چپتر 2356: بدون عنوان
0لیث گفت: «اینطور نیست که دلم بخواد. مجبورم. با نجات ندادنِ فلوریا عهدم رو شکستم اماکجاست حالا با انتقام گرفتن براش، بهش عمل کردم. ثرود فلوریا رو از ما گرفت و من همبایستد همهچیزش رو ازش گرفتم. این کار فلوریا رو برنمیگردونه، اما بهترین معاملهای بود که میتونستم گیر بیارم.
حالا با خودم کنار اومدم و آمادهام که باهاشنگهبانی خداحافظی کنم. اگه این کار رو نکنم، حفرهای کهسمتِ مرگش تو قلبم جا گذاشته هرگز شروع به التیام نمیکنه.»
لحن کامیلا عادی به نظر میرسید اما در درونسلطنتیشان نگران نوزاد بود و اینکه چطور زندگیای که میشناختندسلاحهایشان را زیر و رو میکرد. پرسید: «راستی، والرون دوم کجاست؟»
لیث دستش را گرفت و اتفاقاتِ اخیر را بابالا یک پیوندِ ذهنی به اشتراک گذاشت و گفت: «ببخشیدتکان که خودم بهتنهایی تصمیم گرفتم کامی، اما مجبور بودم.»
کامیلا دستش را فشرد ونوزاد کمک کرد بایستد و گفت:زیر «کارِ درستی کردی. بهت افتخار میکنم.»
سالارک دروازهای برایشان باز کرد که مستقیماً به داخلِ عمارتِ ارناسخودِ و بیرونِ مقبرهای راه داشت که جیرنی و اوریون در زرهِ قلعهِدوستانشان سلطنتیشان نگهبانی میدادند. خودِ تایریس آنجا بود و در سکوت همراهیشان میکرد.
آنها سلاحهایشان را به سمتِ دروازه بالا بردند و بهمحض اینکهمیدادند جیرنی و اوریون دوستانشان را شناختند، بهسرعت پایین آوردند. به کامیلابردند و سولوس سر تکان دادند، اما به لیث خیره شده بودند.
سولوس دستانش راسکوت گره کرد وسلاحهایشان با خود گفت:
کاش میتونستم بهشون بگم چقدر متأسفم. کاش میتونستم سفرهٔ دلم رو باز کنم وبهسرعت بگم فلوریا چقدر برام ارزش داشت و از زمانِ آکادمی تا حالا چقدر خاطرهبگم با هم داشتیم، اما این کار سؤالاتی رو پیش میاره که نمیتونم جواب بدم.
در مراسمِ خاکسپاری نتوانسته بود سخنرانی کند و حتی حالا هم مجبورسلاحهایشان بود اندوهش را پنهان کند. جیرنی و اوریون را بهاندازهٔ لیث میشناختتکان و دوستشان داشت، با این حال برای آنها هنوز یک غریبه بود.
لیث در پاسخ به نگاههایشان گفت: «تموم شد. ثرود مردهنوزاد و همهٔ کسانی که تو ربودنِ فلوریا دست داشتن همدوم همینطور. گریفونِ طلایی نابود شده و پادشاهی حالا تو صلحه.»
دستش را باز کردخودِ و آویزِ زنبقِ طلاییهمراهیشان را به آنها نشان داد.
«وقتی با هم بودیم این رو به فلوریا هدیه دادم و اون هم بعدبهسرعت از ازدواجم بهم پسش داد. با این حال حس میکنم که مالِ من نیست.بگم حتی وقتی فلوریا با آرایهٔ وفاداریِ تزلزلناپذیر برده شده بود، مدام بهش نگاه میکرد.
وقتی به یه دیو تبدیل شد، میتونستم حس کنم که چقدرآنها دلش براش پر میکشه. این آویز از چند گرم طلا وآوردند بعضی از شادترین خاطراتِ زندگیم ساخته شده. میخوام پیشِ فلوریا بمونه.
نمیخوام ریسک کنملحن که روحش بهجای پیدامیرسید کردنِ آرامش، سرگردان بمونه.»
چشمانِ اوریون پر از اشک شدآنجا و با صدای بغضآلودی گفت: «ممنونم.دروازه ممنونم که انتقامِ گلِ کوچکم رو گرفتی.»
این حالت فقط یک لحظه طول کشید. سپس به یاد آورد کهدوستانشان هنوز چند فرزندِ دیگر دارد و ممکن است آنها نفرِ بعدی باشند.گره قلبِ اوریون دوباره سخت شد و عزمش برای بیدار شدن قویتر گشت.
جیرنی بیهیچ تزلزلی گفت: «نمیخوام ناسپاس به نظرآنجا برسم اما قبل از اینکه آویز رو توبردند مقبرهٔ فلوریا بذاری، دلم میخواد سعی کنی احضارش کنی.»
چهرهاش نه هیچ احساسیکامیلا از شکستِ ثرود نشان میدادنگران و نه امیدی برای احضار.
لیث گفت: «حتماً.» به هیئتِ مسخشدهاش دگردیسی کرد و اجازهسلاحهایشان داد خلأ کنترل را به دست بگیرد. «فلوریا ارناس، اگهآوردند میتونی صدام رو بشنوی، لطفاً به ندای من جواب بده!»
صدایش شبیه زوزهای از تهِ گلو بود، با این حال از درد و اندوه موجپایین میزد. زنجیرهای بیشماری از بدنش بیرون زدند و موگار را برای یافتنِ ردی از روحِ فلوریاسفرهٔ جستوجو کردند. ناگهان، یکی از زنجیرها در سینهٔ تایریس و سپس در سینهٔ اوریون فرو رفت.
