چپتر 2328: فصل 2328
0ملکه پرسید: «مَگوس ورهن؟»
او تمامِ مدت ساکت مانده بود، اما سیلفاگذشته تقریباً میتوانست نالههای درونیِ دردش را بشنود. آتشِ چشمانشگرفته خاموش شده بود و دستانش از شدتِ پشیمانی میلرزید.
لیث گفت:داشتند «نمیدونم قراره چیکارآنجا کنم. واقعاً نمیدونم.»
خانوادهٔ سلطنتی سر تکان دادند و از هر تلاشی برای دلداری دادنش پرهیزبغلش کردند. آنها میدانستند رابطهٔ میانِ فلوریا و لیث چقدر عمیق بوده، چون پیشترمبارزه بیش از یک بار تلاش کرده بودند آنها را دوباره به هم برگردانند.
جیرنی و اوریون به سمتِ خانهشان به راه افتادند واین فرزندان و اعضای خانوادهشان نیز به دنبالشان رفتند. اما لیثدقیقه جلوی مقبره ماند و حاضر نشد حتی یک قدم تکان بخورد.
جیرنی گفت: «هر چقدر کههیچ لازمه بمون. از قبل بهتنها مأمورانِ کشیک سپردهام. هیچکس مزاحمت نمیشه.»
الینا، رااز، کامیلا، تیستا و رنا به دنبالِ خانوادهٔ ارناس رفتند، چرا کهنداشت برای بازگشت به خانههایشان به دروازهٔ وارپِ عمارت نیاز داشتند. رها کردنِ لیثوقتی در آنجا قلبشان را به درد میآورد، اما دخالت در سوگواریاش هیچ فایدهای نداشت.
گذشته ازچند این، اووقتی تنها نبود.
سولوس هنوز کنارشمیآورد بود و در سکوتفایدهای دستش را گرفته بود.
پس از چند دقیقه، وقتی لیث مطمئن شد کسی آن اطراف نیست،سولوس روی زانوهایش افتاد و سولوس از پشت بغلش کرد. آنها با همنیست تمامِ خاطراتشان با فلوریا را که تنها به خودشان تعلق داشت، مرور کردند.
اولین دیدار، اولین قرار و اولین بوسه. امتحاناتِ آکادمی، مبارزهسوگواریاش با نالیر، تشییعجنازهٔ یوریال و بعد سالِ پنجمِ آکادمیِ گریفونِکنارش سفید تا زمانی که فلوریا از او جدا شده بود.
چشمانِ لیث خشک بود، اما قلبش خونریزی میکرد. او هنوز آویزِ زنبقِپشت طلایی را که برای تولدِ شانزدهسالگیِ فلوریا به او هدیه داده بود، برآکادمی گردن داشت؛ لحظهای که یک دختر در موگار به یک زن تبدیل میشد.
همان آویزی که فلوریا تا مراسمِ مَگوس به همراه داشت و لیث در طولِهنوز مبارزهشان از آن برای بیدار کردنِ ارادهٔ آزادِ او استفاده کرده بود. طلای افسونشده تنهاپشت چند گرم وزن داشت، اما برایش مثلِ تُنها مذابِ سوزان بود که گوشتش را میسوزاند.
لیث میخواست آویز را دربیاورد و آن را با فلوریا دفن کند، اماهنوز ارادهای برای دل کندن از آن در خود نمیدید. این گردنبند آخرین تکهای ازافتاد او بود که برایش باقی مانده بود و حس میکرد سزاوارِ این درد است.
چند ساعت بعد، وقتی سولوس دیگر نتوانستدرد هیئتِ انسانیاش را حفظ کند، به داخلِگذشته انگشترش بازگشت و کامیلا جای او را گرفت.
کامیلا بیهیچ حرفی او را در آغوش گرفت. گرمای بدنش باافتاد سرمای مرگِ آرامگاهِ ارناس مبارزه میکرد و صدای قلبش به لیثقرار یادآور میشد که با وجودِ احساسی که دارد، هنوز زنده است.
داخلِ عمارتِ ارناس، اتاقِ کویلا.
موروک روی صندلیِ گوشهٔ اتاق نشسته بود و کویلا مانندِ روحی عذابکشیدهفایدهای در اتاقش قدم میزد. پس از تشییعجنازه، او تمامِ مدت در سکوت آنجادقیقه مانده بود و فقط برای دستشویی، خوردن و نوشیدن اتاق را ترک میکرد.
هر بار که برمیگشت، برایش چایِ داغ و غذای گرمزانوهایش میآورد که کویلا به آنها بیتوجهی میکرد. وقتی سرد میشدند،اولین موروک بیهیچ حرفی آنها را در یک آویزِ بُعدی ذخیره میکرد.
کویلا وقتی گریه کردن و مشت کوبیدن به بالشهاگذشته را تمام کرد، پرسید: «باورم نمیشه فیروال و تساگرفته حاضرن واسه انتقامشون ۷۰ سال صبر کنن. تو باورت میشه؟»
موروک سرمیآورد تکان داد:سوگواریاش «نه، باورم نمیشه.»
کویلا پایش را به زمین کوبید و ردی روی کفِ مرمرین به جا گذاشت که خانهتنها بیدرنگ آن را ترمیم کرد: «اون دو تا احمقِ بیعرضهان! فلوریا مرده، پدر و مادرم بهزورزانوهایش خودشون رو سرِ پا نگه داشتن، و اون عجوزهها جرئت میکنن تو مراسمِ خاکسپاری همچین چرتوپرتهایی بگن!»
