چپتر 1776: مشکلِ تکراری (بخشِ ۲)
0فلوریا جواب داد: «من تنها کسیام که بهخاطر مادرم میتونهاتاقخواب مثل تو آزادانه تو بلیوس رفتوآمد کنه. سولوس میترسید لیث یهردوبدل کارِ احمقانهای بکنه و ازم خواست بیارمش اینجا. هنوز منتظرِ جوابته.»
«ببخشید، اجازه صادر شد.»
رشتهای از نور از انگشتر بیرون آمد و آنقدرندارم بزرگ شد تا شکلِ انساننمایی به خود گرفت. سپس نوراونجا به گوشت و خون تبدیل شد و سولوس پدیدار شد.
«خیلی ممنون که لیث رو آوردیچنان اینجا! بلیوس بهترین جا برای اینه کهرابطهاش نیروی زندگیش رو مجبور به استراحت کنیم.»
کامیلا پرسید: «نمیخوام بیادبی کنم، ولی روزِ افتضاحی داشتم و عصرِ ازخوابیده اونم افتضاحتری رو گذروندم. میفهمم که نگرانِ لیثی، اما محافظ قبلاً نیرویشانه زندگیش رو بررسی کرده. نمیشد این کار تا فردا صبح صبر کنه؟»
او هیچ مشکلی با سولوس نداشت، اما ورود به خانهاش در این ساعتشتابی و آن هم با حقه، برای کامیلا مثلِ ورودِ غیرمجاز به حریمش بود. سولوسمیخوام فقط با حضورش در آنجا، داشت به فضایی که کامیلا خصوصی میدانست تجاوز میکرد.
سولوس با چنان آشناییای به اطرافِ آپارتمان نگاه کردندارم که به کامیلا یادآوری کرد رابطهاش با لیث چقدر آشفتهاونجا بوده است: «نه. الان وقتِ توضیح دادن ندارم، لیث کجاست؟»
وقتی آن دو زن با معذب بودن بهاطرافِ او نگاه کردند، بهسرعت به کاناپه اشاره کردبوده و جواب داد: «تو اتاقخواب. من اونجا خوابیده بودم.»
سولوس با چنان شتابی حرکت کرد که فلوریا واشاره کامیلا را گیج گذاشت. آن دو نگاهِ پرسشگرِ بیصدایی ردوبدلپرسشگرِ کردند و با بالا انداختنِ شانه به یکدیگر جواب دادند.
«یه کم کمک میخوام!»
کامیلا با شنیدنِ صدای سولوس و صدای کوبیدهدادن شدنِ چیزها، به داخل شتافت و گفت: «اوه،کاناپه لعنتی. کلاً این موضوع رو فراموش کرده بودم.»
اتاقخواب عایقِ صدا بود، بنابراین تا وقتی در باز نشده بود،کرد حتی یک صدا هم نشنیده بود. لیث خوابِ ناآرامی داشت کهندارم اگر بهخاطرِ جرمِ بدنش و دگردیسیاش نبود، مشکلِ بزرگی به حساب نمیآمد.
چنگالهای دست و پایش تشک را شکافته و ملافهها را پارهپاره کرده بود.بودم بالهایش با خشم به هم میخوردند و تکهپارههای پارچه را با چنان قدرتیدادند به اطراف پرتاب میکردند که برای از پا درآوردنِ یک مردِ بالغ کافی بود.
هیچکدام از اینها برای سولوس مشکلی نبود، اما تقلا و دگردیسیِ مداومِ لیث،شتابی اجرای طلسم را برایش سخت میکرد. کامیلا پیش از ورود به اتاق اوکمک را هیس کرد و لیث آنقدر متوقف شد که کامیلا بتواند دستش را بگیرد.
او فوراً آرام شد و بهمحضوقتِ اینکه کامیلا شروع به نوازشِ ملایمِ سرشبودن کرد، هیئتش در حالتِ انسانی تثبیت شد.
کامیلا با لحنِ آرامبخشی که برای گفتنِ قصهٔ پریانآپارتمان به بچهها به کار میبرد، زمزمه کرد: «همیشه بعدالان از اینکه لیث روزِ بدی رو میگذرونه، همینجوری میشه.»
