چپتر 2266: فصل 2266
0یوفیل پرسید: «جسارت نباشه اعلیحضرت،بزند ولی چطور میتونید اینقدر مطمئنرسانده باشید که اینجا همون جای درسته؟»
ثرود پاسخ داد: «چون تازهاهمیتِ گزارشهایی به دستم رسیده کهنداره ارتشِ پادشاهی جلوی بیما توقف کرده.»
«منظورتون محاصرهٔ بیماست.»
ملکهٔ دیوانه گفت: «شنیدی چی گفتم. این بار حتی تظاهر به محاصرهاش هملبریز نمیکنن. تکونی به خودتون بدید و برید پایین. همین الان دارم نیروی کمکی میفرستم،ایجادِ اما بیما فقط یه شهرِ متوسط با اهمیتِ ثانویهست، برای همین دروازهٔ وارپ نداره.»
آن دو جانورِ الهیشیرجه به بختِ بدشان لعنت فرستادندموگار و از دستوراتش اطاعت کردند.
لیث از محدودهٔ ردیابیشان فرار کرده بود، در نتیجهوارپ اصلاً نمیدانستند کجاست یا چه کار میکند. این وضعیتاطاعت همان لحظهای که ثرود تماس را قطع کرد، تغییر کرد.
تازه میخواستند به پایینبدنش پرواز کنند که شهابسنگیبال شعلهور از آسمان فروافتاد.
شهابسنگی بهجوِ اندازهٔ یکرسانده جانورِ الهی.
لیث پیش از اینکه به پایین شیرجه بزند، خود را به مرزِ جوِ موگار رساندهکند بود تا شتابِ گرانشی را به شتابِ خودش اضافه کند. او بدنش را از قدرتِساخته عناصر لبریز کرده بود و هر بار که بال میزد، صدای غرمبِ رعد به گوش میرسید.
همزمان، تیغهای از باد جلوی خودش ساخته بود تا اصطکاکِ هوا را کم کندبدشان و با ایجادِ جریانِ مکشی، سرعتش را باز هم بالاتر ببرد. همجوشیِ جاذبه ضربهٔ آخرکار را زد و وزنش و هرچه را که با آن همراه بود، ده برابر کرد.
با اینکه از تیغهٔ هوا به عنوانِ سپر استفاده میکرد، در آن سرعتگوش اصطکاکِ هوا همچنان آنقدر بود که هوای اطرافش را به آتش بکشد و زرهِببرد خلأگردِ سیاهی را که بر تن داشت، چنان داغ کند که به سرخی بزند.
مسیرِ فرودِ لیث مورب بود تا هم زمانِ کافی برای سرعت گرفتنعناصر داشته باشد و هم هرچه به زمین نزدیکتر میشود، مسیرش را اصلاح کند.اصطکاکِ او میتوانست از بالا به بیما حمله کند، اما این کار بیفایده میبود.
آرایهها فوراً بسته میشدند و تلفاتِخود غیرنظامیان بیشمار میشد. خودش در محاصرهگرانشی میافتاد و ارتش هم پشتِ دروازهها میماند.
به همین دلیل بود که آرامآرام مسیرش را به سمتِ بالا کج میکرد، و بالعنت استفاده از جریانهای هوای زیرِ بالهایش و شلیکِ پرتوهای حرارتی از دستها و پاهایش، تا زمانِوضعیت رسیدن به ارتفاعِ شهر، فرودش را از یک شیرجهٔ عمودی به مسیری تقریباً افقی تبدیل میکرد.
ارتشِ سلطنتی در فاصلهای امن از بیما، در دو طرفِ جادهٔ اصلیِ منتهی بهمیرسید دروازههای شهر مستقر شده بود. لحظهای که دیدند شهابسنگِ سیاه با دنبالهای از آتشهمجوشیِ نزدیک میشود، سپرهای انرژیشان را بالا بردند و خود را برای برخورد آماده کردند.
لیث در مسیرِ نهایی فوارههایی از نور و آتش از دست وعناصر پایش بیرون داد تا باز هم شتاب بگیرد، و همزمان برج اوساخته را در لایهٔ دومی از زره پوشاند و وزنش را دو برابر کرد.
حتی بدونِ چشمهٔ مانا، سولوس باز هم میتوانست به هیئتِ برج دربیاید، اماخودش این کار به بهای مصرفِ انرژیاش تمام میشد. گذشته از آن، فقط یکمیرسید ساختمانِ سنگی میبود، چون هستهٔ ضعیفش قدرتِ پشتیبانی از افسونهای برج را نداشت.
به همین دلیل بود که لیث آنقدر طولانی روی چشمهٔ مانای بیرونِ فوگیا استراحت کردهلعنت و تازه در آخرین لحظه راه افتاده بود. اینطوری، سولوس وقت داشت تا خودش رامیکند بازیابی کند و هم مانا و هم هستهٔ نیرویش را فراتر از ظرفیت شارژ کند.
به لطفِ همین کار و با چلاندنِ انرژیِ جهانِ ذخیرهشدهصدای در معدن و بوته، برج برای چند ثانیه کاملاً عملیاتیهوا میشد. و این تمامِ زمانی بود که لیث نیاز داشت.
او بیما را به عنوانِ سومین هدفش انتخاب کرده بود؛ نه فقطعناصر به خاطرِ اهمیتِ استراتژیکش، بلکه چون چشمهٔ مانا نداشت. بدونِ چشمه، آرایههای دفاعیاصطکاکِ باید با کریستالهایی تغذیه میشدند که در سراسرِ محلههای شهر پخش شده بودند.
