چپتر 1073: حماقت و خرد (بخشِ ۳)
0هر کسی که دنبالِ سرِ افرادِ خاندانِ ارناس بود، میتوانست جانورِ مزدوری مثلِ گادورفترقتوروق را استخدام کند تا کثافتکاریهایش را برایش انجام دهد. فالوئل نه اجازه میداد غریبهایطرفِ واردِ خانهاش شود و نه میگذاشت نامه پیش از بررسیِ دقیق به دستِ کویلا برسد.
موروک گفت: «عمراً امید و آرزوهامو بسپرمچرا دستِ کسی که تازه دیدمش. اگه گنددربارهات بزنی، کارم تمومه. مشکلی نداری همینجا منتظرش بمونم؟»
فالوئل که از اینکه موروک حرفِ دلش را خوانده و بلند گفته بوددرآمد حرصش گرفته بود، غرید: «چرا، مشکل دارم. برو. وقتی کویلا بیاد، بهش دربارهاتشورا میگم، بعد خودش میتونه تصمیم بگیره که میخواد باهات تماس بگیره یا نه.»
موروک روی سنگی نشست و به آسمان که داشت روشن میشد نگاه کرد: «آره، ارواحِ عمهات.نبود اگه رونِ تماسش رو داشتم، آخه چرا باید واسه یه نامهٔ لعنتی اینهمه دردسر بکشم؟ آرومخیلی حرف میزنم تا متوجه بشی. فقط از روی ادب ازت اجازه گرفتم. من از اینجا تکون نمیخورم.»
هوای اطرافِ فالوئل شروع به ترقتوروق کرد و موهایش در هواهوای به رقص درآمد: «چی گفتی؟» به چالش کشیدنِ اقتدارِ یک ارباب اصلاًارباب شوخیبردار نبود، بهخصوص از طرفِ کسی که حتی عضوِ شورا هم نبود.
پرسید: «پسر، اول اون دریکِ بوگندو و حالا هم تو. شما اربابها واقعاًبهش خیلی خنگین، ولی حداقل تو بوی خوبی میدی و باسنِ کوچیک و خوشفرمی داری.آسمان اشکالی نداره برگردی تا حداقل واسه گذروندنِ وقت به یه چیزِ قشنگ نگاه کنم؟»
فالوئل غرید: «دیگه شورشتکون رو درآوردی!» و باشروع دگردیسی به هیئتِ واقعیاش درآمد.
بدنِ کوتاه و کُندهمانندش بهاندازهٔ یک ساختمان پهن و مثلِ کوه استوار بود. این ویژگی به او اجازهطرفِ میداد با وجودِ اندازهاش، چابک روی زمین حرکت کند. علاوه بر این، با جابهجا کردنِ وزن روی چهار پایش،خوبی میتوانست تعادلش را حفظ کند، حتی وقتی هفت سرِ مارمانند و گردنهای درازشان در جهتهای کاملاً متفاوتی حرکت میکردند.
فلسهای هر یک از هفت سرش رگههایی به رنگِ متفاوت داشتهوای و چشمانشان با مانای عنصریِ متفاوتی میدرخشید. فالوئل در حالی که درارباب ارتفاعِ ۲۰ متری قد برافراشته بود، دندانهای نیشش را به نمایش گذاشت.
موروک در حالی که تیغههایش را از غلاف بیرون میکشید، او را مسخرهبهش کرد: «حرفم رو پس میگیرم. با باسنِ بزرگ مشکلی ندارم، ولی مالِ تونشست دیگه خیلی گندهست. واسه ترسوندنِ من چیزی بیشتر از یه مارِ بیشازحدرشدکرده لازمه، آبجی—»
اولین سرِ فالوئل در حالی که با تلفیقِ زمین نیرو گرفته بود، به پایینگفتی شیرجه رفت. موروک سعی کرد جاخالی بدهد، اما او خیلی سریع حرکت کرد. ضربهپسر را خورد و مثلِ میخی که چکش خورده باشد، تقریباً در زمین فرو رفت.