پس از اینکه سولوس معاینهٔ کاملی با نگاهِ مغاکی انجاماتاقخواب داد، کامیلا لیثِ حالا آرامگرفته را با پتوهای جدیدی پوشاندبیصدایی و هر سه زن در کمالِ امنیت از اتاق خارج شدند.
فلوریا که هنوز از آنچهکردند دیده بود در شوک بود،اونجا پرسید: «اون دیگه چه کوفتی بود؟»
کامیلا آهی کشید و گفت: «وقتی بعد از یه اتفاقِ بدوقتی لیث تنها میخوابه، همیشه اتاق رو به هم میریزه. برای همینشتابی وقتی هنوز با هم بودیم، همیشه سعی میکردم شبها برگردم پیشش.»
سولوس سر تکان داد و گفت: «آره. ازاطرافِ وقتی باهاش به هم زدی، همیشه تو برج پیشِاست من میخوابه تا صبحها پدر و مادرش رو نترسونه.»
نگاهِ خیره و معذبِمعذب طولانیِ آن دو، او رااشاره مجبور کرد بیشتر توضیح دهد.
«منظورم اینه که برج میتونه با خیالِ راحت وزنش رو تحمل کنهبودم و چون هر چیزی که داخلشه رو خودم ساختم، میتونم همهچیز رو بدونِدادند خرج کردنِ حتی یه سکه تعمیر کنم. هرکدوممون هم تو اتاقِ خودمون میخوابیم.»
فلوریا گفت:آشفته «این کارت خیلیالان شجاعانه بود، کامیلا.»
کامیلا با نگاهیمیدانست گیج پرسید: «منظورتچنان از شجاعانه چیه؟»
فلوریا جواب داد: «حتی قبل از اینکه جرمِ یه تیامات رو به دست بیاره، لیث ممکن بود تونگاهِ خواب با یکی از بالها یا چنگالهاش تو رو بکشه. حتی یه بالشت هم اگه با قدرتِ اونگفت پرتاب بشه میتونه برای یه انسان کشنده باشه، با این حال تو بدونِ ترس قدم گذاشتی تو اتاق.»
کامیلا طوری که انگار فلوریا حرفِ بیمعنی و خندهداری زده باشد، خندیدبودم و گفت: «چون چیزی برای ترسیدن وجود نداره. لیث هرگز به من آسیبدادند نمیرسونه. حتی امشب هم که کاملاً از خودبیخود شده بود، مراعاتم رو میکرد.»
«درست همونطور که با شنیدنِ صدای من آروم شد. تازه،کجاست محضِ احتیاط همیشه زرهام رو میپوشم.» لباسِ خوابش به زرهِخوابیده اسکیلواکر تغییرِ شکل داد و دوباره به حالتِ اول برگشت.
سولوس سر تکان داد و پوستِ بینقصِ بازوهای برهنهاش را به فلوریا نشان داد که حتی با وجودِالان آنقدر نزدیک بودن به تیاماتِ در حالِ تقلا، آسیبی ندیده بود: «آره. همونطور که میبینی لیث به منحرکت هم آسیبی نرسوند. من نتونستم آرومش کنم، فقط به این خاطر که پیوندِ ذهنیمون دردمون رو بدتر میکرد.»
سولوس اشکهایی را که اندوهِبودن مشترکشان بر گونههایش جاری کردهاتاقخواب بود، از صورتش پاک کرد.
فلوریا بدونِ اینکه واقعاً حرفهایشان را بفهمد،کاناپه به آنها گوش میداد و حس میکردحرکت تنها آدمِ عاقل در دنیایی دیوانه است.
کامیلا پرسید:آشفته «دربارهٔ نیرویاست زندگیاش چی میگفتی؟»
سولوس دستانش را به سمتِ او و فلوریا دراز کرد وکرد گفت: «اگه بهتون نشون بدم راحتتره.» و پیوندِ ذهنیای برقرار کردندارم که تمامِ مکالمهشان با مانوهار در کویر را دوباره پخش کرد.
فلوریا در حالی که رنگپریدهبودن و بیجان شده بود، پرسید:اتاقخواب «خدایانِ بزرگ! حالِ لیث الان چطوره؟»
سولوس پاسخ داد: «شانسبودن آوردیم. این بار نیروی زندگیاشاتاقخواب بیشتر از این تحلیل نرفت.»
