چپتر 1143: بارِ گذشته (بخشِ ۱)
0«اگه اسمت ورهن بود، میدونی تو ارتش تا کجاپخش میتونستی پیش بری؟» تقریباً همهٔ کسانی که میشناخت، اینحتی حرف را بیش از یک بار به تریون گفته بودند.
تریون دلش میخواست اعتراض کند و بگوید که میخواسته فقط به استعدادِ خودش تکیه کند، اماهمراه این حرف از او یک آدمِ ریاکار میساخت. او و همکارانش هر روز غر میزدند کهبابا مقام گرفتن برای بچههای اشراف چقدر آسانتر است و آرزو میکردند کاش از خانوادههای بهتری بودند.
به لطفِ دستاوردهای لیث، خانوادهٔ تریون اکنون یکی از محترمترین و بانفوذترین خانوادههانمیتونم در میانِ تبارهای جادوییِ جدید بود، با این حال او فقط به خاطرِمحافظتِ غروری کورکورانه، از تمامِ قدرتی که نامِ ورهن به همراه داشت چشمپوشی کرده بود.
تریون با خودش فکر کرد: باید اسمم رو به مورون دامباستار تغییربزنم بدم. تازه وقتی شنیدم مامان و بابا تو محاصرهٔ نامردگان افتادن وسلطنتیان ساعتها منتظر موندم تا بفهمم حالشون خوبه یا نه، فهمیدم چقدر احمق بودم.
ارتش حاضر نشد هیچ اطلاعاتی بهم بده چون منپخش جزوِ خانواده نیستم. مجبور شدم صبر کنم تا خبراحتی تو شبکهٔ داخلیِ ارتش پخش بشه تا بفهمم چی شده.
هیچوقت رونِ تماسِ مامان رو نگرفتم، واسه همین حتی الان که آویزِ ارتباطیِ خودم رونامِ دارم، نمیتونم باهاش حرف بزنم. اصلاً چی میتونستم بهش بگم؟ عذرخواهی کردن الان که لیثشنیدم جادوگرِ اعظم شده و خانوادهاش تحتِ محافظتِ سلطنتیان، تو بهترین حالت فرصتطلبی به نظر میرسه.
برادرِ جدیدم و برادرزادهام منو نمیشناسن چون هیچوقت بهآویزِ خودم زحمت ندادم بخشی از زندگیشون باشم. لعنتی، حتی نمیدونمبگم بعد از دو سال خواهر یا برادرِ جدیدی دارم یا—
زنِ زیباییواسه پرسید: «اشکالیحتی نداره اینجا بشینم؟»
در آن وقت از شب صندلیهای خالیِ زیادی در بار پیدا میشد، پس انتخابِتماسِ صندلیِ درست کنارِ او باید ترفندی برای باز کردنِ سرِ صحبت میبود. تریون سرمیتونستم تکان داد. هجومِ آدرنالین ذهنش را شفاف کرد و توانست نگاهِ دقیقی به غریبه بیندازد.
قدش حدود ۱٫۶۱ متر بود و موهای قهوهایِ روشنِ تا روی شانه وتمامِ چشمانی همرنگِ آن داشت. با توجه به دامنِ خمرهایِ بلند و پیراهنِ سفیدشتغییر که چند لکهٔ کوچکِ جوهر روی سرآستینهایش به چشم میخورد، باید کارمندِ دفتری میبود.
دستش را بیتفاوت روی جیبِ سینهاش کشید والان دستگاهی را فعال کرد که در حضورِ نامردگاناصلاً به لرزه درمیآمد. سپس پرسید: «روزِ کاریِ طولانیای داشتی؟»
زن بسیار جذاب بود، اما کمی بیش از حد رنگپریده به نظر میرسید و گودیِبهش تیره و بزرگی زیرِ چشمانش داشت. تریون شک کرد که او ترالی باشد که برایبرادرِ کسبِ اطلاعات تور پهن کرده است، پس مراقب بود نگذارد زن به او دست بزند.