«این اولین و آخرینترقتوروق اخطارم بود. همین الاندرآمد از قلمروِ من گمشو بیرون!»
موروک دگردیسی کرد و پوستش مثلِ برف سفید شد، با تنها یک چشمِ بزرگِترقتوروق سرخ در وسطِ پیشانیاش. چشمِ دیگری بهاندازهٔ یک توپِ فوتبال روی سینهاش ظاهر شدطرفِ و دو چشمِ دیگر روی شانههایش: «عمراً، این که حتی هیئتِ نهاییِ من نیست!»
ظاهرش هنوز انساننما بود،حرصش اما حالا بیش ازمشکل دو متر قد داشت.
بینیاش ناپدید شده بود و تنها دو شکاف روی صورتش باقی ماندهرقص بود و دهانش پر از چند ردیف دندانِ کوسهمانند بود. فالوئل بیدرنگ اینعضوِ جانورِ امپراطور را که به چشمِ مستبد یا فقط تایرانت معروف بود، شناخت.
آنها معادلِ جانورِ جادوییِ بالورها بودند، اما برخلافِ آنها، تایرانتها بخشی از نژادهای سقوطکردهاصلاً نبودند و تسلطشان بر عناصر به آن اندازه توسعهیافته نبود. مانندِ هیدراها، آنها ذاتاً درشما هنرِ چیرگی استعداد داشتند، اما حتی قویترین تایرانت هم تنها میتوانست تا شش چشم درآورد.
چیرگی بر عنصرِبشی هفتم، یعنی مانا،ازت برایشان غیرممکن بود.
موروک از همان کسری از ثانیه که فالوئل از تعجب خشکش زده بود استفاده کرد تا چهار چشمش را بازبگیره کند و چهار پرتو از انرژیِ متمرکزِ عنصری را روی سلاحهای خودش بریزد. تیغهها پرتوها را جذب و تقویت کردندباید و آنها را به ستونهایی از قدرتِ مخربِ عظیم تبدیل کردند که هر کدام سرِ متفاوتی را هدف گرفته بودند.
«این سلاح رو میشناسم. من نیشهای نوزاد رو برای پسرِ گلموسهوا ساختم. واقعاً خودتی؟» فالوئل بیهیچ زحمتی ستونها را باطل کرد وبهخصوص با یکی از پاهای جلوییاش موروک را به زمین میخکوب کرد.
«پیرمردِ منو میشناسی؟» موروک که دیگر مانایی برایش نمانده بود وکشیدنِ بدنش از زمانِ سفر به کولا هم کوفتهتر شده بود، باپرسید خودش فکر کرد که یک گفتوگوی متمدنانه ایدهٔ چندان بدی هم نیست.
فالوئل گفت: «آره. هیدراها و تایرانتها بهخاطرِ تواناییهای مشابهمون معمولاً رابطهٔ خوبی با هم دارن. چرا هنوز داری ازگفتی این خرتوپرت استفاده میکنی؟ روزی که به دنیا اومدی اینو بهعنوانِ هدیه به پدرت دادم. نیشهای نوزاد فقط یهحالا اسباببازیِ آموزشیه تا به یه تایرانتِ جوون کمک کنه سلاحش رو انتخاب کنه و روی قدرتِ چشماش مسلط بشه.»
«چون پدرم یه عوضیه! بهم گفت اینچرا هدیهٔ بلوغمه و براش بهای سنگینی پرداخته.» موروکمیگم با روشهای خلاقانهٔ بسیاری به گلموس فحش داد.
«تو همین الانم چهارتا از ششتا چشمت بازه.شروع دقیقاً چند سالته؟» موروک یک چشم بیشتر از لیثاقتدارِ باز کرده بود و همین کنجکاویِ فالوئل را برانگیخت.
دیر یا زود باید به او چیرگیرقص را آموزش میداد و داشتنِ یک حریفِ تمرینیشوخیبردار با استعدادی مشابه، کارها را بسیار سرعت میبخشید.
