چپتر 2487: میراثِ خانواده (بخشِ ۳)
0بانو ارناس تمامِ این وضعیت را طراحی کرده بود تا به میراثهای جادوییِ دامادهایامیدوارم آیندهاش دست پیدا کند. همانطور که موروک اشاره کرده بود، خاندانِ ارناس با وجودِوسطِ قدمتی برابر با خاندانِ میروک، هیچ سابقهای از جادوی راستین و جادوی روح نداشت.
کشفِ آزمایشگاهِ مخفیِ گلموس موهبتی غیرمنتظره بود، اما حتی اگر چیزیبرام از آن عایدشان نمیشد، جیرنی قصد داشت به تمامِ چیزهایی که موروکبندازی در طولِ زندگیاش و تحتِ آموزشِ آجاتار آموخته بود، دست پیدا کند.
در موردِ نالروند، مدتها بود میدانست که او استادِ نور است و شاخهاش حتی در میانِ بیدارشدگانامیدوارم نیز کمیاب است. این موضوع رزار را حتی از تایرانت هم ارزشمندتر میکرد، چرا که استادیِ نور چیزیبندازی بود که اوریون میتوانست تمرینش کند، حتی اگر واستور در یافتنِ راهی برای بیدار کردنِ او شکست میخورد.
تولیون ارناس همراه با جوخهای از گاردهای مسلحشاخهاش و جانوری وحشی در کنارش، از در واردارزشمندتر شد و پرسید: «صدای فریاد شنیدم. همهچی مرتبه؟»
موروک گفت: «ببخشید، تولیون. موقعِ بحث دربارهٔ تدارکاتِسرد عروسیم یکم بحثمون بالا گرفت.» سپس تعظیمِ کوتاهی کرداصلاً که فرزندِ دوم با نگاهی سرد پاسخش را داد.
تولیون با لحنییخزده یخزده جواب داد:نزده «امیدوارم جا نزده باشی.»
«اصلاً. فقط داشتم...»
«برام مهم نیست. فقط اینو بدون که اگه قبل، بعد یانیز وسطِ عروسی خواهرم رو به گریه بندازی و از روی خوشحالیتمرینش نباشه، زرهِ قلعهٔ سلطنتیِ ارناس رو قرض میگیرم و حسابت رو میرسم.»
تولیون انگشتش را زیرِ بینیِ نالروند تکان دادسرد و در حالی که لاکی هم به نشانهٔباشی تأیید میغرید، گفت: «تو هم همینطور، مردِ جوان.»
رزار دستانش را به نشانهٔ تسلیم بالا برد وفقط گفت: «نگران نباش، من درسم رو گرفتم. نامزدی برایبعد بارِ دوم به هم نمیخوره. حداقل نه از طرفِ من.»
اربابِ جوانِ خانه سر تکان دادکوتاهی و گفت: «بریم.» سپس تمریناتِ امنیتیپاسخش را با بقیهٔ واحدش از سر گرفت.
به محض اینکه صدای قدمهای گاردها دراست دوردست محو شد، موروک گفت: «پسر، اونرزار موقع که بیخیال بود بیشتر ازش خوشم میاومد.»
نالروند آهی کشید و گفت:فرزندِ «منم همینطور، ولی مرگِ فلوریاداد خیلی چیزا رو عوض کرد.»
فریا بسیار کمتر لبخند میزد و خیلی بیشتر تمرینفقط میکرد. کویلا هم برای اینکه جیرنی را تنها نگذارد،بعد اردوی آموزشیِ بانوی خانه را زیرِ نظرِ او تحمل میکرد.
جیرنی درسها و برنامههای زیادی برای گلِ کوچکش تدارک دیده بود. کویلا فقط امیدوار بود که باامیدوارم دادنِ این فرصت به مادرش برای عملی کردنِ آنها، به جیرنی کمک کند تا بر غمش چیره شود؛بندازی نه اینکه باعث شود در حسرتِ چیزهایی بماند که میتوانست اتفاق بیفتد و حالا هرگز رخ نخواهد داد.
تولیون هم آخرین حرفهای فلوریااستادِ را آویزهٔ گوشش کرده وبیدارشدگان زندگیاش را زیرورو کرده بود.
مرگِ خواهرِ کوچک و عزیزش برای همیشه این توهم را درلحنی هم شکسته بود که مشکلاتِ خاندانِ ارناس ربطی به او ندارد واینو بهعنوانِ وصلهٔ ناجورِ خانواده، حق دارد زندگیِ بیدردسر و راحتی داشته باشد.
تولیون از اینکه در بیشترِ عمرِ فلوریا غایب، درمانده یا هر دو بوده، احساسِ گناه میکرد.اگه پس از مراسمِ خاکسپاری، نوشیدن و قمار را کنار گذاشته بود. برای اینکه به پدر وحسابت مادرش فرصتِ کافی برای سوگواری بدهد، هر طور که از دستش برمیآمد به گونیین کمک میکرد.
در ابتدا فقط بهعنوانِ یک پادو کار میکرد؛ چرا که به دلیلِ بیاعتناییِداد خودخواستهاش به آدابورسوم و توازنِ قدرت با ملازمانِ پرشمارِ منطقهٔ ارناس، تنها کاریاینو که میتوانست بدونِ آبروریزی برای برادرش انجام دهد، آوردنِ چای و نگهداشتنِ اسناد بود.
تولیون با تماشای کارِ گونیین و مطالعه در اوقاتِ فراغتش، کارها را یادموضوع گرفته بود. پس از هفتهها تلاشِ سخت، درکِ کافی از وضعیتِ امورِ خاندانبرای پیدا کرده و بهعنوانِ یکی از منشیهای گونیین مشغول به کار شده بود.
