چپتر 1583: دردِ ازدستدادن (بخشِ ۱)
0واستور کرهای سرخ به اندازهٔ یک سیب در دستِ چپش وهمگی کرهای نارنجی در دستِ راستش پدید آورد. گرمای کرهٔ اول رطوبتِ هوااجراکنندهاش را مکید و دما را در هر ثانیه دهها درجه بالا برد.
در عوض، کرهٔ دوم زمینِ سفتِ زیرِ پایش رابرابرِ خُرد کرد تا جایی که به ماسهای نرم تبدیلهمگی شد؛ ماسهای که هر دانهاش بزرگتر از ذرهای غبار نبود.
واستور دو کره را به همکیگان چسباند و طلسمِ ردهٔ ۵ جادوگرِ جنگ،تلاشی طوفانِ سرخ، شکلِ حقیقیاش را نشان داد.
ترکیبی از آتش و زمین بود که کیگان از زمانِ ققنوس بودنشتلاشی روی آن تحقیق میکرد؛ تلاشی برای پدید آوردنِ بیخطرِ قدرتی مخرب همترازهمتایش با خاکستر، بدونِ اینکه نیازی باشد با همتایش، صفر، دستوپنج نرم کند.
گذشته از پوسیدگی، عناصرِ نفرینشده حتی برای باستانیها هم خطرناک بودند. طوفانِ سرخسرخِ حاصلِ پژوهشهای کیگان بود. آن را به واستور یاد داده بود تا مطمئنکنارِ شود اگر اتفاقی برایش افتاد، کسی زنده میماند و میراثش را ادامه میدهد.
طوفانِ شنی به رنگِ خون، محوطهٔ اطرافِ واستور را درنوردید وتهدیدِ فقط به آدمهای مرکزِ طوفان رحم کرد. مزدوران در برابرِ اینناشی تهدیدِ ناشناخته انواعواقسامِ سپرهای محافظ پدید آوردند، اما همگی در هم شکستند.
رنگِ سرخِ طلسم ناشی از گرمای شدیدی بود که هرروی دانهٔ شن را در بر میگرفت و خودِ طوفان راخاکستر جادوی زمین میساخت که طلسم را دورِ اجراکنندهاش به چرخش درمیآورد.
این دو در کنارِ هم گردبادیزمانِ ملتهب میساختند که نه میشد از آنبرای جاخالی داد و نه میشد دفعش کرد.
سپرهای یخی بهمحضِ اینکه طوفانِ سرخ هوا را خشک کرد، ناپدید شدند. دیوارهایسرخِ خاکی و گنبدهای هوا ذراتِ ریز را متوقف میکردند، اما حریفِ گرمایشان نمیشدند؛کنارِ گرمایی که با تلنبار شدنِ هرچه بیشترِ شنها روی سطحِ سپرهای محافظ، آزاد میشد.
تمامِ کسانی که هدفِ اصلیِ طلسمِ کیگان را نفهمیدند، بیآنکهاین بدانند از چه غافل شدهاند جان دادند. طوفانِ سرخ آدمهایسرخِ داخلِ محدودهٔ اثرش را مستقیماً هدف نمیگرفت، بلکه از کمآبی میکشتشان.
گرما باعث میشد مزدوران بهشدت عرق کنند، اما هوای خشک عرق را در دم تبخیرآوردنِ میکرد؛ در نتیجه محال بود تا پیش از آنکه خیلی دیر شود، متوجهِ این پدیده شوند.عناصرِ اول دیدشان تار میشد، بعد به نفسنفس میافتادند و در آخر، به اجسادی مومیاییشده تبدیل میشدند.
با ناپدید شدنِ طوفانِ سرخ، تنها نیروهای خطِ عقب و کسانی که توانسته بودندآوردنِ با بلینک کردن به جای امنی بگریزند، زنده مانده بودند. البته فقط تا زمانی کهپوسیدگی واستور طلسمهای بیشتری را که دورگههای مسخشدهٔ سازمانش به او یاد داده بودند، رها کرد.
زینیا نمیتوانست نگاهش را از وحشتی که پیشِ رویش رقم میخورد، بگیرد. آدمها منفجرطلسم میشدند، میسوختند یا خیلی ساده در جرقههایی از تاریکی ناپدید میشدند و خون وملتهب رودههایشان همهجا میپاشید؛ در همین حین، بوی گندِ گُه نفس کشیدن را تقریباً محال میکرد.
هرازگاهی نگاهش را پایین میانداخت تا مطمئن شود فیلیا و فریتهدیدِ حالشان خوب است، اما صدای کشتار مدام توجهش را به خودناشی میکشید؛ مثل آوازِ یک سیرن که یارای مقاومت در برابرش را نداشت.
با دیدنِ مرگِ آدمهای بیشمار،بود گریه کرد، بالا آورد وروی حتی خودش را خیس کرد.
مزدوران هم حالوروزِ بهتری نداشتند؛ آنها در پناهِ امنِ پشتِ واستور نایستاده بودند،برای بلکه با خشمِ افسارگسیختهاش روبهرو بودند. کسانی که تسلیم شدند جان دادند و هرکند کس هم که برای فرار به او پشت کرد، به همان سرنوشت دچار شد.
وحشت به جانشان افتاد و حتی نیروهای خطِ عقب هم شروع به عقبنشینی کردند. اول منظم عقبدانهٔ میرفتند، اما طولی نکشید که به فراری آشفته و از سرِ استیصال برای نجاتِ جانشان تبدیل شد.بهمحضِ هر کسی را که زیادی کُند حرکت میکرد یا صرفاً سرِ راهشان ایستاده بود، زیرِ دستوپایشان له میکردند.