«۲۴ سالمه. چطور؟ نکنه علاوه بر اینکه یه مادربزرگِ زودجوشی، گهوارهدزدهوای هم هستی؟» موروک بهمحضِ اینکه این کلمات از دهانش خارج شد، ازارباب گفتنشان پشیمان شد: «ببخشید، منظورم همون حرفا بود ولی نمیخواستم بلند بگمشون!»
بدتر کردنِ اوضاع هیچ کمکی نکرد. فالوئل دوباره با یکی از سرهایش ضربهایبهش به او زد و موروک را بیهوش کرد. هیدرا پس از دگردیسی ونشست بازگشت به هیئتِ انسانیاش، تجهیزاتِ موروک را بررسی کرد و آنها را معمولی یافت.
«گلموس، پسرت هم دقیقاً مثلِ خودت یه عوضیه.شروع بچههامون قراره بهتر از ما باشن.» سپس فالوئلکشیدنِ نامهٔ جیرنی را برداشت و با نشاطبخشی بررسیاش کرد.
هستهٔ کاذبِ روی پاکت به نشانِ خاصیرقص نیاز داشت، وگرنه کوچکترین آسیبی افسون را فعالشوخیبردار میکرد و نامهٔ درونش را از بین میبرد.
هیدرا آن عوضیِ بیهوش را در یکی از سلولهای لانهاش حبسهوای کرد و منتظرِ شاگردانش ماند. وقتی رسیدند، بهجز لیث، سولوس واقتدارِ تیستا، به نظر میرسید بقیه شبِ بیخوابیِ بدی را پشتِ سر گذاشتهاند.
زیرِ چشمانشان پف کرده و سیاه بود، یکبندمشکل خمیازه میکشیدند و با قضاوت از روی کمرهای قوزکردهشان،خودش اصلاً از ایدهٔ دریافتِ یک درسِ جدید هیجانزده نبودند.
کویلا گفت: «استاد فالوئل، نمیخوام ناسپاس به نظر برسم، اما میشه لطفاً یه کمگفتی وقتِ آزاد بهمون بدید؟ ما طلوعِ آفتاب میرسیم اینجا و بعد از تاریکیِ هواپسر در حالی میریم که اونقدر خستهایم که بهزور میتونیم چشمامون رو باز نگه داریم.»
«من واقعاً عاشقِ جادو هستم، اما دلم میخواد بتونم به پدر و مادرمارباب سر بزنم و شاید یه کم به زندگیِ شخصیم برسم. ما حتی تودریکِ آکادمی هم اینقدر سخت کار نمیکردیم. تازه اونجا همیشه آخرِ هفتهها رو آزاد بودیم.»
فریا هم همین احساس را داشت، اماگرفتم از آنجا که وضعیتش در بهترین حالت همموهایش متزلزل بود، حتی جرئت نکرد سر تکان دهد.
کی اصلاً یه پیامآورحرصش میخواد که قبل ازمشکل شروعِ کارش درخواستِ مرخصی میکنه؟
فالوئل وضعیتِ همه را با نشاطبخشی بررسی کرد و گفت: «کویلا، این تازه روزِ سومِ شماستکشیدنِ و خودت بودی که اصرار داشتی تو درسهای من شرکت کنی. هدف از این کار اینه کهحالا بدنتون رو قوی کنیم تا بتونید بدونِ اینکه از پا بیفتید، جادوی قدرتمندی رو به کار بگیرید.»
«فلوریا، بدنِ تو اونقدر پایدار هست که بتونی از نشاطبخشی استفاده کنی، اماارباب شدیداً توصیه میکنم این کار رو نکنی. همین موضوع در موردِ همهٔ شمادریکِ صدق میکنه. نشاطبخشی ابزارِ عالیایه، اما اگه ازش سوءاستفاده بشه میتونه مانعِ رشدتون بشه.»