چپتر 1791: جنگِ گریفونها (بخشِ ۱)
0سولوس گفت: «داشتم فکر میکردم. ما واقعاً وقتِ زیادی نداریم. اون بیرونادامه جنگه و نیروی زندگیت ترک خورده. هنوز باید دستگاهِ جابهجاییِ بدن روخندیدن سرهم کنیم و مطمئن بشیم کار میکنه. اگه قبلش اتفاقی بیفته، همهچیز تمومه.»
لیث اشارهدرایادیاش کرد: «برایسبزِ من تمومه.»
سولوس جواب داد: «برای ما.»
لیث او را محکم در آغوش گرفت و گفت:سیاهش «سولوس، زناگروشبازی درنیار. نمیخوام بارِ زندگیِ تو هم رویگریه دوشم باشه. زندگیِ خودم همینجوری هم بهاندازهٔ کافی سنگین هست.»
«تو بالقوه نامیرایی و من با این قضیه مشکلیتلاشهای ندارم. نمیتونم قول بدم تا آخرِ عمرت باهات باشم.زمانی فقط میتونم قول بدم تا آخرِ عمرِ خودم پیشت بمونم.»
سولوس گفت: «همین برام ازروشن سرم هم زیاده.» و بهسیاهش خوابی شیرین و آرام فرو رفت.
سولوس برای بازگشت به حالتِموهای عادی به زمان نیاز داشت،رگههای اما خوشبختانه وقتِ زیادی داشت.
چند روز پس از ازدواجِ واستور، ریسای درایاد، دیرال مانوهار مارت را بهتمیز دنیا آورد. نوزادِ پسر در هیئتِ درایادیاش پوستی سبزِ روشن و موهای بورمیانِ داشت، در حالی که در هیئتِ انسانی موهای سیاهش پر از رگههای نقرهای بود.
نوزاد برای اعلامِ تولدش با صدای بلند گریه کرد و بیتوجه به تلاشهای پدرشنوزاد برای آرام کردنِ او، به گریه ادامه داد، در حالی که مارت دیرال رامیپیچید تمیز میکرد و در پارچهای تمیز میپیچید. دستکم تا زمانی که نامِ کاملش را شنید.
در آندنیا لحظه، شروعنوزادِ به خندیدن کرد.
پروفسور مارت در میانِ اشکهایش گفت: «باورم نمیشه. تو واقعاً انجامشنقرهای دادی، مانوهار. حتی مرگ رو هم شکست دادی. بهت هشدار میدم، کریشنا،ادامه اگه این واقعاً خودت باشی، تا وقتی بزرگ بشی حسابی کتکت میزنم.»
ریسا با وجودِ فشارِ زایمان خندیدبلند و گفت: «دوک، اینا اولین کلماتی نیستنتمیز که یه پدر باید به پسرش بگه.»
مارت نوزاد را به دستِ همسرش دادبور که باعث شد دوباره به گریه بیفتد،نوزاد و گفت: «به خونه خوش اومدی، مانوهار.»
ریسا گفت: «هیس، عشقِ من. مامان خستهست.»درایادیاش و همین که نوزاد را برای شیرانسانی دادن به سینهاش چسباند، نوزاد آرام گرفت.
لیث و همهٔ حاضران به این موضوع خندیدند، اما اینکهرگههای دیرال مانوهار مارت هر بار با شنیدنِ نامِ دومش میخندیدتلاشهای و از مادرش اطاعت میکرد، بیشتر از ثرود باعثِ وحشتشان میشد.
عروسی و زایمانِ ریسا تنها اتفاقاتِ خوبی بودند کهتلاشهای در آن روزها از آنها لذت بردند. پادشاهیِ گریفون درنامِ آشوب بود و دلیلِ موجهی هم برای آن وجود داشت.
جنگ علیه ملکهٔ دیوانه که اکنون به نامِ جنگِانسانی گریفونها شناخته میشد، هیچ شباهتی به جنگهای پیش ازبلند خود نداشت و قواعدِ بازی نیز کاملاً متفاوت بود.
