چپتر 2011: خورشیدِ سرخ (بخشِ ۳)
0کلیا گفت: «باشه، پیلیکا.» درحالا همین حین گرگومیش با بینشِقلبِ حیات اتاق را بررسی میکرد.
هر بار که به دفترِ رئیسِ آکادمی میآمدند، متوجه میشد که هالهٔ جادوییاشعزیزمون بهشدت افزایش یافته است. چندین آرایهٔ جادوآهنگریِ ناقص آنجا بود که دلیلی برایبیجان وجودشان در آن مکان به چشم نمیخورد و او هم از هدفشان سر درنمیآورد.
عجیبترین چیز در موردشان این بود کهمسئلهٔ انرژیشان رفتهرفته به اتاقهای مجاور نفوذ میکردانتظار و بهزودی به طبقاتِ دیگر هم میرسید.
هر چی که هست، به یه هستهٔ نیروی بزرگتراشتیاق از هر چیزی که تا حالا دیدم نیاز داره. مثلِخبرِ یه قلبِ تپندهست که به سیاهرگها و سرخرگها شاخه میشه.
سوار با خودشبزرگتر فکر کرد: آخهدیدم برای چه هدفی؟
او خبر نداشت که ملکه پس از مشاهدهٔ قدرتِمسئلهٔ واقعیِ آکادمیهای پادشاهیِ گریفون در جریانِ حملهٔ نالیر، بیوقفهشاگردش تلاش کرده بود تا آنها را در امپراطوری بازسازی کند.
میزبانش پرسید: «افتخارِامتیازی این احضار روفقط مدیونِ چی هستم؟»
رئیسِ آکادمی خندید: «اوه، عزیزم، اینقدر فروتن نباش. با اونشود نمرهٔ پذیرشت، رتبهٔ اولِ امتحان و اونهمه امتیازی که جمع کردی،یکی فقط مسئلهٔ زمان بود تا توجهِ ملکهٔ عزیزمون رو جلب کنی.»
انتظار داشت شاگردش لبریز از شادی و اشتیاق شود، اما درتپندهست عوض کلیا رنگپریده و بیجان شد و طوری خشکش زد که انگارنداشت تازه خبرِ مرگِ یکی از اعضای خانوادهاش را به او داده بودند.
کلیا تکرار کرد: «ملکه؟»
«بله، البته. هر بار که گزارشیفقط مینوشتم، توجهشون رو به تو جلبجلب میکردم و الان مشتاقن که ببیننت.»
گرگومیش از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «آروم باش.شادی هنوز چیزی رو از دست ندادیم. وقت داریم یهانگار دستگاهِ نهانساز آماده کنیم که حضورِ منو مخفی کنه.»
کلیا توانست از راهِ تلهپاتی همزماندیدم به او ناسزا بگوید و تشکرسیاهرگها کند: «چرا قبل از ثبتنامم اونو نساختیم؟»
«داری باهام شوخی میکنی؟ تو اصلاً نباید جادوی ردهٔمسئلهٔ ۳ رو بلد باشی، چه برسه به جادوآهنگری. چطور میتونستیملبریز وجودِ یه آرتیفکت با یه کریستالِ مانا رو توضیح بدیم؟
«اگه کسی متوجهش میشد، هزار جور شک و شبهه بهملکهٔ وجود میآوردی. اما الان چارهای نداریم جز اینکه ریسک کنیم. بارهااما بهت گفتم شانسِ خودتو امتحان نکن، ولی تو هیچوقت گوش ندادی.»
کلیا نیشِ حرفهایش را حس کرد و دوباره خونسردیاشاشتیاق را به دست آورد و گفت: «این خبرِ فوقالعادهست.تازه امپراتریس جادو کِی قراره با حضورشون ما رو سرافراز کنن؟»
صدای دومینیروی از پشتِ سرحالا گفت: «همین الان.»
