چپتر 2389: فصل 2389
0لیث خندید. متوجه شد کنارِ یونیفرمِ عادی، یونیفرمِ دیگری هم هست کهگفتی بهجای شلوار، دامنِ کوتاه دارد و بلوزِ بیدکمهاش یقهای بسیار باز دارد. «وادامه اونوقت جرئت میکنی بگی مارمولکِ منحرف منم. اصلاً اینا رو از کجا آوردی؟»
کامیلا از وقفهٔ طولانی در ابرازِ احساساتشان لبداشت برچید و گفت: «زینیا چندتا از لباسهای دانشجوییِپخششده اضافهاش رو بهم داد. بازم لازمه چیزی بگم؟»
لیث سر تکان داد و لرزید تا هر فکرینافرمانیام دربارهٔ کارهایی که واستور ممکن بود در اتاقخوابش بکندکرده را از سر بیرون کند. «خدایان، نه. کجا بودیم؟»
«تو تازه گفتیمیپوسید که منو بهواقعیِ خاطرِ نافرمانیام نمیبخشی و—»
لیث او را از کمر گرفت وبیرون از همانجایی که چند ثانیه پیش رهاخاطرِ کرده بود، ادامه داد: «الان یادم اومد.»
قارهٔ جیرا، در همان زمان.
به لطفِ جشنی که برای گرامیداشتِ پیروزیِ سلطنتیها در سراسرِ پادشاهی پخشتورین شد، آتشِ جنگِ گریفونها اکنون در گارلن رو به خاموشی میرفت. تنهایافته کاری که برای سلطنتیها باقی مانده بود، رسیدگی به خاکسترهای شورشِ ثرود بود.
کویرِ خون و امپراطوریِ گورگون سرانجامبکند میتوانستند نفسِ راحتی بکشند؛ مرزهایشان از ملکهٔمنو دیوانه و آکادمیِ نفرینشدهاش در امان بود.
اما جیرا داشت میپوسید.
هم به معنایخدایان مجازی و همگفتی به معنای واقعیِ کلمه.
پس از آنکه طاعونِ پخششده از پادشاهیِ تورین، نژادِطاعونِ انسان را در آن سوی اقیانوس به مرزِ انقراضانقراض کشانده بود، ظاهراً همهچیز برای مدتی تعادلی تازه یافته بود.
گیاهان و جانوران با هم متحد شده بودند و نخستین کلانشهرهای تازهٔ جیرا را شکل دادهنمیبخشی بودند. وقتی به لطفِ شبکهٔ آرایهٔ وارپ به یکدیگر متصل شدند، شهرهای منفرد منابعشان را رویزمان هم ریختند و نهادِ حاکمیتیِ مرکزیِ خود را تشکیل دادند و امپراطوریِ وحشی را تأسیس کردند.
گذشته از لیچها، اعضای نژادِ نامردگان تنها منبعِ غذاییِ مطمئنشانمعنای را از دست داده بودند و به قارههای دیگر مهاجرتانسان کرده بودند. برخی پناهگاه یافته بودند و برخی دیگر خانهای تازه.
بیشترشان به دستِ زندگان یا همنوعانِ نامردهشان مرگِ ابدینافرمانیام یافته بودند؛ نامردگانی که نمیخواستند منابع و امنیتی را کهادامه قرنها برای تأمینش جان کنده بودند، با کسی شریک شوند.
در عوض، انسانهای سراسرِ قاره نیروهایشان را یکی کرده بودند و با بیشترین سرعتی کهسوی میتوانستند، سرزمین را در جستوجوی بازماندگان زیر پا گذاشته بودند. درمانگرانِ توانا، بیدارشدگان و افرادینخستین که آنقدر خوششانس بودند که بهطورِ طبیعی در برابرِ بیماری مصون باشند، هنوز زنده بودند.
برخی از آنها حتیبود توانسته بودند خانواده وکند دوستانشان را هم نجات دهند.
