چپتر 1313: تهدید پنهان (بخش ۱)
0اراذلِ یکچشم تیغه را از گلویاستادیِ گروگان کنار برد و پیرمرد راکند به جلو هل داد، و سپس
چاقو رابهقدری در کمرشتحتتأثیرِ فرو کرد.
بر جا گذاشتنِ یک جسدجای فقط آنها را در فهرستِتلنگری اولویتِ بالای افرادِ تحتتعقیب قرار
میداد، در حالی که زخمیبلینک کردنش، اعضای گارد را مجبورهواییِ میکرد وقتشان را برای کمکهای
اولیه هدرچپش دهند و تعقیباراذل به تأخیر بیفتد.
لیث گفت: «اینو به حسابِبلینک نه میذارم.» درست در لحظهایهواییِ که مردِ یکچشم بهقدری دور
شد که تحتتأثیرِ طلسم قرارفرستاد نگیرد و کار را بیفایدهطوری نکند، لیث گروگان را به جای
امنی بلینک کرد.
سپس لیث با انگشتِ میانیاشجای تلنگری زد که گلولهٔ هواییِتلنگری چنان متراکم و سریعی ایجاد
کرد که با شدتِامنی یک لگدِ چرخشی به جناغِگلولهٔ سینهٔ مردِ یکچشم برخورد کرد.
مرد به عقب و بهقطره سمتِ همدستانش پرتاب شد و آنهاپخش را روی زمین پهن کرد. تمامِ
دندههایش یا ترک برداشتند یابلینک شکستند و هر نفسی کههواییِ میکشید برایش به عذابی الیم
تبدیل شد.
مردِ لاغراندامی با موهایکار بلوندِ کثیف از گلولهٔ زندهبلینک جاخالی داد و رگباری از
قندیلهای یخی را به سمتِجای لیث پرتاب کرد. لیث فقط باگلولهٔ یک تکانِ دستِ چپش، آنها را
به سمتِنکند یکی دیگرامنی از اراذل فرستاد.
استادیِ لیث در جادوی آبقطره به او اجازه داد نیزههای یخیپخش را طوری مهار کند که یخ
بیآنکه حتی یک قطرهامنی خون بریزد، بلافاصله درتلنگری داخلِ زخم پخش شود.
(این هیچ فرقی باتحتتأثیرِ مبارزه تو رستورانِ هاتپاتبیفایده نداره. شکست دادنشون بخشِ آسونِ
ماجراست، ولی اینکه نذارم آرانبیفایده ضربهٔ روحی بخوره بخشِ سختشه.)انگشتِ لیث در حالی که قدمِ
دیگری به جلو برمیداشت وجای مردِ مجروح را در زندانی ازگلولهٔ یخ حبس میکرد که فقط دهانش
را بیروننکند میگذاشت، باامنی خود فکر کرد.
لیث هنوز هیچ طلسمِحتی متعارفی اجرا نکرده بود وداخلِ تنها از گردابهای درونِ بخشهای
مختلفِ بدنش برای اجرایامنی طلسمهای ردهٔ ۰ استفاده میکرد.گلولهٔ اول از گردابِ دستِ راستش
استفاده کرده بود،دیگر بعد دستِ چپ، وجادوی در آخر پای چپش.
لیث گفت: «نگاهتو برنگردون،کار آران.» قدمِ دیگری برداشت وبلینک باعث شد مردی که قندیلها
را پرتاب کرده بود، تا گردنامنی در زمینی که ناگهان گِلی شدههواییِ بود فرو برود. سپس، گِل را
دوباره به سنگجای تبدیل کرد و شکارشمیانیاش را در دام گذاشت.
لیث دستِ چپش را روی پایخون آران نگه داشت تا هم او رااین نگه دارد و هم به او قوتِقلب
بدهد، و همزمان طلسمِ گاردِبلینک کامل را که در زرهِهواییِ اسکیلواکر نشان زده شده بود، فعال
کرد. او گفت: «قراره بهتفرستاد نشون بدم که جادو به رگه،مهار نژاد یا جنسیت ربطی نداره. جادو
فقط یعنیبهقدری قدرت و اینکهطلسم چطور مهارش میکنی.»
هالهای آبی او را احاطهجای کرد و به لیث اجازه دادگلولهٔ همهچیز را در فضای اطرافش، بدونِ
باقی گذاشتنِنکند هیچ نقطهٔامنی کوری، درک کند.
