چپتر 1633: خواستههای سلطنتی (بخشِ ۱)
0برینجا گفت: «اگه این واقعیت رو هم اضافه کنید که سالِ گذشته هیچکدوم از مقاماتِ پادشاهیزندگی رو به تولدتون دعوت نکردید، اینکه بهجای یه مهمونیِ رسمی یه جشنِ خصوصی گرفتید، و اینکهاوضاعم اربابِ کویر به خونهتون اومد، میتونید درک کنید که چرا جایگاهتون تو دربار اینقدر متزلزل شده.»
لیث در جواب گفت:زود «اینطور نیست. من خانوادهٔکشید ارناس رو دعوت کردم.»
او گفت: «این فقط در صورتی اهمیت داشت که بانو جیرنی و لُرد اوریوندارید حضور پیدا میکردن. اما تنها اعضای خانوادهٔ ارناس که به مهمونیتون اومدن، همونهایی هستن کهبدید کمی بعد از شما به پادشاهی پشت کردن و دنبالتون به جمعِ جانورانِ امپراطور پیوستن.»
«بعد از اون، بیشتر از یک ماهه که به کویر رفتید و حتی فریا ارناسباهاتون رو هم با خودتون بردید. حالا که این قطعات رو براتون کنارِ هم گذاشتم، بازمقبولش تعجب میکنید که سلطنتیها حس میکنن باید مطمئن بشن که هنوز ارزش داره روتون سرمایهگذاری کنن؟»
لیث سرباهاتون تکان داد:باشم «متوجه شدم.»
لعنت به این شانس. بینِ شاگردیم پیشِ فالوئل، تبدیل شدنم به یهباشم تیامات، و بههمزدنم با کامیلا، خودم رو تو یه حباب حبس کردم.زندگی حتی اگه میریم هنوز زنده بود، دیر یا زود این حباب میترکید.
برینجا او را از افکارش بیرون کشید و گفت: «میخوام باهاتون صادق باشم. اگه قصدبرای دارید برای همیشه به کویر نقلمکان کنید، راحت باشید و این مأموریت رو رد کنید.مورد اما اگه شما یا پدر و مادرتون قصد دارید اینجا زندگی کنید، باید قبولش کنید.»
«میخواید قبل از اینکهحبس جوابتون رو بدید، دردیر این مورد باهاشون مشورت کنید؟»
لیث پرسید: «نه. قبول میکنم. البته یه سؤال دارم. یعنی اوضاعمباشید اینقدر خرابه که سلطنتیها باید امنیتِ پدر و مادرم رو تهدید کنن؟باهاشون من اخیراً شهرِ گمشدهٔ کوگالوگا رو نابود کردم. این هیچ ارزشی نداره؟»
برینجا پاسخ داد: «این اصلاً یکی از دلایلیه که داریم این حرفهاباشم رو میزنیم. همونطور که گفتم، سلطنتیها احترامِ زیادی براتون قائلن. مشکل اینهزندگی که نیروهای پادشاهی تو جبهههای مختلف پخش شدن و بهشدت تحتِ فشارن.»
«مبارزه با نامردگان، جستوجو برای پیدا کردنِ ثرود، مقابله با قحطی توباشم شمال، و محافظت از کسایی که کارتهای بالکور رو دریافت کردن، همگیزندگی وظایفی هستن که فقط میشه به جادوگرهای قدرتمندی با سالها تجربهٔ میدانی سپرد.»
«حمله به زینیا یهوال و بچههاتون، بهقیمتِ جونِ دهها نفر از اعضای سپاهِ ملکهمیخوام تموم شد. حالا که لوتیا رو ترک کردید، اگه هیچ سودی در کار نباشه،اینجا دلیلی نداره نیروهای خوبمون رو برای محافظت از یه شهرِ کوچیک و دورافتاده هدر بدیم.»
«اونم نه بعد از ناپدید شدنِ شهرِ گمشدهٔ هوریول.نقلمکان به خدایان قسم، باورم نمیشه رنجری که جانشینِ شما شد،قبل تونسته باشه یه چیزِ به اون بزرگی رو گم کنه.»
لیث از شدتِ شوک فنجانش را انداخت و پرسید: «چی؟» اماصادق یک رشتهٔ منفرد از جادوی روح کافی بود تا فنجان رامادرتون در هوا معلق نگه دارد، بیآنکه حتی یک قطره چای بریزد.
برینجا لرزید و در حالی که خدایان را شکر میکرد که هیچ شهرِ گمشدهای در منطقهٔ دیستار وجودراحت ندارد، گفت: «شنیدید چی گفتم. هوریول غیبش زده و فقط یه دهانه و یه مجموعه آرایههای کاملاً سالمالبته به جا گذاشته که نتونستن هیچچیزِ بهدردبخوری رو ثبت کنن. انگار کلِ شهر بلند شده و راه افتاده رفته.»
گندش بزنن! سلطنتیها میدونن که هوریول در واقع همون آکادمیِ گریفونِ طلاییه، یکی ازمیخوام میراثهایی که آرتان، پادشاهِ دیوانه، برای وارثانش به جا گذاشته. ناپدید شدنش یعنی ثروداینجا به اونجا رسیده و احتمالاً قراره بقیهٔ هدایای بابای عزیزش رو هم جمع کنه.
جای تعجب نیست که سلطنتیها بیقرار شدن و میخوان من روباشید امتحان کنن. اونا باید بدونن که آیا میتونن به جادوگرانِ اعظمشونمورد تکیه کنن یا اینکه اونا هم بهمحضِ وخیم شدنِ اوضاع فرار میکنن.
