. هرچی بالاتر بری، بیشتر‌زبان​ با آدمایی مثلِ این روبه‌رو می‌شی. تا وقتی که از آکادمی بری، پیدا‌تکرار​ کردنِ کسی که مثلِ یه کیسهٔ طلا بهت نگاه نکنه تقریباً غیرممکن می‌شه.»

کلیا در دل از این فکر‌اینکه​ دندان به هم سابید، اما روی مأموریت‌دست​ تمرکز کرد و لبخندش را نگه داشت.

گرگ‌ومیش از راهِ پیوندِ‌لیث​ ذهنی به کلِ تیم‌اینکه​ گفت: «همون‌جا! پیداش کردم.»

به‌محضِ اینکه موسیقی قطع شد، کلیا زمینِ‌زبان​ رقص را ترک کرد. هم‌زمان دورگه‌ها با بهانه‌ای‌هیچ‌وقت​ از گفت‌وگوهایشان بیرون کشیدند و به‌سوی هدف رفتند.

مردی که گرگ‌ومیش به آن‌ها نشان داده بود، آقای میان‌سالی بود که در آن لحظه‌گفت​ حاشیهٔ حلقهٔ مردمی که دورِ رقصنده‌ها جمع شده بودند، ایستاده بود. موهای بلوندِ کم‌رنگ و‌ازم​ یک مونوکل داشت و تاکسیدویی پوشیده بود که هیچ نشانِ خانوادگی‌ای روی آن به چشم نمی‌خورد.

ظاهرش خوش‌برخورد بود،‌چطور​ اما هیچ علاقه‌ای به‌خجالت​ این رویدادِ اجتماعی نداشت.

مرد فقط داشت میزبانش را همراهی می‌کرد که می‌خواست پسرش را به اجتماع‌خودش​ معرفی کند. به‌محضِ اینکه آن فسقلی می‌رفت تا با دختری بااستعداد در جادو‌دیگه​ برقصد، آن‌ها آزاد بودند تا به طبقهٔ سوم بروند و به کارشان برسند.

زناگروش برای اینکه چند دقیقه برای کلیا وقت‌نیاورد​ بخرد، گفت: «بانوی من، پسرتون مردِ جوانِ آینده‌داری‌موردش​ به نظر می‌رسه. توی جادو هم استعداد داره؟»

«متأسفانه نه. نه من و نه او قدرتِ پدرم را‌نگرفت​ به ارث نبرده‌ایم.» زن با شرمِ کسی که به جنایتی‌دیگه​ از روی احساس اعتراف می‌کند، گفت: «اما به نسلِ بعدی امیدوارم.

سوتیم نتوانست به شرایطِ لازم برای ورود به آکادمی‌های بزرگ‌وقتی​ برسد، اما آن‌قدر استعداد داشت که به‌عنوانِ جادوسرباز به ارتش بپیوندد.»‌پیشرفت​ در امپراطوری، استعدادِ جادویی حتی رتبه‌های نظامی را هم تعیین می‌کرد.

برای پیوستن به یک واحدِ نخبه یا رسیدن به رتبه‌ای بالاتر از ستوان‌یکم، شخص‌کنترل​ باید حداقل قادر به اجرای طلسم‌های ردهٔ ۳ می‌بود. در حالی که سربازانِ عادی‌موردش​ چیزی بیش از سپرِ گوشتی به حساب نمی‌آمدند، جادوسربازها ستونِ فقراتِ واقعیِ ارتشِ امپراطوری بودند.

بانو به‌محضِ اینکه برگشت و یونیفرمِ زناگروش‌زبان​ را شناخت، گفت: «وای خدایان، حواسم کجاست؟‌دیگه​ من بانو گراهام هستم، دخترِ جادوگرِ اعظم گراهام.»

زناگروش در حالی که او را با تعریف و تمجید سرگرم نگه‌مفهوم​ داشته بود، گفت: «پروفسور دناتور، در خدمتِ شما.» در همین حین کیگان‌سوار​ به پشتِ سرِ هدفشان رفت تا در صورتِ بروزِ مشکل مداخله کند.

پس از مدتی، بقیهٔ جوانان توانستند به کلیا در پیستِ رقص بپیوندند، اما چند‌نگرفت​ دقیقه‌ای طول می‌کشید تا او بتواند شریکِ رقصش را دست‌به‌سر کند. کیگان نگران بود‌سوار​ که هدفشان عصبی شود و بوی تله را حس کند، اما هیچ اتفاقی نیفتاد.