دروازهٔ وارپِ آکادمی باز شد و میلیا گنیس از آن بیرون آمد. هالهٔعزیزمون بنفشِ روشنِ او بهتنهایی کافی بود تا یک جادوگرِ ضعیفتر را در جایبیجان خود میخکوب کند، اما آن روز ملکه لباسِ رسمیاش را به تن داشت.
زرهِ سفید هر بار که قدرتِ یک عنصر فوران میکرد و بر بقیهکنی سایه میانداخت، تغییرِ رنگ میداد. شمشیرِ سفیدی که به کمرش بسته بود، شاهکاری ازانگار جادو بود که به نظر میرسید حتی در غلاف هم هوای مسیرش را میشکافد.
تاجی که بر سرِ میلیا بود، از داوروسِ ناب ساخته شده بود ورنگپریده شش کریستالِ عنصری داشت. طبقِ افسانهها، این آرتیفکت نمادِ قدرتِ امپراطور بر مردمتکرار و جادو بود، اما گرگومیش میدانست که در واقع ابزاری برای یادگیریِ چیرگی است.
رازی که حتی خودش هم نتوانسته بود درکش کندمثلِ و بهشدت در حسرتش بود. با این حال، طمعِفکر او در برابرِ به حقیقت پیوستنِ بدترین ترسش رنگ میباخت.
سوار از روی استیصال دندانهای کلیا را بهفقط هم سایید و از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «برنامهداشت عوض شد. نذار بهت دست بزنه. اون یه بیدارشدهست.»
کلیا یک قدم به عقب برداشت و روی زانوی راستش زانو زدجلب تا جایی که میتوانست از میلیا فاصله بگیرد و هیچ بهانهای برایبیجان نزدیک شدن به او ندهد، و گفت: «آشنایی با شما مایهٔ افتخاره.»
ملکه در حالی که با کنجکاوی به اوشادی نگاه میکرد، گفت: «راحت باش، فرزندم. رئیس، کلاسهایخشکش آدابِ معاشرت رو به سالِ اول اضافه کردید؟»
آشرین گفت:نیروی «نه، سرورم.چیزی برای چی میپرسید؟»
«پس یه آدمِ عادی چطور ادای احترامِ رسمیِ کاخِ امپراطوری روتوجهِ بلده؟» میلیا به جوانی که زانو زده بود اشاره کرد، در حالیاما که رئیس برای دوستانه نگهداشتنِ جلسه فقط به ملکه تعظیم کرده بود.
کلیا با شتابامتیازی گفت: «از یهفقط کتاب یادش گرفتم.»
میلیا که انگار برایش جالب شده بود، گفت: «واقعاً؟ با اینهمه کارِ شگفتانگیزیرنگپریده که تو این چند ماه انجام دادی، حتی وقت کردی بشینی کتابهایی دربارهٔتکرار دربارِ امپراطوری بخونی، فقط به این احتمالِ ضعیف که با هم روبهرو بشیم؟
«یا تو یهبزرگتر هیولایی یا آکادمیدیدم خیلی آسون شده.»
برخلافِ لیث، کلیا هیچ دوستِ اشرافزادهای مثلِ لارک نداشت کهزمان پیش از ثبتنامش به او آدابِ معاشرت بیاموزد یا کتابهایشادی قطور قرض بدهد. هیچ بهانهٔ موجهی برای رفتارِ بینقصش نداشت.
کلیا در حالی که گرگومیش به مغزش فشار میآورد،توجهِ زمان خرید و گفت: «اصلاً آسون نیست. همیشه آرزو داشتماشتیاق شما رو ببینم، برای همین خودم رو آماده کرده بودم.»
«چه تصادفِ جالبی، کلیا سانبری. یا بهتره بگم کلیای اهلِ گیما؟»اما ملکه با تکاندادنِ دستش مجموعهای از آرایههای قدرتمند پدید آورد کهاعضای جوان را احاطه کردند و او را سرِ جایش میخکوب کردند.