با این حال، حتی یک بیدارشده هم نمیتوانست مدتِ زیادی بهتنهاییمجازی زنده بماند. اکنون که پول بیمعنی شده بود، مسئله ندانستنِ نحوهٔ پرورشِمرزِ غذا یا ذبحِ حیوانات نبود. مشکل تهیهٔ لباس و کفش هم نبود.
یا بهتر است بگوییم،بودیم اینها مشکلاتِ بزرگی بودند،خاطرِ اما بهندرت مرگبار میشدند.
اما در مورد مسخشدگان و باستانیها که اکنون نیازی به پنهان شدن نداشتند و از هیچچیزاقیانوس نمیترسیدند، نمیشد چنین چیزی گفت. آنها اکنون میتوانستند به خانههای جادوگرانِ قدرتمندی که بر اثرِ طاعونتازهٔ مرده بودند حمله کنند تا پیش از رفتن به سراغِ بیدارشدگان، اسرار و بهترین تجهیزاتشان را بدزدند.
به همین ترتیب، اکنون که جانوران و مردمِ گیاهی شهرهایشان راتازه تشکیل داده بودند، هیچکس نبود که جمعیتِ هیولاها را مهار کند.پیش اجسادِ صدها میلیون انسان منبعِ بیپایانی از غذا برای این موجودات بود.
برخی از نژادهای هیولاها میدانستند چگونه گوشتِ باارزش را نگه دارند، در حالی که برخیطاعونِ دیگر مشکلی با تغذیه از گوشتِ در حالِ پوسیدگی نداشتند. هر دو نوع هیولا منبعِ غذاییِگیاهان تقریباً بینهایتی پیدا کرده بودند که به آنها اجازه میداد تعدادشان را بهطورِ تصاعدی افزایش دهند.
اگر در گارلن یک هوردِ هیولا تهدید محسوب میشد، در جیراکمر چندین هوردِ هیولا تحتِ فرمانِ یک مسخشده یا یک هیولای بسیار زیرکقارهٔ با هم متحد شده بودند و موجهای هیولا را تشکیل داده بودند.
از یک گوشهٔ قاره به گوشهٔ دیگر میرفتند و هرچه سرِ راهشان بود راانسان میبلعیدند. وقتی منابعِ طبیعی کافی نبود، اعضای خودشان را میخوردند. همخواری از تعدادشان کم میکرد،بودند اما در عوض باعث میشد فقط قویترینها، باهوشترینها و بیرحمترینهایشان زنده بمانند و رشد کنند.
پس از هر کشتار، کیفیت جای خالیِ کمیتکند را پر میکرد، تا اینکه هیولاهای برترِ بازماندهنمیبخشی طعمهٔ جدیدی پیدا میکردند و دوباره تعدادشان بالا میرفت.
حتی قلعههای انسانهای بیدارشده و شهرهای زیرزمینیِ امپراطوریِ وحشیِ تازهتأسیس هم بیش ازکلمه یک بار تا مرزِ سقوط در برابرِ موجهای هیولا پیش رفته بودند. آنهاظاهراً فقط به لطفِ تسلطشان بر جادو و برنامهریزیِ دقیق جان به در برده بودند.
اما وقتی هر جنگجوی کشتهشده در صفوفشان به معناینافرمانیام از دست رفتنِ دهها و شاید صدها سال تجربه بود،ادامه پیروزی معنای چندانی نداشت. در عوض، هیولاها چنین مشکلی نداشتند.
اجسادِ کشتهشدگانشان منبعِ تغذیهٔ فوقالعادهای بود و بچههایشان برای رسیدن بهپادشاهیِ بلوغ فقط چند روز زمان میخواستند. بیدارشدگان هر چقدر هم کهمدتی هیولا میکشتند، آنها همیشه طوری برمیگشتند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
در نهایت، مشکلِممکن شهرهای گمشده همبکند در میان بود.
