چپتر 2136: نورِ روشنگر (بخشِ ۲)
0تایریس گفت: «ترس مثلِ همهٔ داروهای خوبه. زیادیش تبدیلحضورش به سم میشه.» داشت با آران و لریا حرفکارمو میزد، اما همه حس میکردند که روی صحبتش با آنهاست.
گروه پیادهرویِ طولانیای کردند و از نور و گرمای نگهبان لذت بردند. رااز الینابازجویی را به سمتِ زمینهای زیرِ کشت هدایت کرد و با او کارِ سختِ پشتِهمین هر محصولِ پربار و لذتِ گسترشِ ملکشان در طیِ سالها را به یاد آورد.
فیلیا و فری تایریس را به نزدیکیِ جنگل کشاندند،برای جایی که آخرین بار مرکبهای وفادارشان را دیده بودند.لیث آنها برای سوگواری و تشکر از فداکاریِ مرکبهایشان وقت گذاشتند.
فری در میانِ هقهقبهاندازهٔ از لیث پرسید: «اینجاتزکا محلِ دفنِ ولگون و بریوناکه؟»
پاسخ داد: «نه، بعدحالی از اینکه برشون گردوندم پیشِحضورش خانوادههاشون، تو جنگل دفنشون کردم.»
فیلیا که از اینهمه صبر کردن احساسِتمامِ بدی داشت، گفت: «میشه نشونمون بدی کجا؟بازجویی ما هیچوقت فرصت نکردیم باهاشون خداحافظی کنیم.»
لیث سر تکان داد و گفت:دیده «حتماً.» تایریس دستشان را رها کرد،فداکاریِ اما همیشه در مرکزِ گروه میماند.
تنها بعد از اینکهبهاندازهٔ بهاندازهٔ کافی دور شدند،تزکا تزکا به آنها پیوست.
در حالی که سرش را زیرِ دستِ بچهها میبرد تااطمینانخاطر با حضورش به آنها اطمینانخاطر بدهد، گفت: «دروغ نمیگم بچه. تمامِازم مدت میترسیدم کارمو تموم کنه، ازم بازجویی کنه، یا هر دو.»
لیث پاسخ داد: «بعیده. معمولاًنمیگم تو از بچهها محافظت میکنی،کارمو ولی اینجا اونا ازت محافظت میکنن.»
خورشیدخوار آهی کشید: «طعنهٔ روزگاره.»
در همین حال، کامیلا وکافی زینیا دستدردستِ هم قدم میزدندحالی و به سمتِ خانهٔ سلیا میرفتند.
«خب، حالا که آموزشت برای تبدیلدستِ شدن به مادرِ سال تموم شده،دروغ چند دقیقه برای خواهرت وقت داری؟»
«ببخشید زین. فقط انگار یه لحظه هم فرصتِمدت استراحت ندارم.» با اینکه بچه انرژیِ ظاهراً بیپایانی بهمحافظت کامیلا میداد، اما از نظرِ ذهنی احساسِ خستگی میکرد.
«راستی، به این فکر کردی که اسمِ بچهت روبرای چی بذاری؟ مطمئنم با اینهمه فامیل و دوستِ مهم،لیث حتی سرِ حرفِ اولِ اسمِ سومش هم کلی دعوا میشه.»
کامیلا آهی کشید: «بدونِبهاندازهٔ اینکه جنسیتش رو بدونم،تزکا این کار یه کم سخته.»
زینیا مات وپیوست مبهوت ماند: «صبردستِ کن، هنوز نمیدونی؟»
کامیلا جااطمینانخاطر خورد: «صبردروغ کن، تو میدونی؟»
«معلومه که میدونم. الینا همون لحظهای کهبودند سالارک بهش گفت، زنگ زد تا خبرِوقت خوب رو بهم بده. آخه منتظرِ چی هستی؟»
کامیلا با نگرانی سر تکان داد: «راستش رو بخوای، نمیدونم. شاید فقط میترسم وقتی بفهمم، همهچیز خیلیبدهد واقعی بشه و اونقدر بترسم که نتونم یه زندگیِ عادی داشته باشم. خدایان، انگار همین دیروز بوداونا که بزرگترین نگرانیم این بود که نذارم زندگیِ شخصیم به کارم لطمه بزنه و حالا دارم مادر میشم.»
زینیا به شانهاش زد: «خب، حداقل توبچهها میتونی ببینی و آدمایی دورت هستن کهبچه حاضرن برات بمیرن. برای من خیلی ترسناکتر بود.»
«اوه خدایان، خیلیبدهد متأسفم زین. چطوربچه از پسش برومدی؟»
در حالی که چشمانش از ترس و اشک پر شده بود، پاسخ داد: «بیشترش شانسگذاشتند بود. اونقدر بهت حسودیم میشه که گاهی اوقات تقریباً ازت متنفر میشم، کامی. من دورانِگردوندم بارداریم رو با این ترسِ وحشتناک گذروندم که فالماگ کتکم بزنه و بچه رو بکشه.
حتی وقتی به دنیا اومدن، فقط برای شیر دادن اجازه داشتم بچههام رو بغلمیبرد کنم. نتونستم خوابیدنشون رو ببینم، اولین لبخندشون رو ببینم و بزرگ شدنشون رو تماشابازجویی کنم. فالماگ حتی اجازه نمیداد شبا بعد از یه کابوسِ بد بهشون دلداری بدم.
بیشترِ زندگیم رو مثلِ یهسرش زندانی تو اتاقم گذروندم واطمینانخاطر برای بچههای خودم یه غریبه بودم.»