به خاطرِ میدانِ گرانشی که حتی نفسکشیدن را هم برایش سختتپندهست کرده بود، چهارچنگولی روی زمین افتاد و بهزحمت توانست قدرتی جمع کندنداشت تا سرش را بالا بیاورد و با تعجب به ملکه نگاه کند.
آشرین خشمگین بود اما جرئت نداشتجمع علیه ملکه حرکتی کند. پرسید: «سرورم، چراعزیزمون با دانشآموزِ ارزشمندمون این کار رو میکنید؟»
میلیا پاسخ داد: «در واقع، اون دانشآموزِ آکادمیِ امپراتورِ سرخ نیست. کلیاجلب سانبری وجودِ خارجی نداره. با یه اسمِ دروغین ثبتنام کرده و هر چیزیطوری که این دختر تا حالا بهتون گفته دروغه. البته اگه اصلاً دختر باشه.»
با اشارهٔ انگشتش، نورِ درونیترین آرایه به داخلِشادی بدنِ کلیا نفوذ کرد. واردِ فضای درست بالایخشکش نافش شد، جایی که هستهٔ مانا قرار داشت.
از آنجا در سراسرِ بدنشحالا پخش شد و با دنبالکردنِقلبِ جریانِ مانایش، آن را نمایان کرد.
وقتی نور به قفسهٔ سینهٔ کلیا رسید، صدایفقط میلیا در گلویش خفه شد: «میدونستم! فقط یهانتظار بیدارشده میتونه اینهمه موفقیت تو این مدتِ کم-»
قدرتِ آرایه دورِ کریستالِ گرگومیش جمع شد و آن را برای چشمِجلب غیرمسلح مرئی کرد. قرار بود این طلسم با نمایانکردنِ جریانِ مانا، یکبیجان بیدارشده را بدونِ نیاز به لمسکردن به دام بیندازد و شناسایی کند.
اما در موردِکنی کلیا، پیوندش با سوارلبریز را نیز برملا کرد.
گرگومیش با شگفتی گفت: «عجب زنِدیدم زیرکی! ناخواسته روشی ساخته که بیدارشدهها، سوارهاسرخرگها و حتی برگزیدگانِ ما رو تشخیص میده.»
کلیا که خیلی زود بهامتیازی وحشت افتاده بود، گفت: «چه اهمیتیتوجهِ داره! چطور از اینجا فرار کنیم؟»
«هیچ ایدهای ندارم.امتیازی بهت هشدار داده بودممسئلهٔ اینقدر جلبِ توجه نکنی.»
«ببخشید، گرگومیش، باید به حرفت گوش میدادم.لبریز قول میدم از این به بعد همیشهبیجان به نصیحتت عمل کنم. فقط نجاتم بده!»
«نگران نباش، بچه. یه راهیحالا پیدا میکنم.» سوار در واقعیتقلبِ خیلی کمتر از لحنش اعتمادبهنفس داشت.
ملکه بیدارشدهای با هستهٔ بنفشامتیازی و قدرتی ناشناخته بود، درزمان حالی که او هنوز مهروموم بود.
میلیا در حالی که متفکرانه لبِ پایینش را میگزید، گفت: «سانبری.عزیزمون پس تو باید میزبانِ خورشیدِ سرخ باشی. شب تو دستهای ثرودهعوض و آخرین باری که چک کردم، سپیده با یه رنجر پیوند داشت.»
رئیس با خشمکنی گفت: «یه سوار بهلبریز آکادمیِ من نفوذ کرده؟»
نگاهِ منزجرانهای که به کلیا انداخت ونیاز طلسمهای متعددی که دورِ دستهایش شکل گرفتند، باعثمیشه شد دخترِ جوان امیدش را از دست بدهد.
«حتی اگه گرگومیش نجاتم بده، آیندهامجمع به عنوانِ یه جادوگر و زندگیِملکهٔ راحتم تو آکادمی دیگه تموم شده.»