دو ارتش نمیتوانستند برای حمله به شهرهایدرایادیاش دشمن از دروازههای وارپ استفاده کنند، زیرا ارتباطسیاهش باید همزمان از هر دو طرف برقرار میشد.
دسترسیِ برترِ سلطنتی هم کمکی نمیکرد، زیرا ثرود دروازهها را از منبعِ قدرتشاننوزاد جدا کرده بود تا زمانی که نیروهایش به استفاده از آنها نیاز پیدا کنند.میپیچید او تنها یکسومِ پادشاهی را در دست داشت، اما زمان به نفعِ او بود.
کشور هنوز در حالِ بازیابی از قحطی بود و او حاصلخیزترین زمینهای پادشاهی را فتحپارچهای کرده بود که برتریِ غذایی را به او میداد. بدتر از همه اینکه ارتشِ سلطنتیانجامش هنگامِ برنامهریزی برای نبرد، باید در حرکت در اطرافِ زمینهای زیرِ کشت محتاط عمل میکرد.
بدونِ محصولاتِ کشاورزی، مهم نبودروشن چه کسی در جنگ پیروزسیاهش میشود؛ همه از گرسنگی میمردند.
این موضوع فضای مانورِ محدودی برای ارتشِ سلطنتیپوستی باقی میگذاشت و تا زمانی که نیروها نزدیکِ مزارعنقرهای بودند، استفاده از طلسمهای قدرتمند برای همه ممنوع بود.
ثرود از محصولاتِ کشاورزی برای محدود کردنِ حرکاتِ دشمنسیاهش استفاده میکرد و تنها چند مسیرِ ممکن به جاگریه میگذاشت که باعث میشد هر استراتژیای، هرچند درخشان، قابلِپیشبینی شود.
علاوه بر این، نه ثرودصدای و نه خانوادهٔ سلطنتی هیچکدامپدرش نمیخواستند به غیرنظامیان حمله کنند.
پادشاهی بدونِ مردمش، تنها مشتی زمین و خانههای خالی بود. ملکهٔ دیوانه ازبود ویرانیِ جیرا درس گرفته بود، در حالی که خانوادهٔ سلطنتی میخواستند از آسیبمیکرد رساندن به مردمی که تنها جرمشان فریب خوردن از دروغهای او بود، جلوگیری کنند.
رهبرانِ هر دو ارتش میدانستند که ویران کردنِ دیوارهای شهر و قتلعامِ بیگناهانِحالی بسیار، دقیقاً به نفعِ طرفهای سومی تمام میشد که مانندِ کرکسها دورِ کشورِتلاشهای درگیرِ جنگ میچرخیدند و آن را در برابرِ تهاجمِ داخلی و خارجی بیدفاع میگذاشتند.
درباریِ نامردگان دستکم روی کاغذ دشمنِ هر دو جناحسیاهش بود و از این فرصت برای فتحِ شهرهای تضعیفشدهگریه و تثبیتِ خود بهعنوانِ بازیگرِ سومِ این جنگ بهره میبرد.
ثرود به اورپال اعتماد نداشت و میخواست مانع شود که او قلمروی برای خودش بهپارچهای دست آورد، اما نمیتوانست جلوی پیشرویاش را هم بگیرد. همانطور که پادشاهِ مرده دوست داشتانجامش به او یادآوری کند، اگر درباریِ نامردگان فقط به جبههٔ او آسان میگرفت، اتحادشان فاش میشد.
او همچنان به کمکِ اورپال نیاز داشت تا هم شهرهای فتحشده را از شورش بازدارد وتولدش هم سلطنتیها را تحتِ فشار بگذارد. درباریِ نامردگان مرتباً به هر دو جناح حمله میکرد، شهروندانِکاملش ثرود را وادار میکرد تا به محافظتِ او متکی شوند و شکلگیریِ هستههای مقاومت را محدود میساخت.
