---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1313: تهدید پنهان (بخش ۱) • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 1313: تهدید پنهان (بخش ۱)

0

اراذلِ یک‌چشم تیغه را از گلوی‌استادیِ​ گروگان کنار برد و پیرمرد را‌کند​ به جلو هل داد، و سپس

چاقو را‌به‌قدری​ در کمرش‌تحت‌تأثیرِ​ فرو کرد.

بر جا گذاشتنِ یک جسد‌جای​ فقط آن‌ها را در فهرستِ‌تلنگری​ اولویتِ بالای افرادِ تحت‌تعقیب قرار

می‌داد، در حالی که زخمی‌بلینک​ کردنش، اعضای گارد را مجبور‌هواییِ​ می‌کرد وقتشان را برای کمک‌های

اولیه هدر‌چپش​ دهند و تعقیب‌اراذل​ به تأخیر بیفتد.

لیث گفت: «اینو به حسابِ‌بلینک​ نه می‌ذارم.» درست در لحظه‌ای‌هواییِ​ که مردِ یک‌چشم به‌قدری دور

شد که تحت‌تأثیرِ طلسم قرار‌فرستاد​ نگیرد و کار را بی‌فایده‌طوری​ نکند، لیث گروگان را به جای

امنی بلینک کرد.

سپس لیث با انگشتِ میانی‌اش‌جای​ تلنگری زد که گلولهٔ هواییِ‌تلنگری​ چنان متراکم و سریعی ایجاد

کرد که با شدتِ‌امنی​ یک لگدِ چرخشی به جناغِ‌گلولهٔ​ سینهٔ مردِ یک‌چشم برخورد کرد.

مرد به عقب و به‌قطره​ سمتِ همدستانش پرتاب شد و آن‌ها‌پخش​ را روی زمین پهن کرد. تمامِ

دنده‌هایش یا ترک برداشتند یا‌بلینک​ شکستند و هر نفسی که‌هواییِ​ می‌کشید برایش به عذابی الیم

تبدیل شد.

مردِ لاغراندامی با موهای‌کار​ بلوندِ کثیف از گلولهٔ زنده‌بلینک​ جاخالی داد و رگباری از

قندیل‌های یخی را به سمتِ‌جای​ لیث پرتاب کرد. لیث فقط با‌گلولهٔ​ یک تکانِ دستِ چپش، آن‌ها را

به سمتِ‌نکند​ یکی دیگر‌امنی​ از اراذل فرستاد.

استادیِ لیث در جادوی آب‌قطره​ به او اجازه داد نیزه‌های یخی‌پخش​ را طوری مهار کند که یخ

بی‌آنکه حتی یک قطره‌امنی​ خون بریزد، بلافاصله در‌تلنگری​ داخلِ زخم پخش شود.

(این هیچ فرقی با‌تحت‌تأثیرِ​ مبارزه تو رستورانِ هات‌پات‌بی‌فایده​ نداره. شکست دادنشون بخشِ آسونِ

ماجراست، ولی اینکه نذارم آران‌بی‌فایده​ ضربهٔ روحی بخوره بخشِ سختشه.)‌انگشتِ​ لیث در حالی که قدمِ

دیگری به جلو برمی‌داشت و‌جای​ مردِ مجروح را در زندانی از‌گلولهٔ​ یخ حبس می‌کرد که فقط دهانش

را بیرون‌نکند​ می‌گذاشت، با‌امنی​ خود فکر کرد.

لیث هنوز هیچ طلسمِ‌حتی​ متعارفی اجرا نکرده بود و‌داخلِ​ تنها از گرداب‌های درونِ بخش‌های

مختلفِ بدنش برای اجرای‌امنی​ طلسم‌های ردهٔ ۰ استفاده می‌کرد.‌گلولهٔ​ اول از گردابِ دستِ راستش

استفاده کرده بود،‌دیگر​ بعد دستِ چپ، و‌جادوی​ در آخر پای چپش.

