چپتر 2605: فصل 2605
0سولوس گفت: «فلوریا جونش رو برای خانوادهاش، وظیفهاش و عشقی که به پادشاهی داشتنیست به خطر انداخت. حتی اگه هیچوقت از کویر برنمیگشتی، غارتگر و طلسمِ ردهٔ تیغهاشبهشون اون رو به تهدیدِ خیلی بزرگی تبدیل میکرد که نمیشد به حالِ خودش رهاش کرد.»
«ثرود در هر صورت فلوریا رو میدزدید و میکشت. تنها تفاوتش اینانسانی بود که الان ملکهٔ دیوانه روی تاجوتخت نشسته بود و به لطفِرایلا تولیدِ انبوهِ غارتگر، کشورهای دیگه تو یه جنگِ مغلوبه تحتِ محاصره بودن.»
«تو چطور—»
سولوس روی قلبِ او زد و گفت: «میدونم، چون اونقدر زیاد اینجام که واسه خودمتقصیرِ خونهٔ تابستونی ساختم. به آویز نگاه نکن. ما به خاطرِ فلوریا اینجا نیستیم. امروز بهدخترشون خاطرِ کویلا اینجاییم. به دوستمون نگاه کن و اگه نمیتونی، به کامی یا من نگاه کن.»
لیث با خجالت سرش راخانوادهست خاراند؛ به خودش که آمد،میشد دید غرق در عرقِ سرد است.
کامیلا دستش را گرفت و با شست آن را نوازش کرد: «میدونستمانسانی بیرون آوردنِ اون آویز ایدهٔ بدیه. حیف که ردیفِ جلو فقط برای اعضایهستی خانوادهست. اگه جلوی جیرنی و اوریون مینشستیم، میشد جلوی این اتفاق رو گرفت.»
«تقصیرِ اونا نیست. من باید—»
«مهم نیست احمقهای بیرون چی میگن، تو هنوزم انسانی. پس آره، تقصیرِ اوناست. تواتفاق همین الانش هم عمارتت رو برای عروسیِ دخترشون بهشون قرض دادی و میزبانِ رایلا هستی.عروسیِ کمترین کاری که میتونستن بکنن این بود که تو رو تو این موقعیت قرار ندن.»
کامیلا غرید و دستِ لیث را روی شکمش گذاشت، جایی که الیسیا به نشانهٔ موافقتباید— لگدی زد. راستش را بخواهید، هنوز هیچ ایدهای نداشتند که آیا بچه زبانشان را میفهمد یامیزبانِ نه. قانونِ «یک لگد برای بله، دو لگد برای نه» فقط شوخیِ خصوصیِ بینِ خودشان بود.
شوخیِ خصوصیای با دقتی نگرانکننده.
درهای دولنگهحیف باز شد وفقط زوجها وارد شدند.
کویلا دست در بازوی اوریون داشت و اوریون او را تا محراب همراهی میکرد، در حالی کهنیست رایلای فومور جای مادرِ موروک را پر کرده بود. موروک سعی کرده بود برای مادرش نامهای بنویسدمیزبانِ و همهچیز را توضیح دهد و او را به عروسی دعوت کند، اما مادرش هرگز پاسخی نداده بود.
آجاتار در سایهها ایستاده بود و تماشا کرده بود که زنِ انسان چطور بهمحضِ خواندنِباید— نامِ موروک، نامه را نخوانده سوزاند. برای یک لحظه، دریک از او متنفر شده بود. تامیزبانِ یکقدمیِ این رفته بود که به خانهاش یورش ببرد و مجبورش کند به حرفهایش گوش دهد.
تا به او بگوید موروک هم بهاندازهٔ او قربانی است و هیچ تقصیری ندارد. بگویدهمین گلموس بهای کارش را با جانش پرداخته و دیگر نمیتواند به او آسیبی برساند. با اینقرار حال آجاتار هرگز از مخفیگاهش تکان نخورده بود و صبر کرده بود تا خونسردیاش را بازیابد.
با نگاه به گاریک که جلوی زوجها راه میرفت، با خود فکر کرد.اتفاق هر چی هم میگفتم، نمیتونستم گذشته رو عوض کنم. مجبور کردنش به اومدن،الانش این لحظه رو برای همه خراب میکرد و یه زخمِ دیگه رو قلبش میذاشت.
برادرِ ناتنیِ موروک به پسرِ هفتسالهٔ قدبلندی دگردیسی کرده بود تااوریون قدش بیش از حد تغییر نکند. در هیئتِ انسانیاش، شباهتِ چشمگیریهنوزم به موروک داشت و موها و چشمانِ قهوهایاش دقیقاً مثلِ او بود.
گاریک نقشِ ساقدوشِ گلریز راخانوادهست داشت و در مسیرش گلبرگهایمیشد سرخ و صورتیِ رز میپاشید.
رایلا به زنی در اوایلِ چهلسالگی با موهای تیره و چشمانِ بلوطی دگردیسی کرده بود. باالانش اینکه قدش از موروک کوتاهتر شده و اجزای چهرهاش به زیباییِ کمتر فراطبیعیای تلطیف شده بود،ندن اما نظرِ متفقالقولِ مهمانانِ انسان این بود که رنجرِ سابق حتماً به فرزندخواندگی پذیرفته شده است.
فومورها با ظرافتی نرم و سبک حرکت میکردند وجیرنی لباسهای یقهاسکیشان هماهنگکنندهها را میپوشاند، در حالی که موروکمهم حتی بعد از تمرینهای فراوان، مثلِ چوبخشک سفتوسخت بود.