امیدش این بود که روزی کاری بیشتر از ایستادن کنارِ برادرش بکند وجواب بخشی از بارِ او را سبک کند. به دلیلِ گذشتهٔ بیبندوبارش، تولیون ازقبل حضور در مراسمهای دربارِ سلطنتی محروم بود، اما همچنان مهرهٔ ارزشمندی به حساب میآمد.
او از رازهای کثیفِ بسیاری از اشراف خبر داشت، چون یا وقتی بیش از حد مست بودند بهبعد اعترافاتشان گوش داده بود، یا خودش در انجامِ آن کارها کمکشان کرده بود. این اطلاعات، مدارک و شایعاتِ فراوانیتکان به گونیین میداد تا با استفاده از آنها بر مخالفانِ سیاسیاش فشار بیاورد و نامِ فلوریا را پاک کند.
این کار تولیون را هم در جامعهٔ خوشنامها و هم در میانِ خلافکاران به فردی طردشده تبدیل کرد،نزده اما حفظِ احترامِ همپیالههای قدیمیاش اصلاً برایش مهم نبود. او پیشتر به خلافهای خودش اعتراف کرده و با قانونخوشحالی کنار آمده بود؛ کاری که باعث شد از نظرِ اجتماعی بیآبرو شود، اما دستِ قانون دیگر به او نمیرسید.
لاکی هم دچارِ دگرگونی شده بود. رایِ زمانی شاد و چاق، حالاکمیاب وقتِ زیادی را با اوریون میگذراند. او به مردی که پدرِ خودشیافتنِ میدانست گوش میداد که چطور خودش را به خاطرِ ضعفش سرزنش میکرد.
مرگِ فلوریا حفرهای در قلبِ لاکی به جا گذاشته بود که با هیچجواب مقدار غذایی پر نمیشد. این حفره هر بار که بوی فلوریا از لباسهایقبل کهنهای که لاکی به عنوانِ بالش استفاده میکرد کمی بیشتر میپرید، عمیقتر میشد.
رای بیشتر از هر چیزی قدرِ آن لباسها را میدانست، چون تنها چیزی بود کهبدون از زنی که مادرِ خودش میپنداشت برایش باقی مانده بود. با این حال، چیزی کهقرض لاکی را واقعاً از درون تکان داد، دردِ فقدان نبود، بلکه خبرِ آمدنِ بچهای جدید بود.
لاکی اولین کسی بود که از روی تغییرِ بوی جیرنی متوجهِ آغازِ بارداریاش شد.لحنی شادی برای لحظهای بر دردش غلبه کرد، اما خیلی زود جای خود را به ترسقبل داد. ترس از اینکه برای محافظت از مادر و بچه بیش از حد ضعیف باشد.
ترس ازنالروند دست دادنِ عضوِاستادِ دیگری از خانواده.
رای دیگر برای پیدا کردنِ غذا در آشپزخانهها پرسه نمیزد. او رفتن به جنگلهایامیدوارم محلی را شروع کرده بود و فقط چیزی را میخورد که خودش شکار میکرد. بهندرتعروسی چیزی گیرش میآمد و اغلب با جانورانِ محلی که او را مزاحم میدانستند گلاویز میشد.
رایها همدیگر را نمیکشتند و به محضِ اینکه لاکی تسلیم میشد، رهایش میکردند. درمانگرانِاینو خاندان بهسرعت لاکی را درمان میکردند و او روزِ بعد دوباره شکار را ازقلعهٔ سر میگرفت. کمی وزن کم کرده بود، عضله آورده بود و روحیهاش تغییر کرده بود.
دیگر احساسِ خوششانسی نمیکرد.
رای همچنین با اوریون تمرین میکرد تا مبارزه با انسانها و سلاحهای ناعادلانهشانموضوع را یاد بگیرد. در طرفِ مقابل، اوریون هم خوشحال بود که حریفِ تمرینیای داردبیدار که میتواند استادیِ روزافزونش در جادوی همجوشی را با خیالِ راحت روی او بسنجد.
در حالی که دامادهای آینده داشتند دربارهٔ نگرانیهای مشترکشان بحث میکردند،لحنی صاحبانِ خانه در اقامتگاهِ خصوصیشان بودند. زناگروش در پوششِ یکی از دستیارانِاینو واستور آمده بود تا وضعیتِ جیرنی، بچه و اوریون را بررسی کند.
زناگروش پس از بررسیِ اینکه ناخالصیهای بدنِ اوریون از زمانِ آخرینبرام ملاقاتش جابهجا نشدهاند، گفت: «همهچی مرتبه.» او همچنین پس از سنجشِ پیشرفتِبندازی پالایشِ بدنِ اوریون، پیوندهای میانِ ناخالصیها و گوشت را تقویت کرده بود.
«خوشحالم که تو تمرینتون عجلهتعظیمِ نمیکنید. آهسته و پیوسته رفتن بهترینسرد کار برای کسی تو سنوسالِ شماست.»
اوریون غرید: «دستِ خودم نیست. با یه شغلِ تماموقتمیانِ و یه خانواده، وقتِ آزادِ چندانی برام نمیمونه. اگه جیرنیاستادیِ هر از گاهی روم نشاطبخشی اجرا نمیکرد، به هیچجا نمیرسیدم.»
او یادداشتهای کویلا دربارهٔ جادوی همجوشی و بیداری را آنقدر خوانده بود کهجواب آنها را از بر میدانست. حتی در طولِ معاینهٔ پزشکی هم داشت انرژیِ عنصریبعد را در بدنش به گردش درمیآورد تا حتی یک لحظه را هم هدر ندهد.
اوریون با یک عنصر شروع میکرد، بعد دومیاصلاً را اضافه میکرد و همینطور تعدادشان را بالااگه میبرد تا جایی که بدنش به درد میافتاد.