چپتر 1319: بیداریِ دوم (بخشِ ۱)
0جیرنی گفت: «دیروس میخواد ما هم مثل خودش که یوریال رو از دست داد،فرو غمِ از دست دادنِ فرزند رو تجربه کنیم. علاوه بر اون، برام عجیبه کهجرئت خانوادهٔ تو هیچ کارتی نگرفتن، همونطور که منطقی نیست هیچ کارتِ آیندهای فرستاده نشده باشه.»
لیث پرسید: «اگه پایبود دیروس در میون نیست،بیدلیل پس کی پشتِ این قضیهست؟»
جیرنی گفت: «با فرضِ اینکه تو واقعاً درپنج مرکزِ این توطئه باشی، نمیتونم دخالتِ شب روباز رد کنم، چون قبلاً هم بازیِ بالکور رو درآورده.»
لیث گفت: «منطقی نیست. اون بهتحسین متحدانم حمله نکرد، تمرکزش روی خانوادهامپنج و کامیلا بود. هیچکدومشون هم کارتی نگرفتن.»
جیرنی گفت: «میدونم، اما بیدلیل بهش نمیگن سوارکارِ آشوب. با این حال، نمیتونم درباریِ نامردگانبرود یا ثرود رو هم نادیده بگیرم. تو توی این عمرِ کوتاهت دشمنانِ زیادی تراشیدی ودستوراتش همهٔ کسایی که اسم بردم میتونن از حذف کردنِ آدمهایی که کارت گرفتن سود ببرن.
«بدونِ اونا، سلطنتیها ستونهایی رو که پادشاهی رو باثبات نگه میدارن از دست میدن. یهنامردگان همچین خلأ قدرتِ ناگهانیای کشور رو به آشوب میکشه و به درباریِ نامردگان اجازه میده توکردنِ جنگ پیروز بشن، یا ثرود قدرت رو به دست بگیره و بهعنوانِ یه منجی تحسین بشه.»
حرفهای جیرنی باعث شد اتاق حدودِاتاق پنج ثانیه در سکوت فرو برود. سپس،سپس در ظاهراً خودبهخود باز و بسته شد.
جیرنی گفت: «گفته بودم نمیخوام کسی مزاحمم بشه.» بلند شد تاحدودِ ببیند چه کسی جرئت کرده از دستوراتش سرپیچی کند، اما فقطگفته تودهٔ موی سرخ و شعلهوری را دید که یواشکی پشتِ مبلها میخزید.
«از کِی تابهعنوانِ حالا یاد گرفتیبشه درها رو باز کنی؟»
لاکی، سگِ خانواده که حالا به یکاما رای تکامل یافته بود، گفت: «با جادویدرباریِ هوا اونقدرها هم سخت نیست، مخصوصاً وقتی گرسنهام.»
آخرین باری که لیث او را دیده بود، لاکی بهاندازهٔ یک پونی بود، اما به نظرباز میرسید هرچه از وزنش کم شده، به قدش اضافه شده است. شکمِ شُلووِلش که زمانی باموی هر قدمِ این سگسان تکان میخورد، از بین رفته و جایش را به عضلاتی سفت داده بود.
فلوریا با آهی گفت: «تو همیشه گرسنهای.» و در دلش یادداشتحدودِ کرد که بهزودی آنقدر بزرگ میشود که بتواند سوارش شود، درستگفته مثلِ زمانی که خودش هنوز دختربچهٔ کوچکی بود و لاکی یک ماستیف.
لاکی به امیدِ جلبِ ترحم و مهمتر از آن، گرفتنِحدودِ میانوعدههای خوشمزه، روی شکمش زیرِ پای لیث غلت زد وبسته گفت: «برادر، کمکم کن. اینا ماههاست اینجا دارن بهم گشنگی میدن!»
حیف که با آن اندازههیچکدومشون و ظاهرِ گرگمانندش، این رفتار بیشترسوارکارِ او را ترسناک میکرد تا بامزه.