ارباب دست از حمله برنداشت، اما به تعقیبشان هم نرفت. مهم نبودناشناخته چند نفر از آن هیولاهای انساننما را میکشت، در موگار آدمهای بسیارِدانهٔ دیگری بودند که جایشان را بگیرند، اما فقط یک زینیا وجود داشت.
برایش مهم نبود بقیهٔ موگاربود او را چطور میبینند. برای او،تحقیق زینیا از ملکه هم مهمتر بود.
از وقتی تمامِ امیدش را برای تبدیل شدن به خدای درمان از دستبرای داده بود و خانوادهٔ سلطنتی او را مهرهای مصرفی میدیدند، واستور سالها ازدستوپنج عمرش را در تلاشی احمقانه برای بازگرداندنِ روزهای باشکوهِ جوانیاش هدر داده بود.
هرچه بیشتر برای پر کردنِ شکافِ مهارتیِ میانِ خودش و مانوهار تلاششکستند میکرد، کلافهتر میشد. در برابرِ هر یک قدمی که او به جلوچرخش برمیداشت، خدای درمان ده قدم، و چهبسا صد برابرِ آن پیش میرفت.
پس از بیش از یک دهه شکست، واستور در دروناین تسلیم شده بود. تنها به این دلیل همچنان به دنبالِ رسیدنطلسم به مانوهار بود که نمیدانست با زندگیاش چه کارِ دیگری بکند.
زینیا نخستین کسی بودزمین که باعث شد دوبارهققنوس احساس کند آدمِ خاصی است.
با او طوری رفتار میکرد که انگار همان مردِ موفقی است که همیشه رؤیایشآوردنِ را داشت، نه یک بازندهٔ میانسال. برایش مهم نبود واستور چقدر پیر و قدکوتاهگذشته است. همیشه طوری به او نگاه میکرد که گویی چیزِ خیرهکنندهای در او میبیند.
وقتی به او لبخند میزد، واستور حسسپرهای میکرد یأس و نفرت از خویشتنی که درناشی تمامِ سالهای بزرگسالی عذابش داده بود، ناپدید میشود.
او هستهٔ سیاه را روی خودش به کار برده و به نخستین دورگهٔ مصنوعیِ انسان-مسخشده تبدیلآوردند شده بود؛ نه به این دلیل که به جاودانگی اهمیت میداد، بلکه چون میخواست از زینیادرمیآورد محافظت کند. حتی اگر بهای این کار، ترساندنِ زینیا و از دست دادنش برای همیشه بود.
وقتی دیگر جز جسد چیزی پیشِ رویش نماند و مزدورانِروی زنده از دسترسِ طلسمهایش خارج شدند، واستور برگشت. متوجهِ وضعیتِخاکستر اسفناکِ زینیا شد و فهمید که به هشدارهایش گوش نکرده است.
در گودالی از ادرار و استفراغِ خودش نشسته بود و سرتاپا میلرزید. چهرهاش رنگپریده وبیخطرِ بیجان بود و بخشی از موهایش سفید شده بود. لبهایش را گاز گرفته بود تاعناصرِ جیغ نکشد و دستهایش را با چنان قدرتی مشت کرده بود که هر دو خونریزی میکردند.
ارباب جرئت نکرد به او نزدیک شود. میدانست هرچه بگوید، باعث نمیشود زینیا چیزی را که تازه دیده بودخودِ فراموش کند. فقط تپشی از تاریکی رها کرد تا هوا را از بوی گندِ مدفوع پاک کند و اودیوارهای را تمیز کند، اما زینیا با دیدنِ جادویش از ترس جیغِ خفهای کشید و بچههایش را محکمتر در آغوش گرفت.
پس از آنکه صدای غرشِ رعدیطوفان سکوت را شکست، واستور به دمِ روحانواعواقسامِ گفت: «ممنون بابتِ کمکت. حالا میتونی بری.»
تزکا و مردِ رداآبی آنقدر دور بودند که بینشِ حیات نمیتوانستتحقیق امضاهای انرژیشان را حس کند، اما سروصدا و درخششِ نورِ طلسمهایی کهنیازی به هم برخورد میکردند، نشان میداد مبارزهشان به این زودیها تمام نمیشود.
واستور با خودش فکر کرد: اگه جلوی حریفی که میتونه پابهپایمیکرد پیرترین باستانیِ سازمانم بجنگه دخالت کنم، فقط دستوپاشو میگیرم. بیشترِ طلسمهاینیازی خوبِ تزکا منطقهٔ اثرِ بزرگی دارن و دوست و دشمن حالیشون نمیشه.
زینیا سرش را بالا آورد تا برای آخرین بار در چشمانش نگاه کند. چند ثانیه کلماتِ نامفهومی بهمیگرفت زبان آورد و سپس غش کرد. ارباب از نشاطبخشی استفاده کرد تا مطمئن شود او و بچهها حالشان خوبشدند است. در همین حین، دمِ روح که مشتاق بود همراه با تجهیزاتشان به بدنِ اصلی برگردد، بهسرعت دور شد.
در همین حال، دور از خرابههای خانهٔ زینیا، تزکابرابرِ و مردِ رداآبی همچنان میجنگیدند... خنجرِ داوروس به فالماگِهمگی تقلبی برتریِ چشمگیری در برابرِ باستانیِ غیرمسلح داده بود.