«من فیلیا و فری رو با تمام وجودم دوست دارم، ولی تا وقتی منو نیاوردیبعیده اینجا، نتونستم واقعاً بشناسمشون. من کلِ زندگیشون رو از دست دادم، در حالی که توکامیلا یه شوهرِ مهربون و خانوادهٔ شوهرِ دلسوز داری و حتی خدایان هم ازت محافظت میکنن.»
کلماتِ زینیا یک لحظه پر از اندوهبودند بود و لحظهٔ بعد پر از خشم. دستِگذاشتند کامیلا را آنقدر محکم فشرد که دردش گرفت.
کامیلا پرسید: «اگهتنها همچین حسی داری،دور چرا قبلاً بهم نگفتی؟»
زینیا هقهق کرد: «چطور میتونستم؟ خودت کلی مشکل داشتی و هربدهد چیزِ خوبی که تو زندگیم پیش اومد فقط به لطفِ توبازجویی بود. چطور میتونستم به خواهرِ کوچولوی عزیزم بگم که یه عوضیِ نمکنشناسم؟»
کامیلا خواهرش را بغل کرد و محکم در آغوش فشرد: «حقتموم نداری اینجوری بگی، زین. تو سالها آزاری رو تحمل کردی کهمیکنن منو میکشت. کاملاً حق داری حسودی کنی و از دستم عصبانی باشی.
«در مقایسه با تو، من یهدیده زندگیِ بینقص دارم ولی مدام مشکلاتِفداکاریِ احمقانهام رو سرِ تو آوار میکنم.»
زینیا با این روراستی، حس کرد بارِ روی سینهاش سبکترحالی شده است: «احمقانه نیستن و خوشحالم که باهام در میونبچه میذاریشون. حتی یه بار هم آرزو نکردم جای من باشی.
«تا وقتی کور بودم و زیرِ دستِ پدر و مادرمون، چیزی برای از دست دادنتمامِ نداشتم، در حالی که تو شانسِ واقعی برای خوشبختی داشتی. نمیدونی چقدر برام ارزش داشتمیکنن که میدونستم جات امنه و حتی بعد از رفتن به ارتش هم هیچوقت منو فراموش نکردی.
«من فقط از دستِ خودم عصبانیم چون نمیتونم از این رؤیا دست بردارم که به گذشته برگردممحافظت و زندگیای مثلِ تو داشته باشم. مدام برای داشتنِ یه بچه دعا میکنم تا فقط برای یهمیزدند بار هم که شده، تمامِ اون لحظاتی رو که فالماگ ازم گرفت تجربه کنم، اما هیچی به هیچی.»
«خیلی متأسفم، زین.بار کاری هست کهدیده بتونم برات بکنم؟»
اشکهایش را با دستمال پاک کرد و گفت:تزکا «آره. میتونی از این شروع کنی که بیشتر حالمبدهد رو بپرسی. راستی، مطمئنی نمیخوای جنسیتِ بچه رو بدونی؟»
کامیلا سر تکان داد: «کاملاً. فقط بهم بگومیبرد بیشتر از یکی هستن یا نه. الینا دوقلومدت آورد و رنا سهقلو. این فکر شبا نمیذاره بخوابم.»
«فقط یکیه، نگران نباش.»
با آهی گفت: «خیالم راحتوفادارشان شد. زندگیِ یه دوشس که باتشکر یه جادوگرِ اعظم ازدواج کرده چطوره؟»
زینیا با خندهای ریز جواب داد: «تازه الان میپرسی؟ یه کارِسرش تماموقته. هر لحظهای رو که بچهها تو مدرسهان یا دارن تکالیفشونمدت رو انجام میدن، یا به مطالعه میگذرونم یا تو دربارِ سلطنتیام.
«اشراف اون آدمای بافرهنگ و مبادیِ آدابی نیستن که وقتی بچه بودیمدروغ تو رؤیاهامون میدیدیم. یه مشت عوضیِ پست و کینهایان که تمامِ روزمعمولاً زوگار رو با لیث مقایسه میکنن و جرئت میکنن به جفتشون بگن هیولا.
«بیشتر از یه بار شنیدم که داشتن با هم پچپچ میکردن کهکنه آیا من زوگار رو اغوا کردم تا به پولش برسم و بچههامآهی رو بندازم گردنش، یا اینکه اون فقط از یه زنِ کور سوءاستفاده کرده.»
کامیلا گفت: «باید سخت باشه.»
«نه، حرصآوره. مدام به شوهرم توهین میکنن، در حالی کهحالی حتی لیاقت ندارن خاکی رو که روش قدم میذاره ببوسن.بچه اگه ریسا و برینجا نبودن، احتمالاً کارم به کشتنِ یکی میکشید.»
کامیلا پرسید: «صبر کن،حالی برینجا رو میفهمم، ولیمیبرد ریسا؟ منظورت همون درایاده؟»
«آره. از اونجا که شوهرای هر دومون جادوگرِمدت اعظم هستن و تو گریفونِ سفید کار میکنن، زیادمحافظت همدیگه رو میبینیم و دوستانِ خوبی برای هم شدیم.»
کامیلا گفت: «فکر میکردم اون از دربار دوری میکنه.برای مارت همیشه شکایت میکنه که اشراف چقدر سرِ اینکه اونپرسید از مردمِ گیاهیئه و بچهشون یه دورگهست، باهاش بدرفتاری میکنن.»
«اونا بدجنسن ولی ریسا از اونا همشدند بدجنستره. برخلافِ من، ریسا حتی یه ذرهمیبرد هم از تفاوتِ تربیتیاش با بقیهٔ اشراف نمیترسه.»