اوریون برای چندمین بار به لاکی تشر زد: «تو گرسنگیسکوت نمیکشی. فقط رژیم داری! خانوادهات زیرِ حملهست و تو دیگهنمیخوام یه سگِ خانگی نیستی. تو یه جانورِ جادویی هستی، یه جنگجو.»
لاکی ناله کرد: «حیوانِ خانگی بودنتحسین رو بیشتر دوست داشتم. نه تمرینی بود،ثانیه نه رژیمی. فقط میخوردم و بازی میکردم.»
لیث تمامِ تلاشش را کرد تا او را متقاعد کند: «اگهپنج بهاندازهٔ کافی جادو تمرین کنی، شاید شانسِ اینو داشته باشی کهبودم بیشتر تکامل پیدا کنی. اینجوری بیشتر عمر میکنی و قویتر میشی.»
رای با صدایی که انگار در آستانهٔ گریه بود گفت: «لعنت به تکامل! یهدرباریِ زمانی موجودِ شادی بودم که روزهاش رو با خوشی کنارِ دوستاش میگذروند. سالها ازبردم آخرین باری که جفتگیری کردم میگذره. میدونی چقدر سخته که یه رای رو بکشونی اینجا؟
«علاوه بر اون، حتی وقتی بابااتاق موفق میشه چندتایی پیدا کنه، مادهها باسپس تحقیر باهام رفتار میکنن. بهم میگن بیعُرضه.»
لیث نمیتوانست آنها را سرزنش کند. لاکی تولهسگِ بزرگی بود که درپنج بدنِ یک ماشینِ جنگی گیر افتاده بود. رایهای ماده فقط دنبالِ جفتهایینمیخوام میگشتند که بتوانند فرزندانِ قدرتمندی به دنیا بیاورند؛ بامزه بودن برایشان اهمیتی نداشت.
لیث گفت: «کویلا، اشکالی نداره یه کمحرفهای با هم حرف بزنیم؟» با این حرف،فرو خواهرانِ ارناس بلند شدند، اما لیث متوقفشان کرد.
لیث گفت: «ببخشید، فقط با کویلا کار دارم. یه مسئلهٔ خصوصیه.»سوارکارِ میخواست نظریهاش را دربارهٔ هستهٔ بنفش با او در میان بگذارددشمنانِ و بررسی کند که آیا مشکلاتشان با هم مطابقت دارد یا نه.
از آنجا که این دانش ممکن بود جانشپنج را به خطر بیندازد، بهتر بود هیچکسِ دیگریباز نشنود تا بتواند بدونِ فشارِ خواهرانش تصمیم بگیرد.
جیرنی با نارضایتی نوچی کرد و گفت: «اول فلوریا رو کشوندیحدودِ یه جای خیلی دور. بعد یه هفته با فریا خلوت کردیگفته و حالا کویلا؟ داری اسمِ ارناس رو دستکم میگیری، پسرِ جوان.»
هر سه دختربهعنوانِ با درجاتِ مختلفی ازحرفهای خجالت همزمان گفتند: «مامان!»
لیث گفت: «فقط کار بود، جیرنی. اگه یه جادوگر با جادوگرهای بااستعدادِآشوب دیگه تعامل نداشته باشه، کارش خیلی کندتر پیش میره.» او وقتی برای تلفهمهٔ کردن با این اتهامات نداشت و مستقیم به سمتِ اتاقِ خصوصیِ کویلا رفت.
در کمالِ تعجبِ همه، بهخصوص اوریون، جیرنی بهجای عصبانی شدنسکوت لبخند زد. دروغ گفتن برای آدمهایی مثلِ او و لیثنمیخوام طبیعتِ دوم بود، اما نمیشد همین حرف را دربارهٔ دخترانش زد.
برای فهمیدنِ حقیقت، فقطبهعنوانِ کافی بود سؤالِ درستحرفهای را در زمانِ درست بپرسد.