وقتی به‌اندازهٔ کافی به‌لیث​ مردِ میان‌سال نزدیک شد،‌اینکه​ با خودش فکر کرد:

این دیگه چه کوفتیه؟ این یارو فقط یه آدمِ عادیه،‌خیلی​ بدونِ هیچ اثری از هستهٔ خون یا هیچ ارتباطی با‌تکرار​ درباریِ نامردگان. گرگ‌ومیش چطور می‌تونه مطمئن باشه که این آدمِ ماست؟

پاسخ این بود که در وجودِ ساکیم کالتم هیچ‌چیزِ مشکوکی وجود نداشت، حتی‌زبان​ اگر با فنِ تنفسِ یک بیدارشده بررسی می‌شد. دقیقاً به همین دلیل بود‌تکرار​ که درباریِ نامردگانِ زانت از او به‌عنوانِ واسطه برای مهم‌ترین عملیات‌هایشان استفاده می‌کردند.

اگر خورشیدِ سرخ یکی از کارفرمایانِ سابقِ کالتم نبود، او هیچ ایده‌ای نداشت که چنین‌کلمهٔ​ مردِ معمولی‌ظاهری چقدر مهم است. در حالی که خواهرانش تا پیش از تهاجمِ نامردگان از‌تکرار​ جیرا دربارهای خود را نادیده گرفته بودند، گرگ‌ومیش دربارِ هم‌نامش را قرن‌ها هدایت کرده بود.

او با تمامِ نامردگانِ مهمِ قارهٔ گارلن سروکار‌اینکه​ داشت، فارغ از اینکه به کدام دربار تعلق‌نگرفت​ داشتند، یا اصلاً به درباری وابسته بودند یا نه.

خوشبختانه برای تیمِ زناگروش، کالتم هیچ عجله‌ای‌زبان​ نداشت و جلبِ نظرِ کارکنانِ آکادمی فرصتِ‌دیگه​ بسیار خوبی بود که نمی‌شد ردش کرد.

اگه بتونم دسترسیِ آزاد به یکی از آکادمی‌های بزرگ پیدا کنم، شرط می‌بندم خیلی‌نیاورد​ از جوونا با کمالِ میل بهمون وفاداری‌شونو ثابت می‌کنن. وقتی بعد از تبدیل شدن‌دندان‌هایش​ به ترال، اون افزایشِ قدرتِ جادوییِ هستهٔ خون رو تجربه کنن، بهش معتاد می‌شن.

اول نمره‌هاشون و بعد کلِ آیندهٔ شغلی‌شون به تأمینِ مداومِ نیرو‌خودش​ از طرفِ اربابشون وابسته می‌شه و اون‌وقت، دیگه مهم نیست کی‌حساب​ روی تاج‌وتخت نشسته، اونا چشم و دستِ ما تو امپراطوری می‌شن.

کمی بعد از قطع شدنِ موسیقی کلیا از راه‌خجالت​ رسید، با این حال قدم‌هایش آرام و کنترل‌شده بود‌مفهوم​ و هیچ نشانی از عرقِ رقص در او دیده نمی‌شد.

پس از معرفیِ رسمی، با‌کلمهٔ​ صدایی گرم گفت: «امشب ماه‌خیلی​ اون‌قدر روشنه که شبیهِ خورشید شده.»

کالتم با شنیدنِ رمزِ مقاماتِ ارشدِ دربارِ گرگ‌ومیش ابرو در هم کشید. مغزش از‌نیاورد​ پذیرشِ اینکه یک الف‌بچه توانسته باشد در نردبانِ سیاسی تا این حد بالا برود امتناع‌بساید​ می‌کرد، اما او محتاط‌تر از آن بود که حتی چنین اتفاقِ بعیدی را نادیده بگیرد.

پاسخ داد: «درسته، اما خدا رو شکر‌خجالت​ که خورشید نیست، وگرنه مجبور می‌شدم برگردم‌نگرفت​ سرِ کار. امشب فقط برای تفریح اومدم اینجا.»

کلیا با صدای گرگ‌ومیش‌لیث​ گفت: «من هم همین‌طور. کاش‌خجالت​ این شب هرگز تموم نشه.»

ناولها | novelha.net