چپتر 1806: خشمِ سوزان (بخشِ ۲)
0کویلا با خشم به تیستا چشمغره رفت: «دیگ به دیگ میگه روت سیاه. من حتی ازازدسترفتهاش تو هم کمتر میتونم صبر کنم. اورپال همین الانش منو کشته و بهزودی میخواد پدر وتصورش مادرم رو هم بکشه، در حالی که قول داده خانوادهٔ تو رو برای آخر نگه داره.»
«بدتر از همه اینکه، فلوریا الان داره با شورا سروکله میزنه و ارزشش روراستین ثابت میکنه. فریا داره به فالوئل تو ساختنِ تجهیزاتِ جدیدش کمک میکنه و یادهیچیک میگیره چطور هم از دستان و هم از فنونِ جادوآهنگریِ تبارِ هیدرا استفاده کنه.»
«اونوقت من دارم چیکار میکنم؟ دارم از حاشیه تمرین کردنت رو تماشا میکنم.شدم خسته شدم از بس همیشه چرخِ پنجمِ درشکهام. خسته شدم از بس وبالِ گردنم.نایکا خسته شدم از اینکه به خاطرِ ضعفم، هروقت خطر نزدیک میشه همیشه جا میمونم.»
نایکا و تیستا به هم نگاهجادوآهنگریِ کردند. نمیدانستند چه بگویند؛ هر حرفِدارم توخالیای فقط کویلا را عصبانیتر میکرد.
تیستا کنارِ کویلا نشست و شانههای باریکش را در آغوش گرفت وکند گفت: «میدونی، خواهرت میخواد من آرایهگرِ گروه بشم. ولی من از آرایههابراش متنفرم. در مقایسه با طلسمهای پرزرقوبرقِ ردهٔ ۵ خیلی کند و خستهکنندهان.»
کویلا با یادآوریِ دوستِ ازدسترفتهاش لبخند زد: «یوریال هم همینطور فکر میکرد. خدایان، چقدر دلممیشد براش تنگ شده. عاشقِ جادوی راستین میشد. قشنگ میتونم تصورش کنم که داره با تکتکِ زنهایخاندانِ شورا لاس میزنه و بعد به راگو التماس میکنه که اونو به عنوانِ شاگردش قبول کنه.»
هیچیک از آن دو زن هرگز وارثِ خاندانِ دیروس راکردنت ندیده بودند، اما از آنجا که به نظر میرسید یادِ اوضعفم کویلا را تسلی میدهد، هر دو با اشتیاق سر تکان دادند.
پس از اینکه آرام شد، پرسید: «چرا داری با دستِ خالی تمریندارم میکنی، تیستا؟ برادرت یه جادوآهنگرِ بزرگه و تازه کلی آدامانت به دستدرشکهام آورده. باورم نمیشه لیث اونقدر خسیس باشه که بخواد تو بدونِ سلاح بجنگی.»
تیستا جواب داد: «من هیچوقت تو ارتش آموزشِ رسمی ندیدم و مهم نیستخستهکنندهان چندتا سلاح رو امتحان میکنم، تو همهشون افتضاحم. خوشبختانه از زمانِ آکادمی تا حالاعاشقِ دارم آدمها رو کتک میزنم. مامان، لیث، فالوئل، همهشون بهم دفاعِ شخصی یاد دادن.»
کویلا با تهمایهای ازهمینطور حسادت در صدایش جواب داد:براش «اوه، آره. نفرینِ زیبا بودن.»
«لیث بعد از شکست دادنِ سیروک، ساندر رو به دست آورد.تماشا چنگال تنها چیزیه که توش بیشترین مهارت رو دارم و ازهروقت اونجا که تیغههاش امتدادِ انگشتهام هستن، ثابت کردم که شمشیرزنِ قابلی هستم.»
نایکا آهی کشید: «منم تو استفاده از سلاح افتضاحم. برای همین خالهدارم اسکار بهم یه گرز داد. گفت با این قدرتِ هیولایی که مندرشکهام دارم، نیازی به هیچ تکنیکی ندارم، فقط باید تابش بدم و ضربه بزنم.»