جیرنی پیش از اینکه از اتاق بیرون برود گفت:اتاق «منم باید به مسائلِ خصوصیِ خودم برسم. حرفهای امروزمونخودبهخود رو یادتون نره و هیچوقتِ هیچوقت گاردتون رو پایین نیارید.»
اوریون در حالی که درخواستِ دخترانش برای تجهیزاتِ جدیدشان را یادداشتسوارکارِ میکرد، پرسید: «این دولورین چهجوریه؟» هرچه بیشتر میجنگیدند، بیشتر دربارهٔ خودشان وزیادی نقاطِ ضعفشان یاد میگرفتند؛ نقاطِ ضعفی که فقط آرتیفکتها میتوانستند پوشششان دهند.
فریا که همزمانبشه چند سفارش میداد،اتاق پرسید: «چطور مگه؟»
«چون من کسیامبگیره که قراره تصمیم بگیرهبشه ممنوعش کنه یا نه.»
در همین حال، جیرنی در اتاقِ خصوصیاش ازباعث آویزِ ویژهای که اوریون برایش ساخته بود استفاده کردظاهراً تا وضعیت را با اعضای جوخهٔ شخصیاش بررسی کند.
بهمحضِ اینکه هولوگرامِ پروفسوربود ظاهر شد، پرسید: «پروژهمونبیدلیل چطور پیش میره، واستور؟»
«تا اینجا که خوبه. همهچیز باید طبقِ برنامه آماده بشه. نمیفهمم وقتیبرود میتونی مانوهار رو داشته باشی، چرا از من کمک خواستی.» با وجودِ استعدادهاجرئت و قدرتهای تازهیافتهاش، صدای ارباب هنوز هم رگههایی از حسادت در خود داشت.
جیرنی پاسخ داد: «نمیشه بهش اعتماد کرد که رازی رو که به خودشثانیه مربوط نیست نگه داره، خودت هم میدونی چقدر با مهلتهای زمانی مشکل داره. اگهبلند مانوهار فرار کنه، هیچکس نمیتونه پروژهاش رو ادامه بده، در حالی که تو قابلاعتمادی.»
واستور انگشتش را روی پوشهٔ نازکی زد که جیرنی در زمانِپنج بهبودی از زخمهایش به او داده بود و گفت: «فکر کنمبودم باید بگم ممنون. واقعاً نتونستی چیزِ بیشتری دربارهٔ ملن پیدا کنی؟»
عملکردِ ضعیفِ آرخون ارناس بیسابقه بود واما اینکه مسخشدگانِ او هم نتیجهٔ بهتری نگرفتهدرباریِ بودند، بیش از حد نگرانکننده به نظر میرسید.
جیرنی گفت: «حدسِ من اینه که هر بار برای شروعیسکوت تازه به یه شهرِ دیگه رفته، اسمش رو عوض کرده. اصلاًکسی میدونی پادشاهی چقدر آدمِ خرابکار داره و ردگیریِ همهشون چقدر سخته؟»
«من پایگاهدادهٔ مجرمان رو گشتم و چهرهاش چند بار بااتاق نامهای مستعارِ مختلف بالا اومد. بهجز جرایمی که بهشون متهمباز شده و مدتزمانی که حبس کشیده، چیزِ زیادی بهم نمیگن.
«چرا اینقدر به یه آدمِ حقیرِ غیرجادویی علاقهباعث داری؟» اگر به خاطرِ توافقش با واستور نبود،سپس جیرنی اینقدر از وقتِ روزانهاش را صرفِ اورپال نمیکرد.
وقتی رابطهایش در نیروهای اجرای قانون، دنیای زیرزمینی و حتی جامعهٔ جانوران تأیید کردنددرباریِ که او هیچکس نیست، جیرنی علاقهاش را به گذشتهٔ او از دست داده بود ومیتونن بیشتر روی این تمرکز کرده بود که بفهمد چه کسی از پشتِ پرده هدایتش میکند.