از آنجا که فاصلهٔ دشمنقطره برای راحتیِ خیال بیش اززخم حد نزدیک بود، آخرین مردِ
باقیمانده شمشیرِ بلندی از غلافبلینک بیرون کشید و با یکهواییِ حرکتِ روان که در طولِ سالها
بیشمار بار تمریندیگر کرده بود، به سمتِجادوی سرِ لیث یورش برد.
لیث نوکِ شمشیر را با سهنکند انگشت طوری گرفت که انگار مگستلنگری است، تیغه را چرخاند و از
دستِ صاحبش بیرون کشید. مردجای در تلاش برای از دستتلنگری ندادنِ سلاحش، بهطورِ غریزی به
جلو پرید وجای صاف روی مشتِانگشتِ راستِ لیث فرود آمد.
مشت بینیاش را خُرد کرد،قطره اما طلسمِ درمانیِ نشانزدهشده درزخم آن، چنان سریع مرد را
درمان کرد که او تازهبلینک وقتی خودش را طاقباز روی زمینچنان و در حالِ تماشای آسمانِ آبی
دید، فهمیدیکی چه اتفاقیاراذل افتاده است.
بینیاش حالا شبیهِ دکمهایکار قرمز با سوراخهایی بیش ازبلینک حد باریک برای نفسکشیدن شده
بود و او را مجبورجای میکرد برای زندهماندن از دهانشتلنگری استفاده کند. وحشت و درد باعث
شد مرد دچارِجای تندنفسی شود وانگشتِ از هوش برود.
ایسخا، رهبرِ گروه — مردیقطره حتی بلندقامتتر از لیث بازخم موهای بلندِ سیاه و چشمانِ
آبیِ وحشی — پس ازبلینک اینکه رفیقِ در حالِ عذابش راچنان مثلِ یک عروسکِ پارچهای به کناری
پرت کرد، سرانجامدیگر موفق شد ازاستادیِ جا بلند شود.
لیث تماشا کرد که چطوربیفایده چشمانِ رهبرِ راهزنان از شدتِ خشممیانیاش پر از خون شد و ایسخا
مانندِ گاویکار خشمگین بهنکند جلو یورش آورد.
لیث گفت: «هیچوقت خونسردیتدیگر رو از دست نده. برخلافِاجازه خشم، جنون همیشه باعث میشه
نبردهات رو ببازی.» او با یکخون قدم به پهلو، زمین را باشود یخِ ضخیمی پوشاند که باعث شد
ایسخا لیز بخورد. همزمان،امنی ضربهٔ سادهٔ پاشنهاش باعثتلنگری شد صخرهای عظیم از پیادهرو
بیرون بزند و هم سقوطِفرستاد ایسخا را متوقف کند وطوری هم صورتش را خُرد کرد.
در کمالِ تعجبِ لیث، مردِبیفایده وحشی موفق شد پیش از آنکهمیانیاش خیلی دیر شود، صخره را با
دستانش بگیرد و با استفادهجای از شتابِ سقوطش، به جلو چرخیدگلولهٔ و بیآنکه حتی یک لحظه لیث
را از دیدرسشجای خارج کند، دوبارهانگشتِ روی پاهایش ایستاد.
ایسخا در حالی کهحتی نمیدانست از دستِ جادوگری کهداخلِ هنوز بچهای را روی شانههایش
میکشید بیشتر خشمگین باشدامنی یا از تشویقهای آرانتلنگری که انگار نبردِ مرگوزندگیِ آنها
فقط یک نمایشِ عروسکی بود،فرستاد غرید: «من به اون طلاطوری نیاز داشتم! برای یه کتکِ تاریخی
آماده شو.»
لیث گفت: «با کمالِنکند میل.» و چنان سریع حرکتمیانیاش کرد که تصویرش تار شد.
ایسخا تنها زمانی دوباره اواراذل را دید که لیث نسخهاینیزههای تغییریافته از حملهٔ الینا به
لیگین را اجرا کرد؛حتی همان حملهای که رااز بهداخلِ تمامِ پسرانش یاد داده بود.
یک هوکِ راست به کنارِفرستاد چانهاش، دیدِ ایسخا را تارطوری کرد و سرش ناگهان چرخید؛ همزمان
جادوی تاریکیِ پدیدآمده از اینطلسم حرکت، از فاصلهٔ صفر بهجای او اصابت کرد و توانش را
تحلیل برد.