زن خمیازهای کشید و گفت: «اصلاً نمیدونی.» سپس اندامِ باریکش راشده کش داد و باعث شد سینههایش طوری به پارچهٔ نرمِ پیراهنخودم فشار بیاورد که با وجودِ بدگمانیِ تریون، آبِ دهانش خشک شد.
«تازه اضافهکاریم تموم شده و این سومین باریه تو این هفته که مجبورم تا دیروقت بیدار بمونم. ببخشید اگه مزاحمتفکر شدم، ولی به یه نوشیدنی نیاز دارم و از تنها موندن میترسم. خدایان، تمامِ روز خوندنِ گزارشهای مربوط به نامردگانحالشون با ذهنِ آدم بازی میکنه.» لیوانش را یکضرب سر کشید و یک لیوانِ دیگر و چیزی برای خوردن سفارش داد.
شنیدنِ داستانش خیالِ تریون را راحت کرد. آن روزها آدمهای زیادی کنارش مینشستند، چون یونیفرمیبزنم که به تن داشت به آنها احساسِ امنیت میداد. پس از نگاهی به اطرافِ بار،فرصتطلبی باید اعتراف میکرد که اگر جای آن زن بود، خودش هم همین کار را میکرد.
در آن ساعت فقط آدمهای مست و مردهای اراذلمانند درنمیتونم بار باقی مانده بودند. این موضوع حتی بارِ آبرومندی مانندِ تکشاخِخانوادهاش طلایی را هم به مکانی خطرناک برای یک زن تبدیل میکرد.
زن با خواندنِ برچسبِ روی جیبِ سینهاش چنان به خنده افتاد کههیچوقت بخشی از نوشیدنیاش را روی زمین ریخت و گفت: «پراودستار؟ بذار حدسنمیتونم بزنم، وقتی تو نوشیدن زیادهروی کرده بودی خودت این اسم رو انتخاب کردی.»
«اعتراف میکنم که حق با شماست. اسمم تریونه، ازحال آشناییتون خوشبختم.» تعظیمِ کوتاهی به او کرد و از اینکهکرده حدسزدنِ ریشهٔ شرمآورِ نامِ خانوادگیاش اینقدر آسان بود، افسوس خورد.
«فقط یه دائمالخمر میتونه یکی مثلِ خودشو بشناسه. گرلاآویزِ سیلورمون هستم، در خدمتِ شما.» موقعِ گفتنِ نامِ خانوادگیاش کهبگم در خجالتآور بودن با نامِ تریون رقابت میکرد، سرخ شد.
«اونوقت جرئت کردی به اسمِ من بخندی؟ این دقیقاً مصداقِ دیگ بهبزنم دیگ میگه روت سیاهه.» تریون لبخند زد و وانمود کرد دارد اعلانهایسلطنتیان آویزش را بررسی میکند، اما در واقع درخواستِ بررسیِ سوابقِ او را فرستاد.
گرلا با تکرارِ حرفِ او ریزخندهای کرد و گفت: «اعتراف میکنم.شده بدترین پولی بود که تا حالا خرج کردم. بارها به خودمخودم قول دادم عوضش کنم، اما هزینهاش خیلی زیاده و همیشه هم بیپولم.»
«منم همینطور.» شباهتهای میانشان آنقدر زیادتبارهای بود که نمیتوانست فقط یک تصادفکورکورانه باشد، اما نتیجهٔ بررسیِ سوابق منفی بود.
طبقِ اطلاعاتِ ارتش، گرلا بهعنوانِ کارمند در یک گیلدِ تاجرانِارتباطیِ متوسط کار میکرد. درآمدش از تریون بیشتر بود و حتیعذرخواهی به لطفِ موقعیتش در بخشِ اداری، به اطلاعاتِ بهتری دسترسی داشت.
هرچه که میخواست،همین نه پول بودآویزِ و نه اطلاعات.