لیث گفت: «نگاهتو برنگردون،‌کار​ آران.» قدمِ دیگری برداشت و‌بلینک​ باعث شد مردی که قندیل‌ها

را پرتاب کرده بود، تا گردن‌امنی​ در زمینی که ناگهان گِلی شده‌هواییِ​ بود فرو برود. سپس، گِل را

دوباره به سنگ‌جای​ تبدیل کرد و شکارش‌میانی‌اش​ را در دام گذاشت.

لیث دستِ چپش را روی پای‌خون​ آران نگه داشت تا هم او را‌این​ نگه دارد و هم به او قوتِ‌قلب

بدهد، و هم‌زمان طلسمِ گاردِ‌بلینک​ کامل را که در زرهِ‌هواییِ​ اسکیل‌واکر نشان زده شده بود، فعال

کرد. او گفت: «قراره بهت‌فرستاد​ نشون بدم که جادو به رگه،‌مهار​ نژاد یا جنسیت ربطی نداره. جادو

فقط یعنی‌به‌قدری​ قدرت و اینکه‌طلسم​ چطور مهارش می‌کنی.»

هاله‌ای آبی او را احاطه‌جای​ کرد و به لیث اجازه داد‌گلولهٔ​ همه‌چیز را در فضای اطرافش، بدونِ

باقی گذاشتنِ‌نکند​ هیچ نقطهٔ‌امنی​ کوری، درک کند.

از آنجا که فاصلهٔ دشمن‌قطره​ برای راحتیِ خیال بیش از‌زخم​ حد نزدیک بود، آخرین مردِ

باقی‌مانده شمشیرِ بلندی از غلاف‌بلینک​ بیرون کشید و با یک‌هواییِ​ حرکتِ روان که در طولِ سال‌ها

بی‌شمار بار تمرین‌دیگر​ کرده بود، به سمتِ‌جادوی​ سرِ لیث یورش برد.

لیث نوکِ شمشیر را با سه‌نکند​ انگشت طوری گرفت که انگار مگس‌تلنگری​ است، تیغه را چرخاند و از

دستِ صاحبش بیرون کشید. مرد‌جای​ در تلاش برای از دست‌تلنگری​ ندادنِ سلاحش، به‌طورِ غریزی به

جلو پرید و‌جای​ صاف روی مشتِ‌انگشتِ​ راستِ لیث فرود آمد.

مشت بینی‌اش را خُرد کرد،‌قطره​ اما طلسمِ درمانیِ نشان‌زده‌شده در‌زخم​ آن، چنان سریع مرد را

درمان کرد که او تازه‌بلینک​ وقتی خودش را طاق‌باز روی زمین‌چنان​ و در حالِ تماشای آسمانِ آبی

دید، فهمید‌یکی​ چه اتفاقی‌اراذل​ افتاده است.

بینی‌اش حالا شبیهِ دکمه‌ای‌کار​ قرمز با سوراخ‌هایی بیش از‌بلینک​ حد باریک برای نفس‌کشیدن شده

بود و او را مجبور‌جای​ می‌کرد برای زنده‌ماندن از دهانش‌تلنگری​ استفاده کند. وحشت و درد باعث

شد مرد دچارِ‌جای​ تندنفسی شود و‌انگشتِ​ از هوش برود.

ایسخا، رهبرِ گروه — مردی‌قطره​ حتی بلندقامت‌تر از لیث با‌زخم​ موهای بلندِ سیاه و چشمانِ

آبیِ وحشی — پس از‌بلینک​ اینکه رفیقِ در حالِ عذابش را‌چنان​ مثلِ یک عروسکِ پارچه‌ای به کناری

پرت کرد، سرانجام‌دیگر​ موفق شد از‌استادیِ​ جا بلند شود.

لیث تماشا کرد که چطور‌بی‌فایده​ چشمانِ رهبرِ راهزنان از شدتِ خشم‌میانی‌اش​ پر از خون شد و ایسخا

مانندِ گاوی‌کار​ خشمگین به‌نکند​ جلو یورش آورد.

