چپتر 1495: در اعماق (بخشِ ۱)
0پس از چند ساعت بررسیِ سیستمِ کنترلِ برج، لیث و سولوسمیشه بالاخره راهی یافته بودند تا جریانِ اطلاعات به مغزِ سولوس را محدوداینکه کنند. اینگونه او میتوانست بدونِ سوزاندنِ مغزش از هیئتِ چشمان استفاده کند.
مشکل اینجا بود که چنین گزینهای فقط زمانی در دسترس بود که سولوس هیئتِ برجهرچه را به خود میگرفت. از این رو، او و لیث سخت تلاش کرده بودند تا راهیمتوجه بیابند که لیث بتواند از طریقِ پیوندِ ذهنیشان نیمی از بارِ او را به دوش بکشد.
این کار به سولوس اجازه میداد قدرتِ مغزِ خود را دو برابر کند و عوارضِ جانبیِ چشمانِ منادیون راهستهٔ به نصف برساند. علاوه بر آن، حالا که لیث سرانجام فنِ تنفسی ابداع کرده بود که از هستههای کمکیاشآنچه بهره میگرفت، هرچه هستهٔ بنفشِ تیرهاش قویتر میشد، هستهٔ نیروی برج نیز با سرعتِ بیشتری شکل و عملکردهایش را بازمییافت.
اندکی پس از اتفاقاتِ لایتکیپ، لیث متوجه شده بودمیشه که انباشت در مقایسه با آنچه برای پالایشِ بیشترِ هستهٔحرف مانایش نیاز داشت، مقدارِ ناچیزی انرژیِ جهان به آن میرساند.
لیث با خود فکر کرد: «لعنتی. واسه همینه که اسکارلت تونست اونقدرمنم زود به بنفشِ روشن برسه. همون لحظهای که به بنفش رسید یه فنِبحث عالی تو دستوبالش داشت، در حالی که من دارم از صفر شروع میکنم.»
فلوریا آهی کشید و گفت: «میشه منم در جریان بذارید؟ فالوئلابداع راست میگه. حالا که میدونم کِی دارید با سولوس حرف میزنید،نیز اینکه منو از بحث بیرون میذارید هم بیادبانه است هم مورمورکننده.»
لیث گفت:برابر «ببخشید، ترکِجانبیِ عادتهای بد سخته.»
آرایهٔ وارپ آنها را به فلاتِ کوچکی در میانِ تپههای شنی رساند. هوافالوئل سرد و خشک بود و بادِ ملایمی پوششِ گیاهیِ تُنکی را که ازبیادبانه زمینِ حاصلخیزِ پنهان در زیرِ لایهٔ نازکی از شن روییده بود، خم میکرد.
فلوریا با تعجب سوت زد، چرا که متوجه شد آنقدر به سمتِ غرب رفتهاند که هنوزراست شب بود و افرادِ زیادی از هر نژادی آنجا حضور داشتند. گیاهان، نامردگان، انسانها و جانوران باعادتهای چهرههایی جدی به اطراف نگاه میکردند و منتظرِ دستور بودند، گویی مأموریت از قبل شروع شده بود.
چند گروهِ کوچک متشکل از افرادِ همنژاد از قبل شکل گرفته بود، اما بیشترِبهره بیدارشدگان از بقیه فاصله میگرفتند. با قضاوت از روی دریای چشمانِ درخشان، همه داشتنداندکی از بینشِ حیات استفاده میکردند تا رقبا را بسنجند و همتیمیهایشان را انتخاب کنند.
فلوریا زحمتِ پچپچ کردن به خود نداد و گفت: «یادم بنداز بافنِ کسی دست ندم تا با نشاطبخشی معاینهام نکنن.» از آنجا که همهنیروی حواسِ تقویتشده داشتند، استفاده از طلسمِ سکوت به اندازهٔ پیوندِ ذهنی بیادبانه بود.
لیث سر تکانشروع داد و گفت: «آره،کشید لعنت به سنتهای بیدارشدگان.»