«حق با اون بود؟»
«آره. حریفهام فقط میتونن جاخالیفکر بدن. حتی اگه بتونن دفاع کنن،شده سلاحهاشون خم میشه و استخونهاشون میشکنه.»
ناگهان آویزهای ارتباطیشان روشن شددارم و هولوگرامِ پادشاه که بازپسگیریِکردنت ماندیا را جشن میگرفت، پدیدار شد.
خاندانِ واستور، در همان زمان.
برخلافِ لیث، واستور چند ماهِ گذشته را در سراسرِ پادشاهی سفر کرده بود و درمیشد مقامِ استادِ ارشد، شهرها را پس میگرفت. زرهش به او اجازه میداد آرایههای شهر راوارثِ نادیده بگیرد و بهلطفِ طلسمهای آشوبش، وقتی وارد میشد میتوانست بهتنهایی با نیروهای ثرود روبهرو شود.
با این حال، واستور میدانست که حتی این هم برای ازتماشا بین بردنِ ارتشِ بیدارشدگان کافی نیست. مهم نبود چند نفر ازهروقت آنها را نابود میکرد، آنها همیشه در گریفونِ طلایی احیا میشدند.
به ازای هر شهری که تصرف میکرد، دو شهرِ دیگر سقوط میکردند. این موضوع او راتمرین دلسرد میکرد و زینیا را تا سرِ حدِ مرگ نگران میکرد. پس از ازدواجشان، حتی وقتیمیشه در خانه بود، بیشترِ وقتش را در آزمایشگاهِ مخفیاش میگذراند و بر کارِ دورگههایش نظارت میکرد.
ناندی از استعدادهایش برای دستکاریِ چشمهٔ مانای زیرِ عمارتِ اجدادیِ واستورها استفاده میکرد.خستهکنندهان او جریانِ طبیعیِ انرژیِ جهان را با قدرتهایش در هم میآمیخت تا فلزاتشده و کریستالهای جادوییای را که خواهران و برادرانش غنیمت میگرفتند، با سرعتی باورنکردنی بپالاید.
پس از ملاقات با سولوس و گرفتنِ بخششِ او، مهارتهای بیترا بهعنوانِ یک جادوآهنگرراستین اوج گرفته بود. مدتها پیش چکشِ جادوآهنگریای ساخته بود که از خشم پیشی میگرفت، اماهرگز همیشه از بهکارگیریِ آن سر باز زده بود تا هرگز جنایاتِ گذشتهاش را فراموش نکند.
آمرزشِ بیترا بر پایهٔ مطالعاتِ واستور روی خشم آهنگری شده و با کمکِ اوهمیشه ساخته شده بود. ارباب بیدارشدهای بود که به جادوی روح دسترسی داشت، در حالینگاه که خشم میتوانست امضاهای انرژیِ مختلف را بشکافد و به امضای بیترا تبدیل کند.
دورگههای مسخشده و ارباب با پیروی از دستورالعملهای اواستفاده و استفاده از نسخههای کپیِ سلاحِ ارزشمندِ منادیون، باتماشا هم همکاری کرده بودند تا آمرزشِ بیترا را بسازند.
از زمانِ ازدواج، او بیوقفه روی تجهیزاتِ لازم برایپرزرقوبرقِ خواهران و برادرانش کار میکرد. تجهیزاتی از جنسِ آدامانتیوریال که هم اندازهٔ هیئتِ انسانی و هم هیئتِ جانوریشان بود.
معادنِ ناندی نمیتوانستند تُنها فلزی را که چنین کارِ بزرگی نیاز داشتعاشقِ تولید کنند، اما نیازی هم به آن نبود. در حالی که رایجواونو بیوقفه در کورهاش کار میکرد، دیگر باستانیها انتقامِ پدرخواندهشان را عملی میکردند.