لیث گفت: «هیچ‌وقت خونسردیت‌دیگر​ رو از دست نده. برخلافِ‌اجازه​ خشم، جنون همیشه باعث می‌شه

نبردهات رو ببازی.» او با یک‌خون​ قدم به پهلو، زمین را با‌شود​ یخِ ضخیمی پوشاند که باعث شد

ایسخا لیز بخورد. هم‌زمان،‌امنی​ ضربهٔ سادهٔ پاشنه‌اش باعث‌تلنگری​ شد صخره‌ای عظیم از پیاده‌رو

بیرون بزند و هم سقوطِ‌فرستاد​ ایسخا را متوقف کند و‌طوری​ هم صورتش را خُرد کرد.

در کمالِ تعجبِ لیث، مردِ‌بی‌فایده​ وحشی موفق شد پیش از آنکه‌میانی‌اش​ خیلی دیر شود، صخره را با

دستانش بگیرد و با استفاده‌جای​ از شتابِ سقوطش، به جلو چرخید‌گلولهٔ​ و بی‌آنکه حتی یک لحظه لیث

را از دیدرسش‌جای​ خارج کند، دوباره‌انگشتِ​ روی پاهایش ایستاد.

ایسخا در حالی که‌حتی​ نمی‌دانست از دستِ جادوگری که‌داخلِ​ هنوز بچه‌ای را روی شانه‌هایش

می‌کشید بیشتر خشمگین باشد‌امنی​ یا از تشویق‌های آران‌تلنگری​ که انگار نبردِ مرگ‌وزندگیِ آن‌ها

فقط یک نمایشِ عروسکی بود،‌فرستاد​ غرید: «من به اون طلا‌طوری​ نیاز داشتم! برای یه کتکِ تاریخی

آماده شو.»

لیث گفت: «با کمالِ‌نکند​ میل.» و چنان سریع حرکت‌میانی‌اش​ کرد که تصویرش تار شد.

ایسخا تنها زمانی دوباره او‌اراذل​ را دید که لیث نسخه‌ای‌نیزه‌های​ تغییریافته از حملهٔ الینا به

لیگین را اجرا کرد؛‌حتی​ همان حمله‌ای که رااز به‌داخلِ​ تمامِ پسرانش یاد داده بود.

یک هوکِ راست به کنارِ‌فرستاد​ چانه‌اش، دیدِ ایسخا را تار‌طوری​ کرد و سرش ناگهان چرخید؛ هم‌زمان

جادوی تاریکیِ پدیدآمده از این‌طلسم​ حرکت، از فاصلهٔ صفر به‌جای​ او اصابت کرد و توانش را

تحلیل برد.

لیث از این شتاب بهره برد‌انگشتِ​ تا با یک لگدِ چرخشی به‌متراکم​ همان نقطه‌ای که مشتش خورده بود

ضربه بزند. این کار باعث‌اراذل​ شد مغزِ ایسخا مانندِ توپِ‌نیزه‌های​ پین‌بال به جمجمه‌اش کوبیده شود

و او‌کند​ را در‌حتی​ یخ حبس کند.

به‌محضِ اینکه پای راستِ لیث‌فرستاد​ به زمین رسید، پای چپش بالا‌مهار​ پرید و همراه با رگباری از

شن‌ودارِ پدیدآمده، به بیضه‌های‌تحت‌تأثیرِ​ ایسخا ضربه زد. این‌بی‌فایده​ ضربه غولِ بیابانی را تقریباً

از روی زمین بلند کرد‌بی‌فایده​ و باعث شد تمامِ مردهای حاضر،‌میانی‌اش​ از جمله آران، به‌طورِ غریزی با

دستانشان اندامِ خصوصی‌شان را بپوشانند.