از آنجا، به سوی یکیمیدادند از مقبرههای داخلِ آرامگاه هجومهمراهیشان برد، اما مقبرهٔ فلوریا نبود.
جوریا ارناس از تاریکی بیرون آمد. ازمیرسید چشمانِ سفیدش اشکهای پوسیدگی میریخت که به محضِزیر غلتیدن روی گونهاش، به جرقههای نور تبدیل میشدند.
«خوشحالم که دوباره میبینمت، سیفل. اوریون، فرزندم، برای این فقدان ازسمتِ صمیمِ قلب به تو تسلیت میگم.» بنیانگذارِ خاندانِ ارناس روی زانو افتاددادند و سرش را به نشانهٔ توبه به زمین کوبید. «همهاش تقصیرِ منه.
«از روی بیکفایتی فکر میکردم اگه نوادگانم رو از جامعهٔ بیدارشدگانبهمحض دور نگه دارم، جاشون امن میمونه. اگه من نبودم، اجدادتون بهبودند پتانسیلِ حقیقیشون میرسیدن و شما الان قدرتِ نجاتِ اعضای خانوادهمون رو داشتید.»
رنگِ خلأ پرید، چون اصلاًمیدادند نمیدانست چه خبر است، و تایریسآنها حتی از او هم رنگپریدهتر شد.
نگهبان با لکنتلحن نام را به زبانمیرسید آورد: «جوریا؟ واقعاً خودتی؟»
«جوریای شکستناپذیر؟» اوریون رویخودِ زمین افتاد، زانوهایش برای ایستادنآنها بیش از حد ضعیف بود.
جوریا پاسخ داد: «بله. من اومدم چون فلوریا نتونست بیاد. اون هنوز با وضعیتِ جدیدشپایین درگیره و برگشتن ممکن بود درهمبشکندش. با این حال، غمِ شما دردِ بزرگی بهش میدهمتأسفم و حاضر بود همهچیز رو به خطر بندازه تا یه پیامِ آخر رو بهتون برسونه.»
«اما من نتونستم اجازه بدم. من مادرسالارِتایریس ارناس هستم. مرگِ هر کدوم از شما شکستِبالا منه، برای همین به جای اون اومدم اینجا.»
روحِ جوریا ناپایدار بود و مدام سوسو میزد و محونوزاد و پدیدار میشد. لیث از طریقِ زنجیر حس میکرد کهدوم هر ثانیه دردِ شدیدِ جسمی و روانی به او تحمیل میکند.
جیرنی پرسید: «منظورتون چیه؟»
جوریا گفت: «این دنیا زیبا اما وحشتناکه. وقتی به اینجا میرسی، تمامِ دردها وبهسرعت تقلاهایی رو که زندگی میطلبه به یاد میاری. اگه فلوریا برمیگشت، پیوندهاش ممکن بود مجبورشچقدر کنن بمونه، شاید حتی برای هزاران سال، تا اینکه دوباره بتونه راهش رو پیدا کنه.
«حالا لطفاً دستمسلطنتیشان رو بگیرید وخودِ پیامش رو دریافت کنید.»
اوریون و جیرنیلحن نگاهِ سریعی ردوبدلنظر کردند و سپس پذیرفتند.
پیوندِ ذهنی کلمات را منتقل نمیکرد، بلکه احساسات و تصاویر راسمتِ انتقال میداد. فلوریا هر جا که بود، تنها نبود. در آرامشتکان بود و تنها منبعِ پریشانیاش، اندوهِ والدین و خواهر و برادرانش بود.
فلوریا در این پیام تمامِ عشقیسلاحهایشان را ابراز کرد که در طولِدوستانشان زندگیاش نتوانسته بود به آنها منتقل کند.
تمامِ کلماتی که هرگز شجاعتِ گفتنشان را پیدا نکرده بود. جیرنیآنها و اوریون گریه کردند، چون حالا به یقین میدانستند دخترشان چقدرآوردند دوستشان دارد و چقدر بابتِ داشتنِ آنها در زندگیاش سپاسگزار است.
جیرنی با هقهق گفت: «من هم دوستت دارم، دخترِنگران کوچولوی من. دیگه لازم نیست نگرانِ من باشی. مامانراستی قوی زندگی میکنه و از خواهر و برادرات محافظت میکنه.»
اوریون در میانِ هقهقِ گریه گفت: «خداحافظ، گلِ کوچکِ من. متأسفم که اینقدر زود از دستت دادم، اما تکتکِپایین لحظاتی که با هم گذروندیم، زندگیام رو غرق در شادی کرد. حتی اگه میتونستم زمان رو به عقب برگردونم،زمانِ حتی اگه میدونستم هیچ راهی برای جلوگیری از مرگت وجود نداره، باز هم همهچیز رو از اول انجام میدادم.
«در آرامش بخواب وهمراهیشان نگرانِ لاکی نباش. من بهبالا جای تو ازش مراقبت میکنم.»
جوریا گفت: «ممنونم. همونطور که پیامش روتایریس به شما دادم، پیامِ شما رو همدروازه بهش میرسونم. خداحافظ. دعای خیرِ من بدرقهٔ راهتون.»
دیو زنجیری را کهکامیلا او را به لیث متصلنگران میکرد برید و محو شد.
لیث با صدای خلأ پرسید: «بعیده موفق بشم،همراهیشان اما حالا که جوریا به ندای من جوابدوستانشان داد، میخوای سعی کنم والرون رو پدید بیارم؟»
قلبِ تایریس میانِ میل به دیدنِ دوبارهٔسمتِ معشوقش و این آرزو که او هربهسرعت جا هست در آرامش باشد، در کشمکش بود.