لیث از این شتاب بهره بردانگشتِ تا با یک لگدِ چرخشی بهمتراکم همان نقطهای که مشتش خورده بود
ضربه بزند. این کار باعثاراذل شد مغزِ ایسخا مانندِ توپِنیزههای پینبال به جمجمهاش کوبیده شود
و اوکند را درحتی یخ حبس کند.
بهمحضِ اینکه پای راستِ لیثفرستاد به زمین رسید، پای چپش بالامهار پرید و همراه با رگباری از
شنودارِ پدیدآمده، به بیضههایتحتتأثیرِ ایسخا ضربه زد. اینبیفایده ضربه غولِ بیابانی را تقریباً
از روی زمین بلند کردبیفایده و باعث شد تمامِ مردهای حاضر،میانیاش از جمله آران، بهطورِ غریزی با
دستانشان اندامِ خصوصیشان را بپوشانند.
این حرکت برای تماشاگران پیامدیاراذل نداشت، اما در موردِ ایسخا،نیزههای از درد خمشدن او را
کاملاً بیدفاع کرد. لیث سرِقطره راهزن را گرفت و آنزخم را محکم به زانویش کوبید؛ ضربهای
که موجی از جادویامنی تاریکی ایجاد کرد و باعثگلولهٔ شد ایسخا از هوش برود.
مردی میانسال با سبیلِ قهوهایِطلسم روشن در حالی که دستِجای راستش را به سمتِ لیث دراز
میکرد، پرسید: «خیلی ممنون،کار جادوگرِ...؟» او زرهی سبکامنی با رنگهای گاردِ شهرِ فرشیا
به تن داشت ونکند نوارهای درجهٔ سروانی شانههایشانگشتِ را تزئین کرده بود.
آران در حالی که برادرِاراذل بزرگترش او را پیش ازنیزههای دستدادن با سروان روی زمین
میگذاشت، گفت:کند «جادوگرِ اعظم،حتی لیث ورهن!»
سربازان بایکی ناباوری تکراراراذل کردند: «جادوگرِ اعظم؟»
ایسخا هنوز بیهوش و دربیفایده یخ گرفتار بود، بنابراین آنهاانگشتِ این اجازه را به خود دادند
که نگاهِ دوبارهای بهنکند غریبه بیندازند. تازه آنانگشتِ زمان متوجهِ حلقههای متعدد و
ظاهراً بیارزشی درجای انگشتانش شدند که نشانِمیانیاش یک جادوگرِ قدرتمند بود.
لیث با لحنی سرزنشآمیزحتی گفت: «بله. جادوگرِ اعظمیبلافاصله تو تعطیلات که نمیخواست شناخته
بشه.»
آران به لیث گفت: «ببخشید.طلسم قرار بود یه راز باشه.»جای سپس از سروان پرسید: «میشه
وانمود کنید من چیزی نگفتم؟»
سروان در حالی کهامنی با نگاهی عذرخواهانه برای لیثگلولهٔ شانه بالا میانداخت، گفت: «نگران
نباش، مردِ جوون، ایندیگر موضوع بینِ خودمون میمونه.»جادوی لیث میدانست که سروان، سوای
محافظت از احساساتِ آران،حتی کارِ دیگری نمیتواند بکندبلافاصله مگر اینکه اربابش را خشمگین
کند.
سروان گفت: «فرشیا توتحتتأثیرِ این موقع از سال جاینکند خستهکنندهایه. پیشنهاد میکنم به جای
جالبتری برید.»
(جایی که اربابِ شهر ازبلینک حضورم خبر نداشته باشه.) لیثهواییِ که متوجهِ منظورش شده بود، با
خود فکر کرد.
(یه جادوگرِ اعظم، هان؟ اینبلینک خیلی چیزا رو توضیح میده.هواییِ حتماً چیزای جالبِ زیادی تو
آویزِ بُعدیش داره. شایدماراذل این اتفاق یه توفیقِ اجبارینیزههای باشه.) ایسخا در حالی که
اعضای گارد دستبندهای فلزیتحتتأثیرِ به دستانش میبستند و دهانشنکند را میبستند تا از جادو
استفاده نکند،طلسم با خودکار فکر کرد.