چپتر 2574: قدرتی متفاوت (بخشِ ۲)
0«لعنتی، مبارزهام با لیث حتی بهم درکی از بنفش داد، ولیاما حتی اگه بهش برسم، باز هم از تو یا آجاتار خیلیبدنی ضعیفترم. این مشکلی نیست که بتونم فقط با زور حلش کنم.»
کویلا مات و مبهوتخواهرت ماند و پرسید: «صبربیدارشدهست کن، الان چی گفتی؟»
تایرانت گذاشت هالهاش به بیرون فوران کند و چند رگهٔ بنفش را که در انتهایش میسوختند،منادیونه نمایان کرد و گفت: «منظورم اینه که خیلی هم سخت نیست، مگه نه؟ تو از هموننادیده اول گرفتیش و حتی خواهرت هم با وجود اینکه فقط چند ساله بیدارشدهست، مدتی پیش بهش رسید.»
پاسخ داد: «نه، خیلی هم سخته! من فقط به این خاطر به بنفش رسیدماستعدادش که هستهٔ مانام از قبل به اون سطح رسیده بود و با صحبت کردن باخواستگاری لیث، همون موقعی که داشت روی هستههای کمکی تحقیق میکرد، توی ثمرهٔ آزمایشهاش شریک شدم.
«در مورد فریا، اون هیچ ایدهای در موردش نداشت تا اینکه از یه آرایهٔ افسانهای کمکِ بزرگیعوض گرفت که بهش اجازه داد موقتاً به بنفش برسه و اثراتش رو دستاول تجربه کنه. اون چیزیراحت شبیه به یه درسِ عملیِ عالی دریافت کرد و با این حال هنوز توی آبیِ روشن گیر کرده.
«بماند که من قراره یه نابغه باشم و سالهامدتی روی بیداری تحقیق کردم و اون یه بیدارشدهٔ هفترگهستقبل که میگن استعدادش در حدِ آدمایی مثل سیلوروینگ و منادیونه.»
«اما تو...» سرخ شد و توانست بهموقع مسیرِ بحث رامیگن عوض کند. «منظورم اینه که آجاتار میگه از زمانِ خواستگاری،بهموقع هم اجرای بدنی و هم مطالعهٔ تواناییهای تبارت رو نادیده گرفتی.»
موروک آهی کشید و گفت: «به عبارتِباشم دیگه، من یه احمقم. راحت باش واستعدادش بگو. من یه احمقم و هردومون اینو میدونیم.»
کویلا سر تکانهفترگهست داد: «حرفِ خودتحدِ بود، نه من.»
«واو. این یکی درد داشت.» نگاهشاینکه را از روی تحقیر پایین انداخت.پاسخ «شاید باید ازدواج رو لغو کنیم.»
با این فکرنابغه رنگش پرید وبیداری گفت: «چی؟ چرا؟»
موروک با خندهای ریز گفت: «منظورم اینه که کی احمقتره؟ یه احمق، یا کسی کهحدِ قبول میکنه باهاش ازدواج کنه؟ شاید سطحِ توقعم رو خیلی آوردم پایین. آدمِ باهوشی میشناسیاجرای که بتونی بهم معرفی کنی؟» و پیش از بوسیدنش، کویلا را از زمین بلند کرد.
کویلا ریز خندیدهفترگهست و گفت: «توی احمق.آدمایی نزدیک بود سکتهم بدی.»
موروک پرسید: «خیلی خب، نابغه. باید در این مورد از مغزت کمک بگیرم. بیا فرضرسیدم کنیم سیرا از کلکِ ما بیخبره. باید حقیقت رو بهش بگم یا نه؟ اگه بگم،تحقیق ممکنه همون اول همهچیز رو خراب کنم. اگه نگم، فقط دارم رویاروییمون رو عقب میندازم.»
«در هر صورت، هیولاها احساسِسالها خیانت میکنن و لحظهای کهمیگن از همکاری امتناع کنن، نابود میشن.»
کویلا دستانش را دورِ گردنِ او حلقه کرد تا بنشیند وبیدارشدهٔ گفت: «این یه سؤالِ عالیه. همونطور که گفتی، این مشکلی نیست کهبهموقع با خشونت حل بشه. تو به یه نوع قدرتِ متفاوت نیاز داری.»
«منظورت چیه؟»
«منظورم قدرتِ سیاسیه، اما نه قدرتِ خاندانِ سلطنتی.بیدارشدهست اونا هیچ نفوذی توی جیرا ندارن و نمیتوننهستهٔ توی مسائلِ مربوط به بیدارشدگان دخالت کنن. منظورم شوراست.»
موروک پرسید: «اگه میشد به شورا اعتماد کردبیدارشدهٔ که بعد از رسیدگی به حملهها، ناشناس نمیموندیم.منادیونه الان درگیر کردنشون چه فایدهای میتونه داشته باشه؟»
کویلا پاسخ داد: «این کار چشمِ فرزندانِ گلموس رو به بقیهٔ موگار باز میکنه. بهشون اینآدمایی امکان رو میده که نه با یه شخصِ واحد که ممکنه بهش اعتماد داشته باشن یا نه،تواناییهای بلکه با یه جامعهٔ گسترده که میتونن امیدوار باشن در آینده بخشی از اون بشن، معامله کنن.
«میدونم این یعنی از خیلی چیزا در سمتِ خودت دست بکشی، اماسرخ اگه هیولاها بتونن علاوه بر هماهنگکنندهها، از میراثِ تبارِ تایرانت هم بهعنوانِ یهتبارت ابزارِ چانهزنی استفاده کنن، میتونن اهرمِ فشارِ خیلی بیشتری توی مذاکرات داشته باشن.»
