چپتر 1059: عنصرِ هفتم (بخشِ ۱)
0کامیلا گفت: «اینکه میدونم تا مدتها جونت رو بهحداقل خطر نمیندازی اونقدر خوشحالم کرد که همهٔ غذاهای موردعلاقهتخندید رو پختم. تا جایی که جا داری بخور، بازم هست.»
«راستش تو این مورد...» عذابوجدانِ لیث از خراب کردنِداد حالِ او، چنان چهرهاش را در هم کشید که کامیلاپنهان لحظهای فکر کرد از موادِ غذاییِ فاسد استفاده کرده است.
وقتی فهمید قرار است چهتوضیح اتفاقی بیفتد، گفت: «خواهش میکنماحتمالِ بگو که به خاطرِ غذاست.»
لیث تمامِ چیزهایی را که دربارهٔ مصائبِامشب جهان فهمیده بود برایش توضیح داد و گفت:خندید «نه. خیلی هم خوشمزهست. مشکل احتمالِ نگهبان شدنمه.»
نمیخواست جز سولوس چیزی را از او پنهانممنوعه کند و کامیلا حق داشت بداند که ممکن استشگفتانگیز او بهمحضِ شکست در یک مصیبت، در دم بمیرد.
کامیلا با جوابی که داد لیث رابرایش شوکه کرد: «اینکه خبرِ فوقالعادهایه. باورم نمیشهنگهبان دارم با هفتمین خدای آیندهٔ موگار قرار میذارم.»
«نگهبانها که خدابود نیستن و منداد حتی مطمئن نیستم که...»
کامیلا دستش را روی میز کوبید و حرفش را قطع کرد: «همونجا وایسا.چقدر بهت گفتم زحماتم رو برای تدارکِ این قرار هدر نده. تو این خونهحالا بدبینی ممنوعه، حداقل امشب. من مردنت رو قدغن میکنم، پس حق نداری بمیری. مفهومه؟»
لیث از اینکه اوهدر چقدر شگفتانگیز بود خندیدممنوعه و گفت: «مثلِ روزِ روشن.»
دستبندی از زیرِ صندلیاش درآورد و آن را در کفِ دستشخوشمزهست به صدا درآورد: «خوبه. حالا، زندانی ورهن، یه بارِ دیگه بگوبداند چقدر از غذا خوشت اومده و این لباس چقدر بهم میاد.»
لیث که مضمونِ امشب را فهمیده بود، پیش از بوسیدنش کامیلانگهبان را روی پاهای خود نشاند و گفت: «غذا بینهایت خوشمزهست وشکست تنها چیزی که از لباست زیباتره، زنیه که اونو پوشیده، بازپرس یهوال.»
کامیلا در حالی که موهایش راحداقل بهآرامی نوازش میکرد گفت: «پررو نشومفهومه زندانی. امشب هنوز دستوراتِ زیادی برات دارم.»
روزِ بعد، در حالی که خورشید از افق طلوع میکرد و نوکِمشکل درختان را به رنگِ زرد درمیآورد، لیث بقیه را جلوی لانهٔ فالوئلبهمحضِ دید. سولوس بهمحضِ اینکه متوجهِ نزدیک شدنِ او شد، روی دستش پرید.
سولوس حتی بدونِ استفاده از نشاطبخشی، میتوانست حس کند که هستهٔ مانایش ثانیهبهثانیه در حالِ بازیابیپنهان است: «خدا رو شکر که اینجایی. دیروز انرژیِ زیادی مصرف کردم و چشمهٔ مانا کمکم کردهفتمین تا کمی از قدرتم رو پس بگیرم، اما برای اصلِ کاری هنوز به تو نیاز دارم.»
هستهٔ آبیِ روشنِ لیث مقدارِ شگفتانگیزی انرژیِ تغذیهای برایش فراهمنداری میکرد که در ترکیب با خوابِ کاملش و انرژیِ جهانی کهصندلیاش برج جذب کرده بود، به او اجازه داد بهسرعت بهبود یابد.