واستور از ثرود متنفر بود، اما برای او، ثرود فقط یک هدفِ ثانویه بود. بیش از هردرشکهام چیز، میخواست ببیند اورپال پس از تحقیرِ کامل، با زجر میمیرد. میخواست ببیند اورپال روی زانوهایش التماسفقط میکند و بعد سرش را از تنش جدا کند، درست همانطور که او با مانوهار کرده بود.
اما واستور این کار را درجادوآهنگریِ حالی میکرد که اورپال هنوز زندهدارم بود تا از فریادهایش لذت ببرد.
به لطفِ ارتباطاتش با دنیای تبهکارانِ زیرزمینی،مقایسه ارباب در تلاش بود تا مکانِ شاخههای درباریِدوستِ نامردگان را در شهرهای مختلفِ پادشاهی پیدا کند.
بهمحضِ اینکه یکی را کشف میکردند، به شورای بیدارشدگان خبر میدادند و بعدجادوی آنجا را با خاک یکسان میکردند. نامردگان قدرتها و تجهیزاتِ عجیبی داشتند، بهخصوصشاگردش برگزیدگانِ شب، اما در برابرِ قدرتِ جانورانِ الهیِ باستانی هیچ کاری از دستشان برنمیآمد.
کیگان، زناگروش، سایاره و هوشار جفتجفت به پایگاههای نامردگان یورش میبردند و هر چیزِ باارزشیچرخِ را که پیدا میکردند، با خود میبردند. منابعی که درباریِ نامردگان قرنها احتکار کرده بودند،نمیدانستند بیدرنگ به ناندی داده میشد و او آنها را میپالود تا برای چکشِ بیترا آماده شوند.
واستور در حالی که به چهارمین فرمانروای شعلهها کمک میکرد تا سلاحِ مناسبی برای زناگروشحاشیه بسازد، گفت: «هر چقدر میخوای قایم شو، ملن. من فقط محکم به تو و اونخطر ملکه دیوانه که دوستته ضربه میزنم، اونم درست همونجایی که بیشتر از همه درد داره.
«و وقتی مثلِبشم برههایی که میرن کشتارگاهمقایسه بیای سراغم، من آمادهام.»
جنگلِ تراون، برجِکنه سولوس، چند روزچیکار پس از بازپسگیریِ ماندیا.
پس از بازپسگیریِ موفقیتآمیزِ ماندیا، شاهزاده پئونیا مأموریتِ دیگری بهکنه لیث محول کرده بود که به همان خوبی پایان یافتهشدم بود و شهرِ تمیا را از ارتشِ ثرود پس گرفته بود.
پس از آن، لیث خواسته بود تنهایش بگذارند تا از غنایمِ جنگیاش استفادهخستهکنندهان کند و زمانِ لازم را برای جشنگرفتنِ رویدادِ شادیآورِ جشنوارهٔ بهاری اختصاص دهد.شده یا بهتر است بگوییم، رویدادی که بسیار نزدیک به اعتدالِ بهاری برگزار میشد.
لیث در حالی که سولوس هنوز در حالتِ نیمهخواببراش و نیمهبیدار وول میخورد، او را در آغوش گرفتتکتکِ و پیشانیاش را بوسید و گفت: «تولدت مبارک، سولوس.»
سولوس در حالی که آغوشش را پاسخ میداد و در گرمایتماشا وجودِ لیث غرق میشد، گفت: «به جانِ مادرم، نهتنها یادت موند،هروقت بلکه حتی تونستی اولین نفری باشی که بهم تولدم رو تبریک میگه.»
لیث با حالتی نیمهشوخی وفنونِ نیمهخجالتزده گفت: «از اونجایی کهکنه اینجا خوابیدم، کارِ خیلی سختی نبود.»
از زمانی که سولوس هیئتِ انسانیاش را پس گرفته بود، هر وقت میتوانست برای شب به برجلبخند برمیگشت تا هستهٔ نیرویش را بیشتر تثبیت و تغذیه کند. با این حال، پس از آنکه بیترازنهای حقیقت را دربارهٔ مرگِ الفین و منادیون به او گفته بود، سولوس اغلب از کابوسهای وحشتناکی رنج میبرد.