کویلا لبوبرچید و گفت: «کاش با دگردیسی تو رو هم کوتاهتراوریون میکردیم، بابا.» با وجودِ کفشهای پاشنهبلندش بهسختی از بازوی او آویزان بودانسانی و حس میکرد مثل تنبلی است که به شاخهٔ بلندِ درختی چسبیده.
اوریون با لبخندی گرم پاسخ داد: «اگه ترجیح میدی، همیشه میتونم روی شونههام سوارتنیست کنم.» او با این حرف ذهنِ کویلا را غرق در خاطراتِ تمامِ کارهای پدربهشون و دختری کرد که پس از به فرزندخواندگی پذیرفتنش با هم انجام داده بودند.
آن زمان دوازدهساله بود، اما چون یتیم بزرگ شدهاحمقهای بود، با کمالِ میل در کارهای احمقانهای که مناسبِعروسیِ سنینِ بسیار پایینتر بود، مثلِ اسبسواری روی شانه، شرکت میکرد.
کویلا ریز خندید و درفقط حالی که از تهِ دل بهمینشستیم آن تصاویر لبخند میزد، گفت: «عمراً.»
پس از اینکه خانوادهٔ ارناس او را به سرپرستی گرفتند، زندگیاش طوری تغییر کرده بودتقصیرِ که هرگز تصورش را هم نمیکرد. اتفاقاتِ خوب و بدِ بسیاری برایش رخ داده بوددخترشون که بسیاری از آنها را به خاطرِ نامی که اکنون بر دوش میکشید، متحمل شده بود.
با این حال در مجموع، کویلا زندگیاش را پربرکت میدانست؛ زندگیایاتفاق که شادیاش از غمش بیشتر بود. تنها تلخیای که در حینِاوناست قدم زدن میانِ عزیزانش، خاطراتِ زندگیاش را لکهدار میکرد، غیبتِ خواهرش بود.
من به خاطرِ نقشهٔ دیروس «مُردم»، ولی مامان تونست نجاتم بده.هنوزم همهمون روزهای سخت و آسون رو پشتِ سر گذاشتیم، تو نبردهایدادی مرگبار با هیولاهای پیر و وحشتناک جنگیدیم، ولی همیشه زنده موندیم.
یه جنگ لازم بود تا ما رو از هم جدا کنه. با دیدنِ آویزِ سوسنِاونا طلایی، قلبِ کویلا به درد آمد و برای پنهان کردنِ غمش، بازوی اوریون را چنانبهشون محکم فشرد که دردش گرفت. شاید اشتباه کردم که خواستم یادگاریهای فلوریا رو به مراسم بیارن.
میدونم که صرفِ حضورشون چقدر باید به دوستام و خانوادهام درد ومینشستیم رنج بده، چون خودم هم حسش میکنم. قلبم هنوز حاضر نیست بپذیرهآره که فلوریا واقعاً مرده. اینکه دیگه هرگز صدای خنده یا گریهاش رو نمیشنوم.
با این حال حاضر نیستم فراموشش کنم، یا وانمود کنم که هرگز وجود نداشتهنیست تا فقط از دردی که خاطرهاش بیدار میکنه فرار کنم. اون بخشِ مهمی ازبهشون زندگیِ من بوده و هنوز هم هست. حتی اگه دیگه اینجا نباشه، فلوریا خواهرِ منه.
وقتی تو بهترین و بدترین حالتِ خودم بودم، کنارم بود. بعد از اینکهآره یوریال رو کشتم، وقتی نمیدونستم با زندگیم چیکار کنم، یا خیلی ساده وقتیکمترین به کسی نیاز داشتم تا به دردهای درونم گوش بده، اون برام حضور داشت.
حاضر نیستم تو روزِ عروسیم رهاش کنم. میخوام با من باشه، با ما باشه. میخوام بانیست دردم روبهرو بشم تا وقتی که بتونم ازش عبور کنم و فقط چیزهای خوبی رو به یادمیزبانِ بیارم که اول به عنوانِ دوتا دوست و بعد به عنوانِ دوتا خواهر با هم شریک شدیم.
مرگِ فلوریا یه فاجعه است، ولی زندگیش برای همهمون یه موهبت بود. تکتکِ روزهاییاتفاق که با هم گذروندیم بیقیمت بود و میخوام همه بفهمن که تنها دلیلی کهعمارتت غیبتش اینقدر بهمون لطمه میزنه، اینه که چقدر خاص بود و چقدر دوستش داریم.
کویلا متوجه شد لیث چقدر رنگپریده است و نگاهِ خیره و بیروحش به صندلیِ خالی دوختهمهم شده. وقتی سولوس او را به خودش آورد، کویلا به نگاهِ سرزنشآمیزِ کامیلا با تکان دادنِرایلا سر از روی عذرخواهی پاسخ داد، اما نه متوقف شد و نه از انتخابش پشیمان بود.
زوجِ جوان در برابرِ پادشاه مرون که قرار بود مراسم را اجراانسانی کند، ایستادند. خانوادهٔ سلطنتی همیشه شخصاً به ازدواجِ میانِ اعضای مهمِ جامعهرایلا رسیدگی میکرد و خاندانِ ارناس یکی از چهار ستونِ بنیانگذارِ پادشاهی بود.
علاوه بر آن، بیشترِجلو اعضای خانوادهٔ ارناس وجلوی دوستانشان قهرمانانِ جنگِ گریفونها بودند.