کویلا ناگهان با آغوشی ناجور به او چسبید،ممنوعه شبیهِ خرسِ خوابآلودی که در تلاش برای مقاومتچقدر در برابرِ ندای خوابِ زمستانی به درختی چنگ میزند.
صدایش کشدار بود و چشمانش نیمهباز:بود «بهت حسودیم میشه سولوس. لیث برای مناحتمالِ کار نمیکنه و من هنوز حالم افتضاحه.»
لیث پرسید: «چطور میتونی اینقدر خسته باشی؟ ما فقطمشکل بعدازظهر تمرین کردیم و بیشتر از هشت ساعت همداشت استراحت داشتیم.» و در جواب، صدای خروپفِ کویلا را شنید.
فریا جواب داد: «تو چطور از خستگی هلاک نشدی؟ کلاسهای آکادمی دومفهومه ساعت طول میکشید و ما روزی نهایتاً سه تا کلاس داشتیم. دیروزصدا دو تا درس داشتیم و از بعد از ناهار تا شام تمرین کردیم.
«هفت ساعتِ لعنتی اجرای طلسمِ بیوقفه،خونه یه ساعت بیشتر از کاریه کهقدغن تو کلِ روز تو آکادمی میکردیم!»
نالروند خمیازه کشید: «اگه فالوئل همینطوربود پیش بره، شاید حتی منم نتونممشکل این حجمِ کار رو تحمل کنم.»
او دو بدن و فنونِ مراقبهاش راخیلی برای کمک به بازیابیاش داشت، اما هیئتِسولوس انسانیاش به خاطرِ کمبودِ استقامت همچنان کوفته بود.
فلوریا پرسید: «من بعد از یه خوابِ خوبِ شبانهقدغن وضعیتم از همه بهتره، اما کلِ شب بدنم طوری درددستبندی میکرد که انگار به جای استراحت داشتم میجنگیدم. این طبیعیه؟»
لیث گفت: «آره. وقتی یه بیدارشده هستهٔ آبی به دست میاره، بدنش میتونه بدون استفاده ازچقدر هیچ فنی، انرژیِ جهان رو جذب کنه و نیروی زندگی رو به جریان بندازه. اما توبارِ یهو از بدنِ یه آدم با هستهٔ قرمز رسیدی به بدنِ کسی که هستهٔ آبی داره.
«ناراحتیای که حس کردی احتمالاً به خاطر فشاری بود که دیروز تحمل کردی؛احتمالِ فشاری که بدنت رو آبدیده کرد و باعث شد پالایشش بیشتر پیش بره. اگهبمیرد بهجاش از نشاطبخشی استفاده میکردی، اثراتِ جوانسازیش بدنت رو همونطور که بود نگه میداشت.»
فالوئل درِ لانهاش را باز کرد وخیلی در همان حال همه را با نشاطبخشی بررسیچیزی کرد و گفت: «بهتر از این نمیشد گفت.»
«نالروند، کویلا، بدنهاتون خیلی ضعیفه. به تمرینِ بدنی هم نیاز دارید.بمیری فلوریا، لیث، کارِ خوبی کردید که برای بازیابی از نشاطبخشی استفادهدرآورد نکردید. جادو برای بدنِ یه بیدارشده، مثلِ شعلههای کوره برای یه تیغهست.
«کلِ وجودتون رو آبدیده میکنه و اجازه میده ناخالصیهایی که هنوز دارید،قدغن به ضعیفترین نقاطتون منتقل بشن. فریا، سولوس، اینکه هر دوتاتون با وجودِ شرایطیدرآورد که دارید هنوز سرِ پا هستید، نشون میده استعدادتون چقدر جای امیدواری داره.»
فالوئل همه بهجز بیدارشدههای گروه رابود لمس کرد و از نشاطبخشی بهرهمشکل برد تا فقط سرزندگیشان را بازگرداند.