کامیلا پرسید: «نمیفهمم، لیث نه جنگید و نهدادن طلسمی اجرا کرد. فقط دیوانهوار به اطراف حملهکاناپه کرد. چطور ممکنه این کار بهش آسیب بزنه؟»
سولوس سر تکان داد: «کامی، یعنی کامیلا، اون فقط یه حملهٔ ساده نبود.رابطهاش لیث یه شهرِ کامل رو تاریک کرد، تا کیلومترها دیو پدید آورد و ازشونکردند به عنوانِ تقویتکننده استفاده کرد تا هر کاری که داشت میکرد رو پشتیبانی کنه.»
«این کار شاهکاری بود که شک دارمبهسرعت هیچ بیدارشدهٔ عادیای با هستهٔ بنفش بتونهشتابی انجامش بده و فشارِ عظیمی بهش وارد کرد.»
فلوریا گفت: «دقیقاً چیکار کرد؟»
سولوس شانه بالا انداخت: «نمیدونم. مشکلِوقتِ یه شکلِ زندگیِ جدید اینه کهمعذب هیچکس نمیدونه چه کارایی ازش برمیاد.»
«چیزی که میدونم اینه که اگه کامیلا حتی یه دقیقه دیرتر متوقفش میکرد و اگه اونبوده رو تحتِ تأثیرِ آرایههای بلیوس قرار نمیداد، یه بخشِ دیگه از نیروی زندگیاش رو از دست میداد.خوابیده شانس آوردیم که اون تاریکی هر چی که بود، اونقدر طول نکشید که بیشتر بهش آسیب بزنه.»
کامیلا پرسید: «کمی چای میخورید؟» خودش هم بعدکاناپه از شنیدنِ یک خبرِ وحشتناکِ دیگر، هم به کمیگذاشت همصحبتی نیاز داشت و هم به یک نوشیدنیِ گرم.
سولوس که متوجه شده بود کاملیا هیچکجا دیده نمیشود و تمامِخوابیده وسایلِ متعلق به لیث ناپدید شدهاند، احساسِ گناه کرد و گفت:انداختنِ «آره، ممنون. بهم بگو برای تشک و پتوها چقدر بهت بدهکارم.»
کامیلا کتری را روی اجاق گذاشت: «نگرانِتوضیح اون نباش. مشکلِ همیشگی، یادت که هست؟ لیثبهسرعت دقیقاً برای همین مواقع اونا رو عمده خریده.»
سولوس خندید: «بیشتر برای اینکهمیکرد تخفیفِ گنده بگیره. همونقدر که دوستکرد داره آماده باشه، خسیس هم هست.»
کامیلا خندید و چهرهٔ بهتزدهٔ فروشندهٔ تشکبهسرعت را به یاد آورد که مجبور شده بودحرکت با یک جادوگرِ اعظم چانه بزند: «کاملاً درسته.»
فلوریا گفت: «برای کسایی که هرگز با هم وقت نگذروندن، دقیقاًخوابیده شبیهِ دوستای قدیمی حرف میزنید.» این حرف باعث شد آن دوانداختنِ زن طوری به یکدیگر نگاه کنند که انگار بارِ اولشان است.
پادشاهیِ گریفون، همزمان.
ثرود وقتی برای تلف کردن نداشت، بنابراین لحظهای که اورپال مانوهار را کشت و گامِ اولِ نقشهاشاست را تکمیل کرد، به سراغِ فازِ دوم رفت. حالا که پادشاهی طلسمی برای بیرون کشیدنِ پوستدزدهایش داشت، کمترشتابی از یک روز طول میکشید تا درمانگران آنها را شناسایی کنند و ماهها آمادهسازیاش را به باد بدهند.
فقط باید چند ساعت صبر میکرد تا وحشتکاناپه و هیستریِ جمعی به اوجِ خود برسد، درگیج حالی که نیروهای پادشاهی ثانیهبهثانیه پراکندهتر و تحلیلرفتهتر میشدند.
آنها اول باید جسدِ مانوهار را پیدا میکردند، بعد باید پیشخوابیده از آنکه ردِ اورپال کور شود به شکارش میرفتند، و در نهایتشانه باید با ناآرامیهایی که دگردیسانِ ثرود به راه انداخته بودند، مقابله میکردند.