موروک سر تکان داد: «همینطوره.»
کویلا آهی کشید و شانههایش افتاد: «نگران بودن در مورد اون عوضیهانبود هیچ فایدهای برامون نداره. اولویتِ ما باید مراقبت از مامان و بابااطراف باشه. با رفتنِ فلوریا، نمیتونیم بذاریم امیدشون رو به زندگی از دست بدن.
«من میشناسمشون. هر چقدر هم که بخوان قوی به نظر برسن، ولی فقطهنوز چند ثانیه با بیرون زدن از در فاصله دارن. اگه کاری نکنیم، میرنزانوهایش تا ثرود رو بکشن یا تو این راه بمیرن. که احتمالِ مردنشون خیلی بیشتره.»
موروک گفت: «میفهمم چه حسی دارن. وقتی فکر میکردمدخالت دیروس تو رو کشته، منم همین حس رو داشتم. ولیهنوز این رو هم میدونم که هیچ کاری از دستمون برنمیاد.»
کویلا سر تکان داد: «مثل همیشهکسی اشتباه میکنی. یه کاری هست کهپشت میتونم بکنم، اما فقط با کمکِ تو.»
موروک قدمی به جلو برداشت، خوشحال از اینکه برایگذشته اولین بار در چند ساعتِ گذشته از راه رفتنگرفته دست کشیده بود: «هر چی که بخوای. فقط کافیه بگی.»
دستهایش را گرفت و کویلا او را پس نزد.این ردِ آخرین قطرهٔ اشک را از روی گونهاش پاکچند کرد و کویلا گونهاش را به دستِ او مالید.
کویلا با شیرینترین صدایی کهآنجا به گوشِ موروک شبیهِ دیوانگیِسوگواریاش محض بود، گفت: «باید حامله بشم.»
موروک خشکش زد و درمطمئن حالی که نمیخواست گوشهای خودش راافتاد باور کند، پرسید: «ببخشید، چی گفتی؟»
کویلا با کلافگی چشمهایش را ریز کرد: «معلوم نیست؟ اگه حامله بشم، به خاندانِ ارناس یه وارثدستش میدم، به پدر و مادرم یه نوه، و از همه مهمتر، یه دلیل برای زندگی کردن. انتظارتعلق ندارم کسی جای فلوریا رو بگیره، اما مامان و بابا به یه اتفاقِ خوب تو زندگیشون نیاز دارن.»
موروک در کمالِ ناباوریسوگواریاش یک قدم عقب رفت: «حاملگیاین وسطِ جنگ کجاش اتفاقِ خوبیه؟»
کویلا جواب داد: «خیلی سادهست. من رو قویتر میکنه و به پدرفایدهای و مادرم کسی رو میده که بهش عشق بورزن. شاید تا چندچند ماهِ دیگه، منم مثل کامیلا بشم و بتونم چشمهای بچه رو پدید بیارم.
«شاید با استعدادِ من و نبوغِ مشترکمون،اطراف بتونیم بفهمیم گلموس چطور نیروی زندگیِ توکرد و تواناییهای پنهانِ تبارت رو تغییر داده.»
چشمهای موروک گشاد شد وسوگواریاش دیگر هیچ گرمایی در صدایشاین نبود: «داری باهام شوخی میکنی؟»
کویلا با انگشتش چنان محکم به سینهٔ موروک سیخونک زد که دردش آمد: «اینکنارش حرفِ منه، الاغ! تو بودی که اصرار میکردی باهات برم بیرون. تو بودی کهپشت یه روز در میون ازم خواستگاری میکردی. تو بودی که میخواستی برات بچه بیارم.
«حالا که حاضرم هرکردنِ چی میخواستی رو بهت بدم،دخالت چطور میتونی بهم پشت کنی؟»
موروک جواب داد: «چون اینطوری نمیخواستمش! میخواستم باهات بیام بیرون تا بفهمم دوستت دارمکرد یا نه، که دارم، و ببینم تو هم این احساسات رو بهم برمیگردونی یا نه.یوریال خواستگاری کردم چون میخوام بقیهٔ عمرم رو با تو بگذرونم، و این هیچ تغییری نکرده.
«میخوام بچههای من رو به دنیا بیاری چون دوستت دارم و چون حاضرمسولوس برای پدر شدن هر بهایی رو بپردازم. اما فقط برای اینکه به بچههامونروی عشقی که لیاقتش رو دارن و خوشبختیای که خودم هرگز نداشتم رو بدم.
«نمیخوام از روی وظیفه بهشون زندگی بدم یا مثل یه جور ابزارِسولوس درمانی باهاشون رفتار بشه. بچههای من... بچههای ما لیاقت دارن به خاطرِنیست خودشون دوست داشته بشن، نه اینکه تو سایهٔ خواهرِ مردهت زندگی کنن.
«فلوریا هرگز همچین اجازهای نمیداد.آنجا اگه اینجا بود، اونقدر سرت دادهیچ میزد تا از گوشهات خون بیاد.»
کویلا جواب داد: «ولی اینجا نیست چون مرده!نیست چطور جرئت میکنی در موردش حرف بزنی وقتی ماههاتعلق حتی به خودت زحمت ندادی اسمش رو یادت بمونه؟»
موروک گفت: «من همیشه اسمش روهیچ میدونستم. فقط وانمود میکردم که نمیدونم.نبود این کار رو به خاطرِ تو کردم.»
کویلا از ایندخالت افشاگری مات وفایدهای مبهوت ماند: «منظورت چیه؟»