در طولِ تاریخِ موگار، تمامِ قارههایش سهمِ خود را از جادوگرانِ قدرتمندی که تشنهٔ فتح، جاودانگیپخششده یا جاهطلبیهای بیپروا بودند، داشتند. هر یک از آنها برای خلقِ هیولاهای هوشمندی که بلای جانِجانوران موگار میشدند، از جادوی ممنوعه استفاده کرده بودند و جیرا هم از این قاعده مستثنا نبود.
شهرهای گمشده زخمهای ابدیِ این سرزمین بودند کهخاطرِ نه درمان میشدند و نه میشد آنها را سوزاند؛رها فقط میشد جلوی سرایتشان به بافتهای سالم را گرفت.
پس از سقوطِ بشریت، جانوران و مردمِ گیاهی از شورای بیدارشدگانپادشاهیِ کمک خواسته بودند تا تمامِ اطلاعاتِ لازم برای نگهداری از آرایههاییمدتی را که میراثهای زنده را در تله نگه میداشتند، جمعآوری کنند.
شورا از هیچ تلاشی برای کمک به آنها دریغ نکرده بودتازه و هرچه دربارهٔ شهرهای گمشده، نحوهٔ تضعیفشان و کارهایی که باید برایرها مهروموم نگهداشتنِ همیشگیشان انجام میشد میدانستند، با آنها به اشتراک گذاشته بودند.
بیدارشدگان طولِ عمرِ بسیار بالایی داشتند و هیچ تمایلی به ترمجازی و خشک کردنِ یک قارهٔ کامل نداشتند، بنابراین هر کاری ازاقیانوس دستشان برمیآمد کرده بودند تا این دردسر را به گردنِ دیگران بیندازند.
در ابتدا همهچیز خوب پیش رفته بود. انسانهای بیدارشده فقط باید نگرانِ این میبودند که چطورپیش جمعیتِ جیرا را دوباره افزایش دهند. در عوض، جانوران روی گسترشِ مرزهای امپراطوریِ وحشی تمرکز کردهسلطنتیها بودند و فارغ از نژاد، به سکونتگاههای کوچکِ بازماندگانی که به آنها برمیخوردند، نظم و کمک میآوردند.
سپس دستههای هیولا با دفعاتِ فزایندهای ظاهر شدند،آنکه تا جایی که حتی شورای بیدارشدگان هم درگیرِ ماجرامرزِ شد، چرا که میترسیدند اوضاع به ضررشان تمام شود.
افسوس که آنها نهتنهابود کاملاً حق داشتند، بلکهکند خیلی هم دیر جنبیده بودند.
تعدادِ کمی از شهرهای گمشده در سراسرِ جیرا پراکندهمیپوسید بودند، اما این تعداد فقط به این دلیل بیاهمیتتورین بود که افرادِ زیادی مراقبشان بودند و آمادگیِ مداخله داشتند.
پیش از بیماریهای همهگیر، رسیدن به هر یک ازنافرمانیام شهرهای گمشده فقط چند دقیقه طول میکشید، و رسیدگیکرده به مشکل برای یک رنجرِ تنها چند ساعت زمان میبُرد.
اما حالا جمعیتِ جیرا تا حدی کاهش یافته بود که بخشهای وسیعی از قاره کاملاًسوی خالی از سکنه بود. تولدِ امپراطوریِ وحشی، جانورانِ جادویی و جانورانِ امپراطور را در شهرهاینخستین زیرزمینیشان گردِ هم آورده بود و بیشترِ حیاتوحش را به حیواناتِ معمولی واگذار کرده بود.
مردمِ گیاهی هم خیلی زود به دنبالشان رفتند؛کند آنها به دنبالِ همراهی و الهامی بودند که فقطکمر موجوداتی با طیفِ عاطفیِ گسترده میتوانستند به آنها بدهند.
نتیجهٔ نهایی این بود که قبیلههای هیولای بیشتری با وجودِ گشتهایمجازی منظمِ جانوران از دیدِ آنها پنهان ماندند و منابعِ فراوانی یافتنداقیانوس تا رفتهرفته تعدادشان را افزایش دهند، تا جایی که مهارناپذیر شدند.