چپتر 2422: فصل 2422
0لیث تکرار کرد:ولی «تنها مردن؟ ممنونبکنم از اینهمه اعتمادت، بابا.»
رااز کفِ دستانش را بهنشانهٔ تسلیممیتونی بالا برد و گفت: «به خدایان قسم،جانورِ اینو فقط یه بار سالها پیش گفتم!»
آران میخواست یادآوری کند که در این سالها این اتفاقولی بیش از یک بار افتاده است و تکتکِ موارد راتلقین با انگشتانش بشمارد، اما ظاهراً کسی علاقهای به شنیدنش نداشت.
پدرش با نگاه التماس میکرد کهخیلی دهانش را ببندد و آران بادیگر وجودِ سنِ کمش، آنقدرها هم دیرفهم نبود.
پرسید: «خبلبریز چیکار میتونیکارم بکنی؟ بیدارشدهای؟»
نایکا سر تکان داد: «آره.»
«جانورِ الهی هستی؟شدن گریفونی؟ من تادیگر حالا سوارِ گریفون نشدم!»
«نه، من انسانم.»
«آها.» لحنِ آران بیروح شد و حتی سعیکلوچه نکرد ناامیدیاش را پنهان کند. یک انسانِ بیدارشده کههمین حتی خوشگل هم نبود، حتماً ضعیف و بیمزه بود.
نایکا که داشت بهش برمیخورد، تصمیم گرفت بابیدارشدهای نشان دادنِ نیشهای بلندش کمی از غرورش راگریفونی پس بگیرد: «یه بیدارشدهٔ معمولی نیستم. من خونآشامم.»
آران تحتتأثیر قرار نگرفت: «مثلِ پشهدیگر خون میخوری؟» نیشهای اونیکس بلندتر بودمیتونم و خودش هم خیلی بزرگتر بود.
مقایسه شدن با حشراتِ موذی دیگر کاسهٔبزرگتر صبرش را لبریز کرد. «آره، ولی اینصبرش کارم میتونم بکنم. تو دیگه کلوچه نمیخوای.»
نایکا سرش را نوازش کرد و رویدیگه او از تلقین استفاده کرد. آران بااستفاده چشمانی بیحالت گفت: «آره، همین الانم سیرم.»
«لریای طفلکی حتماً گشنشه.پرسید تو بهعنوانِ داییش بایدبیدارشدهای کلوچههاتو باهاش قسمت کنی.»
آران سر تکان داد و پر از دلسوزی برای خواهرزادهاشولی گفت: «لریای طفلکی. تو... هی، من اصلاً سیر نیستم وتلقین نمیخوام بیسکویتامو قسمت کنم! تا ناهار دیگه هیچی گیرم نمیاد.»
نایکا با حالتی عذرخواهانهبلندتر شانه بالا انداخت: «ببخشید، لریا.شدن کم مونده بود گولش بزنیم.»
لریا خیلی دوست داشت سهمِ دوبرابر بخورد،دیگه اما شکست را با وقار پذیرفت: «نگراناستفاده نباش، خاله. همیشه دفعهٔ بعدی هم هست.»
آران پرسید: «صبر کن، این یکی از قدرتهای خونآشامیت بود؟»تکان و در جواب سر تکان دادنی دید. «ایول! میتونی روی مامانامونانسانم ازش استفاده کنی تا هر وقت دلمون خواست بهمون بستنی بدن؟»
«نه، متأسفم. مامانا ذاتاً در برابرِ هر نوع قدرتیلبریز ایمن هستن.» حرفهای نایکا صدای نالهٔ آران و لریا راروی درآورد و خونآشام را از نگاهِ غضبآلودِ والدینشان نجات داد.
«چه حیف.میخوری دیگه چیکاربلندتر میتونی بکنی؟»
پس از آن، برای نایکا زحمتِ زیادی نداشت که اعتمادسرش و تحسینِ بچهها را جلب کند. بهمحضِ اینکه صبحانه تمام شد،طفلکی او و سولوس را بیرون کشیدند تا با آنها بازی کنند.
