چپتر 1648: ایمان به اعداد (بخشِ ۲)
0«هنوز باید زرادخونه رو بگردیم و هیچ تضمینی نیستپیروز که بتونیم قبل از اینکه گاردها بریزن اینجا، بهمیزنن حرف بیاریمشون. متعصبها خیلی سرسختن و راحت وا نمیدن.»
سولوس امضای انرژیشان را به خاطر سپرد و مسیری را که بعد از خروج ازتازهای تالارِ شهر در پیش گرفتند بررسی کرد تا بداند بعداً کجا پیدایشان کند. تازه بعداوجِ از آن بود که پیشِ لیث برگشت که هنوز تا بهبودیِ کامل فاصلهٔ زیادی داشت.
بعد از به اشتراکفکر گذاشتنِ تازهترین خاطراتش پرسید:پیروز «نظرت در این باره چیه؟»
لیث جواب داد: «خیلی چیزها رو روشن میکنه. این خدا هر کیبلکه که هست، اون اشرافزادهها حاضرن آرایهها رو موقتاً از کار بندازن فقطاینطوری برای اینکه باهاش حرف بزنن، کاری که حتی برای کوارون هم نکردن.»
سولوس اشاره کرد:بلکه «حداقل تا جاییلطفِ که ما میدونیم.»
لیث گفت: «در ضمن، اون بخشِ حسابدار معنیش اینه که یاوقتی سهمیهای از کالاها دارن که "خدا"شون ازشون میخواد، یا دارن باصبر شهرهای دیگه رقابت میکنن تا نظرِ این خدا رو جلب کنن.»
سولوس سر تکان داد: «منطقیه. اربابانِ شهرِ منطقهٔ نسترار فقطکردنِ به خاطرِ تحریکِ کوارون علیه پادشاهی شورش نکردن، بلکه واقعاًبندازیم فکر میکنن به لطفِ این خدا میتونن تو جنگ پیروز بشن.»
«ول کردنِ اون آدما کارِ درستی بود، سولوس.تحریکِ اینطوری توی جلسهشون راحت حرف میزنن و وقتیمیتونن گیرشون بندازیم، به اطلاعاتِ تازهای دسترسی پیدا میکنیم.»
لیث مجبور شد بیش از یک ساعت صبر کند تا سرگیجهاش برطرفآدما شود و در صورتِ بروزِ درگیری بتواند از اوجِ قدرتش استفاده کند.دسترسی بهمحضِ اینکه نیروی زندگیاش به ثبات رسید، به دفترِ اربابِ شهر رفت.
درست مثلِ خزانه، زرادخانه هم گاوصندوقِ بزرگی درتوی سیاهچالی عمیق نبود. هیچکس در مواقعِ اضطراری مکانی باپیدا دسترسیِ سخت نمیخواست که باز کردنش زمانِ زیادی ببرد.
پادشاهی همیشه طرفدارِ کاربردی بودن بود، بنابراین بهجای گاوصندوقبشن از نوعِ خاصی از فضای بُعدی استفاده میکرد کهوقتی حتی تحتِ تأثیرِ آرایههای مهرومومِ عنصری هم کار میکرد.
اما مشکل دو جنبه داشت. اول باید پیدایشان میکردند و بعد باید میدانستند چطور بازشانلطفِ کنند. لیث در طولِ دورانِ خدمتش بهعنوانِ رنجر یاد گرفته بود که زرادخانه همیشه دربندازیم دفترِ اربابِ شهر قرار دارد تا در صورتِ نیاز دسترسیِ سریعی به آرتیفکتها داشته باشند.
حداقل درشورش شمال کهواقعاً اوضاع اینطور بود.
عبور از درِ افسونشده فقط یک طلسمِ لوحِ پاکِ دیگر میخواست، اماگیرشون وقتی وارد شدند همهچیز سختتر شد. اتاق پر از آرایههایی بود کهبرطرف با تماس فعال میشدند، از تشخیصِ حرکت گرفته تا حتی گرمای بدن.