از آنجا که گرلا از گرسنگی در حالِ مرگ بود، لابهلای نوشیدنی ورونِ ساندویچِ استیک شروع به صحبت دربارهٔ زندگیِ روزمرهشان کردند. گرلا هرگز چیزی دربارهٔبزنم کارش نپرسید و آنها فقط دربارهٔ زادگاههایشان و جایی که زندگی میکردند گپ زدند.
گرلا وقتی تنها شدند این را به یکی از جیبهایش گفت وکورکورانه بلینکی را فعال کرد که آنها را به بالای ساختمانِ بلندِ مجاوری برد:دامباستار «شنیدید، ارباب؟ اون دیگه یه ورهن نیست و تو لوتیا هم زندگی نمیکنه.»
«یعنی سوگندِ مادرم ازش محافظت نمیکنه.» شبِ سیاه به هیئتِ کریستالیاش ازدارم جیبِ او بیرون آمد و تمامِ حواسِ عرفانیاش را روی تریون متمرکز کردتحتِ تا بفهمد آیا خونِ او هم قدرتی مشابهِ خونِ لیث دارد یا نه.
تریون سعی کرد درخواستِ کمکالان کند، اما یک آرایهٔ مهرومومِنمیتونم هوا ارتباطات را مسدود کرده بود.
اسبسوار گفت: «نترس، قصد ندارم بهت آسیبی برسونم. وگرنه،پخش قبل از اینکه بفهمم تمامِ روابطت رو با خانوادهتحتی قطع کردی، حتی نمیتونستم بهت نزدیک بشم. میدونی من کیام؟»
تریون در حالی که ازمیانِ ساختمان پایین میپرید گفت: «سگِخاطرِ دیوانهٔ بابا یاگا. اسبسوارِ آشوب.»
یونیفرمِ افسونشده جانش را نجات میداد و با وجودِ آرایهٔ مهرومومِ هوا،دارم شب نمیتوانست وارپ کند یا پرواز کند. از بختِ بدِ تریون، او هنوزتحتِ میتوانست از جادوی روح استفاده کند و تنها با یک فکر نجاتش داد.
شب آهی کشید و حالا بهاندازهٔ گرگومیش از ناتوانیشان در استفاده از جادوی آشوب افسوس میخورد:بگم «کاش لقبِ دومت واقعیت داشت. من به یه میزبان نیاز دارم، اونم یه میزبانِ قدرتمند. میتونمبرادرزادهام تو رو به یکی از قدرتمندترین جادوگرهایی تبدیل کنم که پادشاهیِ گریفون تا حالا به چشم دیده.»
«میتونم تمامِ قدرت، ثروت و احترامی رو کهداخلیِ همیشه میخواستی بهت بدم. تنها چیزی که ازتواسه میخوام اینه که بدونم دربارهٔ خانوادهت چی فکر میکنی.»
«اونا آدمای فوقالعادهای هستن و من اونقدر ناامیدشون کردمحال که دیگه فریبِ حرفای تو رو نخورم.» تریون بیوقفهچشمپوشی دکمهٔ هشدار را فشار میداد، اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
شب پرسید: «یه سؤالِ آخر. اگه بهت بگمالان برادرت در واقع یه دورگهست و من میتونماصلاً قدرتِ خفته تو خونت رو بیدار کنم، چی میگی؟»
«میگم بابا یاگا تو رو بهجای کریستالِ مانا از گُه ساخته، چونبزنم سر تا پات پر از کثافته. مادرِ من هرگز به پدرم خیانتسلطنتیان نمیکنه. هرگز!» تهمت زدن به الینا دیگر کاسهٔ صبرش را لبریز کرده بود.
تریون یک چوبدستی و چند دانهٔ آتش از کمربندش بیرون کشید.شده آنها ابزارهای کیمیاگری بودند که هر کدام میتوانستند گلولهٔ آتشی باخودم قدرتی برابر با طلسمِ ردهٔ ۳ِ یک جادوگرِ بزرگ پدید آورند.