لیث هم اتاقِ غذاخوری را ترک کرد و به آزمایشگاههای جادویی رفت که خانوادهٔ سلطنتی داشتندگریفونی برایش میساختند. آنجا تنها بخشِ عمارت بود که او از مبله کردنش بدش نمیآمد، چرا که درحتماً غیابِ سولوس به مکانی برای کار نیاز داشت و مانندِ هر چیزِ دیگری، هزینهاش را سلطنتیها میپرداختند.
رااز سعی کرد برای قدمزدن و هضمِکاسهٔ غذا به پارک برود، اما متوجه شددیگه الینا هنوز مچِ دستش را محکم گرفته است.
الینا با اخمی که باخودش حالتِ جدیِ چهرهٔ رنا و کامیلاموذی همخوانی داشت، گفت: «باید حرف بزنیم.»
رااز نالهای کرد وکارم در دل برای مرگی سریعنمیخوای به درگاهِ خدایان دعا کرد.
افسوس که نگهبانانِ گارلن متفقالقول میخواستندمیتونی الیسیا پدربزرگش را ببیند و درخواستِآره او را بهعنوانِ خواستهای بیهوده رد کردند.
پادشاهیِ گریفون،میخوری شهرِ والرون،بلندتر مقرِ بازپرسها.
در حالی که سولوس در عمارت ماند تا به الینا درنوازش مراقبت از تیستا کمک کند و وقتش را با او و بچههابهعنوانِ بگذراند، کامیلا برای اولین روزِ کاریاش بدونِ جیرنی، به والرون وارپ کرد.
او بهخاطرِ آزار و اذیتهایی که از زمانِ ازدواج با لیث متحمل شدهجانورِ بود و حرفهای بیرحمانهای که مردم اکنون به دخترِ به دنیا نیامدهاش میزدندسعی — مانندِ اتفاقی که در مهمانیِ شبنشینی افتاده بود — بسیار مضطرب بود.
«قسم میخورم این واقعاً کیفِ دستیِ خودمه، نه یه همزادولی که آمادهست تا روتو برگردوندی منو بخوره.» اینکه لیث مانندِتلقین سایهای بیشازحد محافظهکار دنبالش میآمد هم کمکی به آرامشِ او نمیکرد.
«به نظر سنگین میاد و توخیلی والرون هم نمیتونی از آویزهای بُعدیدیگر استفاده کنی. مطمئنی نمیخوای من برات بیارمش؟»
«لیث، من واقعاً میتونم یه مبل رو با یه دست بلند کنم!»روی بیدارشدگانِ عادی با هر بار ارتقا تا هستهٔ فیروزهای، فقط اندکی افزایشداییش قدرت به دست میآوردند و کامیلا هنوز به هستهٔ زرد هم نرسیده بود.
با این حال، بارداری و خونِ جانورِ الهیبیدارشدهای که در رگهایش جریان داشت، همزمان با رشدِگریفونی الیسیا، توانمندیِ جادویی و فیزیکیاش را افزایش میداد.
لیث با وحشت گفت: «یهموذی مبل بلند کردی؟ اگه بهولی خودت فشار میآوردی چی— بیخیال.»
آنها رمزِ مخفیانهای بینِ خودشان تعیین کرده بودند.مقایسه وقتی کامیلا طوری به او چشمغره میرفت که انگارکارم میخواست او را بکشد، لیث باید دهانش را میبست.
مقرِ بازپرسها در یکی از بالهای دادگاهِ عالیِ والرون بود. مانندِنوازش هر ساختمانِ شهریِ دیگری که کاخِ سلطنتی نبود، صرفاً برای کاراییگشنشه ساخته شده بود و هیچگونه وسیلهٔ تجملی در آن به چشم نمیخورد.
راهروهایش با رنگِ آبیِ روشنی نقاشی شده بود که سقف و دیوارها راجانورِ میپوشاند. در هر گوشه، تابلوهای راهنمای سفیدی نصب شده بود که به مراجعانسعی و تازهواردها کمک میکرد راهشان را در هزارتوی این ساختمانِ اداری پیدا کنند.