لیث پرسید: «اونواقعاً آدما آخه چطوری اینجنگ دیوونهخونه رو غیرفعال کردن؟»
«نکردن. کلیدِ نقرهای که در رو بازخاطرِ کرد حتماً به ساختارِ آرایهها هم وصل بوده.لطفِ یعنی قفل کنترلشون میکنه. برام آرزوی موفقیت کن.»
در حالی که لیث هنوز درلطفِ آستانهٔ در ایستاده بود، سولوس ازآدما یک انگشتر به کلید دگردیسی پیدا کرد.
لوحِ پاک نشانکردنِ رو پاک کرده، امااینطوری افسون هنوز کار میکنه.
سولوس در حالی که با قفل ادغامجنگ میشد تا سعی کند کنترلِ سیستمِ دفاعی راتوی به دست بگیرد، این فکر از ذهنش گذشت.
در همین حین، لیث از پیچکهای جادوی روح استفاده کرد تا اتاق را برایفکر یافتنِ هر چیزی که ممکن بود زرادخانه را پنهان کند بگردد. ترفندی که آرایهگرهایوقتی سلطنتی به کار میبردند این بود که بخشی از فضا را بهطورِ دائمی بسط دهند.
آرایههای مهرومومِ بُعدی جلوی فعال شدنِ طلسمها را میگرفتند، اما روی افسونی کهکارِ از قبل فعال شده بود هیچ تأثیری نداشتند. علاوه بر آن، فضای بُعدی میتوانستمجبور بهراحتی داخلِ یک کشو، یک کمد یا حتی درست زیرِ میزِ ارباب پنهان شود.
لیث جاهای زیادی برایآدما گشتن داشت و اصلاًتوی نمیدانست از کجا شروع کند.
پیچکهای جادوی روح اثیری بودند، اما باز هم بهمحضِ تماس با هر چیزیدرستی در دفتر، آرایهٔ تشخیصِ حرکت را فعال میکردند. لیث فقط میتوانست از آنهامجبور برای کاوشِ همهچیز استفاده کند تا فضاهایی را بیابد که از داخل بزرگتر بودند.
وضعِ سولوسمنطقیه هم بهترشهرِ از او نبود.
پس از ادغام با قفل، فهمیده بود که برای خاموش کردنِکردنِ آرایهها فقط باید معادلِ جادوییِ یک کلید را فشار دهد. مشکلاطلاعاتِ اینجا بود که افسونِ در دهها کلید از این دست داشت.
یکی از آنها سیستمِ دفاعیِ دفتر را غیرفعالتوی میکرد، در حالی که بقیه باعثِ فعال شدنشاندسترسی میشدند و زنگِ خطر را به صدا درمیآوردند.
تو دلش گفت:واقعاً «دهنم سرویس. باید اونجنگ کلیدِ کوفتی رو میدزدیدم!»
سولوس مجبور شد بهآرامی با هستهٔ کاذبِ در ادغام شودپادشاهی تا بتواند مسیرهای مانای هر کلید را بدونِ نیاز بهکردنِ فعال کردنشان بررسی کند. خوشبختانه، جادوآهنگرهای سلطنتی هم طرفدارِ کارایی بودند.
تمامِ مسیرهای کلیدهای جعلی به یک طلسمِ واحد ختم میشد. افسون پیچیدهتر ازکارِ آن بود که بشود بهسرعت درکش کرد، اما سولوس نیازی به این کار نداشت.مجبور او فقط همان تنها کلیدی را فعال کرد که طلسمِ مختصِ خودش را داشت.
جادوگرانِ جعلی هرگز ایدهٔ یک آرتیفکتِ زنده راتوی در نظر نگرفته بودند و شاهکارشان را دردسترسی برابرِ حملهٔ هستهٔ نیروی سولوس بیدفاع گذاشته بودند.