«برای مثال، کسانی که هماهنگکنندهها را به تن دارند میتوانند اجازه داشتهپاسخ باشند که اصلاً از زلکس خارج نشوند و از آرایههای خودتخریبی بهعنوان بازدارندهموقعی استفاده کنند تا مطمئن شوند شورا به سهمِ خود در توافق عمل میکند.»
موروک سر تکان داد و گفت: «منطقیه. تا وقتی سیرا فقط از طریق فالوئلمثل میتونه با شورا حرف بزنه، هیچ راهی برای تأییدِ حسننیتِ ما ندارن. هیولاها احساسِبدنی انزوا میکردن و درست مثلِ برخوردشون با درباریِ نامردگان، حس میکردن پشتشون به دیواره.»
«با حذفِ واسطه، اونا میتونن مذاکرات رو ادامه بدن، حتیکردم اگه رابطهشون با ما خراب بشه، چون شورا هیچ دخالتیاما تو حملهٔ دیوها نداشته و اهدافش هم با من متفاوته.»
«درخواستِ قبلیم رو فراموش کن. فکر کنم همین الانش یه نابغه پیدا کردم.» تایرانت درمسیرِ حالی که کویلا را روی بازوانش بغل کرده بود، در اتاق قدم میزد و باعث میشدعبارتِ کویلا ریزریز بخندد. «از ایدهت خوشم میاد، ولی یه ایرادِ بزرگ داره که نمیتونم حلش کنم.»
کویلا پرسید: «چی هست؟»
موروک پاسخ داد: «هیولاها دلیلی ندارن بیشتر از ما به شورااستعدادش اعتماد کنن، مخصوصاً اگه این نمایشِ کوچیکِ ما لو بره. همینطوربحث شورا هم هیچ دلیلِ واقعیای نداره که با شروطِ هیولاها موافقت کنه.»
«از دیدگاهِ شورا، همین که بذارن زنده بمونن پاداشِ کافیایه. اعضای نژادهای سقوطکرده نمیتونن بیدارحدِ بشن و شورا فقط به فکرِ افرادِ خودشه. آدمایی مثل راگو ترجیح میدن هماهنگکنندهها واجرای میراثِ منو با زور یا حقه بگیرن تا اینکه وقتشون رو با حرفزدن تلف کنن.»
«اونا خودشون رو محق میدونن و اون آرتیفکتمثل و کتابها رو غرامتی برای تمامِ آسیبهایی دربحث نظر میگیرن که گلموس با آزمایشهاش به بار آورده.»
کویلا با تأمل گفت: «آره، به اینجاش فکر نکرده بودم.پیش بیاعتمادی مشکلِ بزرگیه که حل نمیشه، مگه اینکه راهی پیدا کنیمرسیده تا مطمئن بشیم هر دو طرف از این توافق سود میبرن.»
«حتی موجوداتِ سادهلوحی مثل فرزندانِ گلموس هم میدونن که متحدشونمیگن هرگز بهشون پشت نمیکنه، به شرطی که از خیانت چیزیبهموقع به دست نیاره و چیزهای زیادی رو از دست بده.»
موروک او را روی تخت انداخت و آویزِسالها ارتباطیاش را از داخلِ آویزِ بُعدیاش بیرون آوردآدمایی و گفت: «همینه! تو یه نابغهٔ لعنتی هستی.»
کویلا با گیجی به او نگاه کرد و گفت: «ممنون، ولیاما من دقیقاً چی گفتم؟ تازه، فکر نمیکنم حرفزدن با شورا قبلبدنی از اینکه ایدهت رو با من در میون بذاری، کارِ هوشمندانهای باشه.»
موروک پاسخ داد: «هی، شاید باهوشترین آدمِ دنیا نباشم، ولیپیش اونقدرها هم خنگ نیستم. یه بیدارشدهٔ مستقل مثل من، هوش،سطح حمایتِ سیاسی و تجربهٔ لازم برای سروکلهزدن با شورا رو نداره.»
«اونا منو درسته قورت میدن و استخونامو تف میکنن، بدونِ اینکه حتی خودمآدمایی متوجه بشم. دارم با استاد آجاتار و فالوئل تماس میگیرم. اگه حق باخواستگاری من باشه، میتونم مهماتی رو که برای یه استدلالِ قانعکننده نیاز دارن، بهشون بدم.»
شهرِ زلکس، چند روز بعد.
شادیِ بازگشتِ زاگرا، اندوهِ سیرا را برای از دست دادنِ شوهرش تسکین دادهسخته بود. مادر و پسر هر دو در سوگِ مرگِ ایکارا بودند، اما دستکمداشت حالا کنارِ هم بودند و امید میرفت که اوضاع به همین منوال بماند.
ملکهٔ هاتی تمامِ لحظاتِ بیداریِ پسرش را به صحبت با او وحدِ انجامِ کارهای مشترک گذرانده بود و وقتی زاگرا با اعضای آیندهٔ سنا کهزمانِ همراهِ او از باغهای زمان بازگشته بودند صحبت میکرد، از دور تماشایش میکرد.
دیدنِ اینکه جوانان به جای بازی و دویدن به اینسو و آنسو، یک گروهِ مشاورهٔ سوگ تشکیلمثل دادهاند، او را غمگین میکرد، اما آنها دیگر بچههای عادی نبودند. اگر مذاکرات شکست میخورد، وظیفهٔ آنهاتبارت این بود که بهسرعت بزرگ شوند، حکومت کنند و بهمحضِ ظهورِ نسلی بهتر، هماهنگکنندهشان را به آنها بسپارند.