چنان خصومتِ فزایندهای در اطرافش حس میکرد که باعث میشد جشنِ سلطنتی شبیهِ یک دورهمیِفالوئل دوستانه به نظر برسد. تنها زمانی که لیث هدفِ چنین خشمِ بیدلیلی قرار گرفته بود،مورمورکننده در دورانِ آکادمی و پس از آن بود که نالیر اشیاءِ بردگیاش را پخش کرد.
صدای زنانهای گفت: «شاید بهتر باشه از کلماتی که ممکنهتنفسی بهراحتی با تمسخر اشتباه گرفته بشن، استفاده نکنید.» این صدامیشد آنها را مجبور کرد برگردند و با چهرهای آشنا روبهرو شوند.
آتونگ سورانوت زنی در اواسطِ دههٔ بیستِ زندگیاش بود، با حدودِ ۱٫۷۵ متر قدابداع و موهای سیاه و کلاغی که تا گودیِ کمرش میرسید. او ردای جادوگرِ طلاییِ همیشگیاشعملکردهایش را با لباسِ ماجراجوییِ راحتی متشکل از ژاکت، پیراهن، شلوار و چکمه عوض کرده بود.
لباسهای بهشدت افسونشده آنقدر گشاد بودند که مانعِ حرکاتش نشوند، اما نمیتوانستند برجستگیهای بدنشراست را چندان پنهان کنند. او نیز مانندِ لیث یک خودبیدارشده بود، با این حالمورمورکننده هنوز هستهٔ آبیِ روشن داشت و هنوز یاد نگرفته بود چگونه بر محدودیتهایش غلبه کند.
لیث رگباری از سؤالاتصفر برایش داشت، اما این بارکشید ادبش را به یاد آورد.
لیث در حالی که تعظیمِ کوتاهی میکرد، گفت: «لرد آتونگ،تنفسی این یه غافلگیریِ غیرمنتظره است. فکر میکردم این مراسم فقطمیشد برای شاگردهاست. منظورتون از تمسخر چیه و اینجا چیکار میکنید؟»
آتونگ گفت: «من اونقدر نزدیک بودم که بشنوم همراهت داره دربارهٔسرانجام دست دادن حرف میزنه، اما بقیه احتمالاً بهش بیتوجهی کردن و فقطمیشد حواسشون به این بود که داشتی به سنتهامون بد و بیراه میگفتی.»
«شنیدنِ این حرفا از دهنِ یه خودبیدارشده که شاگردِ رسمی هم نیستبذارید ولی بهتنهایی به هستهٔ بنفش رسیده، حتی برای منم اعصابخردکنه. خیلی ازبیرون ما بالای صد سال سن داریم و هنوز تو هستهٔ آبی گیر کردیم.
«علاوه بر این، تو بزرگِ شورامیکنم نیستی اما شورا بهت این امتیاز روجریان داده که شاگردِ خودت رو همراهت بیاری.»
لیث گفت: «آها.»
«آها و درد. در موردِ اون یکی سؤالت هم، راگو موقتاً من رو دوبارهابداع بهعنوان شاگردش پذیرفته تا بتونم تو این مأموریت شرکت کنم. منم مثلِ هر کسِشکل دیگهای که هستهٔ آبی داره، امیدوارم سرنخهایی پیدا کنم که کمکم کنه به روشنبینی برسم.
آتونگ ادامه داد: «تا وقتی یه میراث بتونه ما رو از این تنگنا ردراست کنه، برای هیچکس مهم نیست که قدیمیه یا جدید. اشکالی نداره باهاتون همراه بشم؟ احتمالاًببخشید داخل که رفتیم راهمون از هم جدا میشه، ولی الان باید کمتر جلب توجه کنی.»
حضورِ یک اربابِ منطقه که از قضا شاگردِآهی نمایندهٔ انسانها در شورا هم بود، باعث شدراست خیلیها از چشمغره رفتن به لیث دست بردارند.