در حالی که از طریقِ تلهپاتی باجنگ غرور سینهاش را سپر کرده بود، گفت:اینطوری «موفق شدم! میتونیم با خیالِ راحت بریم تو.»
«حداقل تو خبرای خوب داری. اینجا هیچچیز باز نیست. رشتههای من بدونِ فشار دادن یالطفِ کشیدنِ یه طلسم نمیتونستن به هیچجا برسن، برای همین هنوز سرِ خونهٔ اولم. این ممکنهبندازیم یه کم طول—» بینشِ حیات به لیث نشان داد که آرایههای مهرومومِ بُعدیِ زسکا خاموش شدهاند.
«جلسه با خدا بایدواقعاً شروع شده باشه.» سولوس تقریباًپیروز آن را فراموش کرده بود.
لیث آویزِ ارتباطیاش را بیرونکارِ آورد و با مافوقش تماسمیزنن گرفت: «بالاخره یه کم شانس آوردیم!»
سروان استار از قبل فرماندهی را در جریانِ نقشهٔبشن لیث گذاشته بود، بنابراین توضیح دادنِ اینکه چرا بایدوقتی بداند زرادخانه کجاست و چطور باز میشود، زیاد طول نکشید.
سرتیپ بریون پرسید: «نباید از ایننسترار فرصت استفاده کنید تا به افرادتونبلکه خبر بدید و به شهر حمله کنید؟»
مردی در اواسطِ سیسالگی بود، با ۱٫۸ متر قد و موها و چشمانی کاملاً سیاه.اینطوری یونیفرمِ آبیِ کمرنگش روی نوارِ هر شانه یک ستارهٔ طلایی داشت و بهسختی میتوانست بدنِصبر عضلانیاش را در خود جای دهد، که به هر یک از حرکاتش جلوهای از قدرت میبخشید.
«منفیه، قربان. اونا محاصره میشن و تعدادِ دشمنا خیلیجلسهشون بیشتره. علاوه بر این، بهمحضِ اینکه زنگِ خطر به صدامجبور دربیاد، آرایهها برمیگردن و جادوگرای ما هیچ راهِ فراری ندارن.»
لیث در حالی که تحتِ نظارتِ بریون محافظهای زرادخانه را غیرفعال میکرد،کارِ پاسخ داد: «هزار جادوگر نمیتونن تو این مدتِ کوتاه یه شهر روپیدا تصرف کنن و حتی اگه بتونن، تلفاتِ هر دو طرف خیلی سنگین میشه.»
وقتی متوجه شدند فضای بُعدی کاملاً خالی شده است، ژنرال اخم کرد وواقعاً گفت: «به نظر میرسه ارزیابیِ شما درست بوده. با این قدرتِ آتش، گاردهای شهرمیزنن بهراحتی میتونن جادوگرایی رو که نمیتونن به طلسمهای حرکتی تکیه کنن، از بین ببرن.»
لیث که نمیتوانست از فکر کردنلطفِ به مکالمهای که سولوس شنیده بود دستکارِ بردارد، گفت: «شایدم نه. خزانهداری کجاست، قربان؟»
این تنها راه برای «کشفِ تصادفیِ» مسئلهٔ بودجههای گمشدهجلسهشون بود، بدونِ اینکه مجبور شود توضیح دهد چطور توانستهمیکنیم گزارشهای چند ماهِ گذشته را در چنین زمانِ کوتاهی بخواند.
«کشوی پایین سمتِ چپِ میز. زیرِ یه درپوش توبشن لگنِ شبانه پنهان شده.» در آن شرایط بریون هیچوقتی اهمیتی به طلا نمیداد، اما به لیث اعتماد داشت.
ژنرال میدانست برای چنین درخواستی باید دلیلِ خوبی وجود داشته باشد...شورش بریون منتظرِ گزارشِ لیث میماند تا بعد دربارهٔ اقداماتش سؤال کندکارِ یا بپرسد چطور توانسته بدونِ مانع واردِ دفترِ اربابِ شهر شود.