سربازان مدام در جستوجوی مزاحمان گشت میزدندکاسهٔ و هر کسی که دستکم سطحِ دسترسیِدیگه متوسطی داشت، تیمِ امنیتیِ خودش را همراه داشت.
تنها اثاثیهٔ آنجا گلدانهایی برای کمتر کردنِ شباهتِ محیط به زندان، ودیگر سطلهای زبالهای از جنسِ مادهای شفاف بود که زبالهها را بهطورِ جادویی درروی لایههایی مجزا مرتب میکردند تا پنهان کردنِ موادِ منفجره در آنها غیرممکن شود.
این فضا برای آدمِ عادی تنگ و خفهکنندهکلوچه بود و چند هفته زمان میبرد تا بهبیحالت بازرسیهای امنیتیِ مکرر و تفتیشبدنیهای اجباری عادت کند.
اما لیث آن را مایهٔچیکار اطمینانخاطر میدانست و مانندِ کوسهایتکان در اقیانوس، در آنجا حرکت میکرد.
در حالتِ عادی یک بازپرس هیچ توجهی جلب نمیکرد وولی کارمندانِ پرشماری که با اسناد و گزارشهای مهم در راهروهاتلقین بالا و پایین میرفتند، حتی نگاهِ دومی به کامیلا نمیانداختند.
با این حال، همراهیِ لیث با ردای سفید و طلاییِ مَگوسِ اعلی،دیگر باعث میشد کارمندان ناگهان سرِ جایشان میخکوب شوند. آنها اغلب به همنوازش برخورد میکردند و کاغذهایشان میریخت، و کفِ سبزِ روشنِ راهرو را سفیدپوش میکردند.
حداقل از شرِ اون بازرسیهای امنیتیِ روی اعصابِ روزِ اول خلاص شدیم.روی کامیلا در دل آهی کشید، چرا که حتی نگهبانانِ دفترِ جدیدش هم بهمحضِباید تأییدِ هویتِ لیث توسطِ اسکن، با تعظیمی عمیق راه را برایشان باز کردند.
آنها زودتر از موعد به دفترِ آرخون جنما گریفوننایکا رسیدند، زیرا هیچکس متوقفشان نکرده بود تا کیفِ کامیلاسوارِ را بگردد یا سؤالی دربارهٔ حضورشان در آن بال بپرسد.
سربازانِ گشتیِ راهروها در برابرِ چهرههای جدید هیچ گذشتی نداشتند، اما چهرهٔ لیثبکنم کاملاً شناختهشده بود. نگهبانان فقط کافی بود ردای سفید و طلاییاش را ببینندسیرم تا به او و کامیلا اجازه دهند بدونِ هیچ بازرسیِ اضافهای عبور کنند.
تصاویرِ مراسمِ اهدای جوایزِ جشن در سراسرِ پادشاهی پخش شده بودموذی تا هم از قهرمانانی که صلح را بازگردانده بودند تقدیر شود،نمیخوای و هم به شهروندان نشان دهند که قحطی رو به پایان است.
جشنهایی از پیش در تمامِ مناطقِ پادشاهی برنامهریزی شده بود تا در ادامهٔ جشنِ سلطنتیچشمانی برگزار شوند. غذا هنوز کمیاب بود، اما مرون باید با چیزی بیش از کلمات ثابتدلسوزی میکرد که سختیِ جنگ به پایان رسیده و هیچ برنده یا بازندهای در کار نیست.
فقط پادشاهیِ گریفون.
از این رو قرار بود با تمامِ مناطق، فارغ از اینکه در کدام جبهه جنگیدهکلوچه بودند، رفتاری برابر شود و همه پایانِ درگیری را جشن بگیرند. اتحادِ دوبارهٔ پادشاهی محقق نمیشد،داییش مگر اینکه مردم بهجای دلتنگی برای ملکهٔ دیوانه، دلیلی برای شادی از این اتحاد داشته باشند.