اگه درست فکر کرده باشم، مانوهار و واستورکشید هم یه مأموریتِ مشابه میگیرن. مارث نمیتونه بدونِ بهنقلمکان خطر انداختنِ امنیتِ گریفونِ سفید از جاش تکون بخوره.
برینجا آویزِ ارتباطیاش را روی میز گذاشتبیرون و سنگِ قیمتیِ آبیرنگِ وسطش را فشار داد:برای «مأموریتِ شما بازپسگیریِ چند شهر تو منطقهٔ نستراره.»
کریستالِ مانا نقشهٔ هولوگرافیک و سهبعدیای از پادشاهی را به تصویر کشیدبیرون که برینجا روی یکی از مناطقِ مرکزیِ آن زوم کرد. لیث متوجه شدمأموریت که بهجز شهرهایی که دروازهٔ وارپ داشتند، بقیهٔ جاها به رنگِ سرخ میدرخشیدند.
لیث تکرار کرد: «بازپسگیری؟»
«رنجرِ نسترار از قرنطینهٔ زمستونی سوءاستفاده کرد تا حاکمِ منطقه بشه. همونطور کهقصد میدونید، فقط بهترین سربازهای جادوگر میتونن رنجر بشن. این عوضی از رتبه ومیخواید تواناییهاش استفاده کرد تا نیروهای محلی رو شهر به شهر از بین ببره.»
برینجا دوباره سنگِ آبی را لمس کرد و هولوگرامِ مردی در اوایلِ سیسالگیقصد را پدید آورد که یونیفرمِ رنجرها را به تن داشت. موهایش چنان سیاهمیخواید بود که تقریباً آبی به نظر میرسید، رگههای سرخ داشت و چشمانش سبز بود.
از برچسبِ متصل به تصویر، لیث فهمید کهدیر نامش آلمان کوارون است و پس از دورهٔ آموزشی،باشم او هم بهعنوانِ سربازِ رتبهٔ ام دستهبندی شده است.
لیث که مات و مبهوت مانده بود،برای پرسید: «آخه چطور تونست همچین کاری بکنه واینجا چطور تا الان هیچکس متوجهِ همچین چیزی نشده؟»
برینجا جواب داد: «برخلافِ شما، کوارون آدمِ مردمداریه و مهارتهای سیاسیِ قابلتوجهی داره.قصد هیچوقت با میزبانهاش دشمنی نکرده و روابطِ خوبی باهاشون ساخته. اون از انزوایمیخواید ناشی از زمستونِ سخت استفاده کرد تا مردم رو به خودش وابسته کنه.»
«وقتی اخبارِ قحطی پخش شد، اونا از قبل مثلِ یه قهرمان میپرستیدنش. تو اوندارید مقطع، برای موفقیت فقط کافی بود هر کسی رو که میتونست براش تهدیدی باشه،جوابتون به جرمِ احتکارِ غذا و فروش تو بازارِ سیاه پاپوش بدوزه و اعدام کنه.»
«جادوگرها کمیابن و بدونِ دروازهٔ وارپ، پادشاهی نمیتونه پاسبانها رومیترکید مستقر کنه. مقاماتِ محلی و مرکزی چارهای نداشتن جز اینکهبرای به قضاوتِ کوارون و مدارکی که ارائه میکرد اعتماد کنن.»
لیث پرسید: «چطور مرگِباشم اینهمه آدم هیچ زنگِهمیشه خطری رو به صدا درنیاورد؟»
با این حال، به یاد آورد که چطور در طولِباهاتون خدمتش بهعنوانِ رنجر، خودش هم میتوانست کلِ شهرها را نابودمأموریت کند و تا وقتی کار از کار نمیگذشت، هیچکس متوجه نمیشد.
«چون تو این کار هوشمندانه عمل کرد. اول، هروقتمیخوام وضعیتِ اضطراری پیش میاومد، دیر مداخله میکرد تا وقتی میرسه،باشید نیروهای محلی اگه نابود نشده باشن، حداقل تضعیف شده باشن.»
«بعد، هروقت کسی رو پیدا میکرد که واقعاً غذا احتکار کرده بود،بیرون کوارون فقط کافی بود هر بار برای چند نفر بهعنوانِ همدست پاپوشباشید بدوزه تا از شرِ هر کسی که ممکنه جلوش بایسته خلاص بشه.»
«طولی نکشید که تبدیل شد به تنها جادوگری که میتونست با جادوی بُعدی آزادانه تواینجا منطقه حرکت کنه. اون آدمهایی رو که پولِ درمانگر نداشتن شفا میداد، هیولاهایی رو کهدارم به خونههاشون رخنه میکردن میکشت و کسایی رو که سعی میکردن بهشون گشنگی بدن مجازات میکرد.»
«بعد از مدتی، مردم تمامِ اعتمادشون رو به مقاماتِ محلی از دست دادن و دیگه در موردِ روشهاشراحت سؤالی نپرسیدن. بعد از تموم شدنِ زمستون، اون به گشتزنیهاش ادامه داد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده،البته تا اینکه خانوادهٔ سلطنتی دستور داد غذا رو جیرهبندی کنن و هرچیزی رو که میتونن پسانداز کنن بفرستن شمال.»
برینجا به نقشه اشاره کرد: «کوارون به آتیشِکشید ترس و گشنگی دامن زد تا شورشی روهمیشه راه بندازه که ما رو به این روز انداخت.»
لیث گفت: «چراحباب تا الان دستگیرزنده و اعدام نشده؟»
«چون بعد از شروعِ جنگ با نامردگان، حتی شهرهای متوسطراحت و متوسطِ رو به کوچیک هم به آرایههای مسدودکنندهٔ هواجوابتون مجهز شدن... نیروهای پادشاهی نمیتونن بدونِ ویران کردنِ دیوارها وارد بشن.»