لیث گفت: «لعنتی. من اونقدر کمعلاوه با اعضای شورا میگردم که تقریباًهستههای یادم رفته بود شماها چقدر رقابتجویید.»
فلوریا شانه بالا انداخت و گفت: «واقعاً نمیتونی سرزنششون کنی. تو فقط بعدتنفسی از چند سال تمرین با فالوئل رفتی تو لیستِ بهترینِ بهترینها، در حالی کهبیشتری بقیهٔ آدمای اینجا دهها سال جون کندن تا استاداشون اونا رو به رسمیت بشناسن.»
فلوریا میخواست دربارهٔ این امتیازِ لیث که توانسته بود یک همراهِ دوستداشتنی با خودش بیاوردمیگه شوخی کند، اما در جامعهٔ بیدارشدگان که تیستا در آن فقط یک زنِ زیبا محسوبترکِ میشد و لیث اصلاً به چشم نمیآمد، بیشتر از همیشه احساس میکرد یک جوجهاردکِ زشت است.
وقتی همه رسیدند، لوتوصفر ترینت، نمایندهٔ گیاهان، درآهی میانِ جمعیت ظاهر شد.
«از اونجا که همکارانِ نامردهمون بهخاطرِ طلوعِ آفتاب وقتِ زیادی ندارن،ابداع وقت رو با تشریفات تلف نمیکنم. دنبالم بیاید. تو راه وضعیت روسرعتِ براتون توضیح میدم.» این موجود شبیهِ یک درختِ بلوطِ غولآسای انساننما بود.
دستش را تکان داد و باعث شد غارِبرساند عظیمی مانندِ یک مارِ سنگی که با صدایکمکیاش فلوت افسون شده باشد، از دلِ شنها بیرون بیاید.
«ما تا مقصدمون پرواز نمیکنیم، چون باید مختصاتتون رو تومنم ذهن بسپارید تا در صورتی که لازم شد وارپ کنیدمیزنید یا تصمیم گرفتید مأموریت رو رها کنید، مشکلی نداشته باشید.»
با تکانِ مچِ دستش، زمین به تسمهنقالهای تبدیل شدکشید که به بیدارشدگان اجازه میداد بهسرعت حرکت کنند و درکِی عینِ حال تمامِ تمرکزشان را روی مسیرِ پیشِ رو بگذارند.
«وضعیت سادهست. ما از قبل به دفاعِ بیرونیِ اورگاماکا نفوذتنفسی کردیم و فقط وظیفهٔ کاوش و جستوجوی ساختمونهاش رو بهمیشد شما سپردیم. این مأموریت محدودیتِ زمانی نداره و اجباری هم نیست.
«با این حال، شما از طرفِ استادانِ خودتون و شورا اینجا هستید، پس عملکردتون بر اساسِکمکیاش نتایجی که میگیرید قضاوت میشه.» لوتو هر از گاهی تسمه را متوقف میکرد تا افراد بتواننداتفاقاتِ محیطِ اطرافشان را به خاطر بسپارند و از آن برای وارپ کردن به بیرون استفاده کنند.
«تونل کاملاً سرراسته، طوری که حتی اگه چیزی یا کسی دنبالتون بود، بهسرعت شماراست رو به بیرون هدایت میکنه. سؤالی هست؟» سفرشان بهزحمت چند دقیقه طول کشیده بود،مورمورکننده با این حال لیث تقریباً میتوانست فشارِ هزاران تن سنگِ بالای سرش را حس کند.
یک اسپرایت پرسید: «بله.صفر از کجا بفهمیم کهآهی اورگاماکا رو کاملاً پاکسازی کردیم؟»
این فِی شبیهِ یک درختِ توسِعلاوه باریک بود که به مردی خوشقیافه باکمکیاش بالهای پروانهای روی پشتش تبدیل شده باشد.
لوتو با کلافگیعوارضِ جواب داد: «نهمنادیون شما میفهمید، نه من.»