فالوئل گفت: «بیایید تو، درسِتون از همینخیلی الان شروع شده.» سپس میزها و صندلیها راچیزی پدید آورد و همه را وادار کرد بنشینند.
«امروز دربارهٔ جادوی روح براتون میگم و بعد میریم سراغِ تمرین. با اینکه غیربیدارشدهها نمیتوننخندید ازش استفاده کنن، دانشی که تو این درس باهاتون در میون میذارم کمکتون میکنه دردیگه صورتِ روبهرو شدن با دشمنانِ بیدارشده زنده بمونید و حتی ممکنه کمکتون کنه طلسمهای بهتری بسازید.
«اول از همه، جادوی روح چیه؟ تجسمِ جریانِ ماناییه که فقط بیدارشدههاقدغن دارنش. موجوداتی مثلِ جانورانِ جادویی، جانورانِ امپراطور، مسخشدگان و بقیهٔ نژادهای سقوطکرده، همگیدرآورد میتونن از جادو در شکلِ راستینش استفاده کنن، اما از جادوی روح نه.
«دلیلش اینه که جادوی راستین چیزی نیست جز تواناییِ بافتنِ رونهایی که یهاحتمالِ طلسم رو با ذهنتون میسازن. گونههایی که اسم بردم هستههای قدرتمندی دارن و قرابتشونبمیرد به عناصر اونقدر بالاست که فراخوانیِ عناصر براشون فقط به ذرهای مانا نیاز داره.
«برای اجرای طلسمهای عنصری بهتوضیح مقدار انرژیای نیازه که حتی یهنگهبان هستهٔ خفته هم میتونه تولیدش کنه.
«اما در عوض، جادوی روح از مانای ناب تشکیل شده. جادوی روح حتی در شکلِ جادویمثلِ نخستینِ خودش، بیشتر از هر عنصرِ دیگهای انرژی مصرف میکنه و به تمرکزِ مداوم نیاز داره.»خوشت فالوئل دستهایش را در هوا تکان داد و پیچکهای زمردینِ انرژی را از انگشتانش بیرون کشید.
«معمولاً با چشمِ غیرمسلح نامرئیه، اما بینشِ حیات میتونه تشخیصش بده وقدغن به خاطرِ ماهیتِ فیزیکیش میتونید جادوی روح رو با لامسه حس کنید.»صندلیاش پیچکها به میزها نزدیک شدند تا همه بتوانند جادوی روح را تجربه کنند.
با اینکه مانای سبز اثیری به نظر میرسید و میتوانستند همچون مهی سبز آنسوینگهبان آن را ببینند، پیچکها در هنگامِ لمس به سختیِ فولاد بودند. کویلا حتی تکهکاغذی رویشوکه پیچکش گذاشت و کاغذ در هوا معلق ماند و شکلِ سازهٔ زمردین را دنبال کرد.
«در نگاهِ اول، حالتِ جامدش باحال به نظر میرسه، اما در واقعشدنمه این یکی از نقاطِ ضعفِ جادوی روحه. جادوی روح برای استفاده بهبمیرد جریانِ مداومِ مانا نیاز داره و به خاطرِ ماهیتش، بهراحتی باطل میشه.
«نزدیکترین مقایسه برای پیچیدگیِ جادوی روح، حتی در شکلِ جادوی نخستینش، طلسمهای ردهٔچقدر ۵ هستن. هر دو برای شکل گرفتن به اراده نیاز دارن، تا زمانیحالا که مانا داشته باشید میشه ازشون استفاده کرد و به تمرکزِ بالایی نیاز دارن.»
فالوئل گفت: «سعی کنید یهنده طلسم روی پیچکِ خودتون اجراامشب کنید. هر طلسمی باشه فرق نمیکنه.»
شاگردان طبقِ دستور عمل کردند وبود حتی پیش از آنکه جادوی نخستینشان پدیداراحتمالِ شود، سازههای زمردین شروع به فروریختن کردند.