این حرکت برای تماشاگران پیامدی‌اراذل​ نداشت، اما در موردِ ایسخا،‌نیزه‌های​ از درد خم‌شدن او را

کاملاً بی‌دفاع کرد. لیث سرِ‌قطره​ راهزن را گرفت و آن‌زخم​ را محکم به زانویش کوبید؛ ضربه‌ای

که موجی از جادوی‌امنی​ تاریکی ایجاد کرد و باعث‌گلولهٔ​ شد ایسخا از هوش برود.

مردی میان‌سال با سبیلِ قهوه‌ایِ‌طلسم​ روشن در حالی که دستِ‌جای​ راستش را به سمتِ لیث دراز

می‌کرد، پرسید: «خیلی ممنون،‌کار​ جادوگرِ...؟» او زرهی سبک‌امنی​ با رنگ‌های گاردِ شهرِ فرشیا

به تن داشت و‌نکند​ نوارهای درجهٔ سروانی شانه‌هایش‌انگشتِ​ را تزئین کرده بود.

آران در حالی که برادرِ‌اراذل​ بزرگ‌ترش او را پیش از‌نیزه‌های​ دست‌دادن با سروان روی زمین

می‌گذاشت، گفت:‌کند​ «جادوگرِ اعظم،‌حتی​ لیث ورهن!»

سربازان با‌یکی​ ناباوری تکرار‌اراذل​ کردند: «جادوگرِ اعظم؟»

ایسخا هنوز بی‌هوش و در‌بی‌فایده​ یخ گرفتار بود، بنابراین آن‌ها‌انگشتِ​ این اجازه را به خود دادند

که نگاهِ دوباره‌ای به‌نکند​ غریبه بیندازند. تازه آن‌انگشتِ​ زمان متوجهِ حلقه‌های متعدد و

ظاهراً بی‌ارزشی در‌جای​ انگشتانش شدند که نشانِ‌میانی‌اش​ یک جادوگرِ قدرتمند بود.

لیث با لحنی سرزنش‌آمیز‌حتی​ گفت: «بله. جادوگرِ اعظمی‌بلافاصله​ تو تعطیلات که نمی‌خواست شناخته

بشه.»

آران به لیث گفت: «ببخشید.‌طلسم​ قرار بود یه راز باشه.»‌جای​ سپس از سروان پرسید: «می‌شه

وانمود کنید من چیزی نگفتم؟»

سروان در حالی که‌امنی​ با نگاهی عذرخواهانه برای لیث‌گلولهٔ​ شانه بالا می‌انداخت، گفت: «نگران

نباش، مردِ جوون، این‌دیگر​ موضوع بینِ خودمون می‌مونه.»‌جادوی​ لیث می‌دانست که سروان، سوای

محافظت از احساساتِ آران،‌حتی​ کارِ دیگری نمی‌تواند بکند‌بلافاصله​ مگر اینکه اربابش را خشمگین

کند.

سروان گفت: «فرشیا تو‌تحت‌تأثیرِ​ این موقع از سال جای‌نکند​ خسته‌کننده‌ایه. پیشنهاد می‌کنم به جای

جالب‌تری برید.»

(جایی که اربابِ شهر از‌بلینک​ حضورم خبر نداشته باشه.) لیث‌هواییِ​ که متوجهِ منظورش شده بود، با

خود فکر کرد.

(یه جادوگرِ اعظم، هان؟ این‌بلینک​ خیلی چیزا رو توضیح می‌ده.‌هواییِ​ حتماً چیزای جالبِ زیادی تو

آویزِ بُعدیش داره. شایدم‌اراذل​ این اتفاق یه توفیقِ اجباری‌نیزه‌های​ باشه.) ایسخا در حالی که

اعضای گارد دستبندهای فلزی‌تحت‌تأثیرِ​ به دستانش می‌بستند و دهانش‌نکند​ را می‌بستند تا از جادو

استفاده نکند،‌طلسم​ با خود‌کار​ فکر کرد.

ناولها | novelha.net