برای سلطنتیها نیز درباریِ نامردگان خاری همیشگی در چشمشانسبزِ بود که باعث میشد نتوانند تمامِ نیروهایشان را بهبود کار بگیرند. حملاتِ نامردگان کوتاه، اما خشن و خونین بود.
بهمحضِ اینکه میفهمیدند نمیتوانند پیروز شوند، عقبنشینی میکردند و تا زمانی که نیروینوزاد کافی مستقر شود، به قتلعامِ مردم ادامه میدادند. اورپال از این استراتژی برایپارچهای یافتنِ نقاطِ ضعفِ هر دو جناح و دادنِ ضیافتی بینظیر به نیروهایش استفاده میکرد.
در طولِ جنگ، درباریِ نامردگان رونق میگرفت وبیتوجه هرچه خونِ بیشتری ریخته میشد، قدرتشان افزایش مییافت.میپیچید آنها نیروی داخلیای بودند که پادشاهی را تهدید میکردند.
از بیرون، نیروهای کویر و بهویژه نیروهای امپراطوری از زمانِ آغازِرگههای جنگِ گریفونها بیقرار شده بودند. حتی کشورهای کوچکِ مجاور نیز آمادهپدرش بودند تا با دیدنِ اولین نشانهٔ ضعف، قلمروهای خود را گسترش دهند.
سالارک همچنان با تهاجمی همهجانبه مخالف بود، اما هیچ اعتراضی به پیشنهادِبور پرهایش برای فتحِ زمینهای حاصلخیزِ مرزی و رودخانههایشان نداشت. این کار نیروهایشگریه را آماده نگه میداشت و استعدادِ واقعیِ ژنرالهایش را به او نشان میداد.
او خودش را از این ماجرا دور نگه میداشت و بیشتر بهبود بررسیِ نتایجِ تلاشهای سختش علاقه داشت تا لگد زدن به دشمنی قدیمی کهمیکرد از پیش زمین خورده بود. اما میلیا هیچیک از این تردیدها را نداشت.
او ارتشِ امپراطوری را همیشه آمادهٔ حمله به پادشاهی نگه میداشت و منتظرِتمیز فرصتی برای ضربه زدن بود. از بدشانسیِ او، ثرود و سلطنتیها نمیخواستند قلمروِمیانِ خود را با کسی شریک شوند و در موردِ مرزها به آتشبس رسیده بودند.
بهمحضِ اینکه نیرویی خارجی حمله میکرد، آنها درگیریها را متوقف میکردندرگههای و با هم به جنگِ مهاجمان میرفتند. در ابتدا، سلطنتیها امیدوار بودندکردنِ که پذیرشِ بیدرنگِ این توافق، اشتباهی فاحش از سوی ثرود بوده باشد.
اینکه اجازه دادن به نیروهای او برای رفتن به خطوطِ مقدم، به آنها اینانسانی فرصت را میداد تا همزمان تاکتیکهایش را بررسی کرده و ارتشش را تضعیف کنند. اماادامه ثرود حرکتِ آنها را اشتباهی سادهلوحانه میدانست که خودش هم میتوانست از آن بهرهبرداری کند.
مناطقِ مرزی از هر دو طرف توسطِ آرایههای مهرومومِ عنصری احاطه شدهبود بودند، که اهمیتِ ابزارهای کیمیاگری را برای جادوگرانِ جعلی به بالاترین حدتمیز میرساند. با این حال، نیروهای او تنها از جادوگرانِ بیدارشده تشکیل شده بودند.
در حالی که سلطنتیها، میلیا و نیروهایش با وحشت به جانورانِ امپراطورادامه خیره شده بودند که با نادیده گرفتنِ آرایههای جادویی، یکی پس از دیگریپروفسور طلسمِ روح رها میکردند، سربازانِ پادشاهی با حیرت به ملکهٔ دیوانه نگاه میکردند.