کریستالهایی که پس از تخلیه شدن، باید با کریستالهای جدید جایگزین میشدند تاخودش دوباره شارژ شوند. با این حال، اگر همهٔ آنها همزمان تخلیه میشدند، فرصتیمیرسید برای تعویضشان نبود و آرایهها تا زمانِ تأمینِ یک منبعِ نیروی جدید ناپدید میشدند.
برخوردِ میانِ تیاماتی که زرهِ برج را به تن داشت و دروازههای شهرِ بیما،بدشان موجِ شوکی ایجاد کرد که همهچیز را در شعاعِ ۵۰۰ متری از بین برد.کجاست دیوارهای شهر لرزیدند و ترک برداشتند و نگهبانانِ مستقر روی دیوارها به هوا پرتاب شدند.
حتی جانورانِ امپراطور که دگردیسی کرده بودند هم نتوانستند در برابرِ این موجِ انفجارِ ناگهانی مقاومتتیغهای کنند و به زمین افتادند. تنها تفاوت این بود که آنها زنده ماندند. درهای تمامچوبِ شهروزنش که با اوریکالکوم تقویت شده بودند، از لولا کنده شدند و به پرتابههایی مرگبار تبدیل شدند.
در جهتهای مختلفی به پرواز درآمدند، چند بار کمانه کردند و پیش ازلبریز توقف، هرچه را سرِ راهشان بود ویران کردند. برخی خانهها فقط یک دیوار یاایجادِ یک طبقهشان را از دست دادند و برخی دیگر کاملاً با خاک یکسان شدند.
فقط به خاطرِ همین حملهٔ آغازین صدها نفرجوِ جان باختند، در حالی که ارتشِ سلطنتی هنوزبدنش حتی یک قدم هم داخلِ بیما نگذاشته بود.
آرایهها تمامِ نیروی خود را مصرف کردند تا سرعتِ لیثنداره را بگیرند و موجِ شوکی را خنثی کنند که در غیرمحدودهٔ این صورت، حاشیهٔ بیرونیِ شهر را به گودالی شعلهور تبدیل میکرد.
نیروهای متحد این اتفاق را علامتِ حمله دانستند ومیزد منظم به سمتِ دروازههای باز پیشروی کردند؛ جادهٔ سنگفرشِساخته زیرِ پایشان مانندِ فرشِ قرمزی به آنها خوشامد میگفت.
در همین حال، لیث در لحظهٔ برخورد ترابل و رپتور را رها کرده بود تا با استفاده از انرژیِگوش جنبشیِ او، مانندِ گلولههای آدامانت از میانِ دروازههای باز به داخل شلیک شوند. گولمها نگهبانانی را که هنوز گیجوزنش بودند هدف گرفتند و همزمان با کشتنِ بیدارشدگانِ ثرود پیش از آنکه به خود بیایند، شیاطین را پدید آوردند.
«لعنتی! وقتپیش نداریم، بیاشیرجه وارپ کنیم!»
اوفیل و زولا یک راهروی بُعدی جلوی لیثدروازهٔ و یکی دیگر پشتِ سرش باز کردند تافرستادند او را در یک حملهٔ گازانبری گیر بیندازند.
او هم ضربهٔ سهمگینی خورده بود و قاعدتاً باید گیجصدای میبود، یا حتی دچارِ ضربهمغزیِ شدیدی میشد. تا وقتی فرصتِهوا استفاده از نشاطبخشی را به او نمیدادند، طعمهٔ آسانی محسوب میشد.
تیامات هنوز داشت از میانِ خانهها غلت میخورد تا شدتِ برخوردش را بگیرد، که دو جانورِصدای الهی از دو جهتِ مخالف به سمتش یورش بردند. زولا فرصتی برای اجرای طلسم نداشت، پسبالاتر خود را با بدنِ مانا شارژ کرد و در برابرِ حملاتِ فیزیکی و جادویی نفوذناپذیر شد.
در عوض، اوفیل هفت جفت چشمانِ اژدهایش را روی لیث قفلشتابِ کرد تا حرکاتش را پیشبینی کند و همزمان هفت دهانش راصدای باز کرد تا از هر کدام فورانی از شعلههای مبدأ رها کند.
دستِ راستِ لیث گلوی فنریر را گرفت، او را در هوا بلند کرد وبدشان سپس به زمین کوبید تا از بدنش برای گرفتنِ ضربِ سقوطِ خودش استفاده کند.کجاست دستِ چپش باز شد و همزمان هفت طلسم را به داخلِ گلوهای اوفیل رها کرد.
زولا در حالی که گردنشقدرتِ از فشارِ وحشتناکِ چنگِ لیثصدای میشکست، با خودش فکر کرد:
وزنمون که یکیه، منمرسانده که بدنِ مانا دارم.اضافه چطور میتونه اینقدر قوی باشه؟
بدونِ هیچ طلسمِ درمانی و هیچ راهی برای استفاده از نشاطبخشی، بدنش پیش از آنکهکند چشمانش بیرمق شوند، به گریفونِ طلایی فراخوانده شد. اما اوفیل؛ تمامِ سرهایش همزمان منفجر شدندساخته و گردنهای درازش با همان شعلههای مبدأ که در خود داشتند، به مشعلهایی شعلهور تبدیل شدند.
احمق.
لیث ایناضافه را ازبدنش ذهن گذراند.
تواناییهای تبار حتی میتونن به خودِ کسی که پدیدشون میارهبدنش هم آسیب بزنن. استفاده از شعلهها از این فاصلهٔ نزدیکمیرسید یه اشتباهِ وحشتناک بود. حیف که این آخرین اشتباهش نیست.
اژدهای هفتسر نیز در حالیبزند که هستهاش هنوز سالم بودرسانده